آن پیش روی که جان او پیش صف است

آن پیش روی که جان او پیش صف است داند که تو بحری و جهان همچو کفست بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو امشب…

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود می‌فرمائی که بی‌خود و مست مشو ناچار هر آنکه می‌خورد…

یا اوحد بالجمال یا جانمسن

یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن

عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع

عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب کانرا عطش آمده…

ای آنکه طبیب دردهای مائی

ای آنکه طبیب دردهای مائی این درد ز حد رفت چه میفرمائی والله اگر هزار معجون داری من جانم نبرم تا تو رخی ننمائی

زان می مستم که نقش جامش عشق است

زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است ولیک من بندهٔ آنم…

بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ

بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیم…

نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت

نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت نی بی‌دل و زهره ره نگه بتوان داشت در سنگستان قرابه آنکس ببرد کز سنگ قرابه را…

در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد

در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بی‌دیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد

من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو

من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو من بندهٔ آن رحمت خندیدهٔ تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت…

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانه‌ای همی زد شبها است کیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمی‌آید راست

شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن

شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توئی و نور روزم نه روز و نه…

آن را که خدای ناف بر عشق برید

آن را که خدای ناف بر عشق برید او داند ناله‌های عشاق شنید هر جای که دانه دید زانجا برمید پرید بدان سوی که مرغی…

غمهای مرا همه بناغم داری

غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری

ای موسی ما به طور سینا رفتی

ای موسی ما به طور سینا رفتی وز ظاهر ما و باطن ما رفتی تو سرد نگشته‌ای از آن گرمیها چون سرد شوی که سوی…

شب رفت کجا رفت همانجای که بود

شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که…

چون دید مرا مست بهم برزد دست

چون دید مرا مست بهم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست

هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد

هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود…

سرگشته چو آسیای گردان کنمت

سرگشته چو آسیای گردان کنمت بی‌سر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هرکه بسازی زود ویران کنمت

آن روز که چشم تو ز من برگردد

آن روز که چشم تو ز من برگردد وز بهر تو کشتنم میسر گردد در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت گر چشم تو در…

در مصطبه‌ها گر دو خرابات نگر

در مصطبه‌ها گر دو خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبهٔ عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و…

من همچو کسی نشسته بر اسب خام

من همچو کسی نشسته بر اسب خام در وادی هولناک بگسسته لگام تازد چون مرغ تا که بجهد از دام تا منزل این اسب کدام…

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد حایی برسد مرد که در هر نفسی بی‌زحمت چشم دوست دیدن گیرد

مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من

مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من چاره‌گر و چاره‌ساز بیچارهٔ من خورشید و فلک غلام سیارهٔ من نظاره‌گر دو کون نظارهٔ من

بیمارم و غم در امتحانم دارد

بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم…

آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است

آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است وان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است…

درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید

درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوئیکه به صحرای بهشتم ببرند صحرای بهشت بر دلم تنگ…

این باد سحر محرم رازست مخسب

این باد سحر محرم رازست مخسب هنگام تفرع و نیاز است مخسب بر خلق دو کون از ازل تا به ابد این در که نبسته…

گفتم که کدامست طریق هستی

گفتم که کدامست طریق هستی دل گفت طریق هستی اندر پستی پس گفتم دل چرا ز پستی برمد گفتا زانرو که در درین دربستی

ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم

ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم ای ماه زمین و آسمان گم کردم می بر کف من منه بنه بر دهنم کز…

گر چرخ پر از ناله کنم معذورم

گر چرخ پر از ناله کنم معذورم ور دشت پر از ژاله کنم معذورم تو جان منی و میدوم در پی تو جان را چو…

این جمله شرابهای بی‌جام کراست

این جمله شرابهای بی‌جام کراست ما مرغ گرفته‌ایم این دام کراست از بهر نثار عاشقان هر نفسی چندین شکر و پسته و بادام کراست

شادی زمانه با غمم برنامد

شادی زمانه با غمم برنامد جز از غم دوست مرهمم برنامد گفتم که به بینمش چه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

ای چون علم بلند در صحرائی

ای چون علم بلند در صحرائی وی چون شکر شگرف در حلوائی زان میترسم که بدرگ و بدرائی در مغز تو افکند دگر سودائی

دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی

دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی دستار بده تا ز تکبر برهی خود را برهان از اینکه دستار نهی دستار بده عوض ستان تاج شهی

آن کز تو خدای این گدا می‌خواهد

آن کز تو خدای این گدا می‌خواهد در دهر کدام پادشا می‌خواهد هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است زان جملهٔ خورشید ترا…

حاشا که کند دل به دگر جا منزل

حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم…

از خلق ز راه تیزهوشی نرهی

از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخن‌فروشی نرهی ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق وز خود جز…

تا این فلک آینه‌گون بر کار است

تا این فلک آینه‌گون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون…

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل چون احمد و بوبکر به…

این عشق به جانب دلیران گردد

این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانهٔ عشق از امل معمور است می‌پنداری که بیتو ویران گردد

مولای اناالتائب مما سلفا

مولای اناالتائب مما سلفا هل تقبل عذر عاشق قد تلفا این کان ندامتی صدودا و جفا مولای عفی‌الله عفی‌الله عفا

ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان

ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان از دلشده‌گان گناه کم گیر ای جان گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان…

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله…

آن کیست که بیرون درون مینگرد

آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از…

آبی که از این دیده چو خون میریزد

آبی که از این دیده چو خون میریزد خونیست بیا ببین که چون میریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل می‌خورد و دیده…

آن لحظه که آن سرو روانم برسید

آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بد چنانم برسید من چونکه چنین نیم…

از آب حیات دوست بیمار نماند

از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچه‌ایست از دل سوی دل چه جای دریچه‌ای که دیوار نماند

از سوز غم تو آتش میطلبم

از سوز غم تو آتش میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم از ناخوشی خویش به جان آمده‌ام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم

تا چند چو دف دست ستمهات خورم

تا چند چو دف دست ستمهات خورم یا همچو رباب زخم غمهات خورم گفتی که چو چنگ در برت بنوازم من نای تو نیستم که…

هشدار که فضل حق بناگاه آید

هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه…

با بی‌خبران اگر نشستی بردی

با بی‌خبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر برون شدی افسردی

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد بی‌هوش شده است تا به هوش تو رسد می‌نوشد زهر تا بنوش تو رسد چون حلقه شده…

ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان

ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان ای کف تو بزن بر رگ خون ایشان ای نعرهٔ گویندهٔ جویندهٔ دل ای از نمکان ببر مرام…

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید زانموی چو مشک عنبرافشان گوید این آشفته است و او پریشان دانم کاشفته سخنهای پریشان گوید

آنجا بنشین که همنشین مردانند

آنجا بنشین که همنشین مردانند تا دود کدورت ترا بنشانند اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان زانبیش که اندیشه کنی میدانند

از بسکه فساد و ابلهی زاد از من

از بسکه فساد و ابلهی زاد از من در عمر کسی نگشت دلشاد از من من طالب داد و جمله بیداد از من فریاد من…

از عشق تو من بلند قد می‌گردم

از عشق تو من بلند قد می‌گردم وز شوق تو من یکی به صد می‌گردم گویند مرا بگرد او می‌گردی ای بیخبران بگرد خود میگردم

تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه

تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه روزی شنوی کز غم عشقت ایماه گویند بشد فلان که انالله

یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم

یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم از وسوسه اندیشه به صد کو افتم از دیدن روی تو چنان گردانم کز جنبش یک…

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره‌گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست…

هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست

هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست گر تا باید خورند اینخوان برپاست بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست خوردند و خوردند کم…

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان…

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند چون ابر بهار پر شرار افتادند ای زهرهٔ عیش کف رحمت بگشای کاین مطرب و کف و دف ز کار…

اندر ره فقر دیده نادیده کنند

اندر ره فقر دیده نادیده کنند هرچه آن نه حدیث تست نشنیده کنند خاک در آن باش که شاهان جهان خاک قدمش چو سرمه در…

خورشید رخت ز آسمان بیرونست

خورشید رخت ز آسمان بیرونست چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست عشق تو در درون جان من جا دارد وین طرفه که از…

از من زر و دل خواستی ای مهر گسل

از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل زر کو زر کی زر از کجا…

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست از بادهٔ او بر کف جان بلبله‌هاست در گردن دل ز زلف او…

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد

با من ترش است روی یار قدری

با من ترش است روی یار قدری شیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری بیزار شود شکر ز شیرینی خویش گر زان شکر ترش بیابد خبری

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه…

ای دل، اثر صبح، گه شام که دید

ای دل، اثر صبح، گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته‌ام فریاد مکن، سوختهٔ خام که…

دوش آمده بود از سر لطفی یارم

دوش آمده بود از سر لطفی یارم شب را گفتم فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری ز…

با نامحرم حدیث اسرار مگو

با نامحرم حدیث اسرار مگو با مردودان حکایت از یار مگو با مردم اغیار جز اغیار مگو با اشتر خار خوار جز خار مگو

مستند مجردان اسرار امشب

مستند مجردان اسرار امشب در پرده نشسته‌اند با یار امشب ای هستی بیگانه از این ره برخیز زحمت باشد بودن اغیار امشب

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار…

گه می‌گفتم که من امیرم خود را

گه می‌گفتم که من امیرم خود را گه ناله‌کنان که من اسیرم خود را آن رفت و از این پس نپذیرم خود را بگرفتم این…

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست خشم و سقط و طعنه و صفراش خوشست سر خواستهٔ گر بدهم یا ندهم سر را محلی نیست…

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست وانکس که ترا…

دی بود چنان دولت و جان افروزی

دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی افسوس که در دفتر ما دست خدا آن را روزی نبشت این…

انگورم و در زیر لگد می‌گردم

انگورم و در زیر لگد می‌گردم هر سوی که عشق می‌کشد می‌گردم گفتیکه به گرد من چرا می‌گرد گرد تو نیم به گرد خود می‌گردم

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است یک حبه به نزد کس نیرزی زینست اسبی که بهاش کم ز ار ز زین است آنرا تو…

بازآمد و بازآمد ره بگشائیم

بازآمد و بازآمد ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعره‌زنان که آن شکارت مائیم او خنده کنان که ما ترا میپائیم

آمد بر من خیال جانان ز پگه

آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ…

در باغ در نیامدم گرد آور

در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشائی گمان بد نیز مبر

آمد شب و غمهای تو همچون عسسان

آمد شب و غمهای تو همچون عسسان یابند دلم را بسوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم فریاد مرا ز دست فریادرسان

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد واندل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک…

آنی که بر دلشدگان دیر آئی

آنی که بر دلشدگان دیر آئی وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی گاه آهو و گه به صورت شیر آئی هم نرم و درشت همچو…

صوفی نشوی به فوطه و پشمینه

صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه

بخروشیدم گفت خموشت خواهم

بخروشیدم گفت خموشت خواهم خاموش شدم گفت خروشت خواهم برجوشیدم گفت که نی ساکن باش ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم

همواره خوشی و دلکشی نامیزد

همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد

در جای تو جا نیست بجز آن جان را

در جای تو جا نیست بجز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر توانی می‌جوی بیرون تو مجو…

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل نوش کرده بنشست از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت…

در بی‌خبری خبر نبودی چه بدی

در بی‌خبری خبر نبودی چه بدی و اندیشهٔ خیر و شر نبودی چه بدی ای هوش تو و گوش من و حلقهٔ در گر حلقهٔ…

اول که رخم زرد و دلم پرخون بود

اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود کاری آمد…

رفتم به طبیب و گفتم ای زین‌الدین

رفتم به طبیب و گفتم ای زین‌الدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا با دست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد…

بر خسته دلان راه ملامت میزن

بر خسته دلان راه ملامت میزن هردم زخمی فزون ز طاقت میزن آتش میزن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت میزن

مگذار که غصه در میانت گیرد

مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسه‌های این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق…

بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی

بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی می‌خفت خرد بر رخ او آب زدی دادی همه را به وعده خواب خرگوشی وز تیغ فراق گردن خواب…