رباعیات مولانا
این عشق به جانب دلیران گردد
این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانهٔ عشق از امل معمور است میپنداری که بیتو ویران گردد
مولای اناالتائب مما سلفا
مولای اناالتائب مما سلفا هل تقبل عذر عاشق قد تلفا این کان ندامتی صدودا و جفا مولای عفیالله عفیالله عفا
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان از دلشدهگان گناه کم گیر ای جان گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان…
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله…
آن کیست که بیرون درون مینگرد
آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از…
آبی که از این دیده چو خون میریزد
آبی که از این دیده چو خون میریزد خونیست بیا ببین که چون میریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل میخورد و دیده…
از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی…
تا چند از این غرور بسیار ترا
تا چند از این غرور بسیار ترا تا کی ز خیال هر نمودار ترا سبحانالله که از تو کاری عجب است تو هیچ نه و…
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال آسودگی و عشق حرامست…
این واقعه را سخت بگیری شاید
این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان…
ای در طلب گرهگشائی مرده
ای در طلب گرهگشائی مرده در وصل بزاده وز جدائی مرده ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدائی…
دل میگوید که نقد این باغ دریم
دل میگوید که نقد این باغ دریم امروز چریدیم و به شب هم بچریم لب میگزدش عقل که گستاخ مرو گرچه در رحمت است زحمت…
آن یار که از طبیب دل برباید
آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرمایند یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی…
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در…
از عشق تو دریا همه شور انگیزد
از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن…
تا در طلب مات همی کام بود
تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر…
شیرین سخنی در دل ما میخندد
شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی میبندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او…
با دل گفتم که دل از او جیحونست
با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش…
هشیار اگر زر و گر زرین است
هشیار اگر زر و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است زیرا که خرابات اصول…
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی انصاف بده که عشق را چون سائی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر…
دلدار مرا گفت ز هر دلداری
دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که…
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطهٔ خاک…
خود را چو دمی ز یار محرم یابی
خود را چو دمی ز یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر…
از ما بت عیار گریزان باشد
از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان…
تا ظن نبری که من دوئی میبینم
تا ظن نبری که من دوئی میبینم هر لحظه فتوحی بنوی میبینم جان و دل من جمله توئی میدانم چشم و سر من جمله توئی…
عشقست که کیمیای شرقست در او
عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریائیست کاین جملهٔ کاینات غرقست در…
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر بنواز بر این…
یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود
یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینهٔ فهم تو مفهوم شود
ای دل سر آرزو به پای اندر بند
ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا مینکند نومید مشو دل به خدای…
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم با بیداران ز خویش در خواب شدیم
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد از رحمت و فضل اوش امداد رسد کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب تا پیش از اجل مرا…
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای…
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت…
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم شعر و غزل و دو بیتی آموختهایم در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست…
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و…
گفتا که شکست توبه بازآمد مست
گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون دید مرا مست بهم برزد دست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست
بار دگر این خسته جگر باز آمد
بار دگر این خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد از شوق تو بر مثال جانهای شریف سوی ملک از…
الجوهر فقر و سوی الفقر عرض
الجوهر فقر و سوی الفقر عرض الفقر شفاء و سوی الفقر مرض العالم کله خداع و غرور والفقر من العالم کنزو غرض
دانیکه چه میگوید این بانگ رباب
دانیکه چه میگوید این بانگ رباب اندر پی من بیا و ره را دریاب زیرا به خطا راه بری سوی صواب زیرا به سال ره…
السکر صار کاسدا من شفتیه
السکر صار کاسدا من شفتیه والبدر تراه ساجدا بین یدیه بالحسن علیه کل شیی وافر الا فمه فانه ضاق علیه
گر راه روی راه برت بگشایند
گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی، نگنجی در عالم وانگاه ترابی تو به تو بنمایند
ای روز برآ که ذرهها رقص کنند
ای روز برآ که ذرهها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند جانها ز خوشی بیسر و پا رقص کنند…
عقل و دل من چه عیشها میداند
عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بیآبی کار فرو میماند
توبه چکنم که توبهام سایهٔ تست
توبه چکنم که توبهام سایهٔ تست بار سر توبه جمله سرمایهٔ توست بدتر گنهی بپیش تو توبه بود کو آن توبه که لایق پایهٔ تست
خواهم که دلم با غم همخو باشد
خواهم که دلم با غم همخو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بیدل غم او دربر گیر تا چشم زنی…
دیوانهام نیم ولیک همی خوانندم
دیوانهام نیم ولیک همی خوانندم بیگانهام ولیک میرانندم همچون عسسان بجهد در نیمهٔ شب مستند ولی چو روز میدانندم
آمد شد خود به کوی تو میبینم
آمد شد خود به کوی تو میبینم میل دل و دیده سوی تو میبینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی…
ذات تو ز عیبها جدا دانستم
ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم
ای ساقی اگر سعادتی هست تراست
ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا میکوبد دستی میزن که…
هر روز نو برآئی ای دلبر جان
هر روز نو برآئی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من…
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز…
من قاعدهٔ درد و دوا میشکنم
من قاعدهٔ درد و دوا میشکنم من قاعدهٔ مهر و جفا میشکنم دیدی که به صدق توبهها میکردم بنگر که چگونه توبهها میشکنم
جان دید ز جانان ازل دمسازی
جان دید ز جانان ازل دمسازی میخواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی
امروز من و جام صبوحی در دست
امروز من و جام صبوحی در دست میافتم و میخیزم و میگردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا…
در چشم منست ابروی همچو کمان
در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و…
ای سودائی برو پی سودا باش
ای سودائی برو پی سودا باش در صورت شیدای دلت شیدا باش با سایهٔ خود ز خوی خود در جنگی خود سایهٔ تست خصم تو،…
ماه آمد پیش او که تو جان منی
ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر میکرد میداشت طمع که گویمش آن…
ای شاه تو مات گشته را مات مکن
ای شاه تو مات گشته را مات مکن افتادهٔ توست جز مراعات مکن گر غرقهٔ جرم است مجازات مکن از بهر خدا قصد مکافات مکن
گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر
گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم…
بر گرد جهان این دل آوارهٔ من
بر گرد جهان این دل آوارهٔ من بسیار سفر کرد پی چارهٔ من وان آب حیات خوش و خوشخوارهٔ من جوشید و برآمد ز دل…
ای اطلس دعوی ترا معنی برد
ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد
روزی به خرابات تو می میخوردم
روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقهٔ آب و گل بدر میکردم دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین…
ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر
ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ بندهٔ معنی بودم ای نقش تو از هزار…
گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش
گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز…
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است در شش جهت و برون شش، معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این…
ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهای
ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهای خود را ز جهان پاک پنداشتهای بر خاک تو نقش خویش بنگاشتهای وان چیز که اصل تست بگذاشتهای
روزیکه مرا به نزد تو دورانست
روزیکه مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست
ای عشق ترا پری و انسان دانند
ای عشق ترا پری و انسان دانند معروف تر از مهر سلیمان دانند در کالبد جهان ترا جان دانند با تو چنان زیم که مرغان…
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست دل آمد و در پهلوی جان گشت روان یعنی که بیا بیع و…
برزن به سبوی صحبت نادان سنگ
برزن به سبوی صحبت نادان سنگ بر دامن زیرکان عالم زن چنگ با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ آیینه چو در آب نهی گیرد…
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست آن ساده به از دو صد نگار زیبا است آن آتش شهوت که چو صاف و ساده…
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم در دل دارد نهفته این چرخ به خم یکروز چو باران کند او غمازی بر روید سر…
زندان تو از نجات خوشتر باشد
زندان تو از نجات خوشتر باشد نفرین تو از نبات خوشتر باشد شمشیر تو از حیات خوشتر باشد ناسور تو از نوات خوشتر باشد
در عشق که جز می بقا خوردن نیست
در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جانبردن نیست گفتم که ترا شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن…
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است گویند وفای او چه لذت دارد ز آنم خبری…
چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو
چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو خودبین گردی ز یار دیرینهٔ تو بیآینه روی خویش نتوان دیدن در یاد نگر که اوست آئینه…
ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی
ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی وی زهر بجز تلخی و تیزی چکنی عشق آب حیات آمد و منکر چو خری ای خر تو…
ای آنکه ره گریز میاندیشی
ای آنکه ره گریز میاندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه میکشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه میکنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه…
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به…
عید آمد و هرکس قدری مقداری
عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توئی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر…
ای قوم که برتر از مه و مهتابید
ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و…
شادی همه طالبان که مطلوب رسید
شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید
چشمت صنما هزار دلدار کشد
چشمت صنما هزار دلدار کشد آن نالهٔ زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بردار کنند آن نرگس بیدار تو بیدار کشد
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی احوال همی پرسی و خود میدانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد میگویم و سر به خیره…
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود مینمود ای ساقی مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود…
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند ما را به خرابات بتان ره زدهاند کافر دل و خونخواره این ره بدهاند وز مکر چنین عابد و زاهد…
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیدهام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در…
ای لعل لبت معدن شکر چیدن
ای لعل لبت معدن شکر چیدن وز چشم تو نور نامصور دیدن مه گردانست و برک که گردانست فرقست بسی میان هر گردیدن
ای بانگ رباب از کجا میآئی
ای بانگ رباب از کجا میآئی پرآتش و پر فتنه و پر غوغائی جاسوس دلی و پیک آن صحرائی اسرار دلست هرچه میفرمائی
گر بگریزی چو آهوان بگریزی
گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویختهایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی
بیدیده اگر راه روی عین خطاست
بیدیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آنرا که نه جا است…
آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان…
در کوی غم تو صبر بیفرمانست
در کوی غم تو صبر بیفرمانست در دیده ز اشک تو بر او حرمانست دل راز تو دردهای بیدرمانست با این همه راضیم سخن در…
یاران یاران ز هم جدائی مکنید
یاران یاران ز هم جدائی مکنید در سر هوس گریز پائی نکنید چون جمله یکید دو هوائی مکنید فرمود وفا که بیوفائی مکنید
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود جویندهٔ عشق بیعدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد…
ای بیتو حرام زندگانی ای جان
ای بیتو حرام زندگانی ای جان خود بیتو کدام زندگانی ای جان سوگند خورم که زندگانی بیتو مرگست به نام زندگانی ای جان
سرمست توام نه از می و نز افیون
سرمست توام نه از می و نز افیون مجنون شدهام ادب مجوی از مجنون از جوشش من جوش کن صد جیحون وز گردش من خیره…
بیگانه مگیرید مرا زین کویم
بیگانه مگیرید مرا زین کویم در کوی شما خانهٔ خود میجویم دشمن نیم ارچند که دشمن رویم اصلم ترکست اگرچه هندی گویم





