روزگارا چند اسباب ستم آماده داری

روزگارا چند اسباب ستم آماده داری هر کجا آزاده ای بینی زغم افتاده داری میکشد رنج خمارم تا بپای خم رسم ساقیا درده تو جامی…

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم با سگان در آن خانه قراری دارم هر کرا حصن حصینی است بربع مسکون من هم از دیر خرابات حصاری دارم…

روزگاریست که کاری عجبم آمده پیش

روزگاریست که کاری عجبم آمده پیش من دوان از پی دل زپی دلبر خویش شوق آن سیب زنخدان بگلو گشته گره همچو طفلی که خورد…

روزگاری‌ست که افلاک به کین می‌گذرد

روزگاری‌ست که افلاک به کین می‌گذرد کار عشاق به دور تو چنین می‌گذرد چند گویی که مه از بام فلک می‌تابد بنگر آن ماه که…

روزی که آن پری ز نظرها نهان شود

روزی که آن پری ز نظرها نهان شود شور جنون ز یک‌یک مردم عیان شود عاشق رخت ببیند و نقد روان دهد بیند بهشت خویش…

ز باغ وصل تو بوی فراق می‌آید

ز باغ وصل تو بوی فراق می‌آید ز نخل تو ثمر افتراق می‌آید مگر شرار فراق تو زد به باغ که باز دلم چو لاله‌ای…

ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه

ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه مگس چندانکه مردم را نظر بر تنگ شکر نه مرا گفتی شبی آیم به خوابت دیده بربستم ولی…

ز رعنایی چه نازد سروبُن یا گل ز زیبایی

ز رعنایی چه نازد سروبُن یا گل ز زیبایی که با سرو گل‌اندامی سری داریم و سودایی هجوم خط و ارباب هوس گرد لبت نوشد…

ز لولیان چو بتم شاهدی به شنگی نیست

ز لولیان چو بتم شاهدی به شنگی نیست به رنگ لعبت من لعبت فرنگی نیست خیال قافیه جز آن دهان نیندیشم که هیچ قافیه چو…

ز عشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت

ز عشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت به یک مشاهده از عمر رفته داشت شکایت کسی ز شنعت اعدا ز دوست روی نتابد…

ز مویت سنبل بویا شکسته

ز مویت سنبل بویا شکسته ز رویت لاله حمرا شکسته رخت کرده کساد گل بگلزار قدت سرو سهی را پا شکسته غلامان سر کوی تو…

ز همرهان مجازی کناره کن ای دل

ز همرهان مجازی کناره کن ای دل کمند الفت اغیار پاره کن ای دل چو آفتاب حقیقت برآمد از مطلع از این ستاره وشان رو…

ز نمک ندیده بودم که کسی شکر بریزد

ز نمک ندیده بودم که کسی شکر بریزد نه رطب ز سرو هرگز چو لب تو تر بریزد خط سبز بی‌سبب نیست که بر لبت…

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای رتبهٔ خود چه توان کرد که نشناخته‌ای هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست چون کلیسا و…

زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی

زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی ساقی بروان جسم برخیز بده جامی از سیر گل و سروش آسوده بود خاطر آنرا که…

زآن دل آرا بگویم یا نه

زآن دل آرا بگویم یا نه از دل زار بگویم یا نه همچو خورشید و پریوار نهان صفت یار بگویم یا نه شعله طور از…

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم بعد عمری دید دل کامی که من می‌خواستم جُست دل زلف دلارامی که من می‌خواستم یافته امشب دلارامی…

زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور

زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور یک جام بصوفی بخش یک نیمه بمن آور زآن آتش سیاله زآن شعله جواله بر سرد دل ما…

زآن سرو زلف نافه بگشایم

زآن سرو زلف نافه بگشایم گو بخوانند خلق عطارم مدح مولا نیاید از درویش سگ خود ای علی تو بشمارم شهسوارا نه من شهید توام…

زآن غنچه که از پرده به یک بار برآمد

زآن غنچه که از پرده به یک بار برآمد گلزار به جوش آمد گل زار برآمد کردند ز گل دوری مرغان گلستان تا آن گل…

زاهد خام به هرزه چو برآرد نفسی

زاهد خام به هرزه چو برآرد نفسی هست معذور که در وی نگرفته قبسی کی رود شوق لبت از سرم از گفته شیخ طالب قند…

زآن ملک حذر کن که در او پادشهی نیست

زآن ملک حذر کن که در او پادشهی نیست آن شه نکند زیست که او را سپهی نیست جز از دهن تنگ تو دل‌ها نگشاید…

زاهد ز آب میکده پرهیز می‌کنی

زاهد ز آب میکده پرهیز می‌کنی تیغ ریا به سنگ فسون تیز می‌کنی رطل گران ز باده چو لبریز می‌کنی دل را ز موج فتنه…

زاهد شهر نیم تا به تو تزویر کنم

زاهد شهر نیم تا به تو تزویر کنم عاشقم عاشق با عشق چه تدبیر کنم گوشمالم دهی ای عشق بتان همچون چنگ که چو بربط…

زاهد که همی گفت می ناب حرام است

زاهد که همی گفت می ناب حرام است می خورد و بگفت آنکه حرام است کدام است حوران بهشتی بجوار تو جواریست غلمان بسر کویت…

زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن رو ببین

زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن رو ببین چشمهٔ تسنیم و کوثر در دهان او ببین نافه مشک ختن گر آید از آهو پدید یک…

زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند

زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند تا در میکده را بر رخ رندان بستند گر به بندند در میکده یا بگشایند خیل مستان خم…

زاهدان بی‌حد خلل در کار مستان می‌کنند

زاهدان بی‌حد خلل در کار مستان می‌کنند میکده بستند و منع می‌پرستان می‌کنند گویی آگه نیستند از بینش پیر مغان کاین همه قلب و دغل…

زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتد

زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتد کار با سبحه و زنار به پیکار افتد خیز و در کوی مغانش بده ای شیخ…

زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل

زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما که در سفر به پدر آمده است…

زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم

زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم توئی ندانم یا من درون پیرهنم نهفته سوز غمت بسکه همچو جان بتنم چو شمع شعله برآید زچاک…

زتن بریدن جان پیش عاشق آسانست

زتن بریدن جان پیش عاشق آسانست زجان بریدن جانان هزار چندانست چه نور بود ندانم بنار ابراهیم که آتشش همه باغ گلست و ریحانست اگر…

زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم

زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم بکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم بشب فراق چون شمع که بسوزد اشتیاقم چکنم بشام…

زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد

زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد که بی جانانه جان در تن چو جسمی بی روان باشد بهر گنجیست لابد پاسبان ماری…

زخم دل بهبود شد لعل نمک‌پاشی کجاست

زخم دل بهبود شد لعل نمک‌پاشی کجاست کشت زهدم ای حریفان رند قلاشی کجاست می‌کشد زاهد به ناچارم به سوی خانقاه کو سرای می‌کشان و…

زخم‌ها از شیخ و زاهد بی‌حد و مر خورده‌ام

زخم‌ها از شیخ و زاهد بی‌حد و مر خورده‌ام تا شکایت بر در پیر مغان آورده‌ام گو مَنِهْ تا جم به سر ای مدعی کاندر…

زد هجر بصبح وصال فالم

زد هجر بصبح وصال فالم خور داد نشان از آن جمالم خورشید اگر بخانه باشد اختر چه غم است ازو بالم سودای جمال آن پری…

زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاری

زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاری ندارم پا که بگذارم قدم بر طرف گلزاری نه تنها خار بر پایم شکست ایدوستان دستی که…

زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث

زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث قامت خم شده را آن قد موزون باعث نافه زلف تو دلرا سبب ناسور است پی خون خوردنم…

زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرم

زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرم چون زتست درد درمان زکسی نمی پذیرم تو زحسن بی نظیری بدیار ماه رویان من دلشده نظرباز و…

زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافر

زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافر مرا بر آتش غم همچو دود ساخت مجاور مه دو هفته من ماههاست در سفرستی زشهر کی…

زشور آن لب شیرین که در جهان انداخت

زشور آن لب شیرین که در جهان انداخت گمان مکن که شکر در میان توان انداخت چه نقشها که عیان شد زسیم ساده او زطرح…

زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم

زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم بجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم نه دیر و نه حرم تسبیح و زنارم زکف رفته بشمع که نمیدانم…

زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود

زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود زیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود ذبیحه گرچه با ضحی بهر دیار کشند قبول کعبه بمقدار حاجیان…

زعمر رفته دارم بس ندامت

زعمر رفته دارم بس ندامت بجامی گیرم از ساقی غرامت مقیم آستان میکشان شو که دوران را نباشد استقامت بزن چندان که خواهی شنعت ای…

زلف او چون بجان درآویزد

زلف او چون بجان درآویزد دل در او رایگان در آویزد گشته خم بسکه بار دل دارد شایدش گر بجان در آویزد شه سر دشمنان…

زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشم

زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشم خال تو تا گزیده‌ام هندوی دل در آتشم از نمکین لب توام بوده غذای روح و بس…

زلف تو یکجهان پریشان داشت

زلف تو یکجهان پریشان داشت از همه دل زمن دل و جان داشت این چه سحر است کز لب و دندان لؤلؤ تر بکان مرجان…

زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنی

زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنی پرده بگیر تا که خون در دل مهر و مه کنی چشم تو مست شد زمی…

زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر را

زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر را عاقلان دیوانه‌ام کو چارهٔ تدبیر را تا که پیران عشق می‌ورزند با این نوجوان من نمی‌گویم دگر عیب جوان…

زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کند

زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کند رم ز زخم نیش او پیوسته کژدم می‌کند گر نه‌ای ضحاک جادو ای لب شیرین چرا مار زلفت…

زلفین تو تا مروحه دارند بر آتش

زلفین تو تا مروحه دارند بر آتش از آتش سودای تو دل گشته مشوش خواهی که نسوزند ز سودای تو اسلام هندوبچگان را منشان بر…

زلفین تو را موی بمو گشتم و دیدم

زلفین تو را موی بمو گشتم و دیدم جز دود دل خلق در آن حلقه ندیدم با شیخ نگو نکته توحید که شرکست این زمزمه…

زلیلی حسن کس افزون ندارد

زلیلی حسن کس افزون ندارد خبر زین جلوه جز مجنون ندارد نوای عشق را تار دگر هست اگر ساقی می گلگون ندارد حریفی گر بود…

زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم

زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم کنار از بحر نتوانم که رفت از دست پایابم دلم بربود و دین فرسود و جان…

زمشکین موی و روی ای لعبت روم

زمشکین موی و روی ای لعبت روم تو چین و روم آوردی در این بوم وجودت گر نبودی عالم آرا بعالم بدیکی موجود و معدوم…

زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایت

زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایت فغان که این شب تیره نمیرسد بنهایت نمیدهد دلم از دست دامن شب یلدا که در درازی و…

زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند

زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند زبلبلان چه عجب گر بباغ بخروشند کسان که مهر تو در سینه کرده اند نهان بر آفتاب جهانتاب پرده…

زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود

زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود رعنا پسرا این همه رعنا نتوان بود در حسن زنی نوبت یکتائی و وحدت آخر نه خدائی تو…

زین بادیه چون رفت مه نوسفر من

زین بادیه چون رفت مه نوسفر من کاین دشت همه دجله شد از چشم تر من خوش باد بمرغان چمن وقت که صیاد در دام…

زینهار از دهان شیرینت

زینهار از دهان شیرینت آه از پنجه نگارینت نکند میل خسرو فرهاد گر ببیند بخواب شیرینت چشم شهلا بغمزه کردی باز نرگس باغ گشت مسکینت…

زینهار ای معاشران زنهار

زینهار ای معاشران زنهار زآن دو آهوی مست شیر شکار ساحر و ترک و مست و عربده جوست کافر و دل سیاه و نیزه گذار…

زینهار از دو ترک خونخوارت

زینهار از دو ترک خونخوارت حذر از عقربان جرارت داده خاتم لبت بزنهارم زآنسیه مست ترک خونخوارت زآه درویش چون نیندیشی توئی آئینه آه زنگارت…

ساحت کون و مکان عرصه میدان اوست

ساحت کون و مکان عرصه میدان اوست گوی زمین و سپهر در خم چوگان اوست تا خم زلف دوتا ریخته اندر قفا سلسله کائنات جمله…

ساقی امشب ز رخت نور دگر می‌تابد

ساقی امشب ز رخت نور دگر می‌تابد آفتابی تو و یا قرص قمر می‌تابد خود به طلعت مهی و ساغر می خورشید است زین دو…

ساقی آن باده در افکند به پیمانه ما

ساقی آن باده در افکند به پیمانه ما که چه سیماب برقص آمده کاشانه ما چند غواص بری رنج بعمان پی در طلب از قلزم…

ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن

ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن بادام و قندم از لب و چشمت حواله کن در آب بسته آتش سیاله کن روان مرغولهای عنبر…

ساقی به یاد دوست کرم کن پیاله‌ای

ساقی به یاد دوست کرم کن پیاله‌ای درویش را ز سفره یغما نواله‌ای برخیز زلف و رخ بنما و بچم که دل خواهد بنفشه‌زار و…

ساقی به کجائی بده آن مایه مستی

ساقی به کجائی بده آن مایه مستی تا بر سر مستی بنهم کسوت هستی زنّار ببر سبحه بنه خرقه بسوزان در میکده عشق بیا کز…

ساقی بده شراب که دارم بشارتی

ساقی بده شراب که دارم بشارتی زآن چشم شد بخوردن خونم اشارتی چشمان تو مدام بیغمای دین و دل ترکان اگر زدند بسالی بغارتی تلخی…

ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب را

ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب را مطرب بنواراست کن آن ساز طرب را افسر دگر از سردی خون برگ و پی گرمی بده از…

ساقی بیار بوسم کز می خمار دارم

ساقی بیار بوسم کز می خمار دارم وز بحر هستی امشب میل کنار دارم ناصح مده تو پندم کز عشق ناگزیرم مستم بکن تو ساقی…

ساقی ز جام کشف از این راز می‌کند

ساقی ز جام کشف از این راز می‌کند کابواب خیر پیر مغان باز می‌کند منصوروار می‌کشدش بر فراز دار آن را که میر عشق سرافراز…

ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت

ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت شحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت چه کمند است خم زلف نکویان یا رب هر که پیوست…

ساقی بیار جامی از آن مایه خوشی

ساقی بیار جامی از آن مایه خوشی تا بیخ غم بسوزم از آن آب آتشی گر داروی خوشی بقدح باشدت بیار زیرا که دل دیده…

ساقی شراب مجلسیان در پیاله کن

ساقی شراب مجلسیان در پیاله کن ما را به لعل باده فروشت حواله کن گه زسر باده پرستی اگر نه ای لبریز شد چو جام…

ساقی قدحی در ده از باده انگورت

ساقی قدحی در ده از باده انگورت مگذار بدرد سر میخوراه و مخمورت ای بلبل خوش الحان برخیز و نوا سرکن کز پرده برون آمد…

ساقیا باده که ایام طرب می‌آید

ساقیا باده که ایام طرب می‌آید شوق در دل ز پی لهو و لعب می‌آید زاده زهد و ریا نیست به جز ماتم غم نازم…

ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت

ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت باده پیش آر که چون باد بهاران بگذشت فصل گل میرسد و ماه صیامش از پی این خزانیست…

ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزد

ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزد رفت غم پیک طرب حلقه زنو بر در زد سفری شد صفر و ماه ربیع آمد باز…

ساقیا باده که ایام طربناک آمد

ساقیا باده که ایام طربناک آمد داروئی ده که دوای دل غمناک آمد جامه ناز تو افتاده مگر در بستان سرو آن جامه به بر…

ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش

ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش شیخ پیمانه شکن را بشکن پیمانش دور دوران ندهد هیچ گشایش ساقی افتتاحی بکن از جام می و دورانش…

ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن

ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن نوبهار است و صبوح و می زخم کن…

ساقیا مستند چشمانت دمی هشیار باش

ساقیا مستند چشمانت دمی هشیار باش خواب می‌آرد فسون غمزه‌ات بیدار باش عقل بر دین می‌کند ترغیب و عشق او به کفر کفر عشق اسلام…

ساقیا می که سلخ شبان است

ساقیا می که سلخ شبان است شب تودیع می پرستان است زاهدان میکنند استهلال ساغر می چوبدر تابان است مطرب امشب بزن تو پرده عیش…

ساقیا من که خرابم ز نو آبادم کن

ساقیا من که خرابم ز نو آبادم کن تشنه‌ام خضری و از جرعهٔ امدادم کن زازل گرچه نهادند مرا بنیان کج راست خواهی تو خرابم…

سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم

سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم باز غوغا کن و سودا شو و بازآبسرم سر بی شور نگنجد به تن عاشق مست خبری زآمدنت…

سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمید

سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمید می گلرنگ بچنگ آرو بنه جام نبید هر چه داری بده و جام زساقی بستان صرفه آن برد…

سبزه ای جوی و تماشاگاهی

سبزه ای جوی و تماشاگاهی با رفیقی دو زراز آگاهی از بره رانی و از باده بطی با غزلخوان صنم دلخواهی اگر این نعمتت افتاد…

سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهی

سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهی که زبرق آه دارد شب تیره صبحگاهی گذرد چو تیر آرش زکسان بیک گشادن بسحر اگر…

سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مرا

سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مرا راه گریز بسته شد چون نقطه عاقبت مرا هر طرفی که رو کنم کس نگشایدم دری عشق چو…

سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید

سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید از در میکده‌ام مژدهٔ رحمت برسید کای خراباتی مخمور بهل خواب و خمار کانچه می‌خواستی از بخت میسر…

سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت

سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت زآه پروانه بود کاتشی افتاده بجانت تا بکی سرکشی از ناز و نپرسی زاسیران از غم فاخته آزاد…

سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می‌کشم

سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می‌کشم در رهت ای کعبه کی منت ز این‌ها می‌کشم من که از بحرینِ دیده دامن…

سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی

سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی از این حیرت مرا ای خضر رحمت کن که برهانی سرا پا چون شدم زنجیری زلف پریشانش…

سرو چو نخل قامتت سر نزد چنین سهی

سرو چو نخل قامتت سر نزد چنین سهی نیست چو سیب غبغبت میوه خلد در بهی چرخ همی نه از فسون رنگ بباخت بارهی شیر…

سرو چالاکی اگر سروی به رفتار آمده است

سرو چالاکی اگر سروی به رفتار آمده است ماه افلاکی اگر ماهی به گفتار آمده است حور را مانی اگر حوری به دنیا بگذرد یا…

سرو و گل گوئی از چمن برخاست

سرو و گل گوئی از چمن برخاست سرو گل رو از انجمن برخاست نه بسوای گل ببوی تو بود شور بلبل که از چمن برخاست…

سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغامم

سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغامم که گر مشتاق مایی عکسی افتاده است در جامم ز شب تا صبح بودم بر در میخانه…

سفری چون سفر عشق خطرناک نبود

سفری چون سفر عشق خطرناک نبود کاتشین بوده ره از آب نه از خاک نبود کرد چون عاشق سالک بدر عشق طواف پست تر پایه…