هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند

هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می‌زند هم دلم افغان کنان گوید که راه من…

حکم نو کن که شاه دورانی

حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالب‌اند و تو جانی آن چه شاهان…

عقل بند ره روانست ای پسر

عقل بند ره روانست ای پسر بند بشکن ره عیانست ای پسر عقل بند و دل فریب و جان حجاب راه از این هر سه…

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر…

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی‌پرد…

علی اهل نجد الثنا و سلام

علی اهل نجد الثنا و سلام و عیشتنا فی غیرهم لحرام فضیلته للفاضلین بصیره ملاحته للعاشقین قوام بصیره اهل الله منه مکحل و عشره اهل…

علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش

علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در…

مشکن دل مرد مشتری را

مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده…

فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد

فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد چشم تو مخمور باد و جان ما خمار باد ای ز نوشانوش بزمت هوش‌ها بی‌هوش باد وی ز…

نقش بند جان که جان‌ها جانب او مایلست

نقش بند جان که جان‌ها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست آنک باشد بر زبان‌ها لا احب الافلین باقیات…

گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر

گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر آه ندارم گهر گفت نداری بخر از گهرم دام کن ور نبود وام کن خانه غلط کرده‌ای عاشق…

هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش

هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش با زهره درآ گویان در حلقه مستانش هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم وان کو نبود…

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو ای شه و سلطان ما ای طربستان ما در حرم جان ما بر…

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود خندید و گفت روبه آخر به زیرکی از دست شیر صید کجا…

خلق را زیر گنبد دوار

خلق را زیر گنبد دوار چشم‌ها کور و دیدنی بسیار جور او کش از آنک شورش دل نور چشمست یا اولوالابصار بر دو دیده نهم…

سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من

سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من گفت ای رخ‌های زرد و زعفرانستان من زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب زعفران را گل…

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس روی ویست گلستان مار بود در او…

هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی

هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی شرح نمی‌کنم که بس عاقل را اشارتی فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری…

هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت

هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت یاد داری که ز مستی با خرد استیزه…

گل را نگر ز لطف سوی خار آمده

گل را نگر ز لطف سوی خار آمده دل ناز و باز کرده و دلدار آمده مه را نگر برآمده مهمان شب شده دامن کشان…

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس…

گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن

گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن قلسن انده یوز در یلنز قنده قلرسن چلبی درقیمو درلک چلبا گل نه گز رسن چلبی قللرن استر…

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار گفت بنگر گوش من در حلقه‌ایست بسته آن حلقه شو چون…

رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را

رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را خود فاش بگو یوسف زرین کمری را در شهر کی دیدست چنین شهره بتی را در بر…

نه فلک مر عاشقان را بنده باد

نه فلک مر عاشقان را بنده باد دولت این عاشقان پاینده باد بوستان عاشقان سرسبز باد آفتاب عاشقان تابنده باد تا قیامت ساقی باقی عشق…

نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم

نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم اگر چه روغن بادام از بادام می…

شب دوشینه ما بیدار بودیم

شب دوشینه ما بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم ندیم طره طرار بودیم به گرد نقطه خوبی و…

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو خردم راه گم کند ز فراق گران تو کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو کی…

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند بی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود وز دامگاه صعب…

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم به خواب دوش که را دیده‌ام نمی‌دانم ز خوشدلی و طرب در جهان نمی‌گنجم ولی ز چشم جهان…

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در…

من از سخنان مهرانگیز

من از سخنان مهرانگیز دل پر دارم ز خواب برخیز ای آنک رخ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز شیرم ز تو جوش…

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می‌شد همچنین تا هشت بار ساعتی بیرونیان را می‌ربود از عقل و دل ساعتی…

یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید

یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید ز سراپرده اسرار خدا می‌آید بوستان را کرمش خلعت نو می‌پوشد خستگان را ز دواخانه دوا…

من اگر پرغم اگر خندانم

من اگر پرغم اگر خندانم عاشق دولت آن سلطانم هوس عشق ملک تاج من است اگرم تاج دهی نستانم رنگ شاخ گل او برگ من…

چمن جز عشق تو کاری ندارد

چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بی‌ذوقست آن کش عشق نبود چه مرده‌ست آن که او یاری ندارد…

نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم

نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم که من…

دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ای

دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ای من همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌ای یک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کند یک لحظه مستم…

یا رشا فدیته من زمن رایته

یا رشا فدیته من زمن رایته لست تقول اننی ارحم من سبیته محرقنی برده کفی اذا دعوته محتجب بصده عنی اذا اتیته آه الیس ناظری…

روز ما را دیگران را شب شده

روز ما را دیگران را شب شده ز آفتابی اختران را شب شده تیر دولت‌های ما پیروز شد تیر جست و مر کمان را شب…

چند بوسه وظیفه تعیین کن

چند بوسه وظیفه تعیین کن به شکرخنده‌ایم شیرین کن آن دلت را خدای نرم کناد این دعای خوش است آمین کن مگر این را به…

شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش

شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش دل خراب طپیدن گرفت از آغازش به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله ز دست رفت دل من…

در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست

در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست دمی عظیم نهان‌ست و در حجاب خداست ز چنگ سخت عجیب‌ست آن ترنگ ترنگ چه‌هاست…

کجایید ای شهیدان خدایی

کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید…

ای دلبر بی‌دلان صوفی

ای دلبر بی‌دلان صوفی حاشا که ز جان بی‌وقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف کوفی آن دم که به…

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید نگویم یار را…

ای برادر عاشقی را درد باید درد کو

ای برادر عاشقی را درد باید درد کو صابری و صادقی را مرد باید مرد کو چند از این ذکر فسرده چند از این فکر…

جان جان مایی، خوشتر از حلوایی

جان جان مایی، خوشتر از حلوایی چرخ را پر کردزینت و زیبایی دایهٔ هستیها، چشمهٔ مستیها سرده مستانی، و افت سرهایی باغ و گنج خاکی،…

آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد

آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می‌گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک…

آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست

آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور…

الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی

الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم…

با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی

با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا…

از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید

از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می‌آید هر نی کمر خدمت در پیش تو می‌بندد شکر به…

ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن

ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن وی آهوی معانی آمد گه چریدن ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن آمد…

بیا ای آنک سلطان جمالی

بیا ای آنک سلطان جمالی کمالات کمالان را کمالی خیالی را امین خلق کردی چنانک وهمشان شد که خیالی خیالت شحنه شهر فراق است تو…

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان باغ خدایی درآ خار بده گل ستان جامه تن را بکن جان برهنه ببین جان برهنه خوش است…

بزم و شراب لعل و خرابات و کافری

بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده…

ای بی‌تو محال جان فزایی

ای بی‌تو محال جان فزایی وی در دل و جان ما کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز کوی ما درآیی جان پیش…

جان خراباتی و عمر بهار

جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار صورت…

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید جان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی‌خندد…

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به درد عشق تو همخانه گشتم…

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد اجزای خاک حامله بودند از آسمان نه ماه گشت حامله زان بی‌قرار…

بار دگر آن مست به بازار درآمد

بار دگر آن مست به بازار درآمد وان سرده مخمور به خمار درآمد سرهای درختان همه پربار چرا شد کان بلبل خوش لحن به تکرار…

از ورای سر دل بین شیوه‌ها

از ورای سر دل بین شیوه‌ها شکل مجنون عاشقان زین شیوه‌ها عاشقان را دین و کیش دیگرست اصل و فرع و سر آن دین شیوه‌ها…

ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم

ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم ای عاشق صافی روان رو…

بیا ای غم که تو بس باوفایی

بیا ای غم که تو بس باوفایی که ابر قطره‌های اشک‌هایی زنی درویش آمد سوی عباس که تعلیمم بده نوعی گدایی در حیلت خدا بر…

ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته

ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض…

بس که می‌انگیخت آن مه شور و شر

بس که می‌انگیخت آن مه شور و شر بس که می‌کرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین…

ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر

ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون تویی تا…

جان من جان تو جانت جان من

جان من جان تو جانت جان من هیچ دیدستی دو جان در یک بدن ای تن ار بی‌او به صد جان زنده‌ای جان طلب کن…

اندر این جمع شررها ز کجاست

اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه…

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو ساکن شده‌ام در منزل تو صرفه چه کنم در معدن تو زر را چه کنم با حاصل تو شد جمله…

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او آمدم…

باز در اسرار روم جانب آن یار روم

باز در اسرار روم جانب آن یار روم نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم تا کی از این شرم و حیا شرم بسوزان…

آتشی نو در وجود اندرزدیم

آتشی نو در وجود اندرزدیم در میان محو نو اندرشدیم نیک و بد اندر جهان هستی است ما نه نیکیم ای برادر نی بدیم هر…

ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی

ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی من گرد ره را…

بیا با تو مرا کارست امروز

بیا با تو مرا کارست امروز مرا سودای گلزارست امروز بیا دلدار من دلداریی کن که روز لطف و ایثارست امروز دل من جامه‌ها را…

ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین

ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین ای تاج هنرمندی معراج خردمندی تعریف چه می باید…

بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم

بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم دریدم پرده بی‌چون سر آن هم نمی‌دارم مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده‌ست ملامت کی رسد در…

ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم

ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی این…

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی…

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می‌کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه…

پدید گشت یکی آهوی در این وادی

پدید گشت یکی آهوی در این وادی به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند بجهد و جد نه چون…

امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم

امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم از تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم دل باده تو خورده وز خانه…

بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب

بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب بنگر به خانه تن و بنگر به جان من از…

اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام

اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام فاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام اشبعوا من غیر اکل و اسمعوا من غیر اذن و انطقوا…

ایا گم گشتگان راه و بیراه

ایا گم گشتگان راه و بیراه شما را باز می‌خواند شهنشاه همی‌گوید شهنشه کان مایید صلا ای شهره سرهنگان به درگاه به درگاه خدای حی…

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری حیات موج زنان گشته اندر این مجلس خدای ناصر و…

ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار

ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار عنبر و مشک ختن از چین به قسطنطین بیار گر سلامی از لب شیرین او…

بشنو از دل نکته‌های بی‌سخن

بشنو از دل نکته‌های بی‌سخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن در دل چون سنگ مردم آتشی است کو بسوزد پرده را از بیخ…

ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی

ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان تویی خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند…

بر آن شده‌ست دلم کآتشی بگیرانم

بر آن شده‌ست دلم کآتشی بگیرانم که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم کمان عشق بدرم که تا بداند عقل که بی‌نظیرم و سلطان…

آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه‌ای

آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه‌ای آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه‌ای آفتاب و چرخ را چون ذره‌ها برهم زند وز جمال خود دهدشان…

چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری

چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی…

امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم

امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم در عشق تو از عاقله عقل برستیم جز حالت شوریده دیوانه ندانیم…

توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن

توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن توی که خرمن مایی و آفت خرمن هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی و آنگهان بنویسی…

اگر بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی

اگر بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی وگر ما را همی‌خواهی چرا تندی نمی‌خندی کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه بدین…

این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم

این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم جمع مستان را بخوان تا باده‌ها با هم خوریم باده‌ای کابرار را دادند اندر یشربون با…

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست مباد جانم بی‌غم اگر فدای تو…

ای عربده کرده دوش با من

ای عربده کرده دوش با من می خورده و کرده جوش با من ای جان به حق وصال دوشین در خشم چنین مکوش با من…