فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ

فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ زین بلهوسان کناره به صد فرسنگ من شیشه و این سگ روشان سنگدلند صورت نپذیرد الفت شیشه و سنگ

فیّاض کجایی که مرا حال خوشست

فیّاض کجایی که مرا حال خوشست در عشق ویم ماه خوش و سال خوشست در محنتم ایّام شب تیره نکوست در آتشم احوال پر و…

کی جانب هند روی نیکو آرم

کی جانب هند روی نیکو آرم من نیستم آنکه رو به هندو آرم از یک هندوی بخت خود دل تنگم در عالم هندوان چسان رو…

کردم برِ نامحرم اگر داد از تو

کردم برِ نامحرم اگر داد از تو داد از تو بتا و داد و بیداد از تو محتاج به محرمم چرا می‌کردی تا کار به…

گاهی ز نبی گه ز ولی می‌گویم

گاهی ز نبی گه ز ولی می‌گویم گه نادعلی سینجلی می‌گویم نُه پردة چرخ ترسم از هم بدرد چون از سر درد یا علی می‌گویم

گر بی‌عمل از علم کسی بهره ندید

گر بی‌عمل از علم کسی بهره ندید از علم ولی قفل عمل راست کلید علمست چو چشم، و پا عمل، اندر راه تا چشم ندید…

گر دل ز فروغ عشق پیرایه کند

گر دل ز فروغ عشق پیرایه کند فردوس ز خاک پاش سرمایه کند این دانه که در زمین تن افکندند گر برخیزد بر آسمان سایه…

گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار

گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار بر خاطر نازک تو باشد آزار تو معدن فضلی و بود معدن را آزار ز دست گنج خواهان بسیار

گر مشکل حشر بر تو مفتوح شود

گر مشکل حشر بر تو مفتوح شود تو نوح و تن تو کشتی نوح شود امروز چنین که روح تو تن شده است فردا چه…

گر سایه نداشت همره آن شمع یقین

گر سایه نداشت همره آن شمع یقین گویم به تو سرّ آن به برهان مبین او سایة حق است و بود ظاهر این کز سایه…

لطف تو به ما نه این چنین می‌بایست

لطف تو به ما نه این چنین می‌بایست دشنام تو شیرین‌تر ازین می‌بایست با روی ترش تبسّمی هم جا داشت بیمار ترا سکنجبین می‌بایست

لطف و کرم و طبع وفاجو داری

لطف و کرم و طبع وفاجو داری هر چیز که داری همه نیکو داری بی‌پرده به چشم عاشقان جلوه‌گری گر هژده هزار پرده بر رو…

ما بر در دوست بی‌دلایل رفتیم

ما بر در دوست بی‌دلایل رفتیم از راه فتادیم و به منزل رفتیم ساحل‌طلبان غرقة گرداب شدند ما از ره گرداب به ساحل رفتیم

ماه رمضان عجب مه روح‌فزاست

ماه رمضان عجب مه روح‌فزاست آثار لطایف اندرین مه پیداست رنگ همه چون رنگ نقاهت ز چه روست گر نه رمضان مزیل امراض خطاست!

ما خاک وجود خویش را زر نکنیم

ما خاک وجود خویش را زر نکنیم خود را با خاک تا برابر نکنیم ما را به در دوست وجودی ننهند تا سر ز گریبان…

ماییم که بی‌تکلّفی‌ها فن ماست

ماییم که بی‌تکلّفی‌ها فن ماست در چار سوی گذشتگی مسکن ماست رندی و نظربازی و مستی و جنون ناموس هزار کار در گردن ماست

مرگم ز ره هلاک برمی‌دارد

مرگم ز ره هلاک برمی‌دارد وین خرمنِ پاک پاک برمی‌دارد دستم ز علایق بدن می‌گسلد یکباره مرا ز خاک برمی‌دارد

مشهور به عشق تو ستمگر گشتم

مشهور به عشق تو ستمگر گشتم حرف غم عشق تو مکرّر گشتم می‌ناز که مثل تو ندیدم هر چند دفترچه حسن را سراسر گشتم

من داغ علی به هیچ مرهم ندهم

من داغ علی به هیچ مرهم ندهم خاک در او به آب زمزم ندهم خاک در او ذخیره دارم در چشم این خاک به خون…

نوروز شد و شکفت گلزار هوس

نوروز شد و شکفت گلزار هوس گفتن به تو ای معلّم هرزه نفس بر نوگل من جفا و بیرحمی بس گل را به قفس نگه…

نوروز شد و یار به من بست گرو

نوروز شد و یار به من بست گرو کز داغ کهن به دل نماند پرتو گفتم که ندارم چه شود پس گفتا خوش باش که…

هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان

هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان نتوان به خدا رسید جز از عرفان گر زیر و زبر، سواد روشن سازد بی‌معنی قرآن نشوی…

هر چند که دل لبالب از نور خداست

هر چند که دل لبالب از نور خداست لیکن به مثل قطره کجا بحر کجاست؟ داند نظری کو به حقیقت بیناست کابینه اناالعکس اگر گفت؟…

هر چند که دور از درت می‌گردم

هر چند که دور از درت می‌گردم برگرد دل ستمگرت می‌گردم چون معنی دوری که به خاطر گردد دورم ز تو و گرد سرت می‌گردم

هر چند که کعبه راست فضلی کامل

هر چند که کعبه راست فضلی کامل در خاک نجف مرا به آید منزل در پیش من از کعبه نکوتر نجفست کان قبلة تن باشد…

هر چند نیارم آمدن در بر تو

هر چند نیارم آمدن در بر تو از ضعف فتاده‌ام به خاک در تو شادم که به کام دل توانم گردید در زیر لب آهسته…

هر دل که به اسرار جلی گرم بود

هر دل که به اسرار جلی گرم بود پشتش به نبی و به ولی گرم بود دم سردی روزگار سردش نکند آنرا که دل از…

هر دل که نداشت نور دانشمندی

هر دل که نداشت نور دانشمندی از زهد و ریاضتش نشد خرسندی مرغی که به سوی شاخ بایدش پرید زینش چه که پا گشایی و…

هر دل که هوای عالم راز کند

هر دل که هوای عالم راز کند باید گره علاقه را باز کند دام است تعلّقات دنیایی ، دام! در دام چگونه مرغ پرواز کند!

هر کس که تعلّقش به هستی بیش است

هر کس که تعلّقش به هستی بیش است گر بگذرد از خویش به جای خویش است تا هست، گذشتن هنرِ درویش است وقتی که نباشد…

هر کس که چو من سری به دردش دارد

هر کس که چو من سری به دردش دارد در ناله گرم و آه سردش دارد از عارضه نیست زردی رنگ رخش همچشمی آفتاب زردش…

هر گاه که آن زهره جبین می‌رقصد

هر گاه که آن زهره جبین می‌رقصد از بسکه لطیف و دلنشین می‌رقصد از بهر نثار سروِ قدش همه را دل در بر و جان…

هستی همه گرچه هست از فیض اله

هستی همه گرچه هست از فیض اله هستیِّ پس از فنا بود خاطرخواه هر چند که خلعت همه از شاه بود ممتاز بود قبای پوشیده…

هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم

هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم از خون جگر دهد می نوشم چشم می‌نوشد و چشم خون مرا می‌بیند یعنی که ز بد همیشه…

هم گریه من ز چشم مست دگریست

هم گریه من ز چشم مست دگریست هم خنده ز لعل می‌پرست دگریست القصّه مرا چو صورت آیینه هم گریه و هم خنده به دست…

یارب کشتم به وصل حاصل برسان

یارب کشتم به وصل حاصل برسان وز عشق خودم چاشنی دل برسان تا چند مجاز بی‌حقیقت باشم در راه شدم پیر به منزل برسان

وصل است متاعی که به دیدن نرسد

وصل است متاعی که به دیدن نرسد این شهد تمنّا به چشیدن نرسد کامی به هوای حسرتش خوش می‌دار کاین میوه لطیفست به چیدن نرسد

وقت است که ترک پیر و استاد دهیم

وقت است که ترک پیر و استاد دهیم آموخته‌ها را همه از یاد دهیم با جام می دو ساله در میکده‌ها ناموس هزار ساله بر…

یارب نفس گرم ثنا سنجم ده

یارب نفس گرم ثنا سنجم ده وز درد طلب راحت هر رنجم ده از خویش تهی کن وز خویشم پر کن ویرانه کن و در…

یک ره سوی دل که لوح جانست ببین

یک ره سوی دل که لوح جانست ببین خورشید ازین ذرّه عیانست ببین رویی که در آرزوش چشمی همه تن این آینه هم در تو…

یارب گره غفلتم از دل بگشای

یارب گره غفلتم از دل بگشای گرد هوسم ز چهره جان بزدای چون آینه‌ام ز زنگ هستی برهان هیچم کن و پس هر آنچه هستی…

از باده تبرا چه کنم چون نتوانم

از باده تبرا چه کنم چون نتوانم اندیشه تقوا چه کنم چون نتوانم ز آشفتگی باده و درماندگی عشق با این دل شیدا چه کنم…

از تاب می دگر به سرم شعله در گرفت

از تاب می دگر به سرم شعله در گرفت می باز سوز آتش ما را ز سر گرفت اندر سفال میکده بود این مگر که…

از تغار می چنان نوشم شراب ناب را

از تغار می چنان نوشم شراب ناب را کبر نتواند ز دریا آنچنان برد آب را در جفا دارد قرار آن چشم و در بیداد…

از رخت عکس مگر در می گلفام افتاد

از رخت عکس مگر در می گلفام افتاد یا گل از گوشه دستار تو در جام افتاد چون گل خشک بود بسته به گلدسته تر…

از رفتن یارم بود آشوب قیامت

از رفتن یارم بود آشوب قیامت یارب مبرش جایی و دارش به سلامت در هجر تو افتد به سرم انجم و گردون ای شام فراق…

از شهد نگویم لب آن سیمبر آلود

از شهد نگویم لب آن سیمبر آلود از شیره جانست که گلبرگ تر آلود از خون دلم بود رخ آلوده مژگان چون خواستم از اشک…

از غم یک شب که در هجرش دلم زاری کشید

از غم یک شب که در هجرش دلم زاری کشید با کسی مانم که او یک سال بیماری کشید سال‌ها اندوه شام فرقتم داند کسی…

از فراقت رنج بی اندازه بر جانم رسید

از فراقت رنج بی اندازه بر جانم رسید بر دلم درد آنچه کردن شرح نتوانم رسید وه که نتوان دوخت چاک پیرهن بر زخم زار…

از من آواره در کویت فغانی مانده

از من آواره در کویت فغانی مانده بی نشانی رفته و از وی نشانی مانده خان و مان در کوی تو درباختم بنگر کنون خان…

از می طلوع کرد چو در ساغر آفتاب

از می طلوع کرد چو در ساغر آفتاب عکس تو آفتاب دگر شد در آفتاب بین روی ساقی و می روشن که خلق را سوزند…

اقبال ره به کوی مغانم نمی‌دهد

اقبال ره به کوی مغانم نمی‌دهد ادبار آنچه طالب آنم نمی‌دهد گویا نیافتست ز مطلوب کس خبر زانکس به جستجوی نشانم نمی‌دهد از نقد جان…

اگر به میکده ام یکشب انجمن باشد

اگر به میکده ام یکشب انجمن باشد چراغ انجمن آن به که یار من باشد چه میل باغ کنم با وجود قد و رخش که…

اگر چه پیر مغانم پیاله داد به دست

اگر چه پیر مغانم پیاله داد به دست به عشوه مغبچه ام کرد مست و باده پرست ز شیخ و خانقه و حور و روضه…

اگر تو جرعه فشانی کمی بریز به خاک

اگر تو جرعه فشانی کمی بریز به خاک مرا ز خاک شدن در طریق عشق چه باک به می فتاده‌ام اما ز ضعف جسم درو…

اگر چه نیست امید وصال او هرگز

اگر چه نیست امید وصال او هرگز ولی نبوده دلم بی خیال او هرگز مگو به مثل ویی دل ده و ازو وا ره نبود…

اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکست

اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکست چه مردمی متوقع بود ز کافر مست مرا که مرغ دل از قید دام فارغ بود به…

آمد بهار دلکش و گل‌های تر شکفت

آمد بهار دلکش و گل‌های تر شکفت دلها از آن نشاط ز گل بیشتر شکفت دل از صباحت رخ خوبت گشاده شد مانند غنچه ای…

اگر فرهاد و شیرین هر دو در دوران من بودی

اگر فرهاد و شیرین هر دو در دوران من بودی یکی شرمنده از من آن یک از جانان من بودی اگر مجنون به دشت عشق…

آن قلندروَش که سویش دل به پاکی می‌کشد

آن قلندروَش که سویش دل به پاکی می‌کشد پاکبازان را به کوی دردناکی می‌کشد هر الف کو می‌کشد بر سینه از مستی و حسن راستان…

آن بیوفا چه شد که نظر سوی ما کند

آن بیوفا چه شد که نظر سوی ما کند وعده کند وفا و به وعده وفا کند آنکاو ز جور مغبچگان در شکایت است باید…

آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت

آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت آهست مرا کار پی رفع نقابت گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد لیکن دل دیوانه…

آن گل که نوشد می با رقیبان

آن گل که نوشد می با رقیبان بینند و میرند مسکین غریبان ای گل به گلشن چون جلوه سازی افغان مکن عیب از عندلیبان چون…

ای از بهار حسن تو بر چهره‌ام گلزارها

ای از بهار حسن تو بر چهره‌ام گلزارها در سینه زان گلزارها دارم خلیده خارها از نیش هجرش متصل کو رشته جانم گسل چون دوخت…

ای بگه جلوه قامت تو قیامت

ای بگه جلوه قامت تو قیامت آن قد رعنا قیامت است نه قامت گاه خرامت هزار جان بدر از تن گر برود گو برو تو…

ای به گلستان هزار نرگس شهلا

ای به گلستان هزار نرگس شهلا در گل گلزار عارضت به تماشا لاله و گل از تجلی تو به خوبی قمری و بلبل ز شوق…

ای خاک سر کوی تو گشتن هوس ما

ای خاک سر کوی تو گشتن هوس ما بر پای سگت بوسه زدن ملتمس ما گر دم زدن ما بود از مهر تو چون صبح…

ای خوش آنانکه سحر دامن یاری گیرند

ای خوش آنانکه سحر دامن یاری گیرند قدح باده پی دفع خماری گیرند رفعت پیر مغان بین که فلک را به نجوم ز آتش غیرت…

ای رند درد آشام جز دیر مغان مأوا مکن

ای رند درد آشام جز دیر مغان مأوا مکن دل را به غیر از مغبچه‌ای جای دگر شیدا مکن ساقی به صد فرخندگی چون بایدت…

ای ز آتش می در گل روی تو اثرها

ای ز آتش می در گل روی تو اثرها در سینه ازان آتشم افتاده شررها سنگ لب رودی ز قتیل تو رود خون باشد ز…

ای شب غم چند در هجران یارم می‌کشی

ای شب غم چند در هجران یارم می‌کشی زنده می‌دارم ترا بهر چه زارم می‌کشی خونم ای گردون بحل بادت اگر از روی لطف زیر…

ای ز رویت ماه را صدگونه تاب

ای ز رویت ماه را صدگونه تاب مه مگو باشد سخن در آفتاب غیر در کویت عذابم می کند هیچکس نشنیده در جنت عذاب تا…

ای شه صف‌شکنان خسرو ناوک‌فکنان

ای شه صف‌شکنان خسرو ناوک‌فکنان صد شکست از صف مژگان تو بر صف‌شکنان تلخ‌کام از شکر لعل لبت نوش‌لبان زهرخند از لب شیرین تو شیرین‌دهنان…

ای کافر بد مست که بردی دل و دین هم

ای کافر بد مست که بردی دل و دین هم جان نیز فدایت مگذر غافل ازین هم آن طره بگوش تو سخن گوید و ابرو…

ای که گشتی سوی میخانه به رندان پیرو

ای که گشتی سوی میخانه به رندان پیرو وجه می گر نبود جان گرو و جامه گرو در خیالات خط سبز کمان ابروی خویش «مزرع…

اینکه خود را به در میکده عریان کردم

اینکه خود را به در میکده عریان کردم خرقه را رهن شراب از پی رندان کردم دوش یک جرعه ام احسان ننمودی هر چند اشک…

باد با طره دلدار بهر تار چه کرد

باد با طره دلدار بهر تار چه کرد زیر هر تار به دلهای گرفتار چه کرد؟ صورتش کرد چو آراسته مشاطه صنع وه که در…

باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار

باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار خانه نسیان به مهجوران خاکی می‌کشد فانی آنکس را فنا باشد مسلم کو به دهر درد…

باده صافست و خرابات صفایی دارد

باده صافست و خرابات صفایی دارد روم آن سو که عجب آب و هوایی دارد جامه سرخ ببر کرد و دلیلست به خون زانکه از…

باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسید

باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسید ریخت هر سویی دو صد خون تا به سوی من رسید هر چه از طوفان اشک من…

باز در دیر بتی عشوه‌نما می‌بینم

باز در دیر بتی عشوه‌نما می‌بینم کاهل دین را ز وی آشوب و بلا می‌بینم زاهدا منع مکن چون نگرم در رخ او عیبِ این…

باز در دیر مغان آه و فغان آورده‌ام

باز در دیر مغان آه و فغان آورده‌ام عالمی را از فغان خود به جان آورده‌ام از گناه توبه با زنار گبر خویش را دست…

باز در دیر مغان عربده مستانست

باز در دیر مغان عربده مستانست سخن از گنج فشانی تهی دستانست مطرب از همت حاتم چه سرود آراید که فلک پست ترین منزل سر…

باز دل تفرقه در توبه و طامات انداخت

باز دل تفرقه در توبه و طامات انداخت ساغر می زده خود را به خرابات انداخت این طرف غلغله از خیل خرابات افکند آن طرف…

باز در کوی مغان عاشق مستم جایی

باز در کوی مغان عاشق مستم جایی نی ز خویشم خبر و نی ز کسم پروایی ای که رسوایی من میطلبیدی خوش باش که ز…

باشدم خرمی از هر چه درین عالم ازوست

باشدم خرمی از هر چه درین عالم ازوست از غمش نیز دلم شاد بود کین هم ازوست نبود هیچ تفاوت ز نشاط و غم دهر…

بپوشان روی خویش از خرقه پوشان

بپوشان روی خویش از خرقه پوشان به رندان باده نوش آنگه بنوشان در آتشگاه سودای تو سوزند ریایی دلق خود را خرقه‌پوشان ردای رهن ما…

بر در دیر مغان هرروز خدمت می‌کنم

بر در دیر مغان هرروز خدمت می‌کنم صد تفاخر زین شرف بر اهل دولت می‌کنم پیر دیرم گر به هر عمری دهد یک جام می…

بعد عمری کافکند گردون به کوی او مرا

بعد عمری کافکند گردون به کوی او مرا سیل اشک شادمانی هی برد زان کو مرا گاه چشم آید گران در کفه عشقم ز غم…

بگفت عشق که می نوش و رو به ملک عدم

بگفت عشق که می نوش و رو به ملک عدم بگفتمش که بده جام می دمست و قدم ردا بروی تغار می است و شعله…

بند گیسوی تو از دست رها نتوان کرد

بند گیسوی تو از دست رها نتوان کرد گر جدا سازیش از بند جدا نتوان کرد دم نگه دار مسیحا که به جز نوش وصال…

به دو چشم یار اسیرم که همی زنند تیرم

به دو چشم یار اسیرم که همی زنند تیرم به من غریب رحمی که به کافران اسیرم چو بکوی و قد او شیفته ام اگر…

به خوبی شد چنان آن سیم بر شوخ

به خوبی شد چنان آن سیم بر شوخ که در خوبان چو او نبود دگر شوخ چسان هوشم به جا ماند که هستند دو چشم…

به عشقت من خسته را سوختی

به عشقت من خسته را سوختی خسی را به برق بلا سوختی ز شوق لب و خال‌هایت به رو به جان حزین داغ‌ها سوختی دلم…

به کشف حال دوران نیست جام جم هوس ما را

به کشف حال دوران نیست جام جم هوس ما را همان جامی که ساقی عکس رو افکند بس ما را ز شیخ هیچ کس چون…

به مخموری پیاپی می‌تپد دل

به مخموری پیاپی می‌تپد دل مگر از مژده می می‌تپد دل؟ لبالب ساغرش سازد مگر دفع چو زینسانم پیاپی می‌تپد دل مگر ساقی مهوش خواهم…

به مستی در دلم گردد خیال روی یار امشب

به مستی در دلم گردد خیال روی یار امشب که سازد هر زمان در گریه‌ام بی‌اختیار امشب به حالم شمع را گر دل بسوزد گو…

بهاران گر به گلشن طرح جام و ساغر اندازیم

بهاران گر به گلشن طرح جام و ساغر اندازیم بیا این سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم سیاهی گرانمایه غم که سازد وقت ما…

بهر عمر جاودان شد هر که را چیزی سبب

بهر عمر جاودان شد هر که را چیزی سبب خضر را آب حیات و رند را آب عنب گفته‌ای یک تیره شب تا روز همدم…

بود آب زده ساحت میدان خرابات

بود آب زده ساحت میدان خرابات بزم طرب آماده در ایوان خرابات بنشسته در و پیر خرابات قدح نوش در خدمت او صف زده رندان…