نوبهاران به قدح آب طربناک انداز

نوبهاران به قدح آب طربناک انداز ابرسان غلغله در گنبد افلاک انداز چند از دور فلک چون کره سرگردانی فتنه از دور قدح در کره…

نیست در دیر مغان بدمست بی‌باکی چو من

نیست در دیر مغان بدمست بی‌باکی چو من از گریبان تا به دامن پیرهن‌چاکی چو من آنچنان کاندر کمال حسن پاکی چون تو نیست یافت…

نیست دل اینکه منِ زارِ بلاکش دارم

نیست دل اینکه منِ زارِ بلاکش دارم از تو در سینه خود پاره‌ای آتش دارم ساقیا جرعه میْ ده که به امید وصال درکشم چند…

نیست یکدل کز جفای چشم او بیمار نیست

نیست یکدل کز جفای چشم او بیمار نیست یا که چشمی کز غم دل تا سحر بیدار نیست گرچه ناهمواری گردون برون از غایت است…

هر که در دیر مغان جام شرابی دارد

هر که در دیر مغان جام شرابی دارد رسدش گر به فلک ناز و عتابی دارد آنکه در میکده بگرفت به کف رطل گران چرخ…

هر دل که نه صاف است برو فیض خرام است

هر دل که نه صاف است برو فیض خرام است مرآة رخ دوست دل آئینه فام است در آئینه جام بدیدم رخ ساقی آن دوره…

هر که در کوی خرابات ز رندان دم زد

هر که در کوی خرابات ز رندان دم زد باید اول قدم خود به سر عالم زد نزد رندان خرابات که صد جان به جویست…

هر که در کوی مغان رفت گرفتار بماند

هر که در کوی مغان رفت گرفتار بماند پای در لای میش بر در خمار بماند دل بشد تا خبر از جانب دلدار آرد بیخبر…

هر که را دل مبتلای چون تو جانانی بود

هر که را دل مبتلای چون تو جانانی بود هم فدا سازد گرش هر مو بتن جانی بود چون خیال آرم کشیدن آن تن نازک…

هردم رسد به دل چو ز عالم غمی دگر

هردم رسد به دل چو ز عالم غمی دگر غم نیست چون ز من بودت عالمی دگر دارد گدای میکده از باده قدح آیینه سکندر…

هرگز گدای میکده از شاه غم نداشت

هرگز گدای میکده از شاه غم نداشت کز التفات پیر مغان هیچ کم نداشت تنها نه من به خاک مذلت فتاده‌ام هرگز فلک بر اهل…

هست الف گفتیم آن بالا برید از ما سخن

هست الف گفتیم آن بالا برید از ما سخن پیش آن بدخوی نتوان گفت الف بالا سخن یک سخن گوید ز وصلم با هزاران انتظار…

هرگه از تب زرد یابم گلعذار خویش را

هرگه از تب زرد یابم گلعذار خویش را در خزان رو کرده بینم نو بهار خویش را در عرق افتد چو جسم ناتوانش بنگرم غرقه…

هست رویت چون گل و خال لبت بالای او

هست رویت چون گل و خال لبت بالای او چون حریر آل کز عنبر بود تمغای او مرغ دل را زان به سوی گلشن وصلت…

هست در دیر آفتی هر دم به قصد جان مرا

هست در دیر آفتی هر دم به قصد جان مرا زنده بردن از سر کوی مغان نتوان مرا خانه دل بود آبادان ز تقوی وه…

یاران که یک‌یک از من بیدل جدا شدند

یاران که یک‌یک از من بیدل جدا شدند کس را وقوف نیست که هر یک کجا شدند بیگانگی چو بوده در آخر طریقشان اول چرا…

واعظان تا چند منع جام و ساغر می‌کنند

واعظان تا چند منع جام و ساغر می‌کنند چون دماغ خویش را هم گه گهی تر می‌کنند از قدح آنانکه گاه نشئه می‌یابند فیض زین…

هوای می به سر هر که چون حباب رود

هوای می به سر هر که چون حباب رود عجب نباشد اگر در سر شراب رود چو بخت خفته سوی ما به صد حیل آمد…

یارب آن مُغبَچهٔ شوخ ز میخانهٔ کیست؟

یارب آن مُغبَچهٔ شوخ ز میخانهٔ کیست؟ مست در میکده از ساغر و پیمانهٔ کیست؟ سوی مسجد شده و غیرت آن می‌کشدم پیش من گرچه…

یارب چه بلایی‌ست که آن شوخ قدح‌نوش

یارب چه بلایی‌ست که آن شوخ قدح‌نوش هر باده که با غیر خورد من روم از هوش از بسکه سبوی در میخانه کشیدم شد چون…

وه که در وقت گلم زان گل رخسار جدا

وه که در وقت گلم زان گل رخسار جدا گل جدا آتش من نیز کند خار جدا از جدایی من و یار ابر ز تأثیر…

از گوشه بام عارضت ماه سما

از گوشه بام عارضت ماه سما خورشید گرت ندید باشد ز عما شد عکس دو ابروت بچشمم صنما آن نوع که در شیشه بود قبله…

از محنت عاشقی به جانم چه کنم؟

از محنت عاشقی به جانم چه کنم؟ دیوانه و رسوای جهانم چه کنم؟ صبرست مرا چاره و دانم چه کنم؟ دانم چه کنم چون نتوانم…

از هجر تو کارم اضطراب است امشب

از هجر تو کارم اضطراب است امشب جان از پی رفتن بشتاب است امشب تن را ز فراق پیچ و تاب است امشب دریاب که…

آمد به چمن قافله باد بهار

آمد به چمن قافله باد بهار از سنبل تر نافه چین بسته بتار از غنچه که کرده بیضه نرگس اظهار گویا که به چشمش از…

ای از تو درون ناتوانم را حظ

ای از تو درون ناتوانم را حظ وز حسن تو چشم خون فشانم را حظ از قد خوشت روح روانم را حظ وز لعل روان…

آنروی که اوج حسن شد جلوه گهش

آنروی که اوج حسن شد جلوه گهش نظاره نموده ام ز زلف سیهش نسبت نتوان کرد بخورشید و مهش زانرو که نظر فکنده ام ته…

آمد ز نسیم صبح بوی تو مرا

آمد ز نسیم صبح بوی تو مرا در روضه نمود جلوه کوی تو مرا گل دیدم و شد نشان روی تو مرا معلوم نشد ولیک…

آمد به من خسته ز دلبر کاغذ

آمد به من خسته ز دلبر کاغذ از مسأله وفا محرر کاغذ گریان ماندم چو دیده را بر کاغذ چون اشک روان فرو شدم در…

ای از می لعلت همه سر مستی ما

ای از می لعلت همه سر مستی ما از سرو بلندت بزمین پستی ما کز پی بخیال تست همدستی ما واپس باشد ز نیستی هستی…

ای بیحد و عد هر نفست حمد و ثنا

ای بیحد و عد هر نفست حمد و ثنا وز صد چندین حمد و ثنات استغنا ذکر ملکوت اندرین دیر فنا با علم تو سبحانک…

ای دل تو مگر که مشک نابست آن خط

ای دل تو مگر که مشک نابست آن خط زآنرو که ز زنگ در حجابست آن خط کز شام رقم بر آفتابست آن خط نی…

ای ساقی شنگ ده می آتش رنگ

ای ساقی شنگ ده می آتش رنگ کو آب کند اگر چکانیش بسنگ افتاده گران سنگ غمم در دل تنگ شاید سبکش کنم بدین حیله…

ای قتل مرا کشیده مژگانت صف

ای قتل مرا کشیده مژگانت صف هر تیری ازان جان مرا کرده هدف جز آنکه دران ورطه شود عمر تلف زان صف نتوان رفت برون…

ای زاتش سودای تو داغم بر داغ

ای زاتش سودای تو داغم بر داغ در شام غم از سپهر افزون تر داغ بگذشته درون هم از برونم هر داغ آیا به کجا…

بر شوخی ازین عشوه گران ای ساقی

بر شوخی ازین عشوه گران ای ساقی پنهان به تو هستم نگران ای ساقی پر ساز سبک رطل گران ای ساقی بیهوشم کن چون دگران…

آئین طلب ز خود پسندان مطلب

آئین طلب ز خود پسندان مطلب وین شیوه جز از نیازمندان مطلب بی نقشی ز اهل زهد چندان مطلب وین نقش ز غیر نقش بندان…

تا شد بدرون آتش هجران واقع

تا شد بدرون آتش هجران واقع وانگه ز برونم اشک غلطان واقع شد سعی بدانچه بود امکان واقع آن شعله بآب کشت نتوان واقع

تا اندر دل تاب و توانی بودم

تا اندر دل تاب و توانی بودم تا در بدن از روح نشانی بودم دل مایل حسن دلستانی بودم جان واله آشوب جهانی بودم

تا کی ستم و محنت هجران کشمت

تا کی ستم و محنت هجران کشمت باشد که شبی به بیت الاحزان کشمت از چاک درون دل ویران کشمت وانگاه ز دل به خلوت…

تا شد به هوای عشق آن ماه لقا

تا شد به هوای عشق آن ماه لقا اشکم دریا از جگر خون پالا گریند به حال من درین رنج و عنا مرغان هوا و…

تا ماند قضا بر سر من افسر عشق

تا ماند قضا بر سر من افسر عشق در دهر دلم ساخت نهان گوهر عشق زان افسرم افتاد بکف کشور عشق زان گوهرم افروخت به…

تتبع اثیر اخسیکتی

تتبع اثیر اخسیکتی آگاه نگشتم که درین دیر کی‌ام یا خود چی‌ام و از چی‌ام و بهر چی‌ام معلومم نی که آدمی یا زمی‌ام یا…

چشمت که طریق سحر ازو یافت رواج

چشمت که طریق سحر ازو یافت رواج از بابل و کشمیر همی گیرد باج عیار صفت ربوده گاه تاراج از تن ها سر چنانک از…

تو نامدی و مهر فلک جلوه نمود

تو نامدی و مهر فلک جلوه نمود تو رفتی و مهر بود بر چرخ کبود آید بر خم خون دل از دیده فرود از آمدن…

جانا دستت یکدمم از دوش مبر

جانا دستت یکدمم از دوش مبر وز نکته دهان خودم از گوش مبر رخ از رخ و گردنم ز آغوش مبر از جسمم روح و…

جانم بدو لعل جانفزای تو فدا

جانم بدو لعل جانفزای تو فدا روحم به نسیم عطرسای تو فدا آشفته دلم به عشوه های تو فدا فرسوده تنم به خاک پای تو…

خواهی که بدت رو ندهد خوشخو باش

خواهی که بدت رو ندهد خوشخو باش با اهل دو کون یکدل و یکرو باش هر سو که رود خلق تو دیگر سو باش یعنی…

خواهی که به خاصگان حق گردی خاص

خواهی که به خاصگان حق گردی خاص اول ز عوام خویش را ساز خلاص وانگاه در آ براه صدق و اخلاص تا خاص کنندت و…

خواهی که ترا رسد ز درویشان فیض

خواهی که ترا رسد ز درویشان فیض تو نیز رسان ز جود با ایشان فیض اینگونه گرت رسد به دل ریشان فیض شاید که ترا…

دارم ز وجود خود پریشانی و بس

دارم ز وجود خود پریشانی و بس وز جمله کرده ها پشیمانی و بس از عقل نصیبم شده نادانی و بس بر نادانی خویش حیرانی…

در بحر سرشکم از نجوب است حباب

در بحر سرشکم از نجوب است حباب نی نی که دروست آفرینش پایاب گردون به هزار کوکب در خوشاب افتاده بسان صدفی در گرداب

در آتش عشق جسم و جانم مه و سال

در آتش عشق جسم و جانم مه و سال آن نوع رساند ورزش خود بکمال کندر دوزخ اگر فتم باشد حال کز دوزخ هجر سوی…

در جام بلورین می همچون یاقوت

در جام بلورین می همچون یاقوت گر یابم و سازم شب و روز آن را قوت تا در فلک پیر و سپهر فرتوت چون هر…

در عاشقی آن کس که مجرد باشد

در عاشقی آن کس که مجرد باشد به زانکه به عقل و هش مقید باشد آن کو ز قبول دم زند رد باشد ور دعوی…

در دیر مغان مغبچگان چالاک

در دیر مغان مغبچگان چالاک کردند مرا به باده مست و بی باک مخموریم افکند چو بر خاک هلاک وانگه نگرفتند به می خرقه چاک

در روز جدایی غم دلسوز وداع

در روز جدایی غم دلسوز وداع وان آتش هجر شعله افروز وداع صد غصه مهلک غم اندوز وداع نابود نمودند مرا روز وداع

در عشق مباش پیش رندان گستاخ

در عشق مباش پیش رندان گستاخ چون بنده بود به نزد سلطان گستاخ از دوست چو وصل یافت نتوان گستاخ عاقل به ادب باشد و…

در دیر گرت هواست نوشیدن می

در دیر گرت هواست نوشیدن می با مغبچگان بلحن چنگ و دف و نی ممکن نبود اگر چه باشم جم و کی بی همت پیر…

در فصل خزان برگ رزان ای ساقی

در فصل خزان برگ رزان ای ساقی شد کارگه رنگرزان ای ساقی زان می که خوری دهم ازان ای ساقی تا نوشم از آن مزان…

رفتی و بچشمم از تو تابست هنوز

رفتی و بچشمم از تو تابست هنوز چشمم ز خیال تو پرآبست هنوز تن زاتش عشق تو کبابست هنوز باز آ که دل از غمت…

رفتی و دل از غمت فگارست هنوز

رفتی و دل از غمت فگارست هنوز وز شوق تو چشمم اشکبارست هنوز واگرد که جان ز هجر زارست هنوز باز آی که دل در…

در غربتم افتاده ز هجران حبیب

در غربتم افتاده ز هجران حبیب از شدت ضعف گشته با مرگ قریب یاری نه که آرد بسر خسته طبیب زاری نه که جوید کفن…

دل نیست که در زلف پریشان تو نیست

دل نیست که در زلف پریشان تو نیست جان نیست که سرگشته هجران تو نیست گویی که دلت زان منست آن تو نیست جان آن…

دیدند یکی قلندر فقراندیش

دیدند یکی قلندر فقراندیش از منزل و خانمانش دوری شده کیش گفتند که پیوسته کجایی درویش گفتا که درون خرقه کهنه خویش

شب تا به سحر همی‌کنم زاری‌ها

شب تا به سحر همی‌کنم زاری‌ها در شدت تنهایی و بیماری‌ها از هجر فکندیم به دشواری‌ها ای یار کجا شد آن همه یاری‌ها

سر رشته اهل زهد بگسل ای دل

سر رشته اهل زهد بگسل ای دل در دیر فنا بساز منزل ای دل جز مطرب و می مجوی حاصل ای دل یک یک گفتم…

ساقی بقدح می طربناک انداز

ساقی بقدح می طربناک انداز عکس رخ پاک در می پاک انداز بس شور و شغب در من بی باک انداز زان غلغله در گنبد…

ساقی نه ز آب تلخ کز آتش تیز

ساقی نه ز آب تلخ کز آتش تیز یکرطل گران سوی من آور برخیز گر زانکه ز توبه ات شوم عذرانگیز انداز به آستین و…

ساقی به من غمزده پیش آر قدح

ساقی به من غمزده پیش آر قدح هر چند بود بزرگ بردار قدح گر زانکه بود سپهر دوار قدح در یک دو کشش کنم نگونسار…

ضعفم را آن میان چون مو باعث

ضعفم را آن میان چون مو باعث قتلم را آن طره هندو باعث عمرم را آن قامت دلجو باعث جانم را آن لعل سخنگو باعث

هر چیز رسد ز اهل دوران مخروش

هر چیز رسد ز اهل دوران مخروش وز قسم ازل زیاده را بیش مکوش بر بند ز ناشنیدنی پرده گوش وز هر چه نه گفتنی…

گر زهر غمم کند هلاک ای ساقی

گر زهر غمم کند هلاک ای ساقی تریاک میم دهی چه باک ای ساقی دل شد چو ز توبه جرمناک ای ساقی آن جرم به…

مهلک بود ای رفیق ایام فراق

مهلک بود ای رفیق ایام فراق آمیخته ز هر هجر در جام فراق گر صبح وصالم دمد از شام فراق نامم مبر ار دگر برم…

یاران چو کشند در بهاران می صاف

یاران چو کشند در بهاران می صاف من گرچه ز زهد و توبه پیش آرم لاف دارندم اگر ز می بدان هرزه معاف در عالم…

یارم نشد آن بت پریوش هرگز

یارم نشد آن بت پریوش هرگز زو شاد نگشت این دل غمکش هرگز بی او ز دمم کم آمد آتش هرگز یعنی نزدم به او…

هر لحظه گر از چرخ جفایی رسدت

هر لحظه گر از چرخ جفایی رسدت وز حادثه زمان بلایی رسدت غم نیست گر از مهی جفایی رسدت سر چون سر زلف او به…

اهل هنر

اهل هنر نه در کف سبحه، نه بر دست جام است نه مسجد نبه خراباتم مقام است نمی گویم که این نا اهل اهلست به…

این فنود است

این فنود است بر من از رحم دل مردم بیگانه بسوخت ز آتش درد و غمم عاقل و دیوانه بسوخت این چه می بود که…

بهره احرار

بهره احرار گذر دل چو بر آن طرهٔ طرار افتاد گشت دیوانه و در بند گرفتار افتاد قوت از پا و قرار از دل و…

بی شمع جمال تو

بی شمع جمال تو فکری بنماید که دیوانه ام امشب دیوانه ز هجر رخ جانانه ام امشب بندید ره سیل که توفان سرشکم ترسم ببرد…

پاسخ غزلی به مطلع «شحنه بر راه و عسس در ره و منزل دور است – دزد اگر ره نتواند بزند معذور است» که در زمان حیات آن مرحوم مطرح و مطمح انظار افکار و اکابر و ناطقین این دیار بوده است

پاسخ غزلی به مطلع «شحنه بر راه و عسس در ره و منزل دور است – دزد اگر ره نتواند بزند معذور است» که در…

چه کنی سخنوری را؟

چه کنی سخنوری را؟ که برد زمن پیامی مه برج دلبری را که به شکر حسن کمتر بنما ستمگری را شه کشور نکویی شده ای…

دشمن خانگی

دشمن خانگی این دیده تبه نموده کارم را آشفته نموده روز روزگارم را بدخواه منست و دشمن جانم چشم من و برده اعتبارم را این…

جهان عنبرین بو

جهان عنبرین بو به یک جرعه مرا دیوانه کردند چه می بود این که در پیمانه کردند؟ چنین قسمت کجا باشد مروت؟ رخت شمع و…

دامن همت

دامن همت ای صنم دانی شب هجران چه بر ما می رود؟ آهم از افلاک چون اشکم به دریا می رود ای طبیب از سر…

در شکایت از روزگار

در شکایت از روزگار آسمانا چند میریزی به جامم زهر غم را من نخواهم نوش شهدت، کم به جامم ریز سم را هر کجا بینی…

ز یار شکوه ندارم

ز یار شکوه ندارم غمی نرفته ز دل ، بر دلم غم دگر آمد کهن نگشته حدیثی، حدیث تازه تر آمد شبان تیره امیدم بدی…

دوای دل مسکین

دوای دل مسکین آری آن رشک قمر دلبر دیرین من است من چو فرهادم و او خسرو شیرین من است صنما سرو قدا ماه رخا…

سرنوشت

سرنوشت عجب مدار فتادم اگر به ملک فنود مراز دفتر تقدیر سرنوشت این بود صلاح کار دگر از من خراب مجو که از طراز وجودم…

شبنم گل چکیده

شبنم گل چکیده من به چه شادمان کنم خاطر غم رسیده را یا به چه تسلیت دهم قلب ستم کشیده را وه که دل رمیده…

شاه ممالک عشق

شاه ممالک عشق بیا به کلبهٔ من بین شب سیاهم را تپیدن دل و افغان و سوز و آهم را چه جای دوست که دشمن…

شب هجران

شب هجران مگر آن زمان به داد دل من رسیده باشد که گیاه ناامیدی زگلم دمیده باشد ز صباح حشر ترسد مگر آن گناهکاری که…

طالع سعد

طالع سعد یکی از وصل جانان بهره ور شد یکی از اشک و غم خون در جگر شد یکی از خون دل پرورد نخلی دگر…

غمزهٔ عاشق کش

غمزهٔ عاشق کش گیرم نهان کنم به دل اسرار خویش را پوشم چگونه دیدهٔ خونبار خویش را پندم مده ادیب که مجنون کوی عشق تغییر…

غم عشق

غم عشق در آب و گل مرا مهری عجین است به کنج دل هم عشقت دفین است تغافل تا به کی از حال زارم بتا…

طبيب عشق

طبيب عشق که گفت عاشق زارت ز غم شکیبا شد دروغ گفت که صبر از غمش به یغما شد بیا به دیدهٔ پر آب من…

قحط یار نیست

قحط یار نیست دلبرا ناز تو بر ما عار نیست نیم جو پر خاطر ما بار نیست گر تو ما را می نخواهی گو مخواه…

قبلهٔ جمال

قبلهٔ جمال پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش…

کوی یار

کوی یار ای باد اگر به مودت روزی گذار باشد آهسته تر گذر کن کان کوی یار باشد پیغام دردمندی با صد نیازمندی برگو به…