دل بی‌لطف تو جان ندارد

دل بی‌لطف تو جان ندارد جان بی‌تو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید…

Continue Reading...

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند عالم همه دریا شود دریا ز هیبت…

Continue Reading...

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی چو وضو ز اشک سازم بود آتشین…

Continue Reading...

چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم

چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم دو جهان را و نهان را همه از کار برآرم ز پس کوه برآیم علم عشق نمایم…

Continue Reading...

گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی

گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی و آنک نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی آنک او رد دل است از بددرونی‌های…

Continue Reading...

گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر

گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر ور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر گر باده دهی ور نی زان باده…

Continue Reading...

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی چون قضای آسمانی توبه‌ها را بشکنی منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد…

Continue Reading...

دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار

دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار جان مست گلستان تو آن گاه خار خار هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست…

Continue Reading...

گر دم از شادی وگر از غم زنیم

گر دم از شادی وگر از غم زنیم جمع بنشینیم و دم با هم زنیم یار ما افزون رود افزون رویم یار ما گر کم…

Continue Reading...

چون خانه روی ز خانه ما

چون خانه روی ز خانه ما با آتش و با زبانه ما با رستم زال تا نگویی از رخش و ز تازیانه ما زیرا جز…

Continue Reading...