رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها…

چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد

چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد دل می‌جهد نشانه که دلدار می‌رسد این هدهد از سپاه سلیمان همی‌پرد وین بلبل از نواحی گلزار می‌رسد جامی…

شدم به سوی چه آب همچو سقایی

شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت…

خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم

خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم والله که نشان‌های قروی ده یارست آن نرگس و نسرین و قرنفل که…

کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی

کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی گه سیه‌پوش و عصا، که منم کالویروس گه عمامه و نیزهٔ که…

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر منگر به…

ما آفت جان عاشقانیم

ما آفت جان عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم اندر دل تو اگر خیال است می پنداری که ما ندانیم اسرار خیال‌ها نه ماییم…

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری همه شب عهد کنی روز شکستن گیری شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش قادری که شکنی شیر…

من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی

من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی مرا بپرس که چونی در این کمی…

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را بروبد از دل ما فکر دی و فردا را چنو درخت کم افتد پناه مرغان را…

هذا سیدی، هذا سندی

هذا سیدی، هذا سندی هذا سکنی، هذا مددی هذا کنفی، هذا عمدی هذا ازلی، هذا ابدی یا من وجهه، ضعف القمر یا من قده صعف‌الشجر…

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست می‌رسد مست طمع…

یا کالمینا یا حاکمینا

یا کالمینا یا حاکمینا یا مالکینا لا تظلمونا یا ذا الفضائل زهر الشمائل سیف الدلائل لا تظلمونا یا نعم ساقی حلو التلاقی مر الفراق لا…

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی پایی از خاک…

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافیست…

بیا کامروز شه را ما شکاریم

بیا کامروز شه را ما شکاریم سر خویش و سر عالم نداریم بیا کامروز چون موسی عمران به مردی گرد از دریا برآریم همه شب…

الا ای شمع گریان گرم می‌سوز

الا ای شمع گریان گرم می‌سوز خلاص شمع نزدیکست شد روز خلاص شمع‌ها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمت‌هاست پیروز نهان شد ظلم و ظلمت‌ها…

با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا

با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ با لب خشک گوید او قصه…

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود چاشنی شکر او ز دهن می‌نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مگیر گر برفت از دل…

ای مبارک ز تو صبوح و صباح

ای مبارک ز تو صبوح و صباح ای مظفر فر از تو قلب و جناح ای شراب طهور از کف حور بر حریفان مجلس تو…

بیا ای آنک بردی تو قرارم

بیا ای آنک بردی تو قرارم درآ چون تنگ شکر در کنارم دل سنگین خود را بر دلم نه نمی‌بینی که از غم سنگسارم بیا…

ای دیده راست راست دیده

ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده آن قطره بی‌وفا چه دیده‌ست بحر گهر وفاست دیده اجری خور توتیا چه بیند اجری…

بریده شد از این جوی جهان آب

بریده شد از این جوی جهان آب بهارا بازگرد و وارسان آب از آن آبی که چشمه خضر و الیاس ندیدست و نبیند آن چنان…

ای بهار سبز و تر شاد آمدی

ای بهار سبز و تر شاد آمدی وی نگار سیمبر شاد آمدی درفکندی در سر و جان فتنه‌ای ای حیات جان و سر شاد آمدی…

جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن

جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار…

آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی

آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی خود نیست بجز آن مه این هست چنین یا نی در هر ره و هر پیشه…

بیا کامروز ما را روز عیدست

بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادی‌ست که روز خوش هم از اول…

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را بنمود بهار نو تا تازه کند ما را بگشاد نشان خود بربست میان خود پر کرد کمان…

بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم

بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم وز غربت اجسام بالله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیده‌ست ما اسب بدادیم و بدان شاه…

از مه من مست دو صد مشتری

از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری…

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی کار او کند که دارد از کار آگهی ای نای همچو بلبل نالان آن گلی گردن مخار…

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی برآور دودها از دل بجز در خون مکن…

ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته

ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته ای بزاده حسن تو بی‌واسطه هر مرد و زن وآنگه…

بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم

بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم تو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدم خورشید…

ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی

ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی ای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی چون فلک از توست روشن پس…

جان ما را هر نفس بستان نو

جان ما را هر نفس بستان نو گوش ما را هر نفس دستان نو ماهیانیم اندر آن دریا که هست روز روزش گوهر و مرجان…

آنچ در سینه نهان می‌داری

آنچ در سینه نهان می‌داری درنیابند چه می‌پنداری خفته پنداشته‌ای دل‌ها را که خدایت دهدا بیداری هر درخت آنچ که دارد در دل آن بدیده‌ست…

بیدار کنید مستیان را

بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه گلو گذر ندارد…

آمدستیم تا چنان گردیم

آمدستیم تا چنان گردیم که چو خورشید جمله جان گردیم مونس و یار غمگنان باشیم گل و گلزار خاکیان گردیم چند کس را نییم خاص…

باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده‌ای

باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده‌ای دست جفا گشاده‌ای پای وفا کشیده‌ای دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته‌ام ز آنک تو…

اتاک الصوم فی حلل السعود

اتاک الصوم فی حلل السعود فدم واسلم علی رغم الحسود وصم وافطر و عید فی نعیم لک العمر المؤبد بالخلود فلا زالت تزف لک التهانی…

ای وصل تو آب زندگانی

ای وصل تو آب زندگانی تدبیر خلاص ما تو دانی از دیده برون مشو که نوری وز سینه جدا مشو که جانی آن دم که…

بیا ای یار کامروز آن مایی

بیا ای یار کامروز آن مایی چو گل باید که با ما خوش برآیی خدایا چشم بد را دور گردان خداوندا نگه دار از جدایی…

ای سر مردان برگو برگو

ای سر مردان برگو برگو وی شه میدان برگو برگو ای مه باقی وی شه ساقی جان سخن دان برگو برگو قبله جمعی شعله شمعی…

بسوزانیم سودا و جنون را

بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی…

ای جان و جهان چه می‌گریزی

ای جان و جهان چه می‌گریزی وی فخر شهان چه می‌گریزی ما را به چه کار می‌فرستی پنهان پنهان چه می‌گریزی چون تیر روی و…

جان منست او هی مزنیدش

جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش…

اندرآ عیش بی‌تو شادان نیست

اندرآ عیش بی‌تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان…

پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم

پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم بی‌رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر…

امروز جنون نو رسیده‌ست

امروز جنون نو رسیده‌ست زنجیر هزار دل کشیده‌ست امروز ز کندهای ابلوج پهلوی جوال‌ها دریده‌ست باز آن بدوی به هجده‌ای قلب آن یوسف حسن را…

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم…

آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن

آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن از پس کوهی برآ و سنگ‌ها را لعل ساز بار…

ایا دلی چو صبا ذوق صبح‌ها دیده

ایا دلی چو صبا ذوق صبح‌ها دیده ز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوه کمر ببسته…

بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن

بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک…

ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش

ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش عشق تو اندرخور ما…

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان مدتی هست که ما در طلبش سوخته‌ایم شب و روز…

ای خدا این وصل را هجران مکن

ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان…

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای نی غلطم، در دل ما بوده‌ای دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام ای که تو سلطان وفا بوده‌ای آه…

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله‌ای زیر قدم می‌سپرم هر سحری بادیه‌ای خون جگر می‌سپرم در طلب…

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت…

امروز مرا چه شد چه دانم

امروز مرا چه شد چه دانم امروز من از سبک دلانم در دیده عقل بس مکینم در دیده عشق بی‌مکانم افسوس که ساکن زمینم انصاف…

پرده بگردان و بزن ساز نو

پرده بگردان و بزن ساز نو هین که رسید از فلک آواز نو تازه و خندان نشود گوش و هوش تا ز خرد درنرسد راز…

اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور

اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور ز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور نمی‌شاید که چون برقی به هر دم خرمنی…

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی…

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش…

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن…

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار چرا ز خواب و ز طرار می‌نیازاری چرا از او…

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره‌ای

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره‌ای چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره‌ای هر طرف آید به دستش بی‌صراحی باده‌ای هر…

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد که قند تو دهان‌ها برنتابد جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان‌ها برنتابد روان گشتند…

ای از تو من برسته ای هم توام بخورده

ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو می‌گدازم چون از توام فسرده گه در کفم فشاری گه زیر پا به…

تا به کی ای شکر چو تن بی‌دل و جان فغان کنم

تا به کی ای شکر چو تن بی‌دل و جان فغان کنم چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم از غم و اندهان…

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان دی عهد نکردی بروم بازبیایم سوگند نخوردی که بجویم دل مستان گفتی…

ای از نظرت مست شده اسم و مسما

ای از نظرت مست شده اسم و مسما ای یوسف جان گشته ز لب‌های شکرخا ما را چه از آن قصه که گاو آمد و…

جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی

جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی من دم نزنم زیرا دم می‌نزند ماهی بر خیمه این گردون تو دوش قنق بودی مه سجده همی‌کردت…

بویی ز گردون می‌رسد با پرسش و دلداریی

بویی ز گردون می‌رسد با پرسش و دلداریی از دام تن وا می‌رهد هر خسته دل اشکاریی هر مرغ صدپر می‌شود سوی ثریا می‌پرد هر…

ای امتان باطل بر نان زنید بر نان

ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود…

برفتیم ای عقیق لامکانی

برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی یکی صورت…

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی جان منی و یار من دولت…

ای آنک از میانه کران می‌کنی مکن

ای آنک از میانه کران می‌کنی مکن با ما ز خشم روی گران می‌کنی مکن دربند سود خویشی و اندر زیان ما کس زین نکرد…

به کوی عشق تو من نامدم که بازروم

به کوی عشق تو من نامدم که بازروم چگونه قبله گذارم چو در نماز روم بجز که کور نخواهد که من به هیچ سبب به…

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم چون کبوترخانه جان‌ها از او معمور گشت…

ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید

ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید در خانه خیالت شاید که غم درآید ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزد شاید…

تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر

تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر من با تو نمی‌گویم ای مرده پار آخر ماننده ابری تو هم مظلم و بی‌باران…

بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی

بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه به سر و…

ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی

ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده…

جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش

جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی…

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان هین ترک…

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم هر جا که هستی…

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده‌ای

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده‌ای توبه و توبه کنان را همه گردن زده‌ای کی شود با تو معول که چنین صاعقه‌ای کی…

تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو

تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو بهر آرام دلم نام دلارام بگو پرده من مدران و در احسان بگشا شیشه دل مشکن…

ای ببرده دل تو قصد جان مکن

ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم…

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه به دامان گل تازه درآویزیم مستانه چو باده بر سر باده خوریم از گلرخ ساده بیا تا چون…

چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد

چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز می‌کند لعل…

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده رو با دگران کرده ما را نگران کرده ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب و آن…

در شهر شما یکی نگاریست

در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بی‌قراریست هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را از او بهاریست در هر…

ز جان سوخته‌ام خلق را حذار کنید

ز جان سوخته‌ام خلق را حذار کنید که الله الله ز آتش رخان فرار کنید که آتش رخشان خاصیت چنین دارد که هر قرار که…

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم افسونش…

یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین

یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین در پی سرو روان چشمه و گلزار بین برجه و کاهل مباش در ره عیش…

ز رویت دسته گل می‌توان کرد

ز رویت دسته گل می‌توان کرد ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد ز قد پرخم من در ره عشق بر آب چشم من پل می‌توان…

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته‌ای

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته‌ای پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته‌ای آگاه نیستند مگر این فسردگان از آتش تو ای…