غزلیات مولانا
جانا بیار باده و بختم بلند کن
جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقههای زلف دلم را کمند کن مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار…
آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از…
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی…
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست…
ای عشق که جمله از تو شادند
ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بزادند تو پادشهی و جمله عشاق همرنگ تو پادشه نژادند هر کس که سری…
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد بر حصار فلک ار خوبی تو حمله…
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود میان این دل و آن یار می فروش چه بود فدیت سیدنا انه یری و یجود…
ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما
ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما ای چشم ابر این اشکها میریز همچون مشکها زیرا…
به حق چشم خمار لطیف تابانت
به حق چشم خمار لطیف تابانت به حلقه حلقه آن طره پریشانت بدان حلاوت بیمر و تنگهای شکر که تعبیهست در آن لعل شکرافشانت به…
اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست اگر رسد عجب امروز…
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه…
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر بدزدیدست جان…
اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی خدای را تو…
ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریختهست…
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن…
اگر سرمست اگر مخمور باشم
اگر سرمست اگر مخمور باشم مهل کز مجلس تو دور باشم رخم از قبله جان نور گیرد چو با یاد تو اندر گور باشم قرارم…
ای که ازین تنگ قفس میپری
ای که ازین تنگ قفس میپری رخت به بالای فلک میبری زندگی تازه ببین بعد ازین چند ازین زندگی سرسری؟! در هوس مشتریت عمر رفت…
بر منبرست این دم مذکر مذکر
بر منبرست این دم مذکر مذکر چون چشمه روانه مطهر مطهر بر منبری بلندی دانای هوشمندی بر پای منبر او مکرر مکرر هر لفظ او…
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمییابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب…
ای که تو عشاق را همچو شکر میکشی
ای که تو عشاق را همچو شکر میکشی جان مرا خوش بکش این نفس ار میکشی کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست زانک نظرخواه…
به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد هله ای…
اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز
اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز اوزن یلداسنا بو در قلاوز چپانی برک دت قر تن اکشدر اشیت بندن قراقوزیم قراقوز اگر ططسن اگر رومین…
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی آتش تو مقیم شد با دل…
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن…
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد هزاران عاشق داری به جان و دل نگرانت که…
ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده دل رفته ما پی دل چون بیدلان دویده دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری تا…
جای دگر بودهای زانک تهی رودهای
جای دگر بودهای زانک تهی رودهای آب دگر خوردهای زانک گل آلودهای مست دگر بادهای کاحمق و بس سادهای دل چه بدو دادهای رو که…
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی مرا صد درد کان بودی مرا صد عقل و رایستی وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه…
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه…
در طریقت دو صد کمین دارم
در طریقت دو صد کمین دارم لیک صد چشم خرده بین دارم این نشانها که بر رخم پیداست دانک از شاه همنشین دارم آن یکی…
چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم میان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم همیخوریم می جان به حضرت سلطان چنانک بیلب و ساغر…
هر روز پری زادی از سوی سراپرده
هر روز پری زادی از سوی سراپرده ما را و حریفان را در چرخ درآورده صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده عالم ز بلای او…
در غم یار یار بایستی
در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی به یکی غم چو جان نخواهم داد یک چه باشد هزار بایستی دشمن شادکام بسیارند…
روی بنما به ما مکن مستور
روی بنما به ما مکن مستور ای به هفت آسمان چو مه مشهور ما یکی جمع عاشقان ز هوس آمدیم از سفر ز راهی دور…
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در…
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان چون ملک ساخته خود را به پر و بال…
من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتری
من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتری و اکنون همیخواهم ز تو کز گفت خویشم واخری بتها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی…
کس با چو تو یار راز گوید
کس با چو تو یار راز گوید یا قصه خویش بازگوید عاقل کردست با تو کوتاه لیکن عاشق دراز گوید از عشق تو در سجود…
هر چند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
هر چند بیگه آیی بیگاه خیز مایی ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی برگ قفس نداری جز ما هوس نداری یکتا چو کس نداری…
ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم
ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم جان داده و دل بسته سودای دمشقیم زان صبح سعادت که بتابید از آن سو هر شام و…
یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال کم انادی انظر و نقتبس من نورکم قد رجعنا جانبا من…
من دوش به تازه عهد کردم
من دوش به تازه عهد کردم سوگند به جان تو بخوردم کز روی تو چشم برندارم گر تیغ زنی ز تو نگردم درمان ز کسی…
چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد نگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای…
چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را چو بر صورت زند یک دم…
در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر قسمت حقست قومی در میان آفتاب پای کوبانند و قومی…
هر زمان لطفت همی در پی رسد
هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد مست عشقم دار دایم بیخمار من نخواهم مستیی کز میرسد…
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم نقل و باده چه کم آید چو در این بزم…
یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید مطربا…
ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم شکم ار زار بگرید من عیار بخندم مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم سوی بالا بپریدم که…
چو آب آهسته زیر که درآیم
چو آب آهسته زیر که درآیم به ناگه خرمن که درربایم چکم از ناودان من قطره قطره چو طوفان من خراب صد سرایم سرا چه…
صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن دل و جان شهید عشقت به درون گور…
در هوایت بیقرارم روز و شب
در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را…
گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی تنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی وگر بر کار بودی…
ز لقمهای که بشد دیده تو را پرده
ز لقمهای که بشد دیده تو را پرده مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده حیات خویش در آن لقمه گر چه پنداری ضمیر را…
مجلس چو چراغ و تو چو آبی
مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافتهست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان…
صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمیام به دست تو که تراشی و بشکنی منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی…
منم فانی و غرقه در ثبوتی
منم فانی و غرقه در ثبوتی به دریاهای حی لایموتی مگر من یوسفم در قعر چاهی مگر من یونسم در بطن حوتی وجود ظاهرم تا…
گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم متهم شو همچو یوسف تا در آن…
هر کی در او نیست از این عشق رنگ
هر کی در او نیست از این عشق رنگ نزد خدا نیست بجز چوب و سنگ عشق برآورد ز هر سنگ آب عشق تراشید ز…
مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مده به دست فراقت دل مرا که نشاید مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی…
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی زهی بازار زرکوبان زهی اسرار یعقوبان که جان یوسف…
مهم را لطف در لطفست از آنم بیقرار ای دل
مهم را لطف در لطفست از آنم بیقرار ای دل دلم پرچشمه حیوان تنم در لاله زار ای دل به زیر هر درختی بین نشسته…
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری چو مه روی…
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غمها را ز آینه رندیدی چه جامهها دردادی چه خرقهها دزدیدی چه گوشها بگرفتی به عیش دان…
دگرباره شه ساقی رسیدی
دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی تو بها را به جامی پردهها را بردریدی دگربار ای خیال فتنه انگیز چو…
دل با دل دوست در حنین باشد
دل با دل دوست در حنین باشد گویای خموش همچنین باشد گویم سخن و زبان نجنبانم چون گوش حسود در کمین باشد دانم که زبان…
طیبالله عیشکم، لا اوحشالله من ابی
طیبالله عیشکم، لا اوحشالله من ابی لست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی سخنی گو، خمش مکن،…
هزار جان مقدس فدای روی تو باد
هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او…
هست امروز آنچ میباید بلی
هست امروز آنچ میباید بلی هست نقل و باده بیحد بلی هست ای ساقی خوب از بامداد کان شیرینی بنامیزد بلی آفتاب امروز گشتهست از…
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد ور نی مثل کودک تا کعب همیبازد مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر…
عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود…
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر…
چون بزند گردنم سجده کند گردنش
چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران…
عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی
عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی داغ سلطان مینهند اندر دل مردان عشق تخت سلطان در میان…
هل طربا لعاشق وافقه زمانه
هل طربا لعاشق وافقه زمانه افلح فی هوائه اصلح فیه شأنه هدده فراقه من غمرات یومه ثم اتاه لیله من قمر امانه قال لبدره لقد…
هلا ای آب حیوان از نوایی
هلا ای آب حیوان از نوایی همیگردان مرا چون آسیایی چنین میکن که تا بادا چنین باد پریشان دل به جایی من به جایی نجنبد…
عاشقانی که باخبر میرند
عاشقانی که باخبر میرند پیش معشوق چون شکر میرند از الست آب زندگی خوردند لاجرم شیوه دگر میرند چونک در عاشقی حشر کردند نی چو…
عاشقی بر من پریشانت کنم
عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بیخان و بیمانت کنم تو بر…
هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی نه ز بادها بمیرد نه ز نم…
چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی
چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو…
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون مینزند ره ره او را کی زدست او ز هر نیک و بد خلق…
هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره که بود در تک دریا کف دریا به کناره چو رخ شاه بدیدی برو از…
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جان شیرین تو در قبضه و در دست من…
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید دولتی هست حریفان سر دولت خارید چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید که ظریفید و…
عشق است دلاور و فدایی
عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی ای از شش و پنج مهره برده آورده تو نرد دلربایی یکتا شده خوش…
هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر هله کز جنبش تو کار همه نیکوتر بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راست جسته…
چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند بال برآرد این دلم چونک غمت پرک…
عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری
عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری نیکو نگر که منم آن را که مینگری من نزل و منزل تو من بردهام دل تو…
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها…
هله نومید نباشی که تو را یار براند
هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن…
عشق را با گفت و با ایما چه کار
عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار عاشقان گویاند در چوگان یار گوی را با دست…
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند کنک شاید خلق را آن کس نشاید…
هم پهلوی خم سر نهای خواجه هرجایی
هم پهلوی خم سر نهای خواجه هرجایی پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی هشیار به سگ ماند جز جنگ نمیداند تو جنس سگ کهفی از…
حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده…
عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم
عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند چون…
هم لبان میفروشت باده را ارزان کند
هم لبان میفروشت باده را ارزان کند هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو زهر…
همتم شد بلند و تدبیرم
همتم شد بلند و تدبیرم جز به پیش تو من نمیمیرم تو دهانم گرفتهای که خموش تو دهان گیر و من جهان گیرم زان ز…
عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید…
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم به لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانم چو قضا حکم…
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب…





