دل با هوس تو زاد و بودی دارد

دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایهٔ تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که…

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش…

خندید فرح تا بزنی انگشتک

خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک

از دوستی دوست نگنجم در پوست

از دوستی دوست نگنجم در پوست در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست هرگز نزید به کام عاشق معشوق معشوق که بر مراد عاشق زید…

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست ور عشق خوش است…

این مست به باده‌ای دگر می‌گردد

این مست به باده‌ای دگر می‌گردد قرابه تهی گشت و بسر می‌گردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مست‌تر می‌گردد

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز…

ای دام هزار فتنه و طراری

ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنه‌ها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چون آسیاش…

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه…

آن میوه توئی که نادر ایامی

آن میوه توئی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این…

از آب و گلی نیست بنای چو توئی

از آب و گلی نیست بنای چو توئی یارب که چه هاست از برای چو توئی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست…

از شور و جنون رشک جنان را بزدم

از شور و جنون رشک جنان را بزدم ز آشفته دلی راحت جان را بزدم جانیکه بدان زنده‌ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه آن را…

تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام

تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام از عشق تو خوان عشق آراسته‌ام خوابی دیدم و دوش فراموشم شد این میدانم که مست برخاسته‌ام

کاری ز درون جان میباید

کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمهٔ آب در درون خانه

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت

شوری دارم که برنتابد گردون

شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینهٔ دوست تا سینهٔ پاک دوست چون باشد چون

ای دل اگرت طاقت غم نیست برو

ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آوارهٔ عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور می‌ترسی کار تو…

دلدار اگر مرا بدراند پوست

دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست بدشمنان بنالم نه…

انجیرفروش را چه بهتر جانا

انجیرفروش را چه بهتر جانا ز انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زئیم و مست میریم ای جان هم مست دوان دوان به محشر جانا

از جان بشنیده‌ام نوای غم تو

از جان بشنیده‌ام نوای غم تو نی خود جانهاست ذره‌های غم تو آن صورتها که در درون می‌آیند تابند چو ذره در هوای غم تو

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

تا سر نشود یقین که سرکش نشود

تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود

گر دریا را همه نهنگان گیرند

گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند

با زهره و با ماه اگر انبازی

با زهره و با ماه اگر انبازی رو خانه ز ماه ساز اگر میسازی بامی که به یک لگد فرو خواهد شد آن به که…

عشقست زهر چه آن نشاید مانع

عشقست زهر چه آن نشاید مانع گر عشق نبودی، ننمودی صانع دانی که حروف عشق را معنی چیست عین عابد و شین شاکر و قافست…

ای دل چه شدی ز دست دستی میزن

ای دل چه شدی ز دست دستی میزن دست از هوس عشوه‌پرستی میزن گوئیکه چه ره زنم چو من دست زنم چون نرگس مستش ره‌مستی…

دود دل ما نشان سوداست دلا

دود دل ما نشان سوداست دلا و اندود که از دل است پیداست دلا هر موج که میزند دل از خون ای دل آن دل…

آندم که ز افلاک گهر ریز کند

آندم که ز افلاک گهر ریز کند هر ذره بسوی اصل خود خیز کند از نخوت آن باد و زین باد هوس هر ذره ز…

خورشید همی زرد شود بر دیوار

خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار…

استاد مرا بگفتم اندر مستی

استاد مرا بگفتم اندر مستی کگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری…

تا گوهر جان در این طبایع افتاد

تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت همسایهٔ بدخدای کس…

گرنه کشش یار مرا یار بدی

گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی

با قلاشان چو رد نهادی پائی

با قلاشان چو رد نهادی پائی در عشق چو پخت جان تو سودائی رنجه مشو و به هیچ جائی مگریز میدان که از این سپس…

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

افسوس که بیگاه شد و ما تنها در دریائی کرانه‌اش ناپیدا کشتی و شب و غمام و ما میرانیم در بحر خدا به فضل و…

خیری بنمودی و ولیکن شری

خیری بنمودی و ولیکن شری نرمی و خبیث همچو مار نری صدری و بزرگی و زرت هست ولیک انصاف بده که سخت مادر غری

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا رفتم به میان و در میانم می‌سوخت

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست هم کودکی از کمال خیزد شک نیست گر زانکه پدر حدیث کودک گوید عاقل داند که آن پدر کودک…

آنکس که ز دست شد بر او دست منه

آنکس که ز دست شد بر او دست منه از باده چو نیست شد تواش هست منه زنجیر دریدن بر مردان سهل است هر زنجیری…

صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد

صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد از بس خوبی که در پس پرده منم ای بیخبران عاشق…

با یار به گلزار شدم رهگذری

با یار به گلزار شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بی‌خبری دلدار به من گفت که شرمت بادا رخسار من اینجا و تو بر…

هم منزل عشق و هم رهت می‌بینم

هم منزل عشق و هم رهت می‌بینم در بنده و در مرو شهت می‌بینم در اختر و خورشید و مهت می‌بینم در برگ و گیاه…

دی می‌رفتی بر تو تو نظر می‌کردند

دی می‌رفتی بر تو تو نظر می‌کردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود می‌خوردند کاین یوسف ثانیست که باز آوردند

العین لفقدکم کثیرالعبرات

العین لفقدکم کثیرالعبرات والقلب لذکرکم کثیرالحسرات هل یرجع من زماننا ما قدفات هیهات و هل فات زمان هیهات

دیروز فسون سرد برخواند کسی

دیروز فسون سرد برخواند کسی او سردتر از فسون خود بود بسی بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است ای کم ز مگس کو برمد از…

ای روی ترا غلام گلنار مخسپ

ای روی ترا غلام گلنار مخسپ وی رونق نوبهار و گلزار مخسب ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب امشب شب عشرت است زنهار مخسب

هر روز دل مرا سماع و طربیست

هر روز دل مرا سماع و طربیست میگوید حسن او بر این نیز مه‌ایست گویند چرا خوری تو با پنج انگشت زیرا انگشت پنج آمد…

تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ای

تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ای در خانهٔ خود دام و دغل باخته‌ای ای چشم فراز کرده چون مظلومان در حیله و مکر موی بشکافته‌ای

من غیر ترا گزین ندارم چکنم

من غیر ترا گزین ندارم چکنم درمان دل حزین ندارم چکنم گوئیکه ز چرخ تا بکی چرخ زنیم من کار دگر جزین ندارم چکنم

توبه کردم که تا جانم برجاست

توبه کردم که تا جانم برجاست من کج نروم نگردم از سیرت راست چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست جمله چپ و راست…

امروز چو هر روز خرابیم خراب

امروز چو هر روز خرابیم خراب مگشا در اندیشه و برگیر رباب صدگونه نماز است و رکوعست و سجود آنرا که جمال دوست باشد محراب

در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه

در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه در چاکریت به جان بکوشم ای شاه در خدمت تو چو سایه من پیش روم تو شیری و من…

ای ساقی از آن باده که اول دادی

ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن…

مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه

مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه تا روزه کند ترا به حق دریوزه آب حیوان خنک کند دلسوزه این روزه چو کوزه است مشکن کوزه

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا ای دولت و اقبال من و کار و کیا ای خلوت و ای سماع و اخلاص…

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ…

بر جان و دل و دیده سواری همه خوش

بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد…

امروز یکی گردش مستانه کنم

امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست می‌جویم عاقلی که دیوانه کنم

در چشم منی و گرنه بینا کیمی

در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی آنجا که نمی‌دانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا…

امشب برو ای خواب اگر بنشینی

امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن می‌چینی وی عشق بیا که سخت با…

گاه از غم دلبران بر آتش باشم

گاه از غم دلبران بر آتش باشم گاه از پی دوستان مشوش باشم آخر بچه خرمی زنم راه نشاط آخر به کدام دلخوشی خوش باشم

ای آتش بخت سوی گردون رفتی

ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

عمریست که جان بنده بیخویشتن است

عمریست که جان بنده بیخویشتن است و انگشت‌نمای عالمی مرد و زن است برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو…

جانم بر آن قوم که جانند ایشان

جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه‌ایم…

امشب که حریف مشتری و ماهم

امشب که حریف مشتری و ماهم با مه‌رویان چون شکر همراهم سرمست شراب بزم شاهنشاهم امشب همه آنست که من می‌خواهم

گر آب دهی نهال خود کاشته‌ای

گر آب دهی نهال خود کاشته‌ای ور پست کنی مرا تو برداشته‌ای خاکی بودم به زیر پاهای خسان همچون فلکم مها تو افراشته‌ای

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای در باغ طرب سرو روان همه‌ای در ظاهر و باطن تو چون مینگرم کس را نی ای نگار و…

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا وان نرگس پرخمار خمار ترا پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفا دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا

جانی که در او دو صد جهان میدانم

جانی که در او دو صد جهان میدانم گوئیکه فلانست و فلان میدانم او شاهد حضرتست و حق نیک غیور هر چشم که بسته گشت…

امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست

امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست زیرا که بهر صبوح موسوم شده است کاین کاسهٔ سر بدست پیمانهٔ اوست

گر آنکه امین و محرم این رازی

گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که کشت بازی بازی

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای این مجلس جانست چرا تن زده‌ای چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی بنده غم از آن شدی…

عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی

عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی‌معنی وانگه ز زبان این و آن…

چون از رخ یار دور گشتم به بهار

چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز…

بی‌جام در این دور شرابست شراب

بی‌جام در این دور شرابست شراب بی‌دود در این سینه کبابست کباب فریاد رباب عشق از زحمهٔ او است زنهار مگو همین ربابست رباب

لبهای تو آنگه که با ستیز بود

لبهای تو آنگه که با ستیز بود در هر دو جهان از تو شکرریز بود گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی از من…

ای مرد سماع معده را خالی دار

ای مرد سماع معده را خالی دار زیرا چو تهیست نی کند نالهٔ زار چون پر کردی شکم ز لوت بسیار خالی مانی ز دلبر…

گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من

گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من آهی نکشم ز بیم آزار تو من از زخم سر غمزهٔ خونخوار تو من خندان میرم…

شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم

شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم وز فضل نلافم و غم آن نخورم فضل و هنرم یکی قدح میباشد وان نیز مگر ز دست…

جودت همه آن کند که دریا نکند

جودت همه آن کند که دریا نکند این دم کرمت وعده به فردا نکند حاجت نبود از تو تقاضا کردن کز شمس کسی نور تقاضا…

هر قبض اثر علت اولی باشد

هر قبض اثر علت اولی باشد صورت همه مقبول هیولی باشد هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست کانجا همه کل قابل اجزا باشد

زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است

زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است در دامن تو دست زدن تقدیر است چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز…

آن جان که از او دلبر ما شادانست

آن جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و لبش خندان است اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوئیم مگر…

در عشق اگر دمی قرارت باشد

در عشق اگر دمی قرارت باشد اندر صف عاشقان چه کارت باشد سر تیز چو خار باش تا یار چو گل گه در برو گاه…

ای کرده به پنج شمع روشن هر شش

ای کرده به پنج شمع روشن هر شش ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش تا چند چو الحمد مرا می‌خوانی همچون بقره بگیر…

من محو خدایم و خدا آن منست

من محو خدایم و خدا آن منست هر سوش مجوئید که در جان منست سلطان منم و غلط نمایم بشما گویم که کسی هست که…

چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من

چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من ای خوی تو آزردن پیوستهٔ من من صبر کنم ولیک ننگت نبود یک روز تو از…

مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم

مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم تا دور ابد از می تسلیم خوشیم تا ظن نبری که ما…

بوئی ز تو و گل معطر نی نی

بوئی ز تو و گل معطر نی نی با دیدنت آفتاب و اختر نی نی گوئی که شب است سوی روزن بنگر گر تو بروی…

بی‌بحر صفا گوهر ما سنگ آمد

بی‌بحر صفا گوهر ما سنگ آمد بی‌جان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع…

یاد تو کنم میان یادم باشی

یاد تو کنم میان یادم باشی لب بگشایم در این گشادم باشی گر شاد شوم ضمیر شادم باشی حیله طلبم تو اوستادم باشی

عشاق به یک دم دو جهان در بازند

عشاق به یک دم دو جهان در بازند صد ساله بقا به یک زمان دربازند بر بوی دمی هزار منزل بروند وز بهر دلی هزار…

ای بسته تو خواب من به چشم جادو

ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقهٔ جو خود آب گرفته…

سر سخن دوست نمیرم گفت

سر سخن دوست نمیرم گفت دریست گرانبها نمیرم سفت ترسم که بخواب دربگویم سخنی شبهاست که از بیم نمیرم خفت

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود

نی هرکه کند رقص و جهد بالا او

نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم…

در مدرسهٔ عشق اگر قال بود

در مدرسهٔ عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود

من بی‌خبرم خدای خود میداند

من بی‌خبرم خدای خود میداند کاندر دل من مرا چه میخنداند باری دل من شاخ گلی را ماند کش باد صبا بلطف می‌افشاند

چون زیر افکند در عراق آمیزد

چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد…

ای پر ز جفا چند از این طراری

ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از…