زنبور نیم که من بدودی بروم

زنبور نیم که من بدودی بروم یا همچو پری به بوی عودی بروم یا سیل شکسته تا برودی بروم یا حرص که در عشوهٔ سودی…

ای با تو جهان ظریف و شادی باره

ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و…

آن دم که رسی به گوهر ناسفته

آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی…

در عشق نه پستی نه بلندی باشد

در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرائی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کم‌زنی و رندی باشد

ای ماه چو ابر بس گرستم بی‌تو

ای ماه چو ابر بس گرستم بی‌تو در مه به نشاط ننگریستم بی‌تو برخاستم از جان تو نشستم بی‌تو وز شرم به مردم چو نرستم…

گفتم که توئی می و منم پیمانه

گفتم که توئی می و منم پیمانه من مرده‌ام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در…

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد…

ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد

ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در…

زان رونق هر سماع آواز دف است

زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم وستم را هدف است می‌گوید دف که آنکسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل…

بعضی به صفات حیدر کرارند

بعضی به صفات حیدر کرارند بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند عشقت گوید درست خواهم در راه گوئی تو که نی شکستگان بسیارند

نی با تو دمی نشستنم سامانست

نی با تو دمی نشستنم سامانست نی بیتو دمی زیستنم امکانست اندیشه در این واقعه سرگردانست این واقعه نیست درد بیدرمانست

در عشق اگرچه خرده بینم کردند

در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند

من بادم و تو برگ نلرزی چکنی

من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی…

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی

زلف تو به حسن ذوفنونها برزد

زلف تو به حسن ذوفنونها برزد در مالش عنبر آستینها برزد مشگش گفتم از این سخن تاب آورد درهم شد و خویشتن زمینها برزد

بی‌آتش عشق تو تو نخوردم آبی

بی‌آتش عشق تو تو نخوردم آبی بی‌نقش خیال تو ندیدم آبی در آب تو کوست چون شراب نابی می‌نالم و می‌گردم چون دولابی

ای مرغ عجب که صید تو شیرانند

ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشتهٔ سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر از تو زیران ز بران و…

شب چیست برای ما زمان نالش

شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به…

چون خار بکاری رخ گل می‌خاری

چون خار بکاری رخ گل می‌خاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاهون است تا خشت بر آسیا…

هر موی زلف او یکی جان دارد

هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز…

سر مستان را ز محتسب ترسانند

سر مستان را ز محتسب ترسانند شد محتسب مست همه میدانند این مردم شهر ما اگر مردانند این مستان را چرا گرو نستانند

آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد

آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد از عشق تو می نایدم از عشقم یاد اسباب و علل پیش من آمد همه باد…

در لشکر عشق چونکه خونریز کنند

در لشکر عشق چونکه خونریز کنند شمشیر ز پاره‌های ما تیز کنند من غرقهٔ آن سینهٔ دریا صفتم یاران مرا بگو که پرهیز کنند

ای نرم دلانیکه وفا میکارید

ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جائی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید

منصور حلاجی که اناالحق میگفت

منصور حلاجی که اناالحق میگفت خاک همه ره به نوک مژگان می‌رفت درقلزم نیستی خود غوطه بخورد آنکه پس از آن در اناالحق می‌سفت

چون ساز کند عدم حیات افزائی

چون ساز کند عدم حیات افزائی گیری ز عدم لقمه و خوش می‌خائی در می‌رسدت طبق طبق حلواها آنجا نه دکان پدید و نه حلوائی

مر وصل ترا هزار صاحب هوس است

مر وصل ترا هزار صاحب هوس است تا خود به وصال تو که را دسترس است آن کس که بیافت راحتی یافت تمام وانکس که…

بیگاه شد و دل نرهید از ناله

بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله ای جان جهان غصهٔ بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله

آن روی ترش نگر چو قندستانی

آن روی ترش نگر چو قندستانی وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی پیش قد او صف زده سروستانی پیش کف او شکسته هر دستانی

در نوبت عشق چشم باشد در بار

در نوبت عشق چشم باشد در بار چون او بگذشت دل بروید چو بهار این دم چو بهار است ز روی دلدار چون کار به…

ای یک قدح از درد تو دریای جهان

ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای…

گفتم که ز خردی دل من نیست پدید

گفتم که ز خردی دل من نیست پدید غمهای بزرگ تو در او چون گنجید گفتا که ز دل بدیده باید نگرید خرد است و…

ای جان جهان و روشنائی همه خوش

ای جان جهان و روشنائی همه خوش آرام دلی و آشنائی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزائی همه…

گر جمله برفتند نگارا تو مرو

گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پرمیکن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی…

پائی که همی رفت به شبستان سر مست

پائی که همی رفت به شبستان سر مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست…

آن صورت غیبی که شندیش دشمن

آن صورت غیبی که شندیش دشمن با خود به قیاس می‌بریدش دشمن مانندهٔ خورشید برآمد پیشین هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود خانهٔ دل چون دانستم که گنج در ویرانیست

هرچیز که بسیار شود خوار شود

هرچیز که بسیار شود خوار شود گر خوار شود به خانهٔ پار شود گر سیر شود از همه بیزار شود یارش به بهای جان خریدار…

حاشا که به ماه گویمت میمانی

حاشا که به ماه گویمت میمانی یا چون قد تو سرو بود بستانی مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست در سرو کجاست جنبش روحانی

ما باده ز یار دلفروز آوردیم

ما باده ز یار دلفروز آوردیم ما آتش عشق سینه‌سوز آوردیم تا دور ابد جهان نبیند در خواب آن شبها را که ما به روز…

آن کس که از آب و گل نگاری دارد

آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون…

قد صبحنا اللله به عیش و مدام

قد صبحنا اللله به عیش و مدام قد عیدنا العید و مام صیام املا قدحا وهات یا خیر غلام کی یسکرنا ثم علی‌الدهر سلام

از حال ندیده تیره ایامان را

از حال ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را

شمشیر اگر گردن جان ببریدی

شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی

مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم

مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم معشوق به هوش آمد و ما مست شدیم ای جان جهان هرچه از این پس شمری بر دست…

خاک قدمت سعادت جان من است

خاک قدمت سعادت جان من است خاک از قدمت همه گل و یاسمن است سر تا قدمت خاک ز تو میرویند زان خاک قدم چه…

مردی یارا که بوی فقر آید از او

مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا…

این عشق کمالست و کمالست و کمال

این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و…

گفتند که دل دگر هوائی می‌پخت

گفتند که دل دگر هوائی می‌پخت از ما بشد و هوای جائی می‌پخت تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش کانجا ز برای من…

آن کس که همیشه دل پر از دردم از او

آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینهٔ ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من…

گر خواب ترا خواجه گرفتار کند

گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدر تا چون مه و آفتاب…

عشق تو بهر صومعه مستی دارد

عشق تو بهر صومعه مستی دارد بازار بتان از تو شکستی دارد دست غم تو بهر دو عالم برسید الحق که غمت درازدستی دارد

هر چند دلم رضا او می‌جوید

هر چند دلم رضا او می‌جوید او از سر شمشیر سخن می‌گوید خون از سر انگشت فرو می‌چکدش او دست به خون من چرا می‌شوید

دل زار وثاق سینه آواره کنم

دل زار وثاق سینه آواره کنم بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم گر پاره کنم هزار گوهر ز غمت روزی او را ز لعل…

من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم

من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم نقش خود را نثار عالم کردم وز نقش تو من آب…

تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست

تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذره‌ها رقصانست گویند که این وسوسهٔ شیطانست شیطان لطیف است و حیات جانست

ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم

ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم ما پشت بروی یار ناکس کردیم مردار همه نثار کرکس کردیم در قبلهٔ تو…

ای دشمن جان و جان شیرین که توئی

ای دشمن جان و جان شیرین که توئی نور موسی و طور سینین که توئی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام…

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضهٔ جان خرما دهی، ار نیز درخت بیدی

از عشق تو گشتم ارغنون عالم

از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که می‌زنی مرا مینالم

کردیم قبول و من زرد میترسم

کردیم قبول و من زرد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایهٔ خود میترسم

هل تا برود سرش به دیوار آید

هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش…

دلدار به زیر لب بخواند چیزی

دلدار به زیر لب بخواند چیزی دیوانه شوی عقل نماند چیزی یارب چه فسونست که او می‌خواند کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی

میدان که در درون تو مثال غاریست

میدان که در درون تو مثال غاریست واندر پس آنغار عجب بازاریست هرکس یاری گرفت و کاری بگزید این یار نهانیست عجب یاریست

از تاب تو نی یار و عدو میماند

از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو…

مرغی که ز باغ پاکبازان باشد

مرغی که ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان…

با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد

با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد گویند که قوت دماغ از خوابست عاشق کی شد که…

گم باد سریکه سروران را پا نیست

گم باد سریکه سروران را پا نیست وان دل که به جان غرقهٔ این سودا نیست گفتند در این میان نگنجد موئی من موی شدم…

اندر سر ما همت کاری دگر است

اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه خوب ما نگاری دگر است والله که بعشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان…

گر در طلبی ز چشمه در بر ناید

گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جویندهٔ در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون…

یک طرفه عصاست موسی این رمه را

یک طرفه عصاست موسی این رمه را یک لقمه کند چو بفکند این همه را نی سور گذارد او و نی ملحمه را هر عقل…

دور است ز تو نظر بهانه اینست

دور است ز تو نظر بهانه اینست کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است اهلیت روی تو ندارد لیکن چون برکند از تو دل که…

هر روز بنو برآید آن دلبر عشق

هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود…

خورشید و ستارگان و بدرما اوست

خورشید و ستارگان و بدرما اوست بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست عید…

من سیر نیم سیر نیم سیر نیم

من سیر نیم سیر نیم سیر نیم زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم خرگوش نگیرم و نخواهم آهو جز عاشق و جز طالب آن…

تا مدرسه و مناره ویران نشود

تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود

ما مذهب چشم شوخ مستش داریم

ما مذهب چشم شوخ مستش داریم کیش سر زلف بت‌پرستش داریم گویند جز این هر دو بود دین درست از دین درست ما شکستش داریم

ای دوست به حق آنکه جان را جانی

ای دوست به حق آنکه جان را جانی چون نامهٔ من رسد به تو برخوانی از بوالعجبی نامهٔ من ندرانی چون حال دل خراب من…

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت از تلف منست عزو…

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان…

افتاده مرا عجب شکاری چکنم

افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم

دامان جلال تو ز دستم نشود

دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت جان آمد و هم از سر سودا و گریخت آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من بربط بنهاد…

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بی‌پایانی ای خوش خامی که او بجوش تو…

آنم که چو غمخوار شوم من شادم

آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشته‌ام آبادم آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد…

صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم

صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم ای زهرهٔ ساقی دگر لاف نماند کز سور قرابهٔ تو بر…

تو توبه مکن که من شکستم توبه

تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه

خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر

خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نه‌ای به بستان بنگر

دیدم رویت بتا تو روپوش مکن

دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو باده‌ها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش…

آمد دل من بهر نشانم گفتن

آمد دل من بهر نشانم گفتن گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی گفتا که دو…

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند کهره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم…

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از…

هر روز دلم در غم تو زارتر است

هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بیرحم تو بی‌زارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو…

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که…

من عهد شکسته بر شکستی بزنم

من عهد شکسته بر شکستی بزنم وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم امروز که ارواح به رقص آمده‌اند ناموس فرود آرم و دستی بزنم

جامی که بگیرم میش انوار بود

جامی که بگیرم میش انوار بود بینی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود

امروز ما یار جنون میخواهد

امروز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او افزون می‌خواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد

در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان

در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر…