می‌توان از زندگانی دست آسان شستن

می‌توان از زندگانی دست آسان شستن لیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنین خود پریشان…

مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد

مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد رویش چراغ آینه را نور می‌دهد مخمور را خیال لبش مست می‌کند عنّاب او نتیجة انگور می‌دهد داغم که زخمی…

می‌توانم ای فلک گر دست بر ترکش زنم

می‌توانم ای فلک گر دست بر ترکش زنم از خدنگ ناله‌ای در خرمنت آتش زنم یاد او در هجر گل میریزدم بی خارِ رشک باده…

می‌شد از طَرة او کام دل آسان دیدن

می‌شد از طَرة او کام دل آسان دیدن می‌توانستی اگر خواب پریشان دیدن ما گذشتیم ز فکر سر و سامان چه کنیم نتوان زلف ترا…

می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت

می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت کم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت کُشتة ناز ترا آرام نبود بعد…

ناز آتش، غمزه آتش، خویِ سرکش آتش است

ناز آتش، غمزه آتش، خویِ سرکش آتش است پای تا سر آتش است آن مه ولی خوش آتش است آن شکارافکن دگر آتش به صحرا…

ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند

ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند آیینه را نگاه تو شمشیر می‌کند عکس تو زنگ از دل آیینه می‌برد ویرانه را خیال تو تعمیر…

ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد

ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد گوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد جذبة محمل‌نشین گر تن به سستی در…

ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما

ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما ای ناله بیا دود برآر از قفس ما امیدِ که سر در پی این قافله دارد؟ کز…

نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد

نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد تشنه میرم به لب بحر که آبم نبرد جنس ناچیز شود، به که به قیمت نرسد سوختم خام که…

ندید کشتِ‌ امل قطره‌ای ز جوی کسم

ندید کشتِ‌ امل قطره‌ای ز جوی کسم به آب آینه رو شست چهرة هوسم نسیم بوی گلی تازه بر مشامم زد به احتیاط بگیرید رخنة…

نسیم فیض تا شد جلوه‌گر در نو بهار دل

نسیم فیض تا شد جلوه‌گر در نو بهار دل پر جبریل سر زد جای برگ از شاخسار دل ز عقل آشفتگان عشق کفر و دین…

نظر به روی تو دارد نگاه بی‌ادبست

نظر به روی تو دارد نگاه بی‌ادبست سری به گوش تو دارد کلاه بی‌ادبست گهی به روی تو دستی زند گهی بر دوش در اختلاط…

نظرباز صف مژگانش با خنجر کند بازی

نظرباز صف مژگانش با خنجر کند بازی تماشایی تیغ ابرویش با سر کند بازی نمایانست خال سبز در چین سر زلفش بسان طفل هندویی که…

نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حال‌ها

نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حال‌ها حال‌ها مغزست و بر وی پرده قیل و قال‌ها گلبن برهان بهار طرفه‌ای دارد ز…

نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را

نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را مگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را فراخ عیشی موجم ز رشک می‌سوزد که تنگ در بغل آورده…

نقشبندانی که طرح روی جانان ریختند

نقشبندانی که طرح روی جانان ریختند طرح دل‌ها را چو زلف او پریشان ریختند شهسوار عشق در معموره منزل کی کند! طرح این ویرانه را…

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد اجل بی‌تاب می‌گردد که خود را بر نشان بندد به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو…

نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی

نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی نباشد کار هر افسرده‌ای میخانه آرایی مرمّت کردة عشقست بنیاد خراب من بلی سیلاب نیکو می‌کند ویرانه آرایی…

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که می‌خواهم در…

نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب

نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب شدم ز ناز تو شرمندة نیاز امشب چو دید در کف پای تو جانفشانی من زبان شمع…

نماز شام چنان نشئة میش گل کرد

نماز شام چنان نشئة میش گل کرد که آفتاب ز بدمستیش تنزل کرد نسیم زلف تو زد بر دماغ او هر گاه صبا به عهد…

نگشتم ایمن ازین چرخ کینه‌خواه هنوز

نگشتم ایمن ازین چرخ کینه‌خواه هنوز دو اسبه بر سر کین‌اند مهر و ماه هنوز هزار مرحله از خویشتن سفر کردم به این نشان که…

نمود از پرده رخ یارم نمی‌خواهم دلایل را

نمود از پرده رخ یارم نمی‌خواهم دلایل را بیا از پیش من ای گریه بردار این رسایل را از آن کنج لب شیرین غریبی بوسه…

نماند با مژة من غبار گریة شمع

نماند با مژة من غبار گریة شمع گره فکند سرشکم به کار گریة شمع سرشک من نخورد آب بی‌حرارت دل بود به نقطة آتش مدار…

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را نگه دارد خدا از فتنه‌های چشم بد او را نظر بر نرگس مستانة جادووشی دارم…

نمی‌خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آید

نمی‌خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آید گرفتم دیده روشن کرد، بی‌رویش چه کار آید! گل روی بتان را سبزة خط در عقب باشد…

نمی‌دانم چه آیین است کافر کج‌کلاهان را

نمی‌دانم چه آیین است کافر کج‌کلاهان را که شیر دایه پندارند خون بی‌گناهان را ز حاکم غافلی ظالم نمی‌دانی که می‌باید غم امیدواران بیشتر امیدکاهان…

نمی‌گردد مگر، در صیدگاه دل شکار من

نمی‌گردد مگر، در صیدگاه دل شکار من نمی‌دانم به هر جانب چه می‌تازد سوار من از آن در عشق او میلم به دلتنگی فزون باشد…

نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد؟

نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد؟ که آتش نیز در عهد رخش خاکی به سر دارد نگاهی گر کند با ناز صد ره…

نه بهر آنکه عالم بر دلم تنگست می‌نالم

نه بهر آنکه عالم بر دلم تنگست می‌نالم ولی بی‌ناله بودن در قفس ننگست می‌نالم گمان رحم اگر می‌داشتی کی ناله می‌کردم دلم جمع است…

نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست

نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست ملک دل زآب دم تیغ ستم آبادست دستگیریش به جز تیشه درین راه نبود عاشقان رحم به…

نه تنها در چمن از زوی گل گل می‌توان چیدن

نه تنها در چمن از زوی گل گل می‌توان چیدن که سنبل از نسیم شاخ سنبل می‌توان چیدن دل درد آشنا ای آنکه داری در…

نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را

نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را تو ای باد صبا هر جا که می‌خواهی ببر ما را درین کشور کسی ما را…

نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد

نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد هر سر مو زاضطرابم چون رگ دل می‌جهد آنچنان آمادة زخمم که هر گه در خیال…

نو خط من کرده است عزّت نخجیر من

نو خط من کرده است عزّت نخجیر من سلسلة عنبرین ساخته زنجیر من کام حلاوت کشم، طعم هلاهل گرفت لعل که شکّر فکند در قدح…

نوبهار من که هر خار مرا گل کرد و رفت

نوبهار من که هر خار مرا گل کرد و رفت ناله‌ام را در فراق خویش بلبل کرد و رفت باد گلزار جمالش ایمن از خاشاکِ‌نقص…

نی همین ناز تو تنها بهر قتل ما بس است

نی همین ناز تو تنها بهر قتل ما بس است یک نگه از گوشة چشم تو عالم را بس است دیده‌ام در گریة غم کیسه…

نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتم

نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتم چنان از دیده پنهانم که ترسم در بلا افتم ره افتادگی پیموده‌ام تا پلّة آخر ازینجا هم…

نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ

نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود…

ها مژده که جانانه خرامید به صحرا

ها مژده که جانانه خرامید به صحرا با شیشه و پیمانه خرامید به صحرا از خواب دگر وا نشود چشم غزالان کان لعل پر افسانه…

هر آه که درد از دل ناشاد برآرد

هر آه که درد از دل ناشاد برآرد نورسته نهالی است که فریاد برآرد ناید به کمند کسی آن آهوی وحشی این صید دمار از…

هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل

هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل هر قطرة اشکم بود نوحیّ و طوفان در بغل خوش مضطرب می‌آید از کوی تو باد…

هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم

هر دم ز گرمخویی خود برفروزیَم پُر گرم هم مباش که ترسم بسوزیَم باشد دهان تنگ توام روزی از ازل زانست کز ازل به جهان…

هر جا که نام درد دل مبتلا بریم

هر جا که نام درد دل مبتلا بریم رنگ اثر ز چهرة سعی دوا بریم چون نبض خسته می‌جهد این جا دل مسیح بیمار عشق…

هر خس به باغ ما گل و هر زاغ بلبل است

هر خس به باغ ما گل و هر زاغ بلبل است آشفتگی گلی است که مخصوص سنبل است ناز بهار چند کشم از برای گل…

هر کاروان که راه به کوی تو ساختند

هر کاروان که راه به کوی تو ساختند بازارها به مصر ز بوی تو ساختند در بند دین نماند کس از کفر زلف تو زنجیرها…

هر کجا حرف لب آن یار جانی می‌رود

هر کجا حرف لب آن یار جانی می‌رود رنگ از روی شراب ارغوانی می‌رود تا جوانی نو بهار زندگانی خرّم است چون جوانی رفت آب…

هر کجا راه بریدیم عبث بود عبث

هر کجا راه بریدیم عبث بود عبث در پی هر چه دویدیم عبث بود عبث سعی هر چند که در طیّ منازل کردیم به مرادی…

هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند

هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند مضمون تیره بختی ما را تمام خواند من طفل مشربم ز فنون هنر مرا چندان سواد…

هر که این شیرین لبان محو شکر خندش کنند

هر که این شیرین لبان محو شکر خندش کنند شیرة زهر هلاهل شربت قندش کنند کس درین بیت‌الحزن بی‌بهره از آزار نیست درد معشوق ار…

هر که در کوی تو چندی چو دلم منزل داشت

هر که در کوی تو چندی چو دلم منزل داشت دایم از زلف سیاهت گرهی در دل داشت رشکی کشتة شوقم که همان بعد هلاک…

هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشوید

هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشوید هر که را در دل تو باشی گُل به کف دارد نبوید هر کجا قدّ…

هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گامم

هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گامم بود پیدا از آغازم که پیدا نیست انجامم مرا به پاره کردن جامه عرت به بد…

هرزه کمر نبسته‌ام کینة روزگار را

هرزه کمر نبسته‌ام کینة روزگار را یاور خویش کرده‌ام صاحب ذوالفقار را بیم خزان چه می‌کند در چمن امید من من که به اشک آتشین…

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم فریاد که من طالع فریاد ندارم تا بود دلم بستة زنجیر بلا بود در عمر خود آسودگیی یاد…

هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس

هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس نعمت آسودگی در خلوت خاکست و بس موج دریای فنا سیلی به گردون می‌زند پیش این سیلاب…

هلاک همچو منی خشم و کین نمی‌خواهد

هلاک همچو منی خشم و کین نمی‌خواهد چنین شکار ضعیفی کمین نمی‌خواهد ز یک اشارة ابرو به مدّعای توام هلاکم این همه چین حبین نمی‌خواهد…

هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث

هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث این تیره‌روزی ما دارد هزار باعث در دهرِ نامساعد راحت چه گونه بینم نه آسمان موافق، نه روزگار…

هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من

هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من بخت تیره روزانم کوکب سیاهم من نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانی خوش گناه‌کارم من…

هم در شیخ زدم هم ره رهبان رفتم

هم در شیخ زدم هم ره رهبان رفتم کافر از کعبه و از دیر مسلمان رفتم عادت عکس نقیض فلکم مغلطه زد که پی درد…

همچو شمشیر ای پسر گر جوهری پیدا کنی

همچو شمشیر ای پسر گر جوهری پیدا کنی می‌توانی جای خود را در دلی پیدا کنی چهره‌ای چون برگ گل داری تنی چون بوی گل…

همیشه آینه دل به پیش روی تو دارم

همیشه آینه دل به پیش روی تو دارم به هر که روی کنم روی دل به سوی تو دارم هوای بوی گل آغوش خواهشم نگشاید…

همین نه لخت جگر در دهان غم دارم

همین نه لخت جگر در دهان غم دارم هزار نعمت الوان به خوان غم دارم به ناز بالش عشرت فرو نمی‌آید سری که بهر تو…

همین نه مرهم دل‌های خسته است شراب

همین نه مرهم دل‌های خسته است شراب که مومیایی رنگ شکسته است شراب گل شکفتگی از جام باده سیرابست کلیدِ فتحِ در عیشِ بسته است…

هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش

هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش خوش است خوردن می با نوای نوشانوش به جیب غنچه فشاند دم صبا پیغام به گوش گل رسد…

هنوزم می‌خلد در دل خیال نوک مژگانی

هنوزم می‌خلد در دل خیال نوک مژگانی هنوز آشفته دارد خاطرم زلف پریشانی خیال زلف او را شب همه بر گرد دل دارم که تا…

وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد

وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد چو سیم قلب یک دم کاش راهت بر گداز افتد تو کز هول صراط از پا فتادی وه…

وصل شد باعث جدایی ما

وصل شد باعث جدایی ما خصم ما گشت آشنایی ما گرد ما هم به دامنی نرسید چه رسا بود نارسایی ما در چمن بال بسته‌تر…

وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخ

وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخ مکن چنین به خود این هرزه‌گرد را گستاخ چو با خیال تو بزمی کنم به خلوت دل نفس…

وفاداری از آن ترک شکار افکن نمی‌آید

وفاداری از آن ترک شکار افکن نمی‌آید ازو صد شیوه می‌آید ولی این فن نمی‌آید بهاری این چنین و در قفس من بی‌خبر از گل…

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام در غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام در بهاران خط او چشم آن دارم که باز نیش…

وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم

وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم چاک بیداد تو در پیرهن خاک زنم خون اندیشه ز سودای تو فاسد شده کاش نشتر برق…

ویرانه دلی دان که محبّت نپذیرد

ویرانه دلی دان که محبّت نپذیرد آباد خرابی که عمارت نپذیرد ذوقی ندهد دل که غم عشق ندارد پژمرده چو شد غنچه طراوت نپذیرد هر…

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز این خانه شد خراب و تو در خانه‌ای هنوز ما را به آشنائیت امید طرفه بود بیگانه…

یا بمن خود را ازین بیگانه‌تر بایست داشت

یا بمن خود را ازین بیگانه‌تر بایست داشت یا مرا با خویش یکرنگانه‌تر بایست داشت من که جَستم دانه‌ریزی‌ها چه تأثیرم کند صید را در…

یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفت

یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفت دم زدم از زلف او هنگامه بوی گل گرفت از صریر کلک، صوت عندلیب آید به…

یاد ایامی که در دل مهر یاری داشتیم

یاد ایامی که در دل مهر یاری داشتیم ناروا بودیم پُر، اما عیاری داشتیم با رخ و زلفش که روز و روزگار دیگرست طرفه روزی…

یاد عیشی کز رخت شب‌های ما مهتاب بود

یاد عیشی کز رخت شب‌های ما مهتاب بود بخت ما بیدار و چشم آسمان در خواب بود سال‌ها در انقلاب گریة مستانه‌ خیز خانة ما…

یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد

یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد یا چنین تمکین بما تقصیر در یاری نکرد دیدمش در خواب و گردیدم به گردش تا سحر کرد…

یک بار نکردیم در آن دل اثری چند

یک بار نکردیم در آن دل اثری چند شرمندة آزردن آه سحری چند گر دامن پاکت نبود روز قیامت چون عذر توان خواست ز دامان…

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را من چه می‌کردم به عالم گر نمی‌دیدم تو را با همه مشکل‌پسندی‌های طبع نازکم حیرتی…

یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده

یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده کام از تو بی‌بدل نگرفتم چه فایده! کامم تویی تو تا به ابد، لیک از تو من کام…

یک شب که نه در وصال باشد

یک شب که نه در وصال باشد هر لحظه هزار سال باشد آنرا که تو در خیال باشی تا حشر شب وصال باشد قتل همه…

یک نفس خود را ز غم آزاد می‌باید گرفت

یک نفس خود را ز غم آزاد می‌باید گرفت صرفه‌ای از عمر بی‌بنیاد می‌باید گرفت حلقة فتراک را در گوش می‌باید کشید سرمه از گرد…

یوسف بازار ما هم خود خریدار خودست

یوسف بازار ما هم خود خریدار خودست خوش قیامت کرده غم هر کس گرفتار خودست راز دل پوشیده کی ماند به منع گفتگو لب اگر…

یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبح

یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبح لعل لبی به خنده گشا در جواب صبح سر بر ندارد از سر بالین دگر ز…

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم،

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم، تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم در عهد تو دنبالِ رخ مِهرفزایت چشمی که به حسرت نبود…

یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت

یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت آفتاب عاشقان دایم ز گرمی عار داشت کار من از سازگاری بی‌گره هرگز نبود دایم…

یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست

یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست ننشسته، به من فتنه‌گری در پیوست مهری که نداشت در دل از من برداشت عهدی که…

آخر ترک تو بیوفا دل کردم

آخر ترک تو بیوفا دل کردم عهد تو به فرمان تو باطل کردم شادی که به کام دشمنم کردی و من شادم که رضای دوست…

از مکرِ خرد ز حد فزون می‌ترسم

از مکرِ خرد ز حد فزون می‌ترسم وز حیلة عقل ذوفنون می‌ترسم گفتی به خرد مگر ترا دشمنی است نه نه که ز نفرین جنون…

از پیش من ای ماه جهان گرد مرو

از پیش من ای ماه جهان گرد مرو وی غنچه نازِ نازپرورد مرو در عشق تو با من نفسی بیش نماند یک لحظه غنیمت است،…

از ناز قضا چو چهرة حسن آراست

از ناز قضا چو چهرة حسن آراست تشریف حیا به قدّ عشق آمد راست گر این دو نگهبان نبود از چپ و راست بس دود…

اسرار نهان فاش نباید گفتن

اسرار نهان فاش نباید گفتن جز حیرت سامع نفزاید گفتن هر چند که آیینه جدا نیست ز عکس لیک آینه را عکس نشاید گفتن

اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُدا

اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُدا هر یک سوی آخرت رهی‌اند جدا لیکن شه مردان علی عالیقدر راهیست که راست می‌رود تا به خدا

اکنون که شد از عید گلستان خندان

اکنون که شد از عید گلستان خندان طفلان ز چه باشند به مکتب گریان آزادی طفل باشد این فصل چنان کازاد کنند یوسفی از زندان

آمد به من از تو مصرعی چند بلند

آمد به من از تو مصرعی چند بلند دل را زشکفتگی شکر خند بلند اینست سخن نه آنکه از کوچه لفظ معنی زند از تنگی…

آمد سر زلف بند بند افکنده

آمد سر زلف بند بند افکنده چین در خم طرّه ی کمند افکنده هر عقده که برداشته از کار دلی بر گوشه ابروی بلند افکنده

امروز به روی کار آبی دارم

امروز به روی کار آبی دارم کز خوی تو وعده عتابی دارم منّت‌کش خور نیم که از عکس رخت در هر بن موی آفتابی دارم