گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه

گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خه‌خه‌ای فرزانه

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است زیر و زبر چرخ پر است از غم او هر…

عشق آن باشد که خلق را دارد شاد

عشق آن باشد که خلق را دارد شاد عشق آن باشد که داد شادیها داد زاده است مرا مادر عشق از اول صد رحمت و…

هر جا به جهان تخم وفا برکارند

هر جا به جهان تخم وفا برکارند آن تخم ز خرمنگه ما می‌آ رند هرجا ز طرب ساز نی بردارند آن شادی ماست آن خود…

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر میکند زانکه بسی دلها خون شد در هوس…

من جان تو نیستم مگو جان غلطی

من جان تو نیستم مگو جان غلطی من جان جنیدم و سری سقطی کی باشم جان هر خری کوردلی کو باز نداند سقطی از سخطی

تا با تو بوم نخسبم از یاریها

تا با تو بوم نخسبم از یاریها تا بی‌تو بوم نخسبم از زاریها سبحان‌الله که هردو شب بیدارم توفرق نگر میان بیداریها

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو ما ناظر روح و روح نظارهٔ تو خورشید بگرد خاک سیارهٔ تو مه پاره شده ز عشق مه پارهٔ…

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای از پرتو آن کمال آموخته‌ای از جملهٔ اختران که افروخته‌ای تو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب…

از دیدن روئیکه ترا دیده بود

از دیدن روئیکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روئیکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو…

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست…

هستم به وصال دوست دلشاد امشب

هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب با یار بچرخم و دل میگوید یارب که کلید صبح گم باد امشب

دل را بدهم پند که عمدا نرود

دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب می‌گزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد…

می‌پنداری که من به فرمان خودم

می‌پنداری که من به فرمان خودم یا یک نفس و نیم نفس آن خودم مانند قلم پیش قلمران خودم چون گوی اسیر خم چوگان خودم

از آتش عشق در جهان گرمیها

از آتش عشق در جهان گرمیها وز شیر جفاش در وفا نرمیها زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

مرغ جان را میل سوی بالا نیست

مرغ جان را میل سوی بالا نیست در شش جهتش پر زدن وپروا نیست گفتی به کجا پرد که او را یابد نی خود بکجا…

این همدم اندرون که دم میدهدت

این همدم اندرون که دم میدهدت امید رسیدن به حرم می‌دهدت تو تا دم آخرین دم او میخور کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد محرم نبود هرچه به عالم باشد والله نتوان حدیث آن دم گفتن با او که سرشت خاک آدم…

ای دشمن جان و جان شیرین که توئی

ای دشمن جان و جان شیرین که توئی نور موسی و طور سینین که توئی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام…

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضهٔ جان خرما دهی، ار نیز درخت بیدی

از عشق تو گشتم ارغنون عالم

از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که می‌زنی مرا مینالم

کردیم قبول و من زرد میترسم

کردیم قبول و من زرد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایهٔ خود میترسم

هل تا برود سرش به دیوار آید

هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش…

دلدار به زیر لب بخواند چیزی

دلدار به زیر لب بخواند چیزی دیوانه شوی عقل نماند چیزی یارب چه فسونست که او می‌خواند کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی

میدان که در درون تو مثال غاریست

میدان که در درون تو مثال غاریست واندر پس آنغار عجب بازاریست هرکس یاری گرفت و کاری بگزید این یار نهانیست عجب یاریست

از تاب تو نی یار و عدو میماند

از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو…

مرغی که ز باغ پاکبازان باشد

مرغی که ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان…

با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد

با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد گویند که قوت دماغ از خوابست عاشق کی شد که…

گم باد سریکه سروران را پا نیست

گم باد سریکه سروران را پا نیست وان دل که به جان غرقهٔ این سودا نیست گفتند در این میان نگنجد موئی من موی شدم…

اندر سر ما همت کاری دگر است

اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه خوب ما نگاری دگر است والله که بعشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان…

گر در طلبی ز چشمه در بر ناید

گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جویندهٔ در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون…

یک طرفه عصاست موسی این رمه را

یک طرفه عصاست موسی این رمه را یک لقمه کند چو بفکند این همه را نی سور گذارد او و نی ملحمه را هر عقل…

دور است ز تو نظر بهانه اینست

دور است ز تو نظر بهانه اینست کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است اهلیت روی تو ندارد لیکن چون برکند از تو دل که…

هر روز بنو برآید آن دلبر عشق

هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود…

خورشید و ستارگان و بدرما اوست

خورشید و ستارگان و بدرما اوست بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست عید…

من سیر نیم سیر نیم سیر نیم

من سیر نیم سیر نیم سیر نیم زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم خرگوش نگیرم و نخواهم آهو جز عاشق و جز طالب آن…

تا مدرسه و مناره ویران نشود

تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود

ما مذهب چشم شوخ مستش داریم

ما مذهب چشم شوخ مستش داریم کیش سر زلف بت‌پرستش داریم گویند جز این هر دو بود دین درست از دین درست ما شکستش داریم

ای دوست به حق آنکه جان را جانی

ای دوست به حق آنکه جان را جانی چون نامهٔ من رسد به تو برخوانی از بوالعجبی نامهٔ من ندرانی چون حال دل خراب من…

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت از تلف منست عزو…

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان…

افتاده مرا عجب شکاری چکنم

افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم

دامان جلال تو ز دستم نشود

دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت جان آمد و هم از سر سودا و گریخت آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من بربط بنهاد…

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بی‌پایانی ای خوش خامی که او بجوش تو…

آنم که چو غمخوار شوم من شادم

آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشته‌ام آبادم آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد…

صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم

صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم ای زهرهٔ ساقی دگر لاف نماند کز سور قرابهٔ تو بر…

تو توبه مکن که من شکستم توبه

تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه

خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر

خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نه‌ای به بستان بنگر

دیدم رویت بتا تو روپوش مکن

دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو باده‌ها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش…

آمد دل من بهر نشانم گفتن

آمد دل من بهر نشانم گفتن گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی گفتا که دو…

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند کهره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم…

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از…

هر روز دلم در غم تو زارتر است

هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بیرحم تو بی‌زارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو…

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که…

من عهد شکسته بر شکستی بزنم

من عهد شکسته بر شکستی بزنم وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم امروز که ارواح به رقص آمده‌اند ناموس فرود آرم و دستی بزنم

جامی که بگیرم میش انوار بود

جامی که بگیرم میش انوار بود بینی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود

امروز ما یار جنون میخواهد

امروز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او افزون می‌خواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد

در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان

در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر…

ای سر روان باد خزانت مرساد

ای سر روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جان آسمانی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت…

مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی

مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سروی عجبی که از…

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی وی جان طرب اندر…

گفتم چشمم که هست خاک کویت

گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بی‌رخ نیکویت گفتا که نه کس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب…

بر زلف تو گر دست درازی کردم

بر زلف تو گر دست درازی کردم والله که حقیقت نه مجازی کردم من در سر زلف تو بدیدم دل خویش پس با دل خویش…

امشب چه لطیف و با نوا می‌گردد

امشب چه لطیف و با نوا می‌گردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و…

در حضرت حق ستوده درویشانند

در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا آن باغ و بهار و آن تماشای مرا چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم

گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم ور خواب روی خواب ز چشمت ببریم گر کوه شوی در آتشت بگدازیم ور بحر شوی تمام آبت بخوریم

ای طالب دنیا تو یکی مزدوری

ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بی‌خبری شادی غمش ندیده‌اش معذوری

امشب که حریف دلبر دلداریم

امشب که حریف دلبر دلداریم یارب که چها در دل و در سر داریم یک لحظه گل از چمن همی افشانیم یک دم به شکرستان…

در دل نگذارمت که افگار شوی

در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس…

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای در ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ای واندر سر من چو باده رقصان…

گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید

گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گوئی که ز…

ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو

ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو وز مجلس ما ملول و مهجور مشو انگور عدم بدی شرابت کردند واپس مرو ای شراب انگور مشو

امشب که همی رسد ز دلدار سلام

امشب که همی رسد ز دلدار سلام بر دیده و دل خواب حرامست حرام ماند به سر زلف تو کز بوی خوشت می‌آورد عطار ز…

در راه یگانگی چه طاعت چه گناه

در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری، چه روشن، چه سیاه بر کنگره عرش، چه خورشید…

آن باده که بر جسم حرامست حرام

آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست…

گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ

گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش…

زنبور نیم که من بدودی بروم

زنبور نیم که من بدودی بروم یا همچو پری به بوی عودی بروم یا سیل شکسته تا برودی بروم یا حرص که در عشوهٔ سودی…

ای با تو جهان ظریف و شادی باره

ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و…

آن دم که رسی به گوهر ناسفته

آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی…

در عشق نه پستی نه بلندی باشد

در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرائی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کم‌زنی و رندی باشد

ای ماه چو ابر بس گرستم بی‌تو

ای ماه چو ابر بس گرستم بی‌تو در مه به نشاط ننگریستم بی‌تو برخاستم از جان تو نشستم بی‌تو وز شرم به مردم چو نرستم…

گفتم که توئی می و منم پیمانه

گفتم که توئی می و منم پیمانه من مرده‌ام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در…

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد…

ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد

ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در…

زان رونق هر سماع آواز دف است

زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم وستم را هدف است می‌گوید دف که آنکسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل…

بعضی به صفات حیدر کرارند

بعضی به صفات حیدر کرارند بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند عشقت گوید درست خواهم در راه گوئی تو که نی شکستگان بسیارند

نی با تو دمی نشستنم سامانست

نی با تو دمی نشستنم سامانست نی بیتو دمی زیستنم امکانست اندیشه در این واقعه سرگردانست این واقعه نیست درد بیدرمانست

در عشق اگرچه خرده بینم کردند

در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند

من بادم و تو برگ نلرزی چکنی

من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی…

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی

زلف تو به حسن ذوفنونها برزد

زلف تو به حسن ذوفنونها برزد در مالش عنبر آستینها برزد مشگش گفتم از این سخن تاب آورد درهم شد و خویشتن زمینها برزد

بی‌آتش عشق تو تو نخوردم آبی

بی‌آتش عشق تو تو نخوردم آبی بی‌نقش خیال تو ندیدم آبی در آب تو کوست چون شراب نابی می‌نالم و می‌گردم چون دولابی

ای مرغ عجب که صید تو شیرانند

ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشتهٔ سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر از تو زیران ز بران و…

شب چیست برای ما زمان نالش

شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به…

چون خار بکاری رخ گل می‌خاری

چون خار بکاری رخ گل می‌خاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاهون است تا خشت بر آسیا…

هر موی زلف او یکی جان دارد

هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز…