من دوش به کاسهٔ رباب سحری

من دوش به کاسهٔ رباب سحری می‌نالیدم ترانهٔ کاسه‌گری با کاسهٔ می درآمد آن رشک پری گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری

ای دل این ره به قیل و قالت ندهند

ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند وانگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با پر…

دلتنگم و دیدار تو درمان منست

دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر…

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست چون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست ور…

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت چون برق گرفت عالمی را…

از عهد مگو که او نه بر پای منست

از عهد مگو که او نه بر پای منست چون زلف تو عهد من شکن در شکن است زان بند شکن مگو که اندر لب…

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین…

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه سرمست پیالدهٔ بقائیم همه هم دافع رنج و هم شفائیم همه هم آب حیات و هم سقائیم همه

با سرکشی عشق اگر سرد آرم

با سرکشی عشق اگر سرد آرم بالله به سوگند که بس سر دارم روزیکه چو منصور کنی بردارم هردم خبری آرد از آن سردارم

می‌فرماید خدا که ای هرجائی

می‌فرماید خدا که ای هرجائی از عام ببر که خاص آن مائی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهائی

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی من با توام ای دل تو کرا می‌جوئی ور زانکه ندیده‌ای کرا می‌جوئی ور زانکه بدیده‌ای چرا می‌جوئی

دوری ز برادر منافق بهتر

دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر

اندر طلب دوست همی بشتابم

اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا…

خورشید که در خانه بقا می نکند

خورشید که در خانه بقا می نکند می‌گردد جابجا و جا می نکند آن نرو بجز قصد هوا می‌نکند می‌گوید کاصل ما خطا می نکند

از یاد خدای مرد مطلق خیزد

از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن…

تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما

تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما ما چاره‌گریم و عشق بیچاره ما جان کیست کمینه طفل گهوارهٔ ما دل کیست یکی غریب آوارهٔ ما

یکبار به مردم و مرا کس نگریست

یکبار به مردم و مرا کس نگریست گر بار دگر زنده شوم دانم زیست ای کرده تو قصد من ترا با من چیست یا صحبت…

با ما چه نه‌ای مشو رفیق اوباش

با ما چه نه‌ای مشو رفیق اوباش کاول قدمت دمند و آخر پرخاش گل باش و بهر سخن که خواهی میخند مرد سره باش و…

هر روز به نو برآید آن دلبر مست

هر روز به نو برآید آن دلبر مست با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست گر بستانم قرابهٔ عقل شکست ور نستانم ندانم از دستش رست

تا نقش خیال دوست با ماست دلا

تا نقش خیال دوست با ماست دلا ما را هم عمر خود تماشاست دلا وانجا که مراد دل برآرید ای دل یک خار به از…

من عادت و خوی آن صنم میدانم

من عادت و خوی آن صنم میدانم او آتش و من چو روغنم میدانم از نور لطیف او است جان می‌بیند آن دود به گرد…

تقصیر نکرد عشق در خماری

تقصیر نکرد عشق در خماری تقصیر مکن تو ساقی از دلداری از خود گله کن اگر خماری داری تا خشت به آسیا بری خاک آری

افسوس که طبع دلفروزیت نبود

افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک…

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز…

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی ای دل تو این واقعه خون می‌نشوی ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه…

ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان

ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان ما دست زنانیم نه از دست زنان در صید بدانیم نه در صید بدان از بند جهانیم…

ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران

ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران فریاد تو از خوی بد و بار گران گر شیر نری چه می‌گریزی ز نران ور…

گوید چونی خوشی و در خنده شود

گوید چونی خوشی و در خنده شود چون باشد مردهٔ ای که او زنده شود امروز پراکنده نخواهم گفتن هرچند که راه او پراکنده شود

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست بنما عوض خود عوض جانان چیست گفتی که به صبر آخر ایمان داری ای بندهٔ ایمان بجز او…

آنها که دل از الست مست آوردند

آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق‌پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست…

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند جز بندگی روی تو روئیم نماند با دل گفتم که آرزوئی در خواه دل گفت که هیچ آرزوئیم…

آنها که چو آب صافی و ساده روند

آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز…

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار در ظاهر خار و گل، مخالف دیدار بر چشم…

ای روی چو آفتاب تو شادی کش

ای روی چو آفتاب تو شادی کش وی موی تو سرمایه ده، جمله حبش تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان باقی…

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز عهد تو بریدن نتوان علمی که به کنه تو رسیدن نتوان زهدی که در دام تو…

جان باز که وصل او به دستان ندهند

جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می‌نوشند یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند

خواهی که حیات جاودانه بینی

خواهی که حیات جاودانه بینی وز فقر نشانهٔ عیانی بینی اندر ره فقر بد مرو تا نرود مردانه درآ که زندگانی بینی

رفتم به سر گور کریم دلدار

رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار

امروز مراست روز میدان منشین

امروز مراست روز میدان منشین میتاز چو گوی پیش چوگان منشین مردی بنمای و همچو حیران منشین امروز قیامت است ای جان منشین

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم وز غصهٔ افزون تو افزون گریم نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت چون دیده…

ای سرو ز قامت تو قد دزدیده

ای سرو ز قامت تو قد دزدیده گل پیش رخ تو پیرهن بدریده بردار یکی آینه از بهر خدای تا همچو خودی شنیده‌ای یا دیده

هر روز ز عاشقی و شیرین رائی

هر روز ز عاشقی و شیرین رائی مر عاشق را پیرهنی فرمائی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن تست چشم را بینائی

جان کیست که او بدیده کار تو کند

جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن…

من کاستهٔ وفای آن مه‌رویم

من کاستهٔ وفای آن مه‌رویم گر خواهد و گر نخواهد آنمه رویم زو آب حیات ابدی میجویم او آب حیات آمده و من جویم

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا ای مکر در آموخته هرجائی را یک مکر برای من…

امشب ساقی به مشک می گردان کرد

امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل…

در خاموشی چرا شوی کند و ملول

در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است…

جانم بر آن جان جهان رو کرده است

جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملک‌العرش چنین خو کرده است کار او…

من گردانم مطرب گردان خواهم

من گردانم مطرب گردان خواهم من زهرهٔ گردنده چو کیوان خواهم جانم جانم ز صورت جان خواهم من جغد نیم که شهر ویران خواهم

در دایرهٔ وجود موجود علیست

در دایرهٔ وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانهٔ اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست

ای آنکه به کوی یار ما افتادی

ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بی‌دلم من بیدل بی‌دل اکنون شدم که بیرون…

روزی که خیال دلستان رقص کند

روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانهٔ دل مسکنی تن بینوا همان…

جانی که حریف بود بیگانه شده است

جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است شاهان همه گنجها بویرانه نهند ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده…

من کوهم و قال من صدای یار است

من کوهم و قال من صدای یار است من نقشم و نقشبندم آن دلدار است چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید می‌پنداری که…

در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست

در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه…

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بی‌تو…

رویت بینم بدر من آن را دانم

رویت بینم بدر من آن را دانم وانجا که توئی صدر من آن را دانم وانشب که ترا بینم ای رونق عید از عمر شب…

برکان شکر چند مگس را غوغاست

برکان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگسها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن…

ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید

ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید آن یار به خشم رفته را باز آرید یک جان نبرید دل اگر سخت کند یک سر نبرید پای…

نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم

نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم نی شیفتهٔ شاهد ده روزه شوم در روزه چو روزی ده بیواسطه‌ای پس حلقه بگوش و بندهٔ روزه شوم

عالم جسم است و نور جانی مائیم

عالم جسم است و نور جانی مائیم عالم شب و ماه آسمانی مائیم چون از ظلمات آب و گل دور شویم هم خضر و هم…

ای باد سحر تو از سر نیکوئی

ای باد سحر تو از سر نیکوئی شاید که حکایتم به آن مه گوئی نی نی غلطم گرت بدوره بودی پس گرد جهان دگر کرا…

ساقی امروز در خمارت بودم

ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم می در ده و از دام جهانم به جهان امشب چو به روز…

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان میگذرد

بس درمانها کان مدد درد شود

بس درمانها کان مدد درد شود بس دولتها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود…

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام الفخر لمن یطعن فی یوم زحام من یبدل روحه به سیف و سهام یستأهل آن یقعدو الناس قیام

ای قاصد جان من به جان میارزی

ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بی‌تو آن از تو ذلب…

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا گر عمر فنا نماند نک عمر بقا عشق آب حیاتست در این آب درآ هر قطره از این…

چشم تو هزار سحر مطلق دارد

چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین…

ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما

ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا…

زانروز که چشم من برویت نگریست

زانروز که چشم من برویت نگریست یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بی‌تو میگیرم جام مرگم بادا که بی‌تو میباید زیست

آن چیست که لذتست از او در صورت

آن چیست که لذتست از او در صورت وان چیست که بی‌او است مکدر صورت یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز یک لحظه…

غم خود که بود که یاد آریم او را

غم خود که بود که یاد آریم او را در دل چه که بر خاک نگاریم او را غم باد امید لیک بس بیمغز است…

ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان

ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان لرزان ز فراق تو دلیران جهان با چشم تو آهوان چه دارند به دست ای زلف تو پای‌بند شیران…

شب چون دل عاشقان پر از سودا شد

شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که…

مائیم که دوست خویش دشمن داریم

مائیم که دوست خویش دشمن داریم اما دشمن هر عاشق و هر بیداریم با قاصد دشمنان خود یاریم ما دامن خود همیشه در خون داریم

بیدف بر ما میا که ما در سوریم

بیدف بر ما میا که ما در سوریم برخیز و دهل بزن که ما منصوریم مستیم نه مست بادهٔ انگوریم از هرچه خیال کرده‌ای ما…

آن را منگر که ذوفنون آید مرد

آن را منگر که ذوفنون آید مرد در عهد و وفا نگر که چون آید مرد از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد از هرچه…

در کوی خرابات گذر میکردم

در کوی خرابات گذر میکردم وین دلق بشر دوخت بدر میکردم هرکس نظری به جانبی میافکند من بر نظر خویش نظر میکردم

ای نالهٔ عشق تو رباب دل من

ای نالهٔ عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می‌پرسیدی یا بی‌تو و لیک در خراب…

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم یا بی‌غم تو دمی زنم نتوانم گفتم که ز سر برون کنم سودایت ای خواجه اگر مرد منم…

ای بوده سماع آسمانرا ره و در

ای بوده سماع آسمانرا ره و در وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر اما به حضور تست آن چیز دگر مانند نماز از…

گر جان داری بیا و جان باز آنجا

گر جان داری بیا و جان باز آنجا آن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید…

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی‌جنبش عشق در مکنون نشود

آن روز که کار وصل را ساز آید

آن روز که کار وصل را ساز آید وین مرغ از این قفس بپرواز آید از شه چو صفیر ارجعی باز شود پروازکنان به دست…

در معنی هست و در عیان نیست که دید

در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که…

یارب تو یکی یار جفا کارش ده

یارب تو یکی یار جفا کارش ده یک دلبر بدخوی جگر خوارش ده تا بشناسد که عاشقان درچه غمند عشقش ده شوقش ده و بسیارش…

عشق است صبوح و من بدو بیدارم

عشق است صبوح و من بدو بیدارم عشق است بهار و من بدو گلزارم سوگند به عشقی که عدوی کار است کانروز که بیکار نیم…

ای جان تو بر مقصران آشفته

ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم…

سلطان ملاحت مه موزون منست

سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسله‌اش این دل مجنون منست بر خاک درش خون جگر میریزم هرچند که خاک آن به از خون منست

بی‌نام و نشان چون دل و جانم کردی

بی‌نام و نشان چون دل و جانم کردی بی‌کیف طرب دست زنانم کردی گفتم به کجا روم که جان را جانیست بی‌جا و روان همچو…

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد یاریکه از او کار شود یاران را در صورت آدمی…

درنه قدم ار چه راه بی‌پایانست

درنه قدم ار چه راه بی‌پایانست کز دور نظاره کار نامردانست این راه زندگی دل حاصل کن کاین زندگی تن صفت حیوانست

من بینم آنرا که نمی‌بینم من

من بینم آنرا که نمی‌بینم من وز قند لبش نبات می‌چینم من هر چند چو سین میان یاسینم من یاسین نهلد دمی که بنشینم من

چونی ای آنکه از جمال فردی

چونی ای آنکه از جمال فردی صدبار ز چو نیم برون آوردی چون دانستم ترا و چونت دیدم بی‌دانش و بینشم به کلی ویران بردی

ای جمله جهان بروی خوبت نگران

ای جمله جهان بروی خوبت نگران جان مردان ز عشق تو جامه دران با این همه نزدیک همه پرهنران دیوانگی تو به ز عقل دگران

دریا نکند سیر مرا جو چه کند

دریا نکند سیر مرا جو چه کند گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند گر یار کرانه کرد او معذور است من ماندم و صبر…

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت با خود می‌گفت چون ز صورت برهم با صورت عشق عشقها…

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند…

هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی

هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی وانگه مه را قرین شاهی کردی آخر ز فراق هر دو آهی کردی زان آه بسوی خویش راهی…