ای مشفق فرزند دو بیتی می‌گو

ای مشفق فرزند دو بیتی می‌گو هردم جهت پند دو بیتی می‌گو در فرقت و پیوند دو بیتی می‌گو در عین غزل چند دو بیتی…

گفتم که چونی مها خوشی محزونی

گفتم که چونی مها خوشی محزونی گفتا مه را کسی نپرسد چونی چون باشد طلعت مه گردونی تابان و لطیف و خوبی و موزونی

ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی

ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی دل را ز غرور نفس پرداختیی گر معرفتش ترا مسلم بودی یک لحظه به غیر او نپرداختیی

گر تو نکنی سلام ما را در پی

گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها دفع گرگی گر نکنی هی…

بیرون نگری صورت انسان بینی

بیرون نگری صورت انسان بینی خلقی عجب از روم و خراسان بینی فرمود که ارجعی رجوع آن باشد بنگر به درون که بجز انسان بینی

آن روز که جانم ره کیوان گیرد

آن روز که جانم ره کیوان گیرد اجزای تنم خاک پریشان گیرد بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز تا برجهم از خاک و تنم…

در مجلس عشاق قراری دگر است

در مجلس عشاق قراری دگر است وین بادهٔ عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق…

یارب تو مرا به نفس طناز مده

یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه بجز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش من آن…

عشق از بنه بی‌بنست و بحریست عظیم

عشق از بنه بی‌بنست و بحریست عظیم دریای معلق است و اسرار قدیم جانها همه غرقه‌اند در بحر مقیم یک قطره از او امید و…

ای ترک چرا به زلف چون هندوئی

ای ترک چرا به زلف چون هندوئی رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی نتوان دل خود را به خطا گم کردن ترسم…

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان…

بیگاه شده است لیک مر سیران را

بیگاه شده است لیک مر سیران را سیری نبود بجز که ادبیران را چه روز و چه شب چه صبح دلیران را چه گرگ و…

هان ای دل تشنه جوی را جویان باش

هان ای دل تشنه جوی را جویان باش بی‌پای مپای و دایما پویان باش با آنکه درون سینه بی‌کام و زبان سرچشمهٔ هر گفت توئی…

در هر فلکی مردمکی می‌بینم

در هر فلکی مردمکی می‌بینم هر مردمکش را فلکی می‌بینم ای احوال اگر یکی دو می‌بینی تو بر عکس تو من دو را یکی می‌بینم

من پیر فنا بدم جوانم کردی

من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی

چون می‌دانی که از نکوئی دورم

چون می‌دانی که از نکوئی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم

ای جان ز دل تو بر دل من راهست

ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن در دل من آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است…

سوگند همی خورد پریر آن ساقی

سوگند همی خورد پریر آن ساقی می‌گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی

پرسید مهم که چشم تو مه را دید

پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید گفتا که ز ماه عید میپرسم من گفتم که…

ما برزگران این کهن دشت نویم

ما برزگران این کهن دشت نویم در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا تا سر زده از خاک…

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون…

عشق آمد و گفت تا بر او باشم

عشق آمد و گفت تا بر او باشم رخسارهٔ عقل و روح را بخراشم میامد و من همی شدم تا اکنون این بار نیامدم که…

از حاصل کار این جهانی کردن

از حاصل کار این جهانی کردن میکن ز بهی آنچه توانی کردن زیرا همه عمرت بدمی موقوفست پیداست به یک دم چه توانی کردن

پیوسته مها عزم سفر می‌داری

پیوسته مها عزم سفر می‌داری چون چرخ مرا زیر و زبر می‌داری شیری و منم شکار در پنجهٔ تو دل خوردئی و قصد جگر می‌داری

گفتم که مگر غمت بود درمانم

گفتم که مگر غمت بود درمانم کی دانستم که با غمت درمانم او از سر لطف گفت درمان تو چیست گفتم وصلت گفت بر این…

این صورت آدمی که درهم بستند

این صورت آدمی که درهم بستند نقشی است که در تویلهٔ غم بستند گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی این خود چه طلسم است که…

گر چرخ ترا خدمت پیوست کند

گر چرخ ترا خدمت پیوست کند مپذیر که عاقبت ترا پست کند ناگاه به شربتی ترا مست کند در گردن معشوق دگر دست کند

ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی

ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص توئی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زانکه در دام…

عشق آن نبود که هر زمان برخیزی

عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآئی به سماع جان در بازی وز…

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت…

دل داد مرا که دلستان را بزدم

دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانیکه بر آن زنده‌ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را…

از دوستیت خون جگر را بخورم

از دوستیت خون جگر را بخورم این مظلمه را تا به قیامت ببرم فردا که قیامت آشکار گردد تو خون طلبی و من برویت نگرم

تا پردهٔ عاشقانه بشناخته‌ایم

تا پردهٔ عاشقانه بشناخته‌ایم از روی طرب پرده برانداختیم با مطرب عشق چنگ خود در زده‌ایم همچون دف و نای هردو در ساخته‌ایم

ما خواجهٔ ده نه‌ایم ما قلاشیم

ما خواجهٔ ده نه‌ایم ما قلاشیم ما صدر سرانه‌ایم ما اوباشیم نی نی چو قلم به دست آن نقاشیم خود نیز ندانیم کجا میباشیم

این گرمابه که خانهٔ دیوانست

این گرمابه که خانهٔ دیوانست خلوتگه و آرامگه شیطانست دروی پریی، پری رخی پنهانست پس کفر یقین کمینگه ایمانست

گر نگریزی ز ما بنازی چه شود

گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیدهٔ تر بی‌تست گر با تر…

ای در دل من نشسته شد وقت نشست

ای در دل من نشسته شد وقت نشست ای توبه شکن رسید هنگام شکست آن بادهٔ گلرنگ چنین رنگی بست وقت است که چون گل…

کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش

کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا مکر کند ای درویش در خانه گریزد خرد…

آن نزدیکی که دلستان را باشد

آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان…

شور عجبی در سر ما میگردد

شور عجبی در سر ما میگردد دل مرغ شده است و در هوا میگردد هر ذرهٔ ما جدا جدا میگردد دلدار مگر در همه جا…

از صنع برآیم بر صانع باشم

از صنع برآیم بر صانع باشم حاشا که زبون هیچ مانع باشم چون مطبخ حق ز لوت مالامالست تا چند به آب گرم قانع باشم

از آتش عشق سردها گرم شود

از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز بادهٔ عشق مرد بی‌شرم شود

مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی

مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجائی که چنین خوشحالی از نالهٔ تو بوی بقا می‌آید می‌نال بر این پرده که خوش…

با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی

با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی چون گل باید که بی‌تکلف خندی فرقست میان عشق کز جان خیزد یا آنچه به ریسمانش برخود بندی

گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی

گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی دیوانه توئی که عقل از من جوئی گفتی که چه بی‌شرم و چه آهن روئی آئینه کند همیشه…

ای دل بچه زهره خواستی یاری را

ای دل بچه زهره خواستی یاری را کو کرد هلاک چون تو بسیاری را دل گفت که تا شوم همه یکتائی این خواستم که بهر…

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ جو را بگذار و جانب جیحون آ چون گاو چه میکشی تو بار گردون چرخی بزن و بر…

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم…

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از…

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست ما را به میان آن فضا سودائیست عارف چو بدان رسید سر را بنهد نه کفر و نه…

دلدار مرا وعده دهد نشنومش

دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش

من ذره بدم ز کوه بیشم کردی

من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم…

تا ظن نبری که از غمانت رستم

تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا با بد…

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم هم منبل و هم خونی و هم عیاریم ما را تو به شحنه ده که ما طراریم تو…

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری میکن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد…

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب برتافته روح او ز گلزار صواب بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز در جستن آب زندگی قاضی کاب

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفه‌ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست کس نیست که اندر سرش این سودا نیست سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق پیداست که هست آن…

اسرار حقیقت نشود حل به سال

اسرار حقیقت نشود حل به سال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را…

صد روز دراز گر به هم پیوندی

صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می‌خندی مجنون نشدی هنوز…

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد صد جان و هزار جان عوض بیش کشد در گوش تو بین عشق چها میگوید تا گوش کشانت بسوی…

خون دل عاشقان چو جیحون گردد

خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد…

آنکس که امید یاری غم داده است

آنکس که امید یاری غم داده است هان تا نخوری که او ترا دم داده است در روز خوشی همه جهان یار تواند یار شب…

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل بهر سوئی میافتی گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن سخنی که وقت مستی گفتی

با هستی و نیستیم بیگانگی است

با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمی‌شوم ز دیوانگی…

مستی ز ره آمد و بما در پیوست

مستی ز ره آمد و بما در پیوست ساغر می‌گشت در میان دست بدست از دست فتاد ناگهان و بشکست جامی چه زند میانهٔ چندین…

با همت باز باش و یا هیبت شیر

با همت باز باش و یا هیبت شیر در مخزن جان درآی با دیدهٔ سیر رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر…

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که…

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم آن کف که به خون عشق آلودستی بر ما میزن که بر…

ای راحت و آرامگه پیوستم

ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم

ما مردانیم شسته بر تنگ دره

ما مردانیم شسته بر تنگ دره مائیم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیخته‌ایم چون درگه ارتضاع آن…

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایهٔ زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی…

گفتم بنما که چون کنم بمیر

گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت…

باغست و بهار و سر و عالی ای جان

باغست و بهار و سر و عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون مائیم و…

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم باید که ازین حلقهٔ در درگذریم

در باغ هزار شاهد مهرو بود

در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و…

آنی که به صد شفاعت و صد زاری

آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری

گر سوزش سینه را به کس می‌داری

گر سوزش سینه را به کس می‌داری وز مهر ضمیر پر هوس می‌داری باید که چو نالهٔ تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس…

ای زندگی تن و توانم همه تو

ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من…

علم فقها ز شرع و سنت باشد

علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد

جان جانی بیا میان جان باش

جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت…

خواهی که در این زمانه فردی گردی

خواهی که در این زمانه فردی گردی یا در ره دین صاحب دردی گردی این را بجز از صحبت مردان مطلب مردی گردی چو گرد…

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بی‌درد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی دل پاره کنی ور سر…

امروز مهم دست زنان آمده است

امروز مهم دست زنان آمده است پیدا و نهان چو نقش جان آمده است مست و خوش و شنگ و بی‌امان آمده است زانروی چنینم…

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین…

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی ور زانکه گلی تو پس چرا می‌رنجی آخر نه صبا مشاطهٔ گل باشد این طرفه که از لطف…

هر روز یکی شور بر این جمع زنی

هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قائم بود بر جا فقیران کرم چون…

جانا تبش عشق به غایت برسید

جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید

من کاغذهای مصر و بغداد ای جان

من کاغذهای مصر و بغداد ای جان کردم پر ز آه و فریاد ای جان یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدای…

در خاک اگر رفت تن بیجانی

در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی در خاک بنفشه‌ای بپایید و برست چون برندهد سرو چنان بستانی

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجهٔ…

روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است

روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است این گریه برای خندهٔ برگ و بر است آن بازی کودکان و خندید نشان از گریهٔ مادر است…

جانهاست همه جانوران را جز جان

جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و…

من کی خندم تات نبینم خندان

من کی خندم تات نبینم خندان جان بندهٔ آن خندهٔ بیکام و دهان افسوس که خندهٔ ترا می‌بینند و آن خندهٔ تو ز چشم خلقان…

در دور سپهر و مهر ساقی مائیم

در دور سپهر و مهر ساقی مائیم سرمست مدام اشتیاقی مائیم در آینه وجود کردیم نگاه مائیم و نمائیم که باقی مائیم

ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب

ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب گر بشتابند کودکان تو مشتاب گر مانده شدند قوم و از دست شدند این دست تو است زود…

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجهٔ دیوان…

جانیست غذای او غم و اندیشه

جانیست غذای او غم و اندیشه جانی دگر است همچو شیر بیشه اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش هان تا نزنی تو پای خود را…

من گرسنه‌ام نشاط سیری دارم

من گرسنه‌ام نشاط سیری دارم روباهم و نام و ننگ شیری دارم نفسی است مرا که از خیالی برمد آنرا منگر جان دلیری دارم

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن آنرا بنگر از این و آن یاد مکن گر جان داری از این جهان یاد مکن مستی خواهی ز…