دل میگوید که نقد این باغ دریم

دل میگوید که نقد این باغ دریم امروز چریدیم و به شب هم بچریم لب میگزدش عقل که گستاخ مرو گرچه در رحمت است زحمت…

آن یار که از طبیب دل برباید

آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرمایند یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی…

از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما

از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در…

از عشق تو دریا همه شور انگیزد

از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن…

تا در طلب مات همی کام بود

تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر…

شیرین سخنی در دل ما میخندد

شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی می‌بندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او…

با دل گفتم که دل از او جیحونست

با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش…

هشیار اگر زر و گر زرین است

هشیار اگر زر و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است زیرا که خرابات اصول…

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی انصاف بده که عشق را چون سائی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر…

دلدار مرا گفت ز هر دلداری

دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که…

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطهٔ خاک…

خود را چو دمی ز یار محرم یابی

خود را چو دمی ز یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر…

از ما بت عیار گریزان باشد

از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان…

تا ظن نبری که من دوئی می‌بینم

تا ظن نبری که من دوئی می‌بینم هر لحظه فتوحی بنوی می‌بینم جان و دل من جمله توئی می‌دانم چشم و سر من جمله توئی…

عشقست که کیمیای شرقست در او

عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریائیست کاین جملهٔ کاینات غرقست در…

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر بنواز بر این…

یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود

یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینهٔ فهم تو مفهوم شود

ای دل سر آرزو به پای اندر بند

ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا می‌نکند نومید مشو دل به خدای…

دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم

دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم با بیداران ز خویش در خواب شدیم

آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد

آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد از رحمت و فضل اوش امداد رسد کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب تا پیش از اجل مرا…

خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست

خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای…

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت…

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست…

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و…

گفتا که شکست توبه بازآمد مست

گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون دید مرا مست بهم برزد دست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست

بار دگر این خسته جگر باز آمد

بار دگر این خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد از شوق تو بر مثال جانهای شریف سوی ملک از…

الجوهر فقر و سوی الفقر عرض

الجوهر فقر و سوی الفقر عرض الفقر شفاء و سوی الفقر مرض العالم کله خداع و غرور والفقر من العالم کنزو غرض

دانیکه چه میگوید این بانگ رباب

دانیکه چه میگوید این بانگ رباب اندر پی من بیا و ره را دریاب زیرا به خطا راه بری سوی صواب زیرا به سال ره…

السکر صار کاسدا من شفتیه

السکر صار کاسدا من شفتیه والبدر تراه ساجدا بین یدیه بالحسن علیه کل شیی وافر الا فمه فانه ضاق علیه

گر راه روی راه برت بگشایند

گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی، نگنجی در عالم وانگاه ترابی تو به تو بنمایند

ای روز برآ که ذره‌ها رقص کنند

ای روز برآ که ذره‌ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند جانها ز خوشی بی‌سر و پا رقص کنند…

عقل و دل من چه عیشها میداند

عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بی‌آبی کار فرو میماند

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست بار سر توبه جمله سرمایهٔ توست بدتر گنهی بپیش تو توبه بود کو آن توبه که لایق پایهٔ تست

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی‌دل غم او دربر گیر تا چشم زنی…

دیوانه‌ام نیم ولیک همی خوانندم

دیوانه‌ام نیم ولیک همی خوانندم بیگانه‌ام ولیک میرانندم همچون عسسان بجهد در نیمهٔ شب مستند ولی چو روز میدانندم

آمد شد خود به کوی تو می‌بینم

آمد شد خود به کوی تو می‌بینم میل دل و دیده سوی تو می‌بینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی…

ذات تو ز عیبها جدا دانستم

ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم

ای ساقی اگر سعادتی هست تراست

ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا میکوبد دستی میزن که…

هر روز نو برآئی ای دلبر جان

هر روز نو برآئی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من…

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز…

من قاعدهٔ درد و دوا می‌شکنم

من قاعدهٔ درد و دوا می‌شکنم من قاعدهٔ مهر و جفا میشکنم دیدی که به صدق توبه‌ها میکردم بنگر که چگونه توبه‌ها میشکنم

جان دید ز جانان ازل دمسازی

جان دید ز جانان ازل دمسازی می‌خواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی

امروز من و جام صبوحی در دست

امروز من و جام صبوحی در دست میافتم و میخیزم و میگردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا…

در چشم منست ابروی همچو کمان

در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و…

ای سودائی برو پی سودا باش

ای سودائی برو پی سودا باش در صورت شیدای دلت شیدا باش با سایهٔ خود ز خوی خود در جنگی خود سایهٔ تست خصم تو،…

ماه آمد پیش او که تو جان منی

ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر می‌کرد می‌داشت طمع که گویمش آن…

ای شاه تو مات گشته را مات مکن

ای شاه تو مات گشته را مات مکن افتادهٔ توست جز مراعات مکن گر غرقهٔ جرم است مجازات مکن از بهر خدا قصد مکافات مکن

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم…

بر گرد جهان این دل آوارهٔ من

بر گرد جهان این دل آوارهٔ من بسیار سفر کرد پی چارهٔ من وان آب حیات خوش و خوشخوارهٔ من جوشید و برآمد ز دل…

