ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی
ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی از چه با مات نیست پیوندی تیغ بر کش بکش ملول نباش اگر از قتل بنده خرسندی هر که…
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی ناز بسیطی و زنی لاف زنور سرمدی ماند بجا چو سوزنش سلسله بست زآهنش روح که در…
این چه بلبل که چو گوش کند آوازش
این چه بلبل که چو گوش کند آوازش غنچه طوطی صفت آید زپی پروازش نقش او بسته صورتگر و بازش نکشد با نیاز آمده ام…
این چه روی است که تو ای بت ترسا داری؟
این چه روی است که تو ای بت ترسا داری؟ بت و آتشکده محراب و کلیسا داری گر بهشتی ز چه هندو بچه داری به…
این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب
این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب وین چه مستی است که در جام شرابست امشب باده بی پرده بده ساقی مستان و…
این دل غمزده یکی وان لب لعل فام دو
این دل غمزده یکی وان لب لعل فام دو هوش کی آیدش بسر مست یکی و جام دو بیش ندیده نکته ای عارف و عامی…
این دود که دوش از دل سودازده برخاست
این دود که دوش از دل سودازده برخاست چون شمع مرا سوخت ولی بزم بیاراست ما را چه خوش افتاد بتن کسوت عشقت چون خلعت…
این دیده باشی هندویی کز مهر و مه بستر کند
این دیده باشی هندویی کز مهر و مه بستر کند یا جادویی کز مشک تر خورشید در چنبر کند گیرم تویی خورشید و مه این…
این روز پی خجسته میلاد احمد است
این روز پی خجسته میلاد احمد است روز بروز پرتو انوار سرمد است هم فرش را بعرش تفوق زمقدش هم خاک را تفاخر بر فرق…
این شکل بشر زمشکلاتست
این شکل بشر زمشکلاتست ممکن چو تو کی زممکنانست این جمله صفات کبریائی تفسیر بیان حسن ذاتست حاشا که بجز خط تو باشد بر تنگ…
این زندهرود دیده ز بس آب میدهد
این زندهرود دیده ز بس آب میدهد ناچار هرچه هست به سیلاب میدهد لنگر فکن به میکده این یک دو روز عمر دوران چو کشتی…
این فتنه که چشم تو برانگیخت
این فتنه که چشم تو برانگیخت بس خون که زمردمان فروریخت چون شمع زبسکه سوختم دوش پروانه بدامنم در آویخت تا زلف تو شد کمند…
این قوم که غارتگر عقل و دل و دینند
این قوم که غارتگر عقل و دل و دینند بیشک زنگه رهزن اصحاب یقینند زلفین سیاهت رسن جادوی بابل چشمان چه بر آن چهره مگر…
این کجکله ترک قزلباش کدامست
این کجکله ترک قزلباش کدامست آشوب دل و دین بود این فتنه چه نامست ماهی بسرسر و کله گوشه شکسته یا ماه بخرگاهست یا سرو…
این می که داد کز او سر بی خمار دارم
این می که داد کز او سر بی خمار دارم بحرش کجا کزین موج در در کنار دارم زنار برگسستم زاسلام توبه کردم ننگ است…
با اینکه چشمانت به دل خنجر بسی بشکستهاند
با اینکه چشمانت به دل خنجر بسی بشکستهاند عقد خم زلفین تو دلها به هم پیوستهاند گر نه گشاد ملک دل اندر نظر دارند باز…
آئی چو در قیامت محشر بهم برآید
آئی چو در قیامت محشر بهم برآید از شعله وجودت دود از عدم برآید کوی تو گر بکاوند از نقش پای عشاق تا هفتمین زمین…
با تف عشق ما در افتادیم
با تف عشق ما در افتادیم شمعوَش شعله بر سر افتادیم بارها داده سر در این سودا با سر نو به او در افتادیم هفت…
با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازم
با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازم از تو حاشا که نظر بر دگری پردازم من همه عمر بگویم که تو بی انبازی مدعی…
با تیغ بر سرم تاخت آن ترک ماه منظر
با تیغ بر سرم تاخت آن ترک ماه منظر ماهی هلال بر کف مهری کشیده خنجر چشمان دو ترک خوانخوار ابروی چون دم مار عقرب…
با داورت سخن چه بود روز داوری
با داورت سخن چه بود روز داوری یا خود بخون خلق بهانه چه آوری گر گیردت که داد ندادی بسلطنت با اینکه آمدت مه و…
با سپاه مژه از قتل که باز آمدهای
با سپاه مژه از قتل که باز آمدهای که به خون غرقه تو چون چنگل باز آمدهای عاشقان تو چو پیرامن تو شعله شمع محفلافروز…
با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را
با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را تافت ولیک روز کی بیش نداشت تاب را ای خم زلف اندکی زانمه رو کناره کن با…
با سیخ مژه آمده آن یار سرابیده
با سیخ مژه آمده آن یار سرابیده دارد بر هر سیخ دلهای کبابیده ترسم که بگیرندش کاین قاتل درویش است کز خون دل عشاق سرپنجه…
با قامت تو باغبان سرو صنوبر برکند
با قامت تو باغبان سرو صنوبر برکند با عارضت حور جنان از خویش زیور برکند ترک کمان کرده بزه پوشیده از خطت زره تا جوشن…
با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنی
با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنی مصحف دل که زهم ریخته شیرازه کنی حسن را بی مدد تو نبود جلوه به دل…
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست پشّه را پرواز با فر همایی مشکلست مرغ شب را دیدن مهر منیر آمد محال از گدای رهنشینی پادشایی…
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمن
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمن تا با زبان دل بتو گویم دمی سخن روئین تنان که از اثر زخم سالمند دارند بیم از مژه…
با مه و آفتاب شد طلعت تو چو روبهرو
با مه و آفتاب شد طلعت تو چو روبهرو عیب عیان چو آینه گفت ز هردو مو به مو از همه سوی میوزد نفخه چین…
با همه کثرت چه شد تا دم زتنهائی زدم
با همه کثرت چه شد تا دم زتنهائی زدم یا باین زشتی چرا من لاف زیبائی زدم کنده ام با کز لک توحید چون چشم…
باد آورده بگلشن مژده نوروز را
باد آورده بگلشن مژده نوروز را گل نود از شاخساز آن موکب فیروز را دوستان در بوستان رخت اقامت میبرند ما بکاخ اندر کشیم آن…
باد دی در بوستان اظهار شوکت میکند
باد دی در بوستان اظهار شوکت میکند گلستان را خاروَش در قید ذلت میکند من سراپا دردم از این نخوت دی ساقیا داروی میخانه تو…
باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد
باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد که هزاران زطرب جمله بدستان آورد اقحوان زر کند و سیم شکوفه به نثار گوئیا مژده گل را…
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند بایدت با خم می رخت بگلزار افکند مصریان گو نشناسید دگر دست و ترنج کز وفا یوسف…
باز با ما رقیب عربده داشت
باز با ما رقیب عربده داشت تخم کین در زمین دل میکاشت بی خبر بود از حکومت عشق شحنه عقل در درون بگماشت رآیت آفتاب…
باز دامان که زداین آتش سودای مرا
باز دامان که زداین آتش سودای مرا که بود شور دگر این دل شیدای مرا زلف بر آتش رخسار تو دامان میزد مشتعل کرد از…
باز بهم برآمده طره مشکبوی تو
باز بهم برآمده طره مشکبوی تو تا بخطا چه میکند نافه تو بتوی تو نافه بناف آهوان خون شده زلف وامکن پرده مکش که گل…
باز در پرده دل پرتو دلدار رسید
باز در پرده دل پرتو دلدار رسید پرده داران خبری نوبت دیدار رسید سر حق گفت چو منصور گذشت از سر جان تا بمعراج حقیقت…
بازآ صنما نرمک، بنشین به سرا خوشخوش
بازآ صنما نرمک، بنشین به سرا خوشخوش گه بذله شیرین گو گه باده رنگین کش نه فصل دیست آخر نه وقت میست آخر پس وقت…
بازآی به میخانه ظلمات چه میجویی
بازآی به میخانه ظلمات چه میجویی این گفت مرا هاتف ای خضر چه میگویی با مغبچهای بنشین کز لعل و خم زلفش هم آب بقا…
باغبانا زحسد چند فرو بندی در
باغبانا زحسد چند فرو بندی در که رود بلبل باغت بگلستان دگر عاشق است و گل دیگر بکف آرد ناچار که بر او عرضه کند…
باغی و فراغی و حریفی و کتابی
باغی و فراغی و حریفی و کتابی چنگی و ربابی و شرابی و کبابی ای رند چو امروز میسر شدت اینها تا کی غم فردا…
باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش
باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش شکر کن ای بلبل شیدا بوصل یار خویش تا تو ای پروانه هستی نیست از وصلت نصیب…
باگه در ملک فقر سلطانیم
باگه در ملک فقر سلطانیم جان نثاران کوی جانانیم شیوه ما بجز خطا نبود گر ببخشی و گر کشی آنیم ما پناهی در این جهان…
ببر تو رخت ببستان که نوبهار آمد
ببر تو رخت ببستان که نوبهار آمد شکست شوکت دی شاخ گل ببار آمد شکفت لاله زخاک و گرفت جام شراب چو دید نرگس بیمار…
ببزم جلوه گر ار روی ماه من باشد
ببزم جلوه گر ار روی ماه من باشد چه جای ماه فلک شمع انجمن باشد خواص خویش دهد لیک دیو جم نشود نگین جم که…
ببینمت که در پی آزردن منی
ببینمت که در پی آزردن منی تیغت بدست و بر سر عاشق نمیزنی مستغنی است حسن تو از وصف این و آن خورشید خود دلیل…
ببست غمزه شوخت بزلف دلبندم
ببست غمزه شوخت بزلف دلبندم بخویش بست و زعالم گسست پیوندم بکشتزار درون تخم مهرت افکندم نهال دوستی این و آن زدل کندم مرا که…
بت پرستنده بت رویت
بت پرستنده بت رویت کفر زنار بند گیسویت جامه کعبه حلقه مویت قبله خانه طاق ابرویت چه تفاوت مرا زدیر و حرم زین دو من…
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم بساط زهد و تقوی را همان بهتر که برچینم دلارا ما تو چون رفتی برفت آرام…
بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند
بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند بسحر و غمزه چو ترکان خانه پردازند بمعجزات کلیم ارچه سحر شد باطل بساحران تو نازم که…
بجز از لب تو پسته بجهان شکر نریزد
بجز از لب تو پسته بجهان شکر نریزد بجز از قد تو از سرو عبیر تر نریزد نه همین بلعل شیرین خط سبز برفشاند به…
بجلوه های نهان شاهدان روحانی
بجلوه های نهان شاهدان روحانی کجا نهند بجا چار طبع انسانی اگر که حور زجنت تو خود بهشتستی حیات خضر زحیوان تو آب حیوانی جهان…
بجز زلف تو کفر و غیر چشمان تو ساحر نه
بجز زلف تو کفر و غیر چشمان تو ساحر نه بجز رویت بهشت و جز لب لعل تو کوثر نه بدست چشم مستت زابروان تیغ…
بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری
بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری همه انجمن چمن کن که زرخ بهار داری بسخن شکر شکستی و هنوز در حدیثی بنظر جهان گرفتی…
بحث حکمت چه میکنی برخیز
بحث حکمت چه میکنی برخیز دفتر معرفت در آب بریز نام اغیار ذکر آن لب نوش ما هواخواه شهد زهرآمیز چهره او ز زلف غالیه…
بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئی
بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئی کمانی و کمندی را بهم پیوسته جادوئی بجز وحشی غزال تو که او مردم فریب آمد شکار…
بختی عقلم بگسسته عقال
بختی عقلم بگسسته عقال عشق خلاصی دهد از ما یقال خس صفت از جنبش باد شمال چند روی سوی یمین و شمال کعبه جانان دل…
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان به مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان نظری که وقف باشد بنگاه جادوی تو برود…
بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبر
بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبر که یاد زلف و خالش عود و عنبر سینهاش مجمر بهشت ماست میخانه در او…
بدرد خوی گرفته دل از پی درمان
بدرد خوی گرفته دل از پی درمان ببوی عید توان صبر کرد بر رمضان بیاد یوسف کنعان بگرگ هم سفرم ببوی الفت رحمان جلیس با…
بدل رسید سحر پیکی از دیار محبت
بدل رسید سحر پیکی از دیار محبت که روزگار نوی یافت از بهار محبت چو کیمیای نظر کرد زر مس عشاق فزود صیرفی عشق بر…
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامی
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامی گفتار خاص اینست بگذار قول عامی از بهر صید دلها در مرغزار حسنت خالت فشانده دانه زلفت نهاده…
بده ای ساقی آتشی سیال
بده ای ساقی آتشی سیال که لب جام از او زند تبخال میزند جوش خون صراحی را از رگ چشم او بزن قیفال بده آن…
بده ساقیا باده زآن جام سرمد
بده ساقیا باده زآن جام سرمد که با عقل شد نفس سرکش ممهد از آن می که تابد از او نورحیدر از آن می که…
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست…
بده ساقی از آن می ساتکینی
بده ساقی از آن می ساتکینی که اندر شیشه مانده اربعینی خورم صد نیش از زنبور ناچار ببوی آنکه نوشم انگبینی خرد را با تو…
بر آفتاب مکن ماه من حجاب سحاب
بر آفتاب مکن ماه من حجاب سحاب که آفتاب نشاید نهفت زیر حجاب همیشه برق به نی زار میزدی از ابر بجست برق زنی امشب…
بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردم
بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردم که همچو ذره زمهر تو بر هوا شده گردم طبیب عشق که گفت آخر الدواء الکی…
بر این جا آن بلا بالا گرفته
بر این جا آن بلا بالا گرفته بلا اندر زمین بالا گرفته حذر کن شهسوار از آب چشمم که سیلش کوه تا صحرا گرفته اگر…
بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت
بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت که بارهاست بجانم زاحتمال محبت هر آنچه تخم وفا کشته ام جفا ثمرش بود کسی نچیده جز…
بر بهشت رخت آن خال که دیدم گفتم
بر بهشت رخت آن خال که دیدم گفتم من چو آدم زپی گندم جنت افتم گفتمش پای بجا طاق منم پیش رخت ابرویت گفت در…
بر برگ سمن میزنی از مشک طری خال
بر برگ سمن میزنی از مشک طری خال وحشی است غزال تو و خلقیش زدنبال از خال تو روشن بودم دیده نبینی بی نور بود…
بر بی نیاز قابل نبود نماز عاشق
بر بی نیاز قابل نبود نماز عاشق مگر اینکه قبله باشد بت دلنواز عاشق نه بمسجد است و محراب نماز عشقبازان بخم دوابروی دوست بود…
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی آیت حسن و صباحت همه تفسیر نکردی کور شد ای مه کنعان زغمت دیده یعقوب رحمی ای…
بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای
بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای زنار زلف خویش و دل ما شکسته ای گر بت پرست راست چلیپا نشان کفر بر بت چرا…
بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشی
بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشی تا مگر از مکرمت دست بخونم کشی بلبل اگر بر گلی نغمه سرا شد بباغ روی تو…
بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردی
بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردی نافه آهوی چین را به طراز آوردی ماه و خورشید سر از چنبر حکمت نکشند تا کمندی…
بر عشق صبر میکنم و بر جراحتش
بر عشق صبر میکنم و بر جراحتش وز عقل میگریزم و داروی راحتش ملک دلی که خیمهٔ واجب در او زنند ممکن چگونه پای گذارد…
بر گل فشاند غالیه از زلف مشک بیز
بر گل فشاند غالیه از زلف مشک بیز ناسور شد جراحتت ایدل زجای خیز ایشمع از شعاع جمالت جهان بسوخت اشکی سحر بماتم پروانه ات…
برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام
برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام که شد مهی که در او بود جشن و عیش حرام بود ربیع نخستین و ماه عیش و…
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم داغ درون خسته بجامی دوا کنیم آن به که صرف خدمت دردی کشان شود عمری که صرف فسق و…
بردم زعشق آن لب شیرین مرارتی
بردم زعشق آن لب شیرین مرارتی سودایت آتشست و بجان زو حرارتی نبود خسارت از دل و دین گشت صرف عشق بی مایه کس نکرده…
برق زند به باغ ما ابر به کشت دیگران
برق زند به باغ ما ابر به کشت دیگران نیک بود به فال ما طالع زشت دیگران تا که مراست خرمنی آتش خانهسوز من بهر…
برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را
برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را آینه شو که تا بری لذت انعکاس را زاهد و میگسار را نیک شناخت پیر ما شیخ…
برق سانم زدیده میگذری
برق سانم زدیده میگذری تا کجا خرمنی زجا ببری دوستان میکشی زکینه بچشم بکه آیا بمهر مینگری تا تو را رهگذر کجا باشد ما چو…
بروزگار اگر کار اختیار کنم
بروزگار اگر کار اختیار کنم بغیر عشق چه کاری بروزگار کنم بباغ عشق خزان و بهار یکرنگ است نه بلبلم که بگل ناله در بهار…
برهان مرا تو یارب زکرم زدام حیرت
برهان مرا تو یارب زکرم زدام حیرت که شدست صرف عمرم همه در مقام حیرت چه شراب درقدح ریخت ببزم ساقی ما که زمین و…
بزنی اگر به تیرم نظر از تو برنگیرم
بزنی اگر به تیرم نظر از تو برنگیرم منم آن مریض مجنون که دوا نمیپذیرم همه شب خیال زلفت به ضمیر ماست مضمر چه عجب…
بس خون بی گناهش در سینه بود مدغم
بس خون بی گناهش در سینه بود مدغم بس قتل داد خواهش اندر ضمیر مضمر دل دید چون چنانش واله بماند و حیران از تن…
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد که تا یک گوهر ارزنده از دریا برون آمد زبس دلهای خونین کرده جا در نافه زلفش…
بس عجب داری که دیدی لعل خوبان از نمک
بس عجب داری که دیدی لعل خوبان از نمک قدرت این باشد که کرده شکرستان از نمک از نمکپاشی لب شیرین تو فارغ نشد تا…
بساز مطرب مجلس نوای شورانگیز
بساز مطرب مجلس نوای شورانگیز که تا بری زرهم زآن اصول رنگ آمیز بیار آتش سیاله ساقی مستان بسوز خرمن تقوی و حاصل پرهیز بنای…
بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود
بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود زآتشین روی تو برخاست نگارینا دود آینه رو صنما این دل سنگین بگذار آه از آندم که برآید…
بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را
بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را پردهنشین نموده ز شرم آفتاب را پروانه جمال تو شد شمع آفتاب شاید کزین شعاع بسوزی حجاب را…
بسکه مستغرق سودای تو بی خویشتنم
بسکه مستغرق سودای تو بی خویشتنم پا زسر فرق نمیدانم و جان را زتنم همه جا لیلی و اما نشناسم که توئی همه مجنون تو…
بصد امید سوی کوی دلستان رفتم
بصد امید سوی کوی دلستان رفتم گرفته دل بکف و بهر امتحان رفتم مباد آنکه سگش را زمن برنجاند بکوی او زرقیبان شبی نهان رفتم…
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند چو جست برق یمان خس کجا بجا ماند عمل نماند که تا خود رساندم در حشر مگر بدست…
بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری
بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری خبر زکار نسیم صبا و شانه نداری باین خوشاست دل ودیده ام بمحفل اغیار مهی دو روز…
بغیر من که فتاد است بارم اندر گل
بغیر من که فتاد است بارم اندر گل کشیده رخت همه همرهان سوی منزل مرا زاشک روان راه بادیه گل شد بلی بسر نرسد راحله…





