امروز طوافست طوافست طواف

امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف

در چشم آمد خیال آن در خوشاب

در چشم آمد خیال آن در خوشاب آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب پنهان گفتم براز در گوش دو چشم مهمان عزیز است بیفزای…

امروز من از تشنه دهانی و خمار

امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می‌آیم و می‌روم چو انگور افشار آخر قدح…

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی گه قصهٔ آ، به درد دل می‌گوئی سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئی کو از تو برون نیست…

اول به هزار لطف بنواخت مرا

اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا

طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر

طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر آورد عروس نظم در حجرهٔ ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن…

بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش

بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ ما زرد و…

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبهٔ جان باز…

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و…

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

روزت بستودم و نمی‌دانستم

روزت بستودم و نمی‌دانستم شب با تو غنودم و نمی‌دانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمی‌دانستم

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی بنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی … تو بر قدم باز پسین می‌گردی

هر شب که دل سپهر گلشن گردد

هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینهٔ دل آیینهٔ دل ز آه روشن…

روزی که جمال آن صنم دیده شود

روزی که جمال آن صنم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده بینم او را کارم بدو…

امشب که شراب جان مدامست مدام

امشب که شراب جان مدامست مدام ساقی شه و باده با قوامست قوام اسباب طرب جمله تمامست تمام ای زنده‌دلان خواب حرامست حرام

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق تن و عقل و دل و جان نبود هرکس…

بر یار نظر کنم خجل میگردد

بر یار نظر کنم خجل میگردد ور ننگرمش آفت دل میگردد در آب رخش ستارگان پیدایند بی‌آب وی آبم همه گل میگردد

وقف است مرا عمر در این مشتاقی

وقف است مرا عمر در این مشتاقی احسنت زهی طراوت و رواقی من کف نزنم تا تو نباشی مطرب من می نخورم تا نباشی ساقی

روی تو نماز آمد و چشمت روزه

روی تو نماز آمد و چشمت روزه وین هر دو کنند از لبت دریوزه جرمی کردم مگر که من مست بدم آب تو بخوردم و…

امشب همه شب نشسته اندر حزنم

امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیده‌ام ولی بی‌رسنم

ز اول که حدیث عاشقی بشنودم

ز اول که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده در رهش فرسودم گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند خود هر دو یکی…

ای اهل مناجات که در محرابید

ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید

آن دل که شد او قابل انوار خدا

آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر کو جمله به…

زینگونه که من به نیستی خرسندم

زینگونه که من به نیستی خرسندم چندین چه دهید بهر هستی پندم روزیکه به تیغ نیستی بکشندم گریندهٔ من کیست بر او می‌خندم

آن را که بود کار نه زین یارانست

آن را که بود کار نه زین یارانست کاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست این راه که راه دزد و عیارانست چه جای توانگران و زردارانست

غم را بر او گزیده میباید کرد

غم را بر او گزیده میباید کرد وز چاه طمع بریده میباید کرد خون دل من ریخته میخواهد یار این کار مرا به دیده میباید…

در سر دارم ز می پریشانیها

در سر دارم ز می پریشانیها با قند لب تو شکرافشانیها ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی رسوا شود این دم همه پنهنیها

ای عقل برو که عاقل اینجا نیست

ای عقل برو که عاقل اینجا نیست گر موی شوی موی ترا گنجانیست روز آمد و روز هر چراغی که فروخت در شعلهٔ آفتاب جز…

من مالک ملک لامکانی شده‌ام

من مالک ملک لامکانی شده‌ام من عارف گنج زرکانی شده‌ام تا از صدف تن گهر دل سوزد در عالم جان بحر معانی شده‌ام

چشم تو ز روزگار خونریزتر است

چشم تو ز روزگار خونریزتر است تیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است رازی که بگفته‌ای بگوشم واگوی زانروی که گوش من گرانخیزتر است

مائیم ز عشق یافته مرهم خود

مائیم ز عشق یافته مرهم خود بر عشق نثار کرده هر دم دم خود تا هر دم ما حوصلهٔ عشق رود در هر دم ما…

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست او رفت ز جای و گرد او هم برخاست تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش…

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کوکی خفته است پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از…

در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن

در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار…

ای کوران را به لطف ره بین کرده

ای کوران را به لطف ره بین کرده وی گبران را پیشرو دین کرده درویشان را به ملک خسرو کرده وی خسرو را بردهٔ شیرین…

گفتم عشقت قرابت و خویش منست

گفتم عشقت قرابت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا بکمان و تیر خود می‌نازی گستاخ مینداز گرو پیش منست

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا هر چند که سرخ روست اطراف شفق شهمات همی شوند رخ…

گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم

گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم ور با لب خشک عشق را خشک…

نی من منم و نی تو توئی نی تو منی

نی من منم و نی تو توئی نی تو منی هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی من با تو چنانم…

در کام دل آنچه بود نفسم همه راند

در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل…

من بندهٔ یاری که ملالش نبود

من بندهٔ یاری که ملالش نبود کانرا که ملالست وصالش نبود گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال تا تیره بود آب خیالش نبود

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن…

ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست

ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی او قصه ز دیده میکند فرق اینست

سرسبزتر از تو من ندیدم شجری

سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری شبخیزتر از تو من ندیدم سحری پرذوق‌تر از تو من ندیدم شکری

بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلب

بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلب بی‌خاتم حق ملک سلیمان مطلب چون عاقبت کار اجل خواهد بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب

لعلیست که او شکر فروشی داند

لعلیست که او شکر فروشی داند وز عالم غیب باده نوشی داند نامش گویم و لیک دستوری نیست من بندهٔ آنم که خموشی داند

ای نفس عجب که با دلم همنفسی

ای نفس عجب که با دلم همنفسی من بندهٔ آن صبح که خندان برسی ای در دل شب چو روز آخر چه کسی هم شحنه…

گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم

گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم ور بخت شوی رخت بسویت نبرم زین بیش اگر بر سر کویت گذرم فرمای که چون مار بکوبند…

چون شاهد پوشیده خرامان گردد

چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد

ای پیر اگر تو روی با حق داری

ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر…

سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت

سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت در عالم حسن آب زلف تو نداشت هرچند که لاف آبداری میزد پیچید بس و تاب زلف تو…

آن ساقی روح دردهد جام آخر

آن ساقی روح دردهد جام آخر این مرغ اسیر بجهد از دام آخر گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر

فرمود که دست و پا بکاری بزنیم

فرمود که دست و پا بکاری بزنیم تا می نرود دو دست بازی بزنیم چون در تو زدیم دست از این شادی را پس چون…

ای یار مرا موافقی وقتت خوش

ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی…

شب گشت درین سینه چه سوز است عجب

شب گشت درین سینه چه سوز است عجب می‌پندارم کاول روز است عجب در دیدهٔ عشق می‌نگنجد شب و روز این دیدهٔ عشق دیده دوز…

چون نیستی تو محض اقرار بود

چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایهٔ انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بوئی کافر میرد اگرچه دیندار بود

هرچند که بار آن شترها شکر است

هرچند که بار آن شترها شکر است آن اشتر مست چشم او خود دگر است چشمش مست است و او ز چشمش بتر است او…

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد می‌آید آب دیده می‌ناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد

از جمله طمع بریدنم آسانست

از جمله طمع بریدنم آسانست الا ز کسی که جان ما را جانست از هرکه کسی برد برای تو برد از تو که برد دمی…

پیران خرابات غمت بسیارند

پیران خرابات غمت بسیارند چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند بفرست شراب کاندلشدگان نه مست حقیقتند و نی هشیارند

گر من بدر سرای تو کم گذری

گر من بدر سرای تو کم گذری از بیم غیوران تو باشد حذرم تو خود به دلم دری چو فکرت شب و روز هرگه که…

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست در دست تصرف خدا کم ز عصاست هر ذره و قطره گر نهنگی گردد آن جمله مثال…

شاهیست که تو هرچه بپوشی داند

شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بی‌کام و زبان گر بخروشی داند هر کس هوس سخن فروشی داند من بندهٔ آنم که خموشی داند

ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات

ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات انبار جهان پر است از تخم موات ز انبار نخواهم که پر است از خیرات بر خرمن من خود…

دشنامم ده که مست دشنام توام

دشنامم ده که مست دشنام توام مست سقط خوش خوش آشام توام زهرابه بیار تا بنوشم چو شکر من رام توام رام توام رام توام

آن کس که ترا دیده بود ای دلبر

آن کس که ترا دیده بود ای دلبر او چون نگرد بسوی معشوق دگر در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر تاریک نماید به…

خاک توام و خدای حق میداند

خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند

از خویشتن بجستن آرزو میکندم

از خویشتن بجستن آرزو میکندم آزاد نشستن آرزو میکندم در بند مقامات همی بودم من وان بند گسستن آرزو میکندم

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که…

قومی به خرابات تو اندر بندند

قومی به خرابات تو اندر بندند رندی چند و کس نداند چندند هشیاری و آگهی ز کس نپسندند بر نیک و بد خلق جهان میخندند

این غمزه که میرنی ز نوری دگر است

این غمزه که میرنی ز نوری دگر است و اندیشه که میکنی عبوری دگر است هر چند دهن زدن ز شیرینی اوست این دست که…

شور آوردم که گاو گردون نکشد

شور آوردم که گاو گردون نکشد دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد هم من بکشم که شور تو جان منست جان خود را بگو کسی…

ای داده مرا چو عشق خود بیداری

ای داده مرا چو عشق خود بیداری وین شمع میان این جهان تاری من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری وانگه گوئی بس است تا…

دل دوش در این عشق حریف ما بود

دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهرهٔ زرد…

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن…

از آتش سودای توام تابی بود

از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه…

از شادی تو پر است شهر و وادی

از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را کز…

تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار

تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر…

گر داد کنی درخور خود داد کنی

گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا…

این نیست ره وصل که پنداشته‌ای

این نیست ره وصل که پنداشته‌ای این نیست جهان جان که بگذاشته‌ای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره تست لیکن…

عشق تو سلامت ز جهان می‌ببرد

عشق تو سلامت ز جهان می‌ببرد هجر تو اجل گشته که جان می‌ببرد آندل که به صد هزار جان می‌ندهم یک خندهٔ تو به رایگان…

ای دل اثر صبح گه شام که دید

ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته‌ام فریاد مکن سوخته‌ای خام که…

دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت

دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت والله که نخورد آنقدح را و بریخت دل قالب مرده دید خود را بی‌تو اینست سزای آنکه…

آنجا که بهر سخن دل ما گردد

آنجا که بهر سخن دل ما گردد من می‌دانم که زود رسوا گردد چندان بکند یاد جمال خوش تو کر هر نفسش نقش تو پیدا…

از بلبل سرمست نوائی شنوم

از بلبل سرمست نوائی شنوم وز باد سماع دلربائی شنوم در آب همه خیال یاری بینم وز گل همه بوی آشنائی شنوم

از عقل دلیل آید و از عشق خلیل

از عقل دلیل آید و از عشق خلیل این آب حیات دان و آن آب سبیل در چرخ نیابی تو نشان عاشق در چرخ درآیی…

تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم

تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم روباه بدم ز فر تو شیر شدم ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر این نیز…

گر یک ورق از کتاب ما برخوانی

گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی

با روز بجنگیم که چون روز گذشت

با روز بجنگیم که چون روز گذشت چون سیل به جویبار و چون باد بدشت امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت تا روز همی زنیم…

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این…

ای دل تو و درد او که درمان اینست

ای دل تو و درد او که درمان اینست غم میخور و دم مزن که فرمان اینست گر پای بر آرزو نهادی یکچند کشتی سگ…

صبح آمد و وقت روشنائی آمد

صبح آمد و وقت روشنائی آمد شبخیزان را دم جدائی آمد آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب وقت هوس شکر ربائی آمد

اندر سر من نبود جز رای صلاح

اندر سر من نبود جز رای صلاح اندر شب و روز پاک جویای صلاح امسال چنانم که نیارم گفتن یک سال دگر وای مرا وای…

خورشید که باشد که بروی تو رسد

خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود دیوانه شود…

از نیکی تو طبع بداندیش نماند

از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل، جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک…

تا عشق ترا است این شکرخائیها

تا عشق ترا است این شکرخائیها هر روز تو گوش دار صفرائیها کارت همه شب شراب پیمائیها مکر و دغل و خصومت افزائیها

گه باده لقب نهادم و گه جامش

گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا…

با ما ز ازل رفته قراری دگر است

با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر…

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن ور پای نماند هم نوایی می‌زن گر نیست ترا به عقل رایی می‌زن حاصل هر دم، دم وفائی…

ای دلبر عیار دل نیکوفر

ای دلبر عیار دل نیکوفر از جملهٔ نیکوان توئی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر