چه حظ زشاهد و شمع و شراب و شیرینی

چه حظ زشاهد و شمع و شراب و شیرینی ببزم غیر شب ار ماه خویشتن بینی چو مجمرش شده چهره زآتش می غیر سزد بر…

چه خون‌ها ریختی ساقی ز چشم فتنه‌انگیزت

چه خون‌ها ریختی ساقی ز چشم فتنه‌انگیزت چه دل‌ها در کمند افکنده زلفین دلاویزت ز خفتان بگذرانی تیر غمزه با چه چالاکی که رویین‌تن سپر…

چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانم

چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانم منکه اندر صفت هستی خود حیرانم هر چه در دفتر رخسار بتان مینگرم رقم قدرت و طغرای…

چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست

چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست که زبرخواستنش طاقتم از دل برخاست آتشی بود نهان در دل تنگم چون شمع بازم آتش بسرآمد…

چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد

چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد زدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گم شد نمی‌دانم اسیر زلف شد یا…

چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی

چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی که تو سایبان خورشیدی و ماه را پناهی منمای دست مخضوب بعرصه قیامت که بخون…

چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب

چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب که آمدم ببر آن یار دل نواز امشب بناز آمد و بنشت و گفت خیز و بسای بشکر…

چه‌ای ای عشق که دیدار تو نتوان دیدن

چه‌ای ای عشق که دیدار تو نتوان دیدن وصل چون نیست بسازیم به هجران دیدن من همان روز که دل شد گرو مهر بتان شدم…

چه نان‌ها خوردم از خوان محبت

چه نان‌ها خوردم از خوان محبت که شرمم باد از احسان محبت محبت عشق شد در آخر کار خرابم کرد طغیان محبت بگفتا بگذر از…

چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنی

چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنی چو دوست عیش پسندد چرا طرب نکنی تو ماه و ماه بود آفت کتان و قصب تو پیرهن…

چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته

چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته دلم خون دیده‌ام خونبار شد آهسته آهسته تجلی کرد تا شمع رخت در سینه تنگم چو سینا…

چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بام

چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بام چو آفتاب بر آمد مهی بگوشه بام بصبح روشن رویش چو شام گیسو بود برنگ کسوت عباسیان لباس ظلام…

چو خم از خون دل در می‌کشم می

چو خم از خون دل در می‌کشم می به خون دل به این می برده‌ام پی مرا تا لعل ساقی داده ساغر نخواهم خوردن از…

چو یاد زلف توام در ضمیر می‌آید

چو یاد زلف توام در ضمیر می‌آید ز گفته‌ام همه بوی عبیر می‌آید تو آهوی ختنی یارب این چه افسونست که شیر بیشه به دامت…

چون خال هندوی تو بر آتش نشسته‌ایم

چون خال هندوی تو بر آتش نشسته‌ایم سوزان ولیک تازه و تر خوش نشسته‌ایم برد و سلام خواند بر او جبرئیل عشق در باغ چون…

چون مهم ای آسمان تو ماه نداری

چون مهم ای آسمان تو ماه نداری چون خط سبزش چمن گیاه نداری وه که برآمد زسینه آن جهان سوز آینه رویا خبر زآه نداری…

چون کنم با سر که سامانیم نیست

چون کنم با سر که سامانیم نیست گو بکش دردم که درمانیم نیست تنگ شد این عرصه هستی بما وسعتی کو جای جولانیم نیست واجب…

چون دست رس نداری ای دل بوصل جانان

چون دست رس نداری ای دل بوصل جانان برخیز جان فدا کن در پای پاسبانان گفتم که کفر بر دین چربید و عشق بر عقل…

چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت

چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و…

چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریم

چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریم بگذار آینه که به عکس تو بنگریم گاهی ز زهد خشک به جانم که از خمار…

چیست آن رخساره در مشکین نقاب

چیست آن رخساره در مشکین نقاب دل دل شب مینماید آفتاب زلف چون چوگان رستم در مصاف تیر مژگان ناوک افراسیاب در زنخدان چاه دارد…

حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم

حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم کاتش فکند چون شمع اندر لب و دندانم شب بر سر بالینم گر صبح صفت آئی…

حاشا که بجز تو بخیال دگرستم

حاشا که بجز تو بخیال دگرستم در کعبه و بتخانه اگر مینگرستم تا هندوی خال تو بر آتشکده روست نشگفت که هندو شوم آتش بپرستم…

حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاری

حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاری ای صبا خاک در یار بیاری تو ز یاری تا کی آن لعل شکربار به کام دل…

حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بود

حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بود رفت نائی از میان اندرنی این غوغا چه بود نوح کشتی ساخت و بگذشت از…

حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتن

حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتن چنان کز دوست منعست درد خویش بنهفتن دریغا حال آن مجنون که باشد بر پری مفتون که نه…

حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتی

حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتی خطا کردی که این درد نهان با جان من گفتی گرفتم درد عشق از دل سپردم…

حدیث عشق از مستان شنو ای دل نه هوشیاران

حدیث عشق از مستان شنو ای دل نه هوشیاران که هرگز خفته را نبود خبر از کار بیداران زاشک و آه من اندر شب هجران…

حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقل

حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقل که کس نشناخت لیلی را بجز مجنون لا یعقل سبکتر ران زرحمت ساربانا ناقه لیلی که امشب…

حذر از تیر آن ترک قزلباش

حذر از تیر آن ترک قزلباش که چشم مست دارد غمزه جماش برم یرغو بر سلطان ترکان که ترکی خون مردم میخورد فاش بیا و…

حدیثی دیگری کرده مگر گوش

حدیثی دیگری کرده مگر گوش که بلبل عهد گل کرده فراموش چو بلبل رفت از گلشن به کهسار توهم ای گل زبلبل رخ فراپوش مرا…

حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبان

حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبان که از فولاد می‌آرد گذر این آهنین‌پیکان شبی سرخوش به میخانه شدم در حلقهٔ مستان گروهی…

حذر کن ای دل از آن چشم و ابرو

حذر کن ای دل از آن چشم و ابرو که ترکست و کمانکش هست و جادو اگر هندو پرستد آفتابی تو را خورشید رو زائیده…

حسن بدیع تو ای خجسته شمایل

حسن بدیع تو ای خجسته شمایل فتنه ایام گشت و شور قبایل بار دل عاشقانت زلف دو تا کرد ورنه نبودی بدین صفت تمایل از…

حسن آن گوهر که عمانیش نیست

حسن آن گوهر که عمانیش نیست عشق آن دریا که پایانیش نیست هر سری کاو خالیست از سر عشق خانه ی باشد که بنیانش نیست…

حقا که ملامتگر روی تو ندیده است

حقا که ملامتگر روی تو ندیده است معنی نشینده است و بصورت نگردیده است پیغام که آورد سحر باد که از شوق دیوانه شده بلبل…

حسنت نهاده دانه دامی عجب به راه

حسنت نهاده دانه دامی عجب به راه کاندر کمند زلف کشد آهوی نگاه خورشید سربرهنه به پای تو سر بسود کز خاک مقدم تو به…

حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز

حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز شکرفشان سزدم گر بود زبان امروز گذشت تلخی شبهای هجر مژده بیار که یافت طعم شکر دل از…

حور و فرشته خواندمت الحق که قابلی

حور و فرشته خواندمت الحق که قابلی نبود روا که گویمت از آب یا گلی درمان درد وعین شفا نور دیده ای قوت روان و…

خادما شمع برافروز بنه منقل و می

خادما شمع برافروز بنه منقل و می عنبر و عود بسوزان و مکن غفلت هی مطربا پرده قانون بنوا راست بزن ساقیا باده بدور آر…

خاطرت هست که جز یاد در تو خاطر نیست

خاطرت هست که جز یاد در تو خاطر نیست من شهید نظر و یار بمن ناظر نیست ظاهرا گفت رقیب از نظرش افتادی آری آن…

خار ره عشق بوستان است

خار ره عشق بوستان است گل عاریتی زبوستان است کی هاله زحسن مه بکاهد خط زینت روی دلستان است مرغی که پرد بوادی عشق در…

خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم

خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم نتوانم دل از این نوسفران برگیرم گرچه خم شد چو کمان قامتم از پیری و ضعف میدواند سوی او…

خامه تا نقش تو مصور کرد

خامه تا نقش تو مصور کرد عشق بر حسن تو نماز آورد همچو شیطان رجیم شد زازل هر که بر خاک پات سجده نکرد با…

خبر از حی مگر آورده کسی مجنون را

خبر از حی مگر آورده کسی مجنون را که گشوده بره قافله جوی خون را از پی پرسش دل سلسله موئی آمد تا که زنجیر…

خبرت هست که چون با تو درآمیخته‌ام

خبرت هست که چون با تو درآمیخته‌ام با تو پیوسته ز عالم همه بگسیخته‌ام نقد دل گمشده در خاک در تو ز ازل بیهده خاک…

خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولی

خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولی نهادی چشم را بر هم که این فتنه به خواب اولی مرا صندل به سر سودن طبیبا…

خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان

خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان که جان بکف بسر ره ستاده پیر بکنعان هزار سلسله دل ناگهان زجای بجنبد مگر که زلف سیاه…

خرامد گر بفرخار آن بت مهروی و مه پیکر

خرامد گر بفرخار آن بت مهروی و مه پیکر بنقش او بماند خیره همچون نقش بت بتگر باین پیکر نزاید آدمی حورای غلمان وش باین…

خرقه صورت بسوزان کسوت معنی بپوش

خرقه صورت بسوزان کسوت معنی بپوش از خم کثرت برآی و ساغر وحدت بنوش گرچه از کوشش نگردد هیچ زنگی روسفید تا توانی در صفای…

خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه

خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه آه من بگذر زماه و اشک من…

خسرو شیرین لبان توئی بشمایل

خسرو شیرین لبان توئی بشمایل کعبه کوی تو قبله گاه قبایل شایدت ار مصریان شوند زلیخا یوسف عصری بتا بشکل و شمایل حالت مجنون بجو…

خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست

خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست اهرمن را خبر از مهر سلیمان تو نیست تا کمان ابروی تو کرده بزه تیر کمان سینه ای…

خضر گر خوش زندگانی می‌کند

خضر گر خوش زندگانی می‌کند زندگانی جاودانی می‌کند گر ببیند ساعد و تیغ تو را کی به کشتن سرگرانی می‌کند غمزه تو در نگاهش مضمر…

خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب

خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب صبح روشن شام تیره غنبر ترسیم ناب خصم عقل و دین و صبر هوشم این چارند…

خطا بر دوست بگرفتی خطا بود

خطا بر دوست بگرفتی خطا بود خطا پوشی طریق آشنا بود خطای ما از آن آهوی چشمت که باشد ترک واصلش از ختا بود رضای…

خلقت هر چیز از آب و گل است

خلقت هر چیز از آب و گل است عشق را منشاء تقاضای دل است نار نمرود است گلزار خلیل موج طوفان بهر سالک ساحل است…

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت نه مباح است در این ماه من سفرت ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل دل من چو…

خنک آنقوم که در کف می روشن دارند

خنک آنقوم که در کف می روشن دارند بزم از شعله می وادی ایمن دارند تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستان همه در مسجد…

خلیلی صرمت حبال العهودی

خلیلی صرمت حبال العهودی و احرقت قلبی به نار کعودی چه آتش به جانم برافروخت عشقت که میسوزم اما نه پیداست دودی ولو لم جرت…

خوابم چو با خیال جمالت یکی شود

خوابم چو با خیال جمالت یکی شود بر دیده هرمژه زغمت ناوکی شود آنرا که غوص لؤلؤئی اندر نظر بود بحر محیط در نظرش اندکی…

خواستم حرف عشق ننگارم

خواستم حرف عشق ننگارم شورش آن لم یکن نبنگارم مطربم باز پرده ای بنواخت که بیفکند پرده از کارم چند ناخن زنی بتار طرب دل…

خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصور

خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصور آن غلامی تو که بیرون کشی از جنت حور از چه با مردم دیده شده همخانه…

خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام را

خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام را زین چارطبع مختلف برجا نمانم نام را گم شده ره میخانه‌ام از دست شد پیمانه‌ام دستی…

خواهی که بخاک ره بمیرم

خواهی که بخاک ره بمیرم تا روی زپات برنگیرم از دام تو کی دلم گریزد کز دانه خال ناگزیرم تا بندی زلف مهوشانم من پند…

خوب باشد گر ز خوبان سر زند کردار زشت

خوب باشد گر ز خوبان سر زند کردار زشت احولی باشد که کس زشتی ببیند در بهشت گر تو در کعبه نباشی ای بدا حال…

خورشید رخت زیر خم زلف نهانست

خورشید رخت زیر خم زلف نهانست لیکن چه نهانی که بشب ماه عیانست چشم تو چو ترکیب کماندار که از زلف آویخته پیوسته کمندش بکمانست…

خوش سروناز و آن قد دلجوی خوشتر است

خوش سروناز و آن قد دلجوی خوشتر است با ماهتاب ماه سخن گوی خوشتر است خوش شاهدیست جام بکف گل بطرف باغ ساغر بدست شاهد…

خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینی

خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینی بسوزی پرده چون پروانه و مستور بنشینی به غیر از لن ترانی نشنوی اندر جواب ای دل…

خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت

خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت تا چند کنی شوخی؟ تا چند ظرافت؟ ای حسن و صباحت اثری از گل رویت از چاه زنخدان…

خون ریخته و به فکر یغماست

خون ریخته و به فکر یغماست آن ترک نگر چه بی محاباست ای گوهر شب فروز باز آی کز هجر توام دو دیده دریاست زان…

خون همه آفاق بخوردی و بست نیست

خون همه آفاق بخوردی و بست نیست بردی دل و دین همه پروای کست نیست از شورش اغیار تو را رنجه نشد طبع تو شکری…

خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود

خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود چون بچوگان بزنی لاجرمت گو برود سرو آزاده چه حدداشت که آید با تو پیش رویت بچه…

خیز ای صوفی سالوس وز میخانه برو

خیز ای صوفی سالوس وز میخانه برو دامنت تا نشد آلوده از این خانه برو زرق و طامات در اینجا نخرد کس برخیز تا که…

خیز یک ساغر شراب بزن

خیز یک ساغر شراب بزن وز شط می بر آتش آب بزن این حجابات تن بسوزانی یکدو پیمانه بی حجاب بزن خاک میخانه است آب…

خیز ای کمند آه و در زلف او درآویز

خیز ای کمند آه و در زلف او درآویز او را بخویشتن کش با او دمی درآویز هر چند بزم عامست و آنشمع زیب محفل…

خیز و بیار زآن خط و لعلم تو مشک و می

خیز و بیار زآن خط و لعلم تو مشک و می خضرم بکن که خضر از این روست سبزحی گریان شده است ابر چو مجنون…

خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند

خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند نه نهان از نظر خلق که پیدا آیند هست در قتل خطا گردیتی اندر شرع چو دیت…

خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید

خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید حرفی به جز از زمزمه عشق مگویید ای بوالهوسان نقش حقیقت ندهد رنگ این نقش بتان را زدل…

خیمه را لیلی چو بالا می‌کند

خیمه را لیلی چو بالا می‌کند از چه مجنون رو به صحرا می‌کند سرو مایل از دو جانب او به غیر تا چرا او میل…

داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند را

داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند را باش که پسته بشکند باز رواج قند را تا نرسد بدامنت گرد ملالتی زما خاک شدیم در…

خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزار

خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزار ابر چون دیدهٔ مجنون به چمن شد خون‌بار تا ببندد درِ این فصل دکان عطاران باز کن…

دارد قرابتی دل من با دهان تو

دارد قرابتی دل من با دهان تو دارد شباهتی تن من با میان تو گویی که این دو بده یکی نقطه از ازل یک نیمه…

داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را

داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را تا که بخاک و خون کشد عاشق نو نیاز را آهوی دشت عشق را شیر اسیر…

دارم بسر زباده دوشین بسی خمار

دارم بسر زباده دوشین بسی خمار ساقی بجان پیر خرابات می بیار عاشق بگو وضو نکند جز بخون دل خواهد اگر بکعبه ی یارش دهند…

داشت خمارم سر دیوانگی

داشت خمارم سر دیوانگی ساقیم آورد می خانگی گو ننهد پای در این سلسله هر که ندارد سر دیوانگی شمع جمالت چو تجلی کند مهر…

دام به راه می‌نهی طره کمند می‌کنی

دام به راه می‌نهی طره کمند می‌کنی صید بود چو خانگی از چه به بند می‌کنی تا که نهی در آتشم تا که کنی مشوشم…

دانست و هست و بود تو را مظهر آینه

دانست و هست و بود تو را مظهر آینه روزی که کرد تعبیه اسکندر آینه نتوان زدود نقش رخت از ضمیر او چون جان گرفته…

دانشوران بفضل و هنر کرده افتخار

دانشوران بفضل و هنر کرده افتخار بخت آوران بطالع میمون امیدوار زاهد بزهد غره و صوفی بوجد حال غازی بتیغ و مطرب از زخمهای تار…

دانی چه تمیز است میان تن و جانت

دانی چه تمیز است میان تن و جانت تو جان جهانی و بود جسم جهانت با تلخی جان باختنم کام نه تلخ است نامم ببری…

در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس

در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس حریص دانه خالی زبند دام مترس اگر بمصر محبت غلام عشق شدی هزار یوسف مصرت شود غلام مترس…

در آن دهان نگنجد از این بیشتر سخن

در آن دهان نگنجد از این بیشتر سخن زیرا که نیست بر لب تو راهبر سخن عاشق بهیچ قانع یعنی به آن دهان افتد بشک…

در آن سرا که برانند پادشایی را

در آن سرا که برانند پادشایی را کجا مجال بود ره‌نشین گدایی را ز خاک میکده جو سر جم که می‌بینم به پای هر خُم…

در آن مقام که در جلوه ماه من باشد

در آن مقام که در جلوه ماه من باشد چه جای شمع که خورشید انجمن باشد کجا زکوثر و تسنیم دل شود محفوظ اگر شراب…

در چنگل بازی نکند خانه حمامی

در چنگل بازی نکند خانه حمامی یا آهوی وحشی نشود رام بدامی مألوف بدامی نشنیدم که شنود مرغ جز دل که بآن زلف سیه کرده…

در پرده قانون چند بی فایده آویزی

در پرده قانون چند بی فایده آویزی مطرب ره عشقی زن تا شور برانگیزی تا مستیِ عشقت هست ، مستِ مِیِ انگوری، چون باده صافی…

در چه نخشب ماهی دیدم

در چه نخشب ماهی دیدم یوسفی در تک چاهی دیدم بر لب چشمه نوش از خط سبز اثر مهر گیاهی دیدم میدویدم پی خونخواره دل…

درِ دکّان گشود حلوائی

درِ دکّان گشود حلوائی در دیگر مگس چه پیمائی جز به سر راه عشق نتوان رفت پای اندر طلب چه فرسائی به نیازندا جن به…

در خرابات مغان تا که پناهی داریم

در خرابات مغان تا که پناهی داریم بسموات و به اهلش همه راهی داریم بی سر و پای در میکده از پرتو جام بهتر از…

در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیا

در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیا پی تشریف تو پاکست مرا خانه بیا خلوتی کرده ام از غیر و می ومطرب هست…