در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد

در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد نبود عجب ار مست به هشیار بخندد آن رند که در سلسلهٔ عشق نهد پای شک نیست که بر…

در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست

در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی…

در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم

در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم تا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم حلوای لبت گفتم کی دست دهد گفتا موران چو هجوم آرند…

در سینه بازم آتش نمرود می‌رود

در سینه بازم آتش نمرود می‌رود زآن آتشم چو شمع به سر دود می‌رود نمرود کو که از نم چشمم حذر کند کز این نمم…

در شب تاریک هجران جز می روشن مزن

در شب تاریک هجران جز می روشن مزن جز شهاب آتشین بر جان اهریمن مزن مطربا چون ساز کردی پرده عشاق را جز نوای راست…

در طور دلم نورصفت جلوه‌گر آیی

در طور دلم نورصفت جلوه‌گر آیی شب شعله شوی باز و چو شمعم به سر آیی سودا نهمت نام و یا عشق کدامی هر روزه…

در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدی

در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدی عقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون می‌شدی ای عشق عالم‌سوز من وی برق جان‌افروز…

در کمندم فکنده صف شکنی

در کمندم فکنده صف شکنی نقدم از کف ربوده سیمتنی سخت بازو و عربده جوئی صف شکن جان شکار راهزنی غیر زلفش ندیده کس که…

در گلستان محبت گل داغی دارم

در گلستان محبت گل داغی دارم کز گل یاسمن باغ فراغی دارم دمد از تربت من لاله از آن فصل بهار تا بدانی بدل از…

در گوش به جز عشق توام زمزمه‌ای نیست

در گوش به جز عشق توام زمزمه‌ای نیست در سر به جز از شور توام همهمه‌ای نیست در دیر و حرم مطرب و مؤذن همه…

در نهایت نظری بود باغیار امشب

در نهایت نظری بود باغیار امشب که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم که مبادا بدرد پرده…

در همه آفاق طاقی در همه عالم تمامی

در همه آفاق طاقی در همه عالم تمامی صبح عیدی شام وصلی ماه خاصی شمع عامی همچو کیفیت به طبعی همچو مینایی به چشمی چون…

در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشسته‌ای

در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشسته‌ای چهره به دل گشاده‌ای پرده به چشم بسته‌ای بافته زلف سرکشش در رگ و ریشه‌ام رسن تا…

درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرس

درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرس گر نمی‌پرسی ز درد از امتحان خود بپرس ای گل نوخیز حال باغبان پیر را از پی…

در همه عمر ار شبی وصل میسر شود

در همه عمر ار شبی وصل میسر شود حیف ندارم گرم عمر بر این سر شود هر که چو منصور رفت بر سر سودای حق…

دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب

دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر شکوه از درد حبیبان…

دردیست غم عشق که درمان نپذیرد

دردیست غم عشق که درمان نپذیرد بگذار مریض تو باین درد بمیرد ناچار رسد مرگ بنی نوع بشر را هر کس بود از حلقه عشاق…

درده خبری بما هم امشب

درده خبری بما هم امشب کز سینه برآمد آهم امشب گو شمع میار در شبستان کامد بشبانه ما هم امشب ‏ آمد بسیاه چالم آن…

دری بود نصیحت جانا به گوش کن

دری بود نصیحت جانا به گوش کن بشنو نوای نای و می ناب نوش کن این پنبه در دهان صراحی‌ست تا به چند خیز و…

دریغ از گردش دوران و دور بی‌ثبات او

دریغ از گردش دوران و دور بی‌ثبات او که هر لحظه به شویی رام می‌گردد بنات او چه حرمان‌خیز این صحرا چه آتش‌زاست این بیدا…

دریغ نعمت وصل بتان که در گذر است

دریغ نعمت وصل بتان که در گذر است خوشست لؤلؤ رنگین و بحر پرخطر است بهار و باغ و گل و عندلیب سرخوش مست زتندباد…

دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من

دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من رفتی و مانده ام بجا وای من و وفای من تنگ شده است عیش دل بیگل گلستان دل…

دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است

دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است قمر ببر مه ما را سر مسافرت است مرا نه جاه و نه مالی بود نه…

دست ساقی آتش افکنده در آب

دست ساقی آتش افکنده در آب کاتشم بر جان زد این جام شراب دفتر تقوی بآب می بشوی نیست درس عشق محتاج کتاب مستی و…

دست گفتیم بران زلف چلیپا نزنیم

دست گفتیم بران زلف چلیپا نزنیم بر سر عقل دگر رشته سودا نزنیم لن ترانی است جواب ارنی چون موسی ما زدیدار دگر لاف تمنا…

دل از دو جهان کرده بعشق تو قناعت

دل از دو جهان کرده بعشق تو قناعت جان سوده بخاک حرمت جبهه طاعت دل اهل ریاضت بود و با دهنت ساخت با هیچ کند…

دل به بر داشت فغانی و گمان کردم

دل به بر داشت فغانی و گمان کردم که به غوغای جرس قطع بیابان کردم رفت چون برق ز ره محمل لیلی مجنون از چه…

دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکس

دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکس مرغ عاشق را نه بیم از بند باشد نه قفس عشق چون در دل نشست اندیشه غفلت خطاست…

دل دردمند عاشق که زدوست داشت داغی

دل دردمند عاشق که زدوست داشت داغی نه عجب زلاله و گل بودش اگر فراغی نه برنگ لاله در باغ بگل بود مشابه چه مشابهت…

دل دیوانه ز زلفت چو رها می‌گردد

دل دیوانه ز زلفت چو رها می‌گردد هست مرغی که ز کاشانه جدا می‌گردد تا که مهر رخ تو شمع درونست مرا مه چو پروانه…

دل که چندی از علایق رسته بود

دل که چندی از علایق رسته بود دوش دیدم در کمندی بسته بود مردم دیده که کرد افشای راز دیدمش چون دل بخون بنشسته بود…

دل سودازده را کار به سامان نرسد

دل سودازده را کار به سامان نرسد تا مرا دست به آن زلف پریشان نرسد دل من تنگ و غم هجر فراوان چه کنم گر…

دل گم شد و معشوق دل من در سراغ او در طلب

دل گم شد و معشوق دل من در سراغ او در طلب گاهی به حی گه بادیه گه در عجم گه در عرب دل داشت…

دل نمک سود لعل خندانش

دل نمک سود لعل خندانش جان بر آتش زآب دندانش نوک پیکانت ار خورد طفلی چه تمتع زشیر پستانش هر که دارد چنین گلی رعنا…

دل و دین خلق برده خط و خال دل‌فریبت

دل و دین خلق برده خط و خال دل‌فریبت به که آوریم یرغو ز جفای بی‌حسیبت بزمان واپسینم همه حیرتم از این است که مباد…

دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دو

دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دو ببرم رشته تسبیح یا زنار یا هر دو دو چشمت خفته است و غمزه ات…

دلا با خوبرویان عهد بستن

دلا با خوبرویان عهد بستن بود پیمان عقل و دین شکستن دلی کاو پرنیان عشق پوشد هوس خارش شود در پای خستن از آن سیمین…

دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن

دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن درآ بخانه تار و بخویش شیون کن بیاد آر که جز معصیت نکردی هیچ شماره گنه خویشتن معین…

دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتی

دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتی پی رضای بتان ترک خویشتن گفتی از این میانه تو را گوهر مراد که داد هزار گوهر غلتان…

دلا ز عشق مجاز از چه مهر برکندی؟

دلا ز عشق مجاز از چه مهر برکندی؟ حقیقتی به کف آور که باز پیوندی بیا که تخم امیدم هنوز در دل هست اگر تو…

دلا مسافرت از این دیار ویران کن

دلا مسافرت از این دیار ویران کن به کوی دوست چو مجنون سری به سامان کن ز انس آدمیانت به غیر وحشت نیست چو وحشیان…

دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کرد

دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کرد غم آن سرو سهی با دل آزاده چه کرد گر مرا خرقه برهن می نابست چه…

دلم بهرزه بسودای خام افتاده

دلم بهرزه بسودای خام افتاده زحرص دانه کبوتر بدام افتاده چگونه طبل نهانی زنم بزیر گلیم مرا که طشت حریفان زبام افتاده تو را که…

دلم جز دوست منظوری ندارد

دلم جز دوست منظوری ندارد که سینا جز زحق نوری ندارد بهشتت را مخوان اوصاف زاهد که چون غلمان من حوری ندارد نباشد نام تو…

دلی زینش مژه گر جراحتی دارد

دلی زینش مژه گر جراحتی دارد کجا جز آن لب پر نوش راحتی دارد ببوسد آن لب نوش و بنالد این دلریش بنالد از نمک…

دلی کز هجر طاق ابرویت طاقت بود طاقش

دلی کز هجر طاق ابرویت طاقت بود طاقش بزن با ناوک مژگان که از جانست مشتاقش اگر مستی بدور عشق بسته عهد مستوری بیک پیمانه…

دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول

دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول کجا عدول نماید به حکمت معقول گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بود که با حضور تو…

دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی

دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی مصاحبیت نه کاز کین به ماتمش ننشستی هزار دیده زتیر فسون بدوخت نگاهت کدام سینه که از…

دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت

دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت ز زخمِ تیزِ نظر ، دوش بی‌خبر می‌گشت کسی که پا نکشیدی ز کعبه در همه…

دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را

دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را کناره‌جوی شود سَروْ‌بُن لبِ جو را به غیر هندوی خال تو ای بهشتی‌روی نداده جای کسی در…

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید بیندار دیو به چشمش ملکی می‌آید شکر و ملح بود ضد و زافسون لبت شد مکرر که ز…

دور از او چشم بد بزم وصالست این

دور از او چشم بد بزم وصالست این بخت برآمد زخواب یا که خیالست این چشم در رقیبان نخفت دیده انجم بدوخت ورنه من و…

دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را

دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را داد بر یغما صلا ترکان شهر آشوب را ناصح بدگو اگر داند که واقع احول است بد…

دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما

دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما کامشب افراشت علم برق به کاشانه ما ساقی میکده چون می به حریفان پیمود عوض باده شرر…

دوست به خلوتگه دل برنشست

دوست به خلوتگه دل برنشست در به رخ خیل رقیبان ببست نوبت شادی بزن ای نوبتی کامدم آن دولت رفته به دست گرچه بود عقل…

دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود

دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود گو سکندر سوی ظلمات بتنها نرود چون بگیسوی تو منسوب بود شام فراق به که ناید سحر و این شب…

دوست میدارم که گیرم دلبری

دوست میدارم که گیرم دلبری پاکدامن شاهدی جنگ آوری دادخواهان روز حشر از دست تو داوری دارند و تو خود داوری ملک دل چشمت گرفت…

دوستان زود از این شهر کناری گیرید

دوستان زود از این شهر کناری گیرید غیر شیراز ره شهر و دیاری گیرید جز زیان سود که دیده است زکار دوران گر توانید از…

دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید

دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید زآن می کهنه بیارید و زنو ساغر زنید دست افشان پای کوبان بذله سنج و نغمه خوان چشم بگشائید…

دوش با باد دمی شکوه زهجران کردم

دوش با باد دمی شکوه زهجران کردم باد را از نفسی آتش سوزان کردم آتش از شرح غمت در نی کلکم افتاد من چرا شیر…

دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکن

دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکن تیر دلدوز نظر را غیر جان جوشن مکن پیر کنعان را بگو یوسف عزیز مصر شد خویشتن را…

دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختم

دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختم عود وش از یاد زلفینت بر آتش سوختم چون صدف دیده بدامان ریخت در شام فراق آن گهرهائی…

دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد

دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد باز میگشت چو میگفتم جانان آمد کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو را ناگهان تیر…

دوش بی‌ما صنما ساغر صهبا زده‌ای

دوش بی‌ما صنما ساغر صهبا زده‌ای نوش بادت می دوشینه که بی‌ما زده‌ای می گلرنگ پسندیده بود خاصه بهار سخن اینجاست که اینجا نه دگر…

دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه‌ای

دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه‌ای آشنا دیدم به خود زآن نشئهٔ هر بیگانه‌ای ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود اندر آن…

دوش در آمد از درم ماهی نه فرشته‌ای

دوش در آمد از درم ماهی نه فرشته‌ای داشت به خون مرد و زن سبز خطش نوشته‌ای گفتمش ای پری سیر رفته به کسوت بشر…

دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد

دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد کرد مجنونم و اندر طلب لیلا برد غافل از اینکه بود در حشم دل لیلی بی سبب شور جنونم…

دوشم اسباب طرب جمله مهیا بودی

دوشم اسباب طرب جمله مهیا بودی شاهد و نقل و می و عیش مهنا بودی چنگ و نی ناله‌کنان بربط و دف در افغان خندهٔ…

دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد

دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد مجنون صفتم شور جنونی بسر افتاد از نظره آن چشم چه پرسی که زسحرش بیحس شده عقل و دل…

دید چو دیده دو بین در همه روشناییت

دید چو دیده دو بین در همه روشناییت بر در این و آن زند حلقه آشناییت تلخ بود مذاق من با لب شکرین تو تیره…

دیده برهم ننهم جز به حضور اغیار

دیده برهم ننهم جز به حضور اغیار نکنم خواب مگر زیر خم تیغ نگار کام شیرین نکنم جز بغم تلخی عشق بزم رنگین نکنم جز…

دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبود

دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبود وقتی اگر که بوده در ایام ما نبود گفتی وفا بدهر چو سیمرغ و کیمیاست جستیم کیمیا…

دیده نظر باز و رخت بی نظیر

دیده نظر باز و رخت بی نظیر بگذرم از جان زتوام ناگزیر سر خوش می را چه غمست از خمار اهل غنا را چه خبر…

دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماند

دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماند آن نقشهای مختلف بوالعجب نماند نخلی بود جوانی و او را رطب طرب پیری شکست شاخش و…

دین و دل ای سیم‌تن تنها نه از من می‌بری

دین و دل ای سیم‌تن تنها نه از من می‌بری با چنین رو دل ز سنگ و روی آهن می‌بری می‌کنی اندر شبستان خم زلفت…

دیوانه ای که از تو در او وجد و حالتست

دیوانه ای که از تو در او وجد و حالتست گر حرف کفر گفت نه جای ضلالتست بر فتوی حکیم بده می ببانگ چنگ زاهد…

رتبه عشق برونست زادراک قیاس

رتبه عشق برونست زادراک قیاس عقل مستأصل چونست قرین افلاس پایه اش گاه بفر شست و گهی بر سر عرش پرتو عشق زآفاق عیان و…

رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانه‌ام

رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانه‌ام نه مقیم کعبه‌ام نه ساکن بتخانه‌ام بس عجب داری که من بیگانه‌ام زاسلام و کفر آشنای…

رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی من

رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی من که گذشته است زحد بی سر و سامانی من از تو هر جمع پریشان و پریشان تو…

رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من

رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من که هوسناک شده این دل شیدائی من من همه عمر بسودای تو سر دادم و جان تو…

رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسم

رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسم رحمت ای شحنه و برهان تو زقید عسسم هر کجا شمع رخی طوف چو پروانه کنم هر…

رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی

رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی تا که صد سلسله را بی سر و سامان نکنی کی شود بلبل و قمری زگل و…

رسید از عالم غیبم بشارت

رسید از عالم غیبم بشارت که آمد بر سر آن رنج ومرارت سلیمانرا بگو مشکو بیارا که آمد از سبا پیک بشارت تو ایساقی چو…

رشته ها بر گردنم ای زلف یار آویختی

رشته ها بر گردنم ای زلف یار آویختی فتنه کردی ای نگاه مست خونم ریختی منتی بر گردنم داری تو ای زلف دو تا کز…

رفت به خشم دلبر و رحم نکرد بر دلم

رفت به خشم دلبر و رحم نکرد بر دلم وای به بخت واژگون، آه ز کار مشکلم تا که کشید سر ز من سرو قد…

رعنا غزالم فصل بهار است

رعنا غزالم فصل بهار است مشکوی گلزار رشگ تتار است تا کی چو نرگس مخمور باشی در جام لاله می خوشگوار است بر عمر رفته…

رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفس

رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفس ورنه کی نالم که او داده مرا جا در قفس نالدم در سینه دل بی‌هم‌نفس از سوز…

رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کند

رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کند وز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند سوزد کلیم از طور اگر خاکش دم از ارنی زند…

رفته بباغ و و بوستان دسته بدسته دوستان

رفته بباغ و و بوستان دسته بدسته دوستان تا زجمال دوستان ساخته باغ و بوستان دسته گل نبسته ام شاخ سمن نچیده ام تحفه چه…

رقیب دعوی عامی بصحن بستان کرد

رقیب دعوی عامی بصحن بستان کرد ولی ببوی گلی خود هزار دستان کرد گرفت وعده زدشمن بشوق مقدم دوست هوای گل نظرش وقف خار بستان…

رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت

رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت تا کجا سایه دهد سرو همایون فالت گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقش حاش لله که بگنجد بگمان تمثالت…

رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدن

رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدن بود نظاره گلچین برای گلچیدن میان بلبل و گلچین از آن بود غوغا که این به غارت و…

رند و مستم دگر نمی‌دانم

رند و مستم دگر نمی‌دانم بیخود استم دگر نمی‌دانم تا بود نقش تو به کعبه دل بت‌پرستم دگر نمی‌دانم توبه و عهد ساغری زاهد دی…

رندان خرابات در میکده بستند

رندان خرابات در میکده بستند رفتند بپای خم و آسوده نشستند دیدند خمار من و یک جرعه ندادند چون تو به دل عهد محبت بشکستند…

رندی که او بکوی مغان ره نشین بود

رندی که او بکوی مغان ره نشین بود شاید که بحر و کانش در آستین بود سر نایدش فرود بتاج قباد و کی آنرا که…

رنگ ز خورشید عیان میبری

رنگ ز خورشید عیان میبری پرده مه را چو کتان میدری توبه زهاد گزند از تو یافت عقل حکیمان به زبان میبری کار ملایک نکند…

روز قیامت است که امشب بپای خاست

روز قیامت است که امشب بپای خاست یا سرو قامتی زپی رقص گشت راست مطرب ره عراق بگردان که در سماع ناید بجز نوای حسینی…

ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی

ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی مگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مسا که سلیمان…

روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنی

روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنی بیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی عقل به صبر می‌دهد پندم بی خبر که تو رشته عقل…

روزگاری‌ست که ارباب ریا معتبرند

روزگاری‌ست که ارباب ریا معتبرند اهل تزویر بر اصحاب صفا مفتخرند بی‌بصر بوالهوسان بس که شده محرم راز همه در سرزنش و شنعت اهل نظرند…