تا خماری به سر از نشئهٔ دوشین دارم
تا خماری به سر از نشئهٔ دوشین دارم میل یک بوسهای از آن لب نوشین دارم بیستونوَش بکنم سینه چو فرهاد از شوق تا که…
تا خم و خمخانه بدست علیست
تا خم و خمخانه بدست علیست هر که درین نشاء مست علیست سبحه و زنار همه آلتند رشته این کار بدست علیست مست چه میخانه…
تا در آیینه رویت صنما مینگرم
تا در آیینه رویت صنما مینگرم کافرم گر به جز از نور خدا مینگرم چشم ظاهر بکنم دیده دل باز کنم تا نگویی به تو…
تا رود جان از تن ما میرود
تا رود جان از تن ما میرود داند این معنی به عمدا میرود دل نگیرد بعد از این اینجا قرار دلبرش هرجا هست آنجا میرود…
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چند
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چند بر سر ما و دل آورده غمت کاری چند لعل خندان تو ضحاک و زجادوئی زلف…
تا سوز دل از آن لب لعل نمکین است
تا سوز دل از آن لب لعل نمکین است زخمی که نمک سوده بر او حالتش اینست زخم از مژه دارد دل و دار و…
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما نام است ننگ و کسوت عقلست عار ما ما ساکنان خطه عشقیم از ازل شاه و وزیر و…
تا عطف عنان کرد زآفاق خیالم
تا عطف عنان کرد زآفاق خیالم شد پیر مغان خضرم و داد آب زلالم هر در که زدم خانه خدا جز تو ندیدم زآن از…
تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد
تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد چون غرقه مردمک دوش غوطه بموج خون زد عقلم زسر گریزان جسمم چو شمع سوزان عشق آتشی…
تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیم
تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیم در راه وفا کردم جان و سرو دل تسلیم ای شاهد هر جائی وی دلبر یغمائی کاندر…
تا که بتخانه را حرم کردی
تا که بتخانه را حرم کردی همه را عابد ای صنم کردی تو که بت در بغل نهان داری از چه رو سجده بر حرم…
تا که بکام مدعی شد لب جانفزای تو
تا که بکام مدعی شد لب جانفزای تو شب همه شب بلب رسد جان من از هوای تو گر تو بغیر من بسی یار گرفته…
تا که بر طور دل این آتش سودا زدهایم
تا که بر طور دل این آتش سودا زدهایم آتش غیرت بر سینه سینا زدهایم رشته و سبحه زنّار گسستیم ز هم دست تا در…
تا که به مصر نیکویی سکه زدی به دلبری
تا که به مصر نیکویی سکه زدی به دلبری یوسف مصریات ز جان بسته میان به چاکری نوبت سلطنت بود دعوی معجزه بکن ختم به…
تا که در حلقه زلف تو پناهی داریم
تا که در حلقه زلف تو پناهی داریم با همه سلسلهٔ ربطی و راهی داریم بجز از مرتع حسنت نکند دل خوش جای تا که…
تا که در میخانه وحدت علی شد میفروش
تا که در میخانه وحدت علی شد میفروش با بقای میفروش این خم نمی افتد زجوش زاهد آن لحظه شود صوفی که گردد خرقه پوش…
تا که عکس تو به بتخانه آذر افتاد
تا که عکس تو به بتخانه آذر افتاد از حرم شوق تو کرده است عنان معطوفم گفتم آشفته برو از خم زلفش بیرون گفت حاشا…
تا کی ای پیر مغان میکده را در بستن
تا کی ای پیر مغان میکده را در بستن جان یکسلسله مخمور زحسرت خستن کف تو مقسم رزق است و دو گیتی مرزوق چند شاید…
تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی
تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی چه بلائی تو که آخر بدعا ننشینی هر کجا فتنه نشیند چو قیامت برخاست توئی آن فتنه که…
تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق
تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق که گل از شرم تو در آب فروشسته ورق قامت معتدل وچهره گلناری تو بزده…
تا نکنم به پیش کس شکوه ز تند خوی او
تا نکنم به پیش کس شکوه ز تند خوی او عذر اقامه میکند حسن بهانهجوی او عشق تو را سمندرم باغ گل است اخگرم طالب…
تا مهم از خانه سر بر میزند
تا مهم از خانه سر بر میزند آفتابش بوسه بر در میزند شکوه از صیادم این باشد که تیر تا چرا بر صید دیگر میزند…
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند صیدی که رام اوست چرا امتحان کند در باغ غیر سرو قدش تا بکی چمد عشاق را چو…
ترک چشمت صنما گرچه علیل است علیل
ترک چشمت صنما گرچه علیل است علیل لیک هر جا نگری خیل قتیل است قتیل بار هجرت بدل زار گرانست گران گو بنه کوه که…
ترک من از می اغیار مگر سرمستی
ترک من از می اغیار مگر سرمستی که مرا توبه و پیمانه و دل بشکستی دیو سازند رقیبان و توئی حور سرشت نور محضی تو…
ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند
ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند قیمت مشک ختا رونق عنبر شکند در بهشت رخت از لعل تو ساقی گردد در بهشت ابدی…
ترک من زلف سمنسا چو به رخ بربشکست
ترک من زلف سمنسا چو به رخ بربشکست رونق برگ گل و توده عنبر بشکست زده بر تارک مه تاجکی از مشگ طری تاج دارا…
تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بود
تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بود عشقست و بس که صادر از او خیر و شر بود زآنزلف پر شکن بود و…
تن بیمحبت و لاف ز جان آدمیت
تن بیمحبت و لاف ز جان آدمیت که به داغ عشق بسته است نشان آدمیت شرفست آدمی را به ملک ز عشق ورنه چه میانه…
تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باج
تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باج ز خاک درگه تو روح قدس سازد تاج قمر رکابی و کیوان جناب و میزیبد که هندوان…
تنها نه ترک بچه من تندخو بود
تنها نه ترک بچه من تندخو بود این خوی تند لازم روی نکو بود بلبل زدرد تست گل آگه فغان مکن آن به که کار…
تنگست حرم سر زخرابات برآرید
تنگست حرم سر زخرابات برآرید مستانه سرا زخرقه طامات برآرید تا صومعه داران فلک را بنشانند سرمست هیاهوی مناجات برآرید سر بر در میخانه بسائید…
تو آن نه ای که جفای تو دل بیازارد
تو آن نه ای که جفای تو دل بیازارد هلاکت غم تو جان رفته باز آرد بدهر چون شب هجر تو نیست پاینده اگر هزار…
تو ای دو دیده بگو کز جگر چه میخواهی
تو ای دو دیده بگو کز جگر چه میخواهی تمام خون شد و آمد دگر چه میخواهی ز هجر دیده یعقوب بستی ای یوسف دگر…
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانی
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانی گرفتی مُلکِ دل را مملکتداری نمیدانی همه شب همدم اغیار از یار گریزانی دریغا طفلی و رسم و…
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی غمم زدل زنواهای زیر و بم نزدائی توئی غزال سرائی غزل سرای تو چون من روا نباشد اگردر…
تو این نمک که به لعل شکرفشان داری
تو این نمک که به لعل شکرفشان داری به خنده چاشنی خوان یک جهان داری ز زهر خورده هجران مکن علاج دریغ چرا که تو…
تو را سری در آن موی میان هست
تو را سری در آن موی میان هست در آن سرت بهر مو یک نشان هست شبم تار است بی خورشید رویت اگر صد ماهرو…
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی برون شدی زسر عهد و برخلاف نشستی بدام دانه و خال و خطم بدام فکندی برنگ و…
تو را که از همه خوبان شهر ممتازی
تو را که از همه خوبان شهر ممتازی روا بود که مرا از نظر نیندازی تو را که رخ ز خط زلف کافرستان شد سزد…
تو را سزاست ببالا لباس دارائی
تو را سزاست ببالا لباس دارائی بکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی تو حسن داری و خوبان بخویش مغرورند تو گنج بخشی و قارون بلاف دارائی…
تو را که زیر لبان روح یک جهان داری
تو را که زیر لبان روح یک جهان داری دو چشم خود ز چه بیمار و ناتوان داری چه بلبلی که تو صد باغ وقف…
تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ است
تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ است ز سیم و سنگ تفاوت هزار فرسنگ است ز خیل عشق هزیمت نمود لشکر…
تو را که گفت کز احباب روی برتابی
تو را که گفت کز احباب روی برتابی بعمد بی گناهانرا بقتل بشتابی بکوی دوست اگر تیغ بارد از اطراف نه مردیست که روی از…
تو را که گفت مرا از نظر بیندازی
تو را که گفت مرا از نظر بیندازی روی بشهر غریبان وغیر بنوازی اگر بمهر حبیبت بغیر در جنگی ضرورتست که با یکجهان در اندازی…
تو شمع محفل انسی شب آمد در شبستان آی
تو شمع محفل انسی شب آمد در شبستان آی گلی بر بلبلان رحمی کن و سوی گلستان آی کنار از ما چه میگیری که تو…
تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان است
تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان است چه غم که صد چو منت مبتلای زندان است به دشت عشق ز بس تشنهکام گردیدم سراب…
تو که از جهان و اهلش همه احتراز داری
تو که از جهان و اهلش همه احتراز داری بکف آر زاد راهی که ره دراز داری بمحب دوست دشمن شدن این خلاف باشد زچه…
تو که از شعاع شمعش بدرون چراغ داری
تو که از شعاع شمعش بدرون چراغ داری زفروغ شمع انجم همه شب فراغ داری تو که پر گلست باغت زهوای لاله رویان چه سر…
تو که پرچمی ز عنبر به فر از ماه داری
تو که پرچمی ز عنبر به فر از ماه داری چه غمی ز دود آه دل دادخواه داری مه ماهیت بحکمند و بکوب نوبت حسن…
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم تو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم منم آه آن گل زرد ببوستان صنعت تو…
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری دین اسلام توانی زمیان برداری سجده آرند به تو شیخ و برهمن با هم که دو محراب…
تو نه ای زآب و خاک از نوری
تو نه ای زآب و خاک از نوری بچه ناز پرور حوری گر بعقباست جنت موعود تو بدنیا بهشت موعودی زآن لب پرنمک خبر دارد…
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی که دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی نشان از خیمه لیلی در…
توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگی
توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگی اگر چه از تو دارد رنگ نقش کلک ارژنگی زتو بس نقش پیدا و تو پنهان…
توئی که به زگل و مشگ رنگ و بو داری
توئی که به زگل و مشگ رنگ و بو داری تمام در تو بود جمع گر نکو داری تو کان شکر و مردم مگس ترش…
تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست
تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست تشنه خونست یار خون بسر خوان کیست غارت دل میکند غمزه فتان دوست کفر سر زلف او رهزن ایمان…
ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمیبینم
ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمیبینم به جز حرمان ثمر از کشتهٔ عالم نمیبینم مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمیخواهم…
جا کرده میان جان من دوست
جا کرده میان جان من دوست چون مغز که کرده جای در پوست گفتم به قد تو سرو ماند کی دلبر و دلفریب و دلجوست…
جام جم راح آتشین دارم
جام جم راح آتشین دارم می گلگون بساتکین دارم رخ چو انگشت لیک از تف می بدمی چهره آتشین دارم ایخوش آن می که…
جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را
جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را پرده افکند وعیان کرد رخ زیبا را ترک یغمائی اگرغارت یکخانه کند نازم آن را که به یغما…
جامه کعبه چو خم موی تست
جامه کعبه چو خم موی تست قبله عشاق در ابروی تست یوسف مصری که برآمد زچاه چنبر دلوش رسن موی تست اژدر موسی که بود…
جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد
جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد کاین جان بپای جانان قدر اینقدر ندارد در نوبهار عشقت ابریست بی طراوت تا ابر دیدگانم بر نوگلی…
جان کیست تا که سر بکشد از کمند تو
جان کیست تا که سر بکشد از کمند تو دل چیست تا بجان نشود پای بند تو دیوانه هوای تو فرزانه جهان آزاد بنده ای…
جز حسن دیده دیده در روی تو کمالی
جز حسن دیده دیده در روی تو کمالی ور نه هر آن که بینی او راست زلف و خالی چون هندوان در آذ از رشک…
جز عشق کسی را بدرون سلطنتی نیست
جز عشق کسی را بدرون سلطنتی نیست مغشوق تر از ملک دلم مملکتی نیست جبریل کجا دم زند از رتبه عاشق کو را بجز از…
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست نخلی است وجودم که جز ایناش ثمری نیست یک نَظْره بر آن منظرم از پای درافکند…
جز عشق نیکوان که بود اصل هر اصول
جز عشق نیکوان که بود اصل هر اصول باشد مذاهب دگر اندیشه فضول نبود عجب بصید دلم گر بود حریص طفل است و برگرفتن صعوه…
جسمم چو شمع در غم جانان گداخته
جسمم چو شمع در غم جانان گداخته تنها نه تن که در بدنم جان گداخته بگداخت جان بجسمم و بس خوش دلم که هست خالص…
جلوه صبح ازل یک پرتوی از روی اوست
جلوه صبح ازل یک پرتوی از روی اوست تاری شام ابد اندر شکنج موی اوست قاب و قوسین و کمان رستتم و تیغ دو سر…
جهد کن جهد که تیرش ز کمان میگذرد
جهد کن جهد که تیرش ز کمان میگذرد هرکه آن تیر و کمان دید ز جان میگذرد عمرسان میگذرد جان جهانش به رکیب جهدی ای…
چرا به بزم رقیبان حدیث دوست نگفتی
چرا به بزم رقیبان حدیث دوست نگفتی بست نبود خلاف مؤالفت که برفتی دل رمیده ما را که مرغ وحشی بود شکار خویش نمودی و…
چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی
چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی گرفتی خو بآن بیداد خو و ترک من کردی بکام دیگران شد لعل شیرین شکر…
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی باحتجاب مه و مهر از چه میکوشی اسیر طره مشکین چون کمند توام که روز و شب بمه و…
چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را
چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را زلفت پریشان میکند جمعیت احباب را گفتم دل سوداییم دارد دوا بگشود لب گفتا نبینی…
چشم مهجور کی بود خوابش
چشم مهجور کی بود خوابش که بر آبست صبر و پایابش حاش لله اگر بیارامد آنکه کشتی شکسته سیلابش نبودش اشتیاق آب بسر ماهئی کاوفتد…
چشم دارم مرا نظارت بخش
چشم دارم مرا نظارت بخش معنی از لطف بر عبارت بخش رند و آلوده دامنم ساقی از می صافیم طهارت بخش بر من ای نوبهار…
چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را
چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را چون توان باز پس از ترک ستد یغما را گرد حی لابه کند همچو سگان شب همه…
چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختن
چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختن جادوی خون خواره چون آئینه ذات الفتن پرتو روی تو بر دل تافت و جان را…
چشمه خور برای دیدن نیست
چشمه خور برای دیدن نیست آتش از بهر آرمیدن نیست سر برند از درخت و سرسبز است نخل را تاب سر بدیدن نیست گر بگوید…
چگونه از لب جانانه کام برگیرم
چگونه از لب جانانه کام برگیرم مگر که از سر و جان یکدو گام برگیرم بزیر زلف مرا کام دل حوالت کرد زکام اژدر برگو…
چگونه شکر گویم زطالع میمون
چگونه شکر گویم زطالع میمون که شمع محفل انس است ماه روز افزون مرا رسد که باین طبع سست از سر شوق نثار قامتش آرم…
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم چو هست آتش عشقم بجان چگونه نجوشم جنان نظاره ساقی ببرد دوش زهوشم که ره نیافت زمستی بگوش بانگ…
چنان بطره لیلای خویش مفتونم
چنان بطره لیلای خویش مفتونم که در فنون جنون اوستاد مجنونم زپرده های دورن ای مژه چه میجوئی که غنچه وش نبود غیر قطره خونم…
چمن امروز شده از اثر باران خوش
چمن امروز شده از اثر باران خوش مژده ساقی که بود وقت بمیخواران خوش گفت رندی که بود دل حرم خاص خدا کعبه نزدیک شده…
چنان پیش رخت مهر منیر از تاب میافتد
چنان پیش رخت مهر منیر از تاب میافتد که در مهتاب وقتی کرمکی شبتاب میافتد رگم ببریدی و پیوند جان شد با تو محکمتر که…
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن چند قانع شوم از وصل بهجران دیدن از نظر غایبی ولیک توان چون خورشید از تو در…
چند غواص بری گوهر عمانی را
چند غواص بری گوهر عمانی را طلب از شط قدح جوهر رمانی را نقش روی تو به چین برده مبرهن کردم تا که بر صفحه…
چند مسافرت دلا سوی حجاز میکنی
چند مسافرت دلا سوی حجاز میکنی کعبه دل طواف کن گر تو نماز میکنی طوف دل شکسته کن میل درون خسته کن چون به حقیقی…
چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم
چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم وقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم تا به کی چون زاغ اندر باغ آیم…
چندانکه وفا کردم و اظهار ارادت
چندانکه وفا کردم و اظهار ارادت جز جور و جفا زآن بت طناز ندیدم آشفته نهفتم بدرون گنج غم عشق جز سینه کسی محرم این…
چندان بکویت ما پا فشردیم
چندان بکویت ما پا فشردیم تا سر باخلاص آنجا سپردیم طوق سگانت کرده بگردون خود را به تلبیس زآنها شمردیم گر بود عقلی و ربود…
چه اختر بود طالع در شب دوش
چه اختر بود طالع در شب دوش که با آن ماه رو بودم در آغوش به ترکستان رویش چی گیسو فتاده کاروانی دوش بر دوش…
چندیست که از زمزمه عشق خموشم
چندیست که از زمزمه عشق خموشم مطرب بزن آن پرده که چون نی بخروشم خون میخورم و مهر خموشی بدهانم وقتست که همچون خم لبریز…
چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنی
چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنی چه احتیاج به شمع است چون در انجمنی تو را که مشک ز مو نافه نافه…
چه پیمان است و بدعهدی که ای پیمان شکن داری
چه پیمان است و بدعهدی که ای پیمان شکن داری که در هر خانه جا یکشب چو شمع انجمن داری زبدعهدی بعهدت نه منم غلطان…
چه ای زلف که گه مشگ دهی گه عنبر
چه ای زلف که گه مشگ دهی گه عنبر که بود چین و ختا در همه چینت مضمر تو و داود زره گر شده بی…
چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزد
چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزد چه سود از این عمل داری کزو دایم ضرر خیزد هوای نفس بگذار و حدیث عقل…
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی بقید الفت بیگانگان اسیر شدی گنه زدوست گرفتن اگرچه عین خطاست تو در کبیره از این غفلت…
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی بمتاع دین و دنیا دل و دست برفشانی که بود ادیبت ای طفل و زکیست این طریقت که…





