رباعیات مولانا
هر چند دلم رضا او میجوید
هر چند دلم رضا او میجوید او از سر شمشیر سخن میگوید خون از سر انگشت فرو میچکدش او دست به خون من چرا میشوید
دل زار وثاق سینه آواره کنم
دل زار وثاق سینه آواره کنم بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم گر پاره کنم هزار گوهر ز غمت روزی او را ز لعل…
من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم
من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم نقش خود را نثار عالم کردم وز نقش تو من آب…
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذرهها رقصانست گویند که این وسوسهٔ شیطانست شیطان لطیف است و حیات جانست
ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم
ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم ما پشت بروی یار ناکس کردیم مردار همه نثار کرکس کردیم در قبلهٔ تو…
ای دشمن جان و جان شیرین که توئی
ای دشمن جان و جان شیرین که توئی نور موسی و طور سینین که توئی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام…
گر هیچ نشانه نیست اندر وادی
گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضهٔ جان خرما دهی، ار نیز درخت بیدی
از عشق تو گشتم ارغنون عالم
از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که میزنی مرا مینالم
کردیم قبول و من زرد میترسم
کردیم قبول و من زرد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایهٔ خود میترسم
هل تا برود سرش به دیوار آید
هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش…
دلدار به زیر لب بخواند چیزی
دلدار به زیر لب بخواند چیزی دیوانه شوی عقل نماند چیزی یارب چه فسونست که او میخواند کاندر دل سنگ مینشاند چیزی
میدان که در درون تو مثال غاریست
میدان که در درون تو مثال غاریست واندر پس آنغار عجب بازاریست هرکس یاری گرفت و کاری بگزید این یار نهانیست عجب یاریست
از تاب تو نی یار و عدو میماند
از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو…
مرغی که ز باغ پاکبازان باشد
مرغی که ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان…
با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد گویند که قوت دماغ از خوابست عاشق کی شد که…
گم باد سریکه سروران را پا نیست
گم باد سریکه سروران را پا نیست وان دل که به جان غرقهٔ این سودا نیست گفتند در این میان نگنجد موئی من موی شدم…
اندر سر ما همت کاری دگر است
اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه خوب ما نگاری دگر است والله که بعشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان…
گر در طلبی ز چشمه در بر ناید
گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جویندهٔ در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون…
یک طرفه عصاست موسی این رمه را
یک طرفه عصاست موسی این رمه را یک لقمه کند چو بفکند این همه را نی سور گذارد او و نی ملحمه را هر عقل…
دور است ز تو نظر بهانه اینست
دور است ز تو نظر بهانه اینست کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است اهلیت روی تو ندارد لیکن چون برکند از تو دل که…
هر روز بنو برآید آن دلبر عشق
هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود…
خورشید و ستارگان و بدرما اوست
خورشید و ستارگان و بدرما اوست بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست عید…
من سیر نیم سیر نیم سیر نیم
من سیر نیم سیر نیم سیر نیم زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم خرگوش نگیرم و نخواهم آهو جز عاشق و جز طالب آن…
تا مدرسه و مناره ویران نشود
تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود
ما مذهب چشم شوخ مستش داریم
ما مذهب چشم شوخ مستش داریم کیش سر زلف بتپرستش داریم گویند جز این هر دو بود دین درست از دین درست ما شکستش داریم
ای دوست به حق آنکه جان را جانی
ای دوست به حق آنکه جان را جانی چون نامهٔ من رسد به تو برخوانی از بوالعجبی نامهٔ من ندرانی چون حال دل خراب من…
گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت از تلف منست عزو…
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان…
افتاده مرا عجب شکاری چکنم
افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم
دامان جلال تو ز دستم نشود
دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت جان آمد و هم از سر سودا و گریخت آن زهرهٔ بیزهره چو دید آتش من بربط بنهاد…
کی باشد کین نبش بنوش تو رسد
کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بیپایانی ای خوش خامی که او بجوش تو…
آنم که چو غمخوار شوم من شادم
آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشتهام آبادم آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد…
صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم
صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم ای زهرهٔ ساقی دگر لاف نماند کز سور قرابهٔ تو بر…
تو توبه مکن که من شکستم توبه
تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه
خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر
خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نهای به بستان بنگر
دیدم رویت بتا تو روپوش مکن
دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو بادهها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش…
آمد دل من بهر نشانم گفتن
آمد دل من بهر نشانم گفتن گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی گفتا که دو…
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند کهره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم…
ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر
ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از…
هر روز دلم در غم تو زارتر است
هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بیرحم تو بیزارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو…
تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که…
من عهد شکسته بر شکستی بزنم
من عهد شکسته بر شکستی بزنم وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم امروز که ارواح به رقص آمدهاند ناموس فرود آرم و دستی بزنم
جامی که بگیرم میش انوار بود
جامی که بگیرم میش انوار بود بینی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من بیپرده مرا ضیاء دلدار بود
امروز ما یار جنون میخواهد
امروز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او افزون میخواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر…
ای سر روان باد خزانت مرساد
ای سر روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جان آسمانی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت…
مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی
مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سروی عجبی که از…
ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
ای سر سبب اندر سبب اندر سببی وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی وی جان طرب اندر…
گفتم چشمم که هست خاک کویت
گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بیرخ نیکویت گفتا که نه کس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب…
بر زلف تو گر دست درازی کردم
بر زلف تو گر دست درازی کردم والله که حقیقت نه مجازی کردم من در سر زلف تو بدیدم دل خویش پس با دل خویش…
ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد
ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغلهای فتاد در انجم و چرخ در غلغله…
روز آمد و غوغای تو در بردارد
روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست این کار منست کی دو…
ای طالب اگر ترا سر این راهست
ای طالب اگر ترا سر این راهست واندر سر تو هوای این درگاهست مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست خوش گفتن لا اله الا الله…
گفتم چکنم گفت که ای بیچاره
گفتم چکنم گفت که ای بیچاره جمله چکنم بسازم آن یکباره ور خود چکنم زیان شوی آواره آنجا بروی که بودهای همواره
بر گور من آن کو گذرد مست شود
بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا بابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک…
ای آنکه به جان این جهانی زنده
ای آنکه به جان این جهانی زنده شرمت بادا چرا چنانی زنده بیعشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده
روزی که ز کار کمترک میآید
روزی که ز کار کمترک میآید در دیده خیال آن بتک میآید از نادرهگی و از غریبی که ویست در عین دلست و دل به…
ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن
ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن ای گر ز سخنوران قهارهٔ کن روزیت چو نیست علم نونو هله ور ای کهنه فروش در سخنهای کهن
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم…
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات مانندهٔ حاجیان به کعبه و به عرفات چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر آخر حرکات…
ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب
ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب ای آنکه تو صحت تنی من ایوب من خود چه کسم ای همه را تو محبوب من دست…
روی چو مهت پیش چراغ اولیتر
روی چو مهت پیش چراغ اولیتر روی حبشی کرده به داغ اولیتر این حلقه چو باغست تو بلبل ما را رقص بلبل میان باغ اولیتر
ای آنکه دلت باید در وی منگر
ای آنکه دلت باید در وی منگر زاهد شو و چشم را بخوابان بگذار اما چکند چشم که بیرون و درون بیچارهٔ عشق اوست بیچاره…
گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی
گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین…
گفتم که به من رسید دردت بمزید
گفتم که به من رسید دردت بمزید گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید گفتم که دلم خون شد از دیده دوید گفت اینکه…
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری از روشنی روی بت من دوری وی نرگس اگرچه تازه و مخموری رو چشم بتم ندیدهای معذوری
ای باد سحر خبر بده مر ما را
ای باد سحر خبر بده مر ما را در ره دیدی آن دل آتشپا را دیدی دل پرآتش و پرسودا را کز آتش بسوخت صد…
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام وانگه قدم از چرا و چون میزدهام عمری بزدم این در و چون بگشادند دیدم ز درون در…
بیخود باشی هزار رحمت بینی
بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی
آن تازه تنی که در بلای تو بود
آن تازه تنی که در بلای تو بود آغشته به خون کربلای تو بود یارب که چه کار دارد و کارستان آن بیکاری که از…
عید آمد و عیدانه جمال سلطان
عید آمد و عیدانه جمال سلطان عیدانه که دیده است چنین در دو جهان عید این بود و هزار عید ای دل و جان کان…
ای عشق که هستی به یقین معشوقم
ای عشق که هستی به یقین معشوقم تو خالق مطلقی و من مخلوقم بر کوری منکران که بدخواهانند بالا ببرم بلند تا عیوقم
شاگرد توست دل که عشق آموز است
شاگرد توست دل که عشق آموز است مانندهٔ شب گرفته پای روز است هرجا که روم صورت عشق است بپیش زیرا روغن در پی روغن…
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی از پای درآمد دل و دل پای نداشت از دست کسی که او ندارد…
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز عمرم…
زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست شمعی به من آمد آتشی در من زد آن شمع که…
آن حلوائی که کم رسد زو به دهن
آن حلوائی که کم رسد زو به دهن چون دیگ بجوش آمده از وی دل من از غایت لطف آنچنان خوشخوارست کز وی دو هزار…
در عشق تو خون دیده بارید بسی
در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه…
ای گل تو ز لطف گلستان میخندی
ای گل تو ز لطف گلستان میخندی یا از دم عشق بلبلان میخندی یا در رخ معشوق نهان میخندی چیزیت بدو ماند از آن میخندی
من مهر تو بر تارک افلاک نهم
من مهر تو بر تارک افلاک نهم دست ستمت بر دل غمناک نهم هر جا که تو بر روی زمین پای نهی پنهان بروم دیده…
چون آتش میشود عذارش به سخن
چون آتش میشود عذارش به سخن خون میچکد از چشم خمارش به سخن چون میبرود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش…
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه…
آن را که نکرد ز هر سود ایساقی
آن را که نکرد ز هر سود ایساقی آن زهر نبود می نمود ایساقی چون بود رونده شد نبود ایساقی میها نوشد ز بحر جود…
در کوی خرابات تکبر نخرند
در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند
یار خواهم که فتنهانگیز بود
یار خواهم که فتنهانگیز بود آتش دل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان با ستیز بود در بحر رود چو آتش نیز…
عاینت حمامة تحاکی حالی
عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همیکرد و منش میگفتم مینال بر این پرده که خوش مینالی
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به…
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو میشوم که بس استادی
بیزارم از آن لعل که پیروزه بود
بیزارم از آن لعل که پیروزه بود بیزارم از آن عشق که سه روزه بود بیزارم از آن ملک که دریوزه بود بیزارم از آن…
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک…
در مرگ حیات اهل داد و دین است
در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی…
من بیدلم ای نگار و تو دلداری
من بیدلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که بردهای بازدهی یا هر چه کنم…
چون شب بر من زنان و گویان آئی
چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمائی زلف شب را گره گره بگشائی چشمت مرسا که سخت بیهمتائی
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طربفزا، که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به…
سه چیز ز من ربودهای بگزیده
سه چیز ز من ربودهای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر…
بییار نماند هرکه با یار بساخت
بییار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت…
ما اطیب ما الذما احلانا
ما اطیب ما الذما احلانا کنا مهجا ولم نکن ابدانا این شأبنا کرامة مولانا یعفو و یعیدنا کما ابدنا
ایام وصال یار گوئی که نبود
ایام وصال یار گوئی که نبود وان دولت بیشمار گوئی که نبود از یار بجز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گوئی که…
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشائی کردی از خلق گذر کن بر خلاق…





