رباعیات مولانا
غم کیست که گرد دل مردان گردد
غم کیست که گرد دل مردان گردد غم گرد فسردگان و سردان گردد اندر دل مردان خدا دریائیست کز موج خوشش گنبد گردان گردد
ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب
ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب در دور درآ چو چرخ دوار مخسب بیداری ما چراغ عالم باشد یک شب تو چراغ را نگهدار…
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چارهات اینست کاندر می لعل و در…
چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من
چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من…
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفهات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند
مائیم در این زمان زمین پیمائی
مائیم در این زمان زمین پیمائی بگذاشته هر شهر به شهر آرائی چون کشتی یاوه گشته در دریائی هر روز به منزلی و هرشب جائی
بسیار علاقهها بباید ای جان
بسیار علاقهها بباید ای جان تا مسکن و خانهها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان
آن جاه و جمالی که جهانافروز است
آن جاه و جمالی که جهانافروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و…
در عالم گل گنج نهانی مائیم
در عالم گل گنج نهانی مائیم دارندهٔ ملک جاودانی مائیم چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم هم خضر و هم آب زندگانی مائیم
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز…
گفتم صنما مگر که جانان منی
گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر…
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی گوئی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من…
گر با همهای چو بی منی بیهمهای
گر با همهای چو بی منی بیهمهای ور بیهمهای چو با منی با همهای در بند همه مباش، تو خود همه باش آن دم داری…
بویت آمد گریز را روی نماند
بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند تا کار چنان شد که…
آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد
آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد گفتا همه آن کنم که رایت خواهد دیدی…
من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم
من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم من خاک در محمد مختارم گر نقل کند جز این کس از گفتارم بیزارم از او وز این سخن…
چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ
چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ وز پردهٔ عشاق برآرم آهنگ گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ در خدمت تو بیایم اینک من…
ای بر نمک تو خلق نانی بزده
ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و…
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو سرمایهٔ گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو
چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ…
مائیم که گه نهان و گه پیدائیم
مائیم که گه نهان و گه پیدائیم گهمؤمنو گه یهود و گه ترسائیم تا این دل ما قالب هر دل گردد هر روز به صورتی…
بیرون ز دو کون من مرادی دارم
بیرون ز دو کون من مرادی دارم بیشادیها روان شادی دارم بگشای بخنده آن لبان خود را زیرا ز گشاد آن گشادی دارم
آن روح که بسته بود در نقش صفات
آن روح که بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفی درآمد بر ذات واندم که روان گشت ز شادی میگفت شادی روان مصطفی را…
در مجلس سلطان بشکستم جامش
در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتادهام در دامش کز پختهٔ او نمیشناسم خامش
ای نور دل و دیده و جانم چونی
ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بیلب لعل تو چنانم که مپرس تو بیرخ زرد من…
گفتم که دلم آلت و انگاز مست
گفتم که دلم آلت و انگاز مست مانند رباب دل همآواز منست خود ایندل من یار کسی دیگر بود من میگفتم مگر که همباز منست
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیدهٔ…
گر جان داری بیار جان باز آخر
گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که بردهای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد…
بیمن به زبان من سخن میآید
بیمن به زبان من سخن میآید من بیخبرم از آنکه میفرماید زهر و شکر آرزوی من میآید ز آینده که داند چه کرا میشاید
آن سر که بود بیخبر از وی خسبد
آن سر که بود بیخبر از وی خسبد آنکس که خبر یافت از او کی خسبد میگوید عشق در دو گوشم همه شب ای وای…
در وصل جمالش گل خندان منست
در وصل جمالش گل خندان منست در هجر خیالش دل و ایمان منست دل با من ومن با دل ازو درجنگیم هریک گوئیم که آن…
یارب یارب به حق تسبیح رباب
یارب یارب به حق تسبیح رباب کش در تسبیح صد سالست و جواب یارب به دل کباب و چشم پرآب جوشانتر از آنیم که در…
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست چون شیشه شکست کیست کو داند بست گر هست شکستهبند آن هم عشق است از بند و…
ای جان منزه ز غم پالودن
ای جان منزه ز غم پالودن وی جسم مقدس ز غم فرسودن ای آتش عشقی که در آن میسوزی خود جنت و فردوس تو خواهد…
شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توان بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر…
پرسیدم از آن کسی که برهان داند
پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودائی این منطق طیر است…
مهمان دو دیده شد خیالت گذری
مهمان دو دیده شد خیالت گذری در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری ساقی خیال شد دو دیده میگفت مهمان منی به آب چندان که…
این روزه چو غربال به بیزد جان را
این روزه چو غربال به بیزد جان را پیدا آرد قراضهٔ پنهان را جانی که کند خیره مه تابان را بیپرده شود نور دهد کیوان…
شادی شادی و ای حریفان شادی
شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی میگفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی
یاری که به نزد او گل و خار یکیست
یاری که به نزد او گل و خار یکیست در مذهب او مصحف و زنار یکیست ما را غم آن یار چرا باید خورد کو…
دشنام که از لب تو مهوش باشد
دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر…
مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف
مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف خوان تو گرفته است از قاف به قاف گر فتنه شود کسی معافست معاف بر شمع کند…
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد…
مردم رغم عشق دمی در من دم
مردم رغم عشق دمی در من دم تا زندهٔ جاوید شوم زان یکدم گفتی که به وصل با تو همدم باشم گو با که کجا…
این عرصه که عرض آن ندارد طولی
این عرصه که عرض آن ندارد طولی بگذار عمارتش بهر مجهولی پولیست جهان که قیمتش نیست جوی یا هست رباطی که نیرزد پولی
گفتند که شش جهت همه نور خداست
گفتند که شش جهت همه نور خداست فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست گفتند دمی نظر…
آن کس که مرا به صدق اقرار کند
آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بندهٔ آن کسم…
گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی
گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو کوته نکنم گر همچو دفم…
یک بار دگر قبول کن بندگیم
یک بار دگر قبول کن بندگیم رحم آر بدین عجز و پراکندگیم گر باد دگر ز من خلافی بینی فریاد مرس به هیچ درماندگیم
دل در تو گمان بد بر دور از تو
دل در تو گمان بد بر دور از تو این نیز ز ضعف خود برد دور از تو تلخی بدهان هر دل صفرائی خود بر…
هر چند در این پرده اسیرید همه
هر چند در این پرده اسیرید همه زین پرده برون روید امیرید همه آن آب حیات خلق را میگوید بر ساحل جوی ما بمیرید همه
آری صنما بهانه خود کم بودت
آری صنما بهانه خود کم بودت تا خواب بیامد و ز ما بر بودت خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت فریاد ز…
من دوش به خواب در بدیدم قمری
من دوش به خواب در بدیدم قمری دریا صفتی عجایبی سیمبری امروز بگرد هر دری میگردم کز یارک دوشینه چه دارد خبری
تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پرگزند اندیشی آنچه از تو ستد همین کالبد است یک مزبله گو مباش چند اندیشی
ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
ما را بدم پیر نگه نتوان داشت در خانهٔ دلگبر نگه نتوان داشت آنرا که سر زلف چو زنجیر بود در خانه به زنجیر نگه…
ای در سر زلف تو پریشانیها
ای در سر زلف تو پریشانیها واندر لب لعلت شکرافشانیها گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی ای جان چه پشیمان که پشیمانیها
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنها است بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست…
از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
از عاشق بدنام بیا ننگ مدار ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار از دردی خم بجز مرا دنگ مدار ای خونی خونخواره ز ما…
دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش
دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش می بیلب نوشین تو کی گردد نوش دیدار ترا چشم همی دارد چشم آواز ترا گوش همی…
هشدار که میروند هر سو غولان
هشدار که میروند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان
از بسکه به نزدیک توام من دورم
از بسکه به نزدیک توام من دورم وز غایت آمیزش تو مهجورم وز کثرت پیدا شدهگی مستورم وز صحت بسیار چنین رنجورم
میدان فراخ و مرد میدانی نه
میدان فراخ و مرد میدانی نه احوال جهان چنانکه میدانی نه ظاهرها شان به اولیا ماند لیک در باطنشان بوی مسلمانی نه
تا در نزنی بهر چه داری آتش
تا در نزنی بهر چه داری آتش هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش عیاران را ز آتش آمد مفرش عیار نهای ز عاشقان پا درکش
مست است خبر از تو و یا خود خبری
مست است خبر از تو و یا خود خبری خیره است نظر در تو و با تو نظری درهم شده خانهٔ دل از حور و…
با دل گفتم ز دیگران بیش مباش
با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش چون نیش مباش خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد بدگوی و بدآموز…
گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ
گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ من آن توام بخسب ایمن به فراغ ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی وانگاه بجویمش به صد چشم…
اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر دل من درون و بیرون همه او است اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد…
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست گریان گشتم گفت که اینطرفهتر است بیمن که دو دیدهٔ…
یک شفتالو از آن لب عنابی
یک شفتالو از آن لب عنابی پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی هم پردهٔ شب درید و هم پردهٔ روز از عشق رخ…
خود راز چنین لطف چه مانع باشیم
خود راز چنین لطف چه مانع باشیم چون صنع حقیم پیش صانع باشیم در مطبخ چرخ کاسهها زریناند حاشا که به آب گرم قانع باشیم
هر ذره که در هوا و در کیوانست
هر ذره که در هوا و در کیوانست بر ما همه گلشن است و هم بستانست هرچند که زر ز راههای کانست هر قطره طلسمیست…
تا عشق آن روی پریزاد شوی
تا عشق آن روی پریزاد شوی وانگه هردم چو خاک برباد شوی دانم که در آتشی و بگذاشتمت باشد که در این واقعه استاد شوی
من سر بنهم در رهت ای کان کرم
من سر بنهم در رهت ای کان کرم کامروز از تو ای صنم مست ترم سوگند خورم و گر تو باور نکنی سوگند چرا خورم…
با عشق روان شد از عدم مرکب ما
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دائم شب ما زان می که حرام نیست در مذهب ما تا صبح…
ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین
ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین کرده است زمین را کرمش مرکب و زین تا میبرد این خفتگکانرا در خواب اصحاف الکهف تا سوی…
ای دوست به دوستی قرینیم ترا
ای دوست به دوستی قرینیم ترا هرجا که قدم نهی زمینیم ترا در مذهب عاشقی روا کی باشد عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا
دوش از قمر تو آسمان مینوشید
دوش از قمر تو آسمان مینوشید وز آب حیات تو جهان مینوشید زان آب حیاتی که حیاتست مزید در هرچه حیات بود آن مینوشید
آسوده کسی که در کم و بیشی نیست
آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش بدرهٔ…
کوتاه کند زمانه این دمدمه را
کوتاه کند زمانه این دمدمه را وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را اندر سر هر کسی غروریست ولی سیل اجل قفا زند این…
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد آن مسکین را…
صد سال بقای آن بت مهوش باد
صد سال بقای آن بت مهوش باد تیر غم او دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یارب که دعا…
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بیهیچ زیان ناله و فریاد تو چیست گفتا که ز شکری بریدند مرا بیناله و فریاد…
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگوئید که…
دانی شب چیست بشنو ای فرزانه
دانی شب چیست بشنو ای فرزانه خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه خاصه امشب که با مهم همخانه من مستم و مه عاشق و شب…
مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که آن ناله شنو همسایه است مینال که بانک طفل مهر دایه است هرچند که آن دایهٔ جان خودرایه است مینال که ناله عشق…
دایم ز ولایت علی برخواهم گفت
دایم ز ولایت علی برخواهم گفت چون روح قدس نادعلی خواهم گفت تا روح شود غمی که بر جان منست کل هم و غم سینجلی…
ای روز الست ملک و دولت رانده
ای روز الست ملک و دولت رانده وی بنده ترا چو قل هو الله خوانده چون روشنی روز در آی از در من بین گردن…
هر روز خوش است منزلی بسپردن
هر روز خوش است منزلی بسپردن چون آب روان و فارغ از افسردن دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت امروز حدیث تازه…
تو شاه دل منی و شاهی میکن
تو شاه دل منی و شاهی میکن نوشت بادا ظلم سپاهی میکن بر کف داری شراب و جامی که مپرس آن را بده و تو…
من عاشقی از کمال تو آموزم
من عاشقی از کمال تو آموزم بیت و غزل از جمال تو آموزم در پردهٔ دل خیال تو رقص کند من رقص خوش از خیال…
توبه کردم ز توبه کردن ای جان
توبه کردم ز توبه کردن ای جان نتوان ز قضا کشید گردن ای جان سوگند بسر مینبرم لیک خوش است سوگند به نام دوست خوردن…
امروز بیا که سخت آراستهای
امروز بیا که سخت آراستهای گوئی ز میان حسن برخاستهای بر چرخ برآی ماه را گوش بمال در باغ درآ که سرو پیراستهای
در بتکده تا خیال معشوهٔ ما است
در بتکده تا خیال معشوهٔ ما است رفتن به طواف کعبه در عین خطا است گر کعبه از او بوی ندارد کنش است با بوی…
ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش
ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش اندر طلب چو من نگاری همه خوش در فصل بهار و نوبهاری همه خوش چون قند و…
مانند قلم سپید کار سیهم
مانند قلم سپید کار سیهم گر همچو قلم سرم بری سر ننهم چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت چون با سر خود ز…
ای ساقی جان برین خوش آواز برو
ای ساقی جان برین خوش آواز برو ساز ازلیست هم بر این ساز برو ای باز چو طبل باز او بشنیدی شه منتظر تست سبک…
گفتم بیتی نگار از من رنجید
گفتم بیتی نگار از من رنجید یعنی که بوزن بیت ما را سنجید گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا گفتا به کدام بیت…
بر بوی تو هر کجا گلی دیدستم
بر بوی تو هر کجا گلی دیدستم بوئیدستم سرشک باریدستم در هر چمنی که دیدهام سروی را بر یاد قد تو پاش بوسیدستم
امروز مرا سخت پریشان کردی
امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی
در چشم ببین دو چشم آن مفتون را
در چشم ببین دو چشم آن مفتون را نیک بشنو تو نکتهٔ بیچون را هر خون که نخوردهست آن نرگس او از دیدهٔ من روان…





