من بندهٔ آن قوم که خود را دانند

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود…

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعهٔ روز فزون از من خواه صد بادیه پر…

چون بدنامی بروزگاری افتد

چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد

هر لحظه میی به جان سرمست دهد

هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای…

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مه‌افزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم

بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر

بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها…

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از…

در صحبت حق خموش میباید بود

در صحبت حق خموش میباید بود بی‌چشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زنده‌دلان به هوش میباید…

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و…

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز…

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه عین خطاست جز ذکر تو…

گر باد بر آن زلف پریشان زندت

گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح گر زانچه…

بنمای به من رخت بکن مردمی

بنمای به من رخت بکن مردمی تا لاف زنم که دیده‌ام خرمی ای جان جهان از تو چه باشد کمی کز دیدن تو شاد شود…

آن چیست کز او سماعها را شرف است

آن چیست کز او سماعها را شرف است وان چیست که چون رود محل تلف است می‌آید و میرود نهان تا دانند کاین ذوق و…

در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم

در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز…

یا صورت خودنمای تا نقش کنیم

یا صورت خودنمای تا نقش کنیم یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم یا هر یک را جدا جدا بوسه بده یا یک بوسه…

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم چون مست شویم هرچه بادا بادا

ساقی گفتم ترا می ساده بیار

ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم…

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان آنرا که تمنای چنین…

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای امروز چو زلف خود پس انداخته‌ای چشم توز می مست و من از چشم تو مست زان مست بدین مست…

ای مونس روزگار چونی بی من

ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بی‌تو تو با رخ چون بهار چونی…

گر گل کارم بیتو نروید جز خار

گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد…

چون روز وصال یار ما نیست پدید

چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید

ای بی‌ادبانه من ز تو نالیده

ای بی‌ادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده

سرگشته دلا به دوست از جان راهست

سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده آشکار و پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان…

آن روز که روز ابر و باران باشد

آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روییار را تازه کند چون مجمع گل که در…

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که…

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس گردون ادبت لب چند دراز میکنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده…

شب گشت که خلقان همه در خواب روند

شب گشت که خلقان همه در خواب روند مانندهٔ ماهی همه در آب روند چون روز شود جانب اسباب روند قوم دگری بسوی وهاب روند

چون صورت تو در دل ما بازآید

چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشته‌ها بازآید

هرچند شکر لذت جان و جگر است

هرچند شکر لذت جان و جگر است آن خود دگر است و شکر او دگر است گفتم که از آن نی‌شکرم افزون کن گفتا نه…

سودای توام در جنون میزد دوش

سودای توام در جنون میزد دوش دریای دو چشم موج خون میزد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون میزد دوش

آن شاه که خاک پای او تاج سر است

آن شاه که خاک پای او تاج سر است گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است اینک رخ زرد من گوا گفت برو رخ…

دردی داری که بحر را پر دارد

دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی…

این بانگ خوش از جانب کیوان منست

این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست…

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که رد پس پرده درید بر دیدهٔ پر آتش من در…

چونی که ترش مگر شکربارت نیست

چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست

مردان رهت که سر معنی دانند

مردان رهت که سر معنی دانند از دیدهٔ کوته نظران پنهانند این طرفه‌تر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند

ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو

ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو زنبیل جهان گدای دریوزهٔ تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزهٔ تو

قاشانیم و لاابالی حالیم

قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم

آن کان نبات و تنگ شکر نامد

آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق…

از خاک کف پات سران حیرانند

از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند

پیوسته مرید حق شو و باقی باش

پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف…

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب از آتش عشق دوست میسوز مخسب صد شب خفتی و حاصل آن دیدی از بهر خدا امشب تا روز…

این شکل سفالین تنم جام دلست

این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشهٔ پخته‌ام می خام دلست این دانهٔ دانش همگی دام دلست این من گفتم و لیک پیغام دلست

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توئی حسن دو میم افتاد آن خوبی باقی تو ایجان جهان دل بستد و اندر…

ای خورده مرا جگر برای دگران

ای خورده مرا جگر برای دگران دانم که همین کنی برای دگران من باد رهی بدم تو راهم دادی من رستم از این واقعه وای…

شمع ازلست عالم افروزی من

شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بی‌شاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من

آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان

آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان وز زخم چنین تیر گرفتار چنان وانگه خبر یافت که این پای بکوفت از دست هوای خود…

احوال من زار حزین می‌پرسی

احوال من زار حزین می‌پرسی زین پیش مپرس اگر چنین می‌پرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا بستین می‌پرسی

از ذکر بسی نور فزاید مه را

از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله…

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان…

گفتی چونی بنده چنانست که هست

گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد سر من نامش نتوان گفت…

این نعره عاشقان ز شمع طرب است

این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب…

گر خوب نیم خوب پرستم باری

گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم…

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد آن داهیه‌ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد…

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن…

تا در طلب گوهر کانی کانی

تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی

ما رخت وجود بر عدم بربندیم

ما رخت وجود بر عدم بربندیم بر هستی نیست مزور خندیم بازی بازی طنابها بگسستیم تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم

با دشمن تو چو یار بسیار نشست

با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که…

گر یک نفسی واقف اسرار شوی

گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا منست خود تو تا ابد تیره‌ستی چون مست از او شوی تو…

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبهٔ نیستی شو و باک مدار کاین…

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بوئی…

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام…

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد دریاب که از کوی فلان می‌گذرد برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد بوئی بستان که کاروان می‌گذرد

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او کس خانهٔ خود نداند از…

خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی

خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی گیرم که گناهست گناهی نکنی دل در گل رخسار تو می‌نالد زار بر آینهٔ دلم تو آهی نکنی

مست است دو چشم از دو چشم مستت

مست است دو چشم از دو چشم مستت دریاب که از دست شدم در دستت تو هم به موافقت سری در جنبان گر زانکه سر…

با صورت دین صورت زردشت کشی

با صورت دین صورت زردشت کشی چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی گر آینه زشتی ترا بنماید دیوانه شوی بر آینه مشت کشی

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم بحر گهر نامتناهی مائیم بگرفته ز ماه تا به ماهی مائیم بنشسته به تخت پادشاهی مائیم

ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب

ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ چون دلو درین ظلمت چه ره می‌کرد باشد که برآئی به…

گر دریائی ماهی دریای توام

گر دریائی ماهی دریای توام ور صحرائی آهوی صحرای توام در من می‌دم بندهٔ دمهای توام سرنای تو سرنای تو سرنای توام

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب آنجا که شرابست و ربابست و کباب عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب چون سبزه و گل…

عشقست طریق و راه پیغمبر ما

عشقست طریق و راه پیغمبر ما ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما ای مادر ما نهفته در چادر ما پنهان شده از طبیعت…

اسرار مرا نهانی اندر جان کن

اسرار مرا نهانی اندر جان کن احوال مرا ز خویش هم پنهان کن گر جان داری مرا چو جان پنهان کن وین کفر مرا پیشرو…

دوش آن بت من همچو مه گردون بود

دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایرهٔ خیال ما بیرون بود دانم که…

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی ناساز شوی باز دمی ساز کنی زان میترسم در جفا باز کنی مکر اندیشی بهانه آغاز کنی

هر روز بیاید آن سپهدار سماع

هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع

تمکین و قرار من که دارد در عشق

تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار…

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش تا بخراشد مرا…

تو آب نی خاک نی تو دگری

تو آب نی خاک نی تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که…

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیع‌الاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روح‌العمال

در آتش خویش چون دمی جوش کنم

در آتش خویش چون دمی جوش کنم خواهم که دمی ترا فراموش کنم گیرم جانی که عقل بیهوش کند در جام درآئی و ترا نوش…

باز آمد یار با دلی چون خاره

باز آمد یار با دلی چون خاره وز خارهٔ او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد…

مصنوع حقیم و صید صانع باشیم

مصنوع حقیم و صید صانع باشیم جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم صد بره برای بندگان قربان کرد ما چند به آب گرم قانع…

بازآی که تا به خود نیازم بینی

بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم…

گویم که کیست روح‌افزا مرا

گویم که کیست روح‌افزا مرا آنکس که بداد جان ز آغاز مرا گه چشم مرا چو باز بر می‌بندد گه بگشاید به صید چون باز…

تو کان جهانی و جهان نیم جو است

تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم بی‌آهن…

آنی تو که در صومعه مستم داری

آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بت‌پرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا…

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم واگو که من از لطف تو آن میجویم چون گفت به گریه درشدم پس گفتا وامیگویم خموش وامیگویم

آنی که به صد شفاعت و صد زاری

آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری

گر سوزش سینه را به کس می‌داری

گر سوزش سینه را به کس می‌داری وز مهر ضمیر پر هوس می‌داری باید که چو نالهٔ تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس…

ای زندگی تن و توانم همه تو

ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من…

علم فقها ز شرع و سنت باشد

علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد

جان جانی بیا میان جان باش

جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت…

خواهی که در این زمانه فردی گردی

خواهی که در این زمانه فردی گردی یا در ره دین صاحب دردی گردی این را بجز از صحبت مردان مطلب مردی گردی چو گرد…