ای اطلس دعوی ترا معنی برد

ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد

روزی به خرابات تو می میخوردم

روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقهٔ آب و گل بدر می‌کردم دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین…

ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر

ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ بندهٔ معنی بودم ای نقش تو از هزار…

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز…

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است در شش جهت و برون شش، معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این…

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای خود را ز جهان پاک پنداشته‌ای بر خاک تو نقش خویش بنگاشته‌ای وان چیز که اصل تست بگذاشته‌ای

روزیکه مرا به نزد تو دورانست

روزیکه مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست

ای عشق ترا پری و انسان دانند

ای عشق ترا پری و انسان دانند معروف تر از مهر سلیمان دانند در کالبد جهان ترا جان دانند با تو چنان زیم که مرغان…

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست دل آمد و در پهلوی جان گشت روان یعنی که بیا بیع و…

برزن به سبوی صحبت نادان سنگ

برزن به سبوی صحبت نادان سنگ بر دامن زیرکان عالم زن چنگ با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ آیینه چو در آب نهی گیرد…

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست آن ساده به از دو صد نگار زیبا است آن آتش شهوت که چو صاف و ساده…

در عشق توم وفا قرین می‌باید

در عشق توم وفا قرین می‌باید وصل تو گمانست، یقین می‌باید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین می‌باید

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی…

مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم

مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم چشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم هر شعله کز آتش زنهٔ عشق جهد در ما گیرد از آنکه ما…

بی‌جهد به عالم معانی نرسی

بی‌جهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی

آن را که به علم و عقل افراشته‌اند

آن را که به علم و عقل افراشته‌اند او را به حساب روزی انگاشته‌اند وان را که سر از عقل تهی داشته‌اند از مال به…

آن پیش روی که جان او پیش صف است

آن پیش روی که جان او پیش صف است داند که تو بحری و جهان همچو کفست بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو امشب…

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود می‌فرمائی که بی‌خود و مست مشو ناچار هر آنکه می‌خورد…

یا اوحد بالجمال یا جانمسن

یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن

عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع

عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب کانرا عطش آمده…

ای آنکه طبیب دردهای مائی

ای آنکه طبیب دردهای مائی این درد ز حد رفت چه میفرمائی والله اگر هزار معجون داری من جانم نبرم تا تو رخی ننمائی

زان می مستم که نقش جامش عشق است

زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است ولیک من بندهٔ آنم…

بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ

بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیم…

نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت

نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت نی بی‌دل و زهره ره نگه بتوان داشت در سنگستان قرابه آنکس ببرد کز سنگ قرابه را…

در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد

در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بی‌دیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد

من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو

من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو من بندهٔ آن رحمت خندیدهٔ تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت…

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانه‌ای همی زد شبها است کیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمی‌آید راست

شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن

شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توئی و نور روزم نه روز و نه…

آن را که خدای ناف بر عشق برید

آن را که خدای ناف بر عشق برید او داند ناله‌های عشاق شنید هر جای که دانه دید زانجا برمید پرید بدان سوی که مرغی…

غمهای مرا همه بناغم داری

غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری

ای موسی ما به طور سینا رفتی

ای موسی ما به طور سینا رفتی وز ظاهر ما و باطن ما رفتی تو سرد نگشته‌ای از آن گرمیها چون سرد شوی که سوی…

شب رفت کجا رفت همانجای که بود

شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که…

چون دید مرا مست بهم برزد دست

چون دید مرا مست بهم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست

هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد

هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود…

سرگشته چو آسیای گردان کنمت

سرگشته چو آسیای گردان کنمت بی‌سر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هرکه بسازی زود ویران کنمت

آن روز که چشم تو ز من برگردد

آن روز که چشم تو ز من برگردد وز بهر تو کشتنم میسر گردد در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت گر چشم تو در…

در مصطبه‌ها گر دو خرابات نگر

در مصطبه‌ها گر دو خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبهٔ عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و…

من همچو کسی نشسته بر اسب خام

من همچو کسی نشسته بر اسب خام در وادی هولناک بگسسته لگام تازد چون مرغ تا که بجهد از دام تا منزل این اسب کدام…

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد حایی برسد مرد که در هر نفسی بی‌زحمت چشم دوست دیدن گیرد

مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من

مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من چاره‌گر و چاره‌ساز بیچارهٔ من خورشید و فلک غلام سیارهٔ من نظاره‌گر دو کون نظارهٔ من

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی…

ای جان جهان جان و جهان باقی نیست

ای جان جهان جان و جهان باقی نیست جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست بر کعبهٔ نیستی طوافی دارد عاشق چو ز کعبه است…

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد مستان ترا ترانه‌ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

پالوده شوی در طلب پالودن

پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم در خم تن خویش چو می می‌جوشیم جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم سر را…

این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود

این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر…

گر من میرم مرا بیارید شما

گر من میرم مرا بیارید شما مرده بنگار من سپارید شما گر بوسه دهد بر لب پوسیدهٔ من گر زنده شوم عجب مدارید شما

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر او دل ما صوفی عالم همه…

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد…

این دیدهٔ من کز نگرد دور از من

این دیدهٔ من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیدهٔ رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور…