امروز که دیدار تو ما را عیدست
امروز که دیدار تو ما را عیدست از داغ تو سینه گلشن امیّدست گلگونة روی تو ز خون دل ماست ورنه زردی لازمة خورشیدست
آن خاتم انبیا نبّی مرسل
آن خاتم انبیا نبّی مرسل بر جمله مقدّم است در علم ازل هر چند نتیجه هست آخر ز قیاس در قصد چو بنگرند باشد اول
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت وز تاب تب جسم تو جانم میسوخت زان تب که شب دوش ترا داشت به رنج مغزی که…
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن از فیض وجود اوست گیتی گلشن خورشید اگر چه هست در ابر نهان از نور وی ست…
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش سر از خم نه سپهر برکرد به عرش جبریل چگونه آمد از عرش به زیر؟ ذات…
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد وز باده ناز نشئه در سر دارد ابروی زمانه پر ز چین میگردد لب از لب خندهگر…
آنانکه خدا را به نظر میدانند
آنانکه خدا را به نظر میدانند راهی به مؤثر از اثر میدانند جمعی که قیاس گل گرفتند ز خار معلوم که از گل چه قدر…
آنرا که به اوصاف تو دید دگرست
آنرا که به اوصاف تو دید دگرست از لطف تو هر لحظه نوید دگرست با طاعت ما روی بهی نیست ولی ما را به جناب…
آنانکه رهی به عالم دل دارند
آنانکه رهی به عالم دل دارند از صحبت جسم پای در گل دارند بیجاده گر افتند به ره عیب مکن در گمشدگی رهی به منزل…
آنرا که خبر ز عالم راز رسید
آنرا که خبر ز عالم راز رسید در گوش سر از لُبّ دل آواز رسید از عالم آغاز به انجام آمد باز از ره انجام…
آنم که ز خرّمی دلم را عارست
آنم که ز خرّمی دلم را عارست وز عادت من خوی طرب بیزارست بیحاصل از آن شدم که بختم پرورد نخلی که به سایه پرورد…
آهم ز دل زبانه فرسود نشست
آهم ز دل زبانه فرسود نشست از بوتة خارِ هستیم دود نشست ماننده خار خشک در گلخن عشق زودم آتش گرفت و هم زود نشست
ای آرزوی دل غم اندود بیا
ای آرزوی دل غم اندود بیا ای مرهم جان ناله فرسود بیا رفتی چو به بزم غیر پر دیر مکن از دست مبادا که روی،…
ای آنکه دو لب به نشئه مل داری
ای آنکه دو لب به نشئه مل داری شیرین دهنی چون غنچه گل داری معشوقی و عاشقانه میخوانی شعر با آنکه گلی، زبان بلبل داری
ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی
ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی در دل سیهی چو لالهٔ داغ نیی از جستن صیدی چون من از بند غمت داغم من…
ای بینم جود تو همه بحر سراب
ای بینم جود تو همه بحر سراب بینور وجودت همه معموره خراب عالم همه از تو لاف هستی زدهاند چون سایه ز آفتاب و چون…
ای خواجه تو میروی و دنیا ماند
ای خواجه تو میروی و دنیا ماند بیچاره تنت به گور تنها ماند سرمایه عمر چون به جا هیچ نماند سودی ندهد که مال بر…
ای عشق بیا که سخت بیدردم من
ای عشق بیا که سخت بیدردم من بیدرد تو در آتشم و سردم من چون زردی چهره سرخ روئیست مرا گر بیتو به خون غوطه…
ای دوست که با چهره زردیم از تو
ای دوست که با چهره زردیم از تو چون ناله خود تمام دردیم از تو کاری که گمان نبود دیدیم از خویش صبری که نداشتیم…
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت میسوزم و هیچ نیست از من خبرت گفتی که چو پروانه چه گردی گردم میگردم قربان سرت گرد سرت
ای راحت جان غصّه پرورد بیا
ای راحت جان غصّه پرورد بیا وی صیقل خاطر پر از گرد بیا از درد دل خستهدلان بیخبری مردیم ز دوری تو بیدرد، بیا
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش چون گل نفسی برآور و سرخوش باش هر چند سبکبارتری کم خطری تو باد شو و گو دو…
ای گل شده بیرخ نکویت بدنام
ای گل شده بیرخ نکویت بدنام وز شرم لب تو باده گردیده حرام ابروی ترا هلال گفتم، مه نو بالید به خود چنانکه شد ماه…
با راه صواب از خطا میگردیم
با راه صواب از خطا میگردیم هر چند که رفتهایم وا میگردیم او در دل و ما در طلبش کوی به کوی معشوق کجا و…
با خلق جهان غیر نزاعی نبود
با خلق جهان غیر نزاعی نبود روزی نبود که اختراعی نبود فیّاض بساط مهر برچین کامروز کاسدتر ازین جنس متاعی نبود
با عشق هوس سوز غم کام کجا
با عشق هوس سوز غم کام کجا این دانه ببین کجا و این دام کجا ترطیب دماغ عشق چیز دگرست سودای تو و روغن بادام…
باید به لباس نیستی هست شدن
باید به لباس نیستی هست شدن بر پا بودن ولیک از دست شدن سر رشته به کف داشتن و مست شدن اندازِ بلند کردن و…
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم در کشور پوست تخت شاهی داریم گنجینه نیستی پرست از همه چیز در کیسة فقر هر چه خواهی داریم
بیذوق نشاید ره معنی رفتن
بیذوق نشاید ره معنی رفتن نتوان این راه را به دعوی رفتن هر چند که حرف راه منزل گویی زان راه به منزل نرسی بیرفتن
بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست
بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست بگذار هوای دل، شهادت اینست برخیز ز عادت ار سعادت طلبی در ملّت عشق خرق عادت اینست
بیشرع ره خدا نشاید رفتن
بیشرع ره خدا نشاید رفتن بیجاده به هیچ جا نشاید رفتن در بادیهای که راه و بیراه یکیست ره بی پیرهنما نشاید رفتن
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم میگردم و هر کجا رسم وا افتم از ضعف چنان شدم که در سینه دلم گر یاد…
بینم چو وفا ز بیوفایی ترسم
بینم چو وفا ز بیوفایی ترسم در روز وصال از جدایی ترسم مردم همه از روز جدایی ترسند جز من که ز روز آشنایی ترسم
تا از سر مرد عقل بیرون نشود
تا از سر مرد عقل بیرون نشود در وادی غم پیرو مجنون نشود دردی که نداری نتوان بر خود بست تا خون نخوری اشک تو…
تا چند به فکر خودپرستی بودن!
تا چند به فکر خودپرستی بودن! باید یک چند محو مستی بودن بر نیستیی زن که سبکبار شوی تا کی در زیر بار هستی بودن
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید خظ حلقه بندگیت در گوش کشید دادی به دم خیرهنگاهان خود را تا آینهات تنگ در آغوش…
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم صد چاک به دل دست و گریبان دارم طوفانم اگر ز دیده خیزد چه عجب در دیده…
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس گفتم به تو بس جفا و، بیرحمی، بس آخر تن و جان خستهای چند کشد در عشق…
تا زلف به روی تو پریشان شده است
تا زلف به روی تو پریشان شده است بر همزن جمعیّت ایمان شده است خال رخ تو مگر که ابراهیم است کاتش ز برای او…
تا کی فیّاض ترک مستی تا کی!
تا کی فیّاض ترک مستی تا کی! زاهد چو نیی تو، بتپرستی تا کی! این بار گران زور دگر میخواهد عجز تو و طمطراق هستی…
تا کی هدف بوده و نابوده شوی
تا کی هدف بوده و نابوده شوی ترسم در زیر بار فرسوده شوی تا چند به دوش خود کشیدن خود را بردار ز خود دست…
تب، رو به من از غایت بیشرمی کرد
تب، رو به من از غایت بیشرمی کرد وز تاب تب استخوان من نرمی کرد تنها نگذاشت یک دمم تا به سحر ممنون تبم که…
تا نیش زبانم رگ اندیشه گشود
تا نیش زبانم رگ اندیشه گشود غارتزده ی دو کونم از گفت و شنود از شومی یک زبان به بادش دادم نقدی که ز پنج…
تا مرد مجرّد از من و ما نبود
تا مرد مجرّد از من و ما نبود از بهر سلوک او مهیّا نبود تریاکی عادتی، عجب نیست ترا گر باده تحقیق گوارا نبود
ترک هوسات خام میباید کرد
ترک هوسات خام میباید کرد فکری پی ننگ و نام میباید کرد ز آغاز به انجام رسیدن سهلست این دایره را تمام میباید کرد
جانا چو گل شکفته بیشرم مباش
جانا چو گل شکفته بیشرم مباش بر هم زن نام و ننگ و آزرم مباش چون آینه روی دل به هر کس منما خورشید صفت…
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند تاراجگر متاع صد قافلهاند خط تو غبار دارد از زلف مدام با آنکه چو بنگری ز یک سلسلهاند
جز مدح علی نمیتوانم گفتن
جز مدح علی نمیتوانم گفتن جز این گوهر نمیتوانم سفتن گر صیقل مدحش نبود گرد ملال ز آیینه دل نمیتوانم رفتن
چشم سیه یار نپرسی حالم؟
چشم سیه یار نپرسی حالم؟ بیمارم و یک بار نپرسی حالم؟ بیماران حال یکدگر میپرسند ای نرگس بیمار نپرسی حالم؟
چون برق نگاه تو به من میتازد
چون برق نگاه تو به من میتازد رخساره جان رنگ عدم میبازد گر نازش من به تست یارب چه عجب آیینه به آیینه نما مینازد
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود وز غمزه تبسم آشتی سیر شود تیر نگهش بال غضب بگشاید جوهر گره ابروی شمشیر شود
چون در شب معراج نبی همّت بست
چون در شب معراج نبی همّت بست بگسست ز نیستی به هستی پیوست او سایه ایزدست و اینست عجب کاین سایه به آفتاب همدوش نشست
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن مردی نبود شکستن و وارستن سهلست شکست شیشه از سنگ ولی سخت است به سنگ خوردن و نشکستن
چون عقل قبولم نکند دردم من
چون عقل قبولم نکند دردم من چون نفس زبونم نکند مردم من عشقم که قبول طبع ناکس نشوم پیدا کن قدر مرد و نامردم من
خود را با ما چو دیده بستیم نمود
خود را با ما چو دیده بستیم نمود گردی بودیم چون نشستیم نمود در پرده آینه نهان بود رخش این چهره درست تا شکستیم نمود
حسرت غم دیرینه دوا نتوانست
حسرت غم دیرینه دوا نتوانست غم نیز به عهد خود وفا نتوانست جز زلف بتان که سایهاش کم نشود کس فکر پریشانی ما نتوانست
خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند
خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند گردون شب و روز جستجوی تو کند گُل در تو نمیرسد به خوبی هر چند در خلوتِ غنچه مشق…
دامن ز تعلقات دنیا برچین
دامن ز تعلقات دنیا برچین در دامگه فریب این زن منشین چندانکه نیاز بیش نازش بیش است یک ناز کن و نیاز پی در پی…
در پیش کسی که علم و دانش بابست
در پیش کسی که علم و دانش بابست توفیق مهیّا شدن اسبابست اسباب چو جمع شد دگر کار از تست توفیق برای سفرت مهتابست
در آرزوی وصال آن خوشرفتار
در آرزوی وصال آن خوشرفتار زانرو که خلا محال باشد هر بار خلوتگه دیده از همه پردازم شاید که به دیدهام درآید ناچار
در روی تو کافتاب انور آمد
در روی تو کافتاب انور آمد گر زلف بشد خط معنبر آمد رخ مصحف خوبی بود و در مصحف هر آیه که نسخ گشت بهتر…
در دل هیچم ز خیر و شر درناید
در دل هیچم ز خیر و شر درناید در کلبه من پرتو خور درناید پرویزن حسن است مژه در نظرم تا هر چه بد است…
در سایه سرو قدت ای مایه ناز
در سایه سرو قدت ای مایه ناز از بهر وصال دل حسرت پرداز خواهم شبکی چون شب هجران بیصبح با فرصتکی چون سر زلف تو…
در شوره زمین تاک نشاید کشتن
در شوره زمین تاک نشاید کشتن غیر از خس و خاشاک نشاید کشتن جز در دل پاکان مفکن تخم امید کاین دانه به هر خاک…
در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت
در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت یک قطره نم اندر جگر من نگذاشت جز داغ، کسی دست به دستم نرساند جز درد، کسی…
در عهد تو حسن را زکاتی نبود
در عهد تو حسن را زکاتی نبود پیمان و وفای را ثباتی نبود سهلست اگر روی ز من گردانی این هم خالی ز التفاتی نبود
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد از بیخبری که ره به اسباب نبرد باید سببی گرچه سببساز خداست بیدلو ورسن ز چاه کس…
در کفر و در اسلام دری باز نبود
در کفر و در اسلام دری باز نبود عشق آمد و درهای فرو بسته گشود یک ذرّه چنانکه مینمودیم نهایم عشق آمد و آن چنانکه…
در کشور فضل کرده یزدانت صدر
در کشور فضل کرده یزدانت صدر خورشید برِ تو گه هلال و گه بدر سرتاسر آفاق ترا بنده سزد افسوس که ماندهای تو مجهولالقدر
در گلشن عشق خرمی نایابست
در گلشن عشق خرمی نایابست خار و گلش از تشنه لبی سیرابست با غنچه گل در ته یک پیراهن پژمردگی و شکفتگی در خوابست
در وادی عشق پر مکش منّت پا
در وادی عشق پر مکش منّت پا بیگام درین مرحله شو ره پیما مردم گویند پای بردار و برو من میگویم که پای بگذار و…
دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست
دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست عقل آمد و این علاقه شد اندکست آویخته بودیم به یک پا عمری عشق آمد و این…
درد تو تلافی تن آسانیهاست
درد تو تلافی تن آسانیهاست عشق تو کفارة مسلمانیهاست اندازة همّت پریشانان است زلف تو که معراج پریشانیهاست
دل را ز می عشق تو بیهش کردیم
دل را ز می عشق تو بیهش کردیم یکباره چراغ عقل خامش کردیم صد مایه دانش فلاطونی را خواندیم و بیاد تو فرامش کردیم
دل یافت حیات ابد از خدمت فیض
دل یافت حیات ابد از خدمت فیض جان زندة جاوید شد از صحبت فیض جز وحشتم از خلق جهان نفزاید تا انس لقب داد به…
دلگیر بود ناله بلبل بیتو
دلگیر بود ناله بلبل بیتو پر دردسرست نشئه مل بیتو بیتاب بود طرّه سنبل بیتو نوبر نکند شکفتگی گل بیتو
دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد
دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد ورنه به فسون دیوِ هلاکش بخورد دانه بنما گر نخورد خاک زمین روزی دو سه نگذرد که خاکش…
دنیا چاهی است نزد دانا بیته
دنیا چاهی است نزد دانا بیته طول امل است ریسمان این چه هر چند بود جامه عمر تو دراز بر قامت طول امل آید کوته
دنیا گردیست بر رخ شاهد دین
دنیا گردیست بر رخ شاهد دین خواهنده دنیا نبود مرد یقین این گرد ز رخساره دینت بزدای و آنگاه مراد خود درین آینه بین
دور افکندن نشانة خواستن است
دور افکندن نشانة خواستن است ویران کردن برای آراستن است پستت کردند تا بلندی طلبی افتادن دانه بهر برخاستن است
دورم افکند چرخ اگر زان خورشید
دورم افکند چرخ اگر زان خورشید گویا که کمال بنده در دوری دید دیدی که نکرد ماه تحصیل کمال تا دوریش از مهر به غایت…
دورم ز تو ای نگار خاکم بر سر
دورم ز تو ای نگار خاکم بر سر سیلی خور روزگار خاکم بر سر از شعله جدا چو اخگرم زنده هنوز خاکم بر سر هزار…
دیده به وصال جز به دیدن نرسد
دیده به وصال جز به دیدن نرسد از ناله و پیغام شنیدن نرسد هر چند که فریاد زند میوهفروش در کام اثری جز بچشیدن نرسد
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی چون صبح طرب ز شام هجران رفتی آلودگی صحبت ما ننگت بود چون شعله ز ما کشیده دامان…
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید میکرد زبان عتاب و لب میخندید بر سینة مجروح اسیران بلا آن میزد زخم و این نمک…
رمزی ز قضا و قدرت میگویم
رمزی ز قضا و قدرت میگویم وز مسئلة خیر و شرت میگویم تدبیر رهست از تو و لغزش از پا زین بحر شگرف این قدرت…
زرگر پسری که حسن ازو مینازد
زرگر پسری که حسن ازو مینازد در راه غمش عشق روان میبازد یکرنگی زر از آن کند مهر منیر در بوته مهر او مگر بگدازد
سرگشتة اوّلم به آخر نرسم
سرگشتة اوّلم به آخر نرسم درماندة باطنم به ظاهر نرسم با آنکه خیالی شدهام در غم تو داغم که چرا ترا به خاطر نرسم
سعی تو کلید قفل مشکل نشود
سعی تو کلید قفل مشکل نشود تقدیر به تدبیر تو باطل نشود گر هر دو جهان خواسته باشند چه سود چیزی که خدا نخواست حاصل…
شرعست سپهری که نیابی خطرش
شرعست سپهری که نیابی خطرش وز رجم نیابند شیاطین گذرش خورشید درو نبی و ماهست بتول اولاد نبی بروج اثنا عشرش
صد شکر که آن سرو چمن باز آمد
صد شکر که آن سرو چمن باز آمد وان ماه سفر کرده من باز آمد امروز مگر روز قیامت شده است کان جان ز تن…
صد شکر که آهوی ترا صید شدم
صد شکر که آهوی ترا صید شدم بر هم زن زهد و آفت شید شدم زلف تو مرا ز دین و دنیا برهاند در دام…
عشق است میی که ساقیش عرفانست
عشق است میی که ساقیش عرفانست بیدست و پیاله دل به دل گردانست فیّاض به درد عشق خو کن کاین درد درمان هزار درد بیدرمانست
عمری شده تا ز خیل مهجورانیم
عمری شده تا ز خیل مهجورانیم نزدیک نشستهایم و از دورانیم بیننده ز بس کمست، مانند عصا محتاج به دستگیری کورانیم
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم غم آن باشد که از غم آزاده شوم هر لحظه از آن شکست دل پیوندم تا بهر…
فیاض ازل که بزم هستی آراست
فیاض ازل که بزم هستی آراست جام سخن از می معانی پیر است تا تلخی می مذاق جان را نگزد از شکّر شکر خویش کردش…
فیّاض بیا که عشق بارت دادست
فیّاض بیا که عشق بارت دادست وز فتنه عقل زینهارت دادست مردانه بیا از سر هستی بگذر کاین دجله پر زور گذارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست توفیق رواج کار و بارت دادست کفّارة توبهای که کردی به خزان این توبه شکستن بهارت دادست
فیاض ترا لاف حرامست هنوز
فیاض ترا لاف حرامست هنوز طرز سخن تو ناتمامست هنوز شعر تو چو میوهای که نورس باشد رنگین شده است لیک خامست هنوز
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن این ره بگذار و راه دیگر سر کن یک عمر ز زهد کله خشکی دیدی یک دم…





