کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد که چون جرس دل او با زبان موافق شد چنین که چشم به روی تو دوخت پنداری…
کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد!
کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد! دل آرد و چو برد جان دردناک برد! به چشم پاک توان دید روی جانان را…
کسی را شد مسلّم نکته دانی
کسی را شد مسلّم نکته دانی که دریابد زبان بیزبانی خوشا بخت کسی کز شمع رویت کند روشن چراغ زندگانی غم عشقت ندانستم چه حاصل…
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشت خوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت خوشم که آینه هر چند کرد بیرویی نقاب جانب…
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما
کشت ما را تغافل یار بیپروای ما با وجود این دیت میخواهد از ماوای ما ما بشیر خامشی طفل زبان پروردهایم تند بر گوش تغافل…
کسی که صبر به جنگ عتاب میآرد
کسی که صبر به جنگ عتاب میآرد کتان به عربدة ماهتاب میآرد اگر دلی چو خمت نیست سر به خشت مزن فراخ حوصله تاب شراب…
کم کنم شیون نمیخواهم که نقص غم شود
کم کنم شیون نمیخواهم که نقص غم شود پر نگریم خون دل ترسم که دردی کم شود سالها در چشم ما جا داشتی سودی نداشت…
کم گیر بهر حادثه عقل کفیل را
کم گیر بهر حادثه عقل کفیل را بستن به مشت خس نتوان رود نیل را چشم امید داشتن از اهل روزگار باشد طبیب درد نمودن…
کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟
کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟ که طرّة تو به آن پردلی زرهپوش است بیا که بر تن عشّاق پیرهن نگذاشت قبای ناز…
کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردم
کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردم بگو حرفی که تا چون خط به گرد آن دهان گردم زبان بسته تا تقریر…
کمردهام خالی دلی، خواهم دل او پُر شود
کمردهام خالی دلی، خواهم دل او پُر شود تا دل خالی دگر از مشکل او پر شود وه که بر دامان او آلودگی را رنگ…
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش که باد خون اسیران حلال گوشة چشمش گذشت آنکه دگر وصل او به خواب بینم که برده…
که میتواند از پیش یار برخیزد؟
که میتواند از پیش یار برخیزد؟ نشستهایم که از ما غبار برخیزد به اضطرار سپردیم خویش را در عشق بگو ز مجلس ما اختیار برخیزد…
کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود
کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود این ارغنون به نغمة تر آشنا شود! بگذار بینصیب بمانم روا مدار بوی تو با نسیم سحر آشنا…
که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند!
که گفت غنچة خندان به آن دهان ماند! چه تهمت است که