غزلیات مولانا
مهرهای از جان ربودم بیدهان و بیدهان
مهرهای از جان ربودم بیدهان و بیدهان گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد…
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را به گوش دل بگفت اقبال رست آن…
هر نفسی از درون دلبر روحانیی
هر نفسی از درون دلبر روحانیی عربده آرد مرا از ره پنهانیی فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم برد مسلمانیم وای مسلمانیی گفت مرا می…
دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد
دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جانها ز پرده در سرود آمد سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند وجود اندر فنا…
یوسف آخرزمان خرامان شد
یوسف آخرزمان خرامان شد شکر و شهد مصر ارزان شد لعل عرشی تو چو رو بنمود تن کی باشد که سنگها جان شد تخته بند…
زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم چنانک گر شکم چنگ پر شود مثلا نه ناله…
زهی می کاندر آن دستست هیهات
زهی می کاندر آن دستست هیهات که عقل کل بدو مستست هیهات بر آن بالا برد دل را که آن جا سر نیزه زحل پستست…
می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام در جبینش آفتاب و در یمینش جام جام می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت ما…
می شناسد پرده جان آن صنم
می شناسد پرده جان آن صنم چون نداند پرده را صاحب حرم چون ز پرده قصد عقل ما کند تو فسون بر ما مخوان و…
ساقی این جا هست ای مولا بلی
ساقی این جا هست ای مولا بلی ره دهد ما را بر آن بالا بلی پیش آن لبهای آری گوی او بنده گردد شکر و…
عاشق روی جان فزای توییم
عاشق روی جان فزای توییم رحمتی کن که در هوای توییم تو به رخسار آفتابی و مه ما همه ذره در هوای توییم تا تو…
میان ما درآ ما عاشقانیم
میان ما درآ ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت درکشانیم مقیم خانه ما شو چو سایه که ما خورشید را همسایگانیم چو جان اندر…
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند در تن من خون…
ساقی زان می که میچریدند
ساقی زان می که میچریدند بفزای که یارکان رسیدند مهمان بفزود می بیفزا زان خنب که اولیا چشیدند زان می که ز بوش جمله ابدال…
میخرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
میخرامد آفتاب خوبرویان ره کنید رویها را از جمال خوب او چون مه کنید مردگان کهنه را رویش دو صد جان میدهد عاشقان رفته را…
میر خرابات تویی ای نگار
میر خرابات تویی ای نگار وز تو خرابات چنین بیقرار جمله خرابات خراب تواند جمله اسرار ز توست آشکار جان خراباتی و عمر عزیز هین…
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی گر نمیجستی جنون ما چرا میریختی ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب نور رقص انگیز را…
عاشقی و بیوفایی کار ماست
عاشقی و بیوفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست عقل…
میرسد یوسف مصری همه اقرار دهید
میرسد یوسف مصری همه اقرار دهید میخرامد چو دو صد تنگ شکر بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید وز پی صدقه…
ساقیا شد عقلها هم خانه دیوانگی
ساقیا شد عقلها هم خانه دیوانگی کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی صد هزاران خانه هستی به آتش درزده تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی ما…
ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را محو کن هست و عدم را بردران این لاف را آن میی کز قوت و لطف و…
میل هواش می کنم طال بقاش می زنم
میل هواش می کنم طال بقاش می زنم حلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم از دل و جان شکستهام بر سر ره…
نازنینی را رها کن با شهان نازنین
نازنینی را رها کن با شهان نازنین ناز گازر برنتابد آفتاب راستین سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب چند بینی سایه خود نور او…
سبکتری تو از آن دم که میرسد ز صبا
سبکتری تو از آن دم که میرسد ز صبا ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا ز دم زدن کی شود مانده یا…
عشق اکنون مهربانی میکند
عشق اکنون مهربانی میکند جان جان امروز جانی میکند در شعاع آفتاب معرفت ذره ذره غیب دانی میکند کیمیای کیمیاسازست عشق خاک را گنج معانی…
نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد گریههای جمله عالم در وصالش خنده شد یاد آن کس کن که چون خوبی او…
سحر این دل من ز سودا چه میشد
سحر این دل من ز سودا چه میشد از آن برق رخسار و سیما چه میشد از آن طلعت خوش و زان آب و آتش…
سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد به مثال ساقیان او به سبو و ساغر آمد نه سبوی او بدیدم نه ز ساغرش چشیدم…
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی…
نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
نثرنا فی ربیع الوصل بالورد حنانینا فنعم الزوج و الفرد ز رویت باغ و عبهر میتوان کرد ز زلفت مشک و عنبر میتوان کرد ز…
سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم در بادیه مردان محوست تو را جم جم در عالم پرآتش در محو سر اندرکش در عالم…
عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن گر به ظاهر لشکر…
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم و ترسم که گر آید…
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی چیز…
سراندازان همیآیی ز راه سینه در دیده
سراندازان همیآیی ز راه سینه در دیده فسونگرم میخوانی حکایتهای شوریده به دم در چرخ میآری فلکها را و گردون را چه باشد پیش افسونت…
نرم نرمک سوی رخسارش نگر
نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر سر برآر از مستی و…
نسیت الیوم من عشقی صلاتی
نسیت الیوم من عشقی صلاتی فلا ادری عشائی من غداتی فوجهک سیدی! شمسی و بدری و نثری منک یاقوت الزکاة نداک سکرة الارواح طرا و…
سکه رخسار ما جز زر مبادا بیشما
سکه رخسار ما جز زر مبادا بیشما در تک دریای دل گوهر مبادا بیشما شاخههای باغ شادی کان قوی تازهست و تر خشک بادا بیشما…
علونا سماء الود من غیر سلم
علونا سماء الود من غیر سلم و هل یهتدی نحو السماء النوائب ایعلرا ظلام الکون نور و دادنا و قد جاوز الکونین هذا عجائب فان…
نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
نظاره چه میآیی در حلقه بیداری گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن شاهی است تو باور…
دیده خون گشت و خون نمیخسبد
دیده خون گشت و خون نمیخسبد دل من از جنون نمیخسبد مرغ و ماهی ز من شده خیره کاین شب و روز چون نمیخسبد پیش…
همه خوف آدمی را از درونست
همه خوف آدمی را از درونست ولیکن هوش او دایم برونست برون را مینوازد همچو یوسف درون گرگیست کو در قصد خونست بدرد زهره او…
سماع از بهر جان بیقرارست
سماع از بهر جان بیقرارست سبک برجه چه جای انتظارست مشین این جا تو با اندیشه خویش اگر مردی برو آن جا که یارست مگو…
خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست
خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ…
عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی چونک سپید است و سیه روز و شب عمر…
راح بفیها و الروح فیها
راح بفیها و الروح فیها کم اشتهیها قم فاسقنیها این راز یارست این ناز یارست آواز یارست قم فاسقنیها ادرکت ثاری قبلت جاری فازداد ناری…
فریفت یار شکربار من مرا به طریق
فریفت یار شکربار من مرا به طریق که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن چگونه عاق شوم با…
سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه مهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفش به همان کوی…
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد مطربا این ره زدن زان…
مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار برمدار اندر غزل جز پردههای شاهوار بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بینشان خوانهاشان بیخمیر و بادههاشان بیخمار دیده…
سیدی انی کلیل انت فی زی النهار
سیدی انی کلیل انت فی زی النهار اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح لیلتی دار قرار دونها دار…
سیر گشتم ز نازهای خسان
سیر گشتم ز نازهای خسان کم زنم من چو روغن به لسان بعد از این شهد را نهان دارم تا نیفتند اندر او مگسان خویش…
هین که منم بر در در برگشا
هین که منم بر در در برگشا بستن در نیست نشان رضا در دل هر ذره تو را درگهیست تا نگشایی بود آن در خفا…
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب کاندر خرابه دل من آید آفتاب از پای درفتادهام از شرم این کرم کان شه دعام گفت…
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود فرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود جز قیاس و دوران هست طرق لیک شدست بر اولوالفقه و طبیب…
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجویی
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجویی گفتم که در این سودا هشیار چه میجویی گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما…
گه چرخ زنان همچون فلکم
گه چرخ زنان همچون فلکم گه بال زنان همچون ملکم چرخم پی حق رقصم پی حق من زان ویم نی مشترکم چون دید مرا بخرید…
رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم تا چشمها…
رفتیم بقیه را بقا باد
رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد چندین مدوید کاندر این خاک…
شاهدی بین که در زمانه بزاد
شاهدی بین که در زمانه بزاد بت و بتخانه را به باد بداد شاهدانی که در جهان سمرند کس از ایشان دگر نیارد یاد از…
نوبهارا جان مایی جانها را تازه کن
نوبهارا جان مایی جانها را تازه کن باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهست بی صبا جنبش…
نور دل ما روی خوش تو
نور دل ما روی خوش تو بال و پر ما خوی خوش تو عید و عرفه خندیدن تو مشک و گل ما بوی خوش تو…
کار به پیری و جوانیستی
کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی گر نبدی خندهٔ صبح کذوب…
کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم چونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم از گلزار چون روم جانب خار چون شوم…
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند…
چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی
چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی نی به خدا که از دغل چشم فراز میکنی چشم ببستهای که تا خواب کنی حریف…
خیز صبوحی کن و درده صلا
خیز صبوحی کن و درده صلا خیز که صبح آمد و وقت دعا کوزه پر از می کن و در کاسه ریز خیز مزن خنبک…
خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و…
روح زیتونیست عاشق نار را
روح زیتونیست عاشق نار را نار میجوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که…
روز ار دو هزار بار میآیی
روز ار دو هزار بار میآیی هر بار چو جان به کار میآیی از بهر حیات و زنده کردن تو در عالم چون بهار میآیی…
شکر ایزد را که دیدم روی تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جادوی تو…
شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش
شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش چه بادههاست بتم را در آن کدوی ترش به قاصد او ترشست و به جان شیرینش که…
من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او که مست و بیخودم از چاشنی محنت او اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست که…
کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
کجا شد عهد و پیمان را چه کردی امانتهای چون جان را چه کردی چرا کاهل شدی در عشقبازی سبک روحی مرغان را چه کردی…
هذا طبیبی، عند الدوآء
هذا طبیبی، عند الدوآء هذا حبیبی، عند الوء هذا لباسی، هذا کناسی هذا شرابی، هذا غذایی هذا انیسی، عندالفراق هذا خلاصی، عند البء قالوا تسلی،…
ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف
ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همیرسد مست و خراب جوق…
یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
یا شبه الطیف لی انت قریب بعید جمله ارواحنا تغمس فیما ترید نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید…
تو از خواری همینالی نمیبینی عنایتها
تو از خواری همینالی نمیبینی عنایتها مخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها تو را عزت همیباید که آن فرعون را شاید بده…
ای دلبر بیصورت صورتگر ساده
ای دلبر بیصورت صورتگر ساده وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده از گفتن اسرار دهان را تو ببسته و آن در که نمیگویم در سینه…
به گوشهای بروم گوش آن قدح گیرم
به گوشهای بروم گوش آن قدح گیرم که عاشق قدح و درد و خصم تدبیرم خوش است گوشه و یا گوشه گشتهای چون من به…
ای برده اختیارم تو اختیار مایی
ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند…
برات عاشق نو کن رسید روز برات
برات عاشق نو کن رسید روز برات زکات لعل ادا کن رسید وقت زکات برات و قدر خیالت دو عید چیست وصال چو این و…
آن کز دهن تو رنگ دارد
آن کز دهن تو رنگ دارد انصاف که رزق تنگ دارد وان کس که جدل ببست با تو با عمر عزیز جنگ دارد ماهی که…
تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی تو که نکته جهانی ز چه نکته میجهانی تو کدام و من کدامم تو چه نام…
الا فیالغشق تشریفی و عیدی
الا فیالغشق تشریفی و عیدی تعالوا نحو عشق منستزید دعانا من تعالی عن حدود نجیالمحدود بالعین الحدید دعانا بحر ذی ماء فرات فانکرنا التیمم بالصعید…
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست آنک از او آگهست از همه عالم بریست آه که چه بیبهرهاند باخبران زانک هست چهره او…
از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله از آتش…
ای مرغ گیر دام نهانی نهادهای
ای مرغ گیر دام نهانی نهادهای بر روی دام شعر دخانی نهادهای چندین هزار مرغ بدین فن بکشتهای پرهای کشته بهر نشانی نهادهای مرغان پاسبان…
تو بشکن چنگ ما را ای معلا
تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست این جا چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم چه کم آید بر ما چنگ…
ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر آخر نظری کن به نظربخش فکر بر ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش…
به من نگر که منم مونس تو اندر گور
به من نگر که منم مونس تو اندر گور در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور سلام من شنوی در لحد خبر…
ای بیوفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
ای بیوفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان ما…
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که…
آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش
آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جانها…
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را نفسی یار شرابم نفسی…
آمد بهار خرم و آمد رسول یار
آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بیقرار ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ مگذار…
بار دگر جانب یار آمدیم
بار دگر جانب یار آمدیم خیره نگر سوی نگار آمدیم بر سر و رو سجده کنان جمله راه تا سر آن گنج چو مار آمدیم…
از یکی آتش برآوردم تو را
از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را از دل من زادهای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را با…
ای نقد تو را زکات نسیه
ای نقد تو را زکات نسیه بازآ ز خدا جزات نسیه آید ز خدا جزای خیرت در نقد بلا نجات نسیه پیش از تو جهات…
تو جان مایی، ماه سمایی
تو جان مایی، ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت، داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن، حیرت فزون کن نی…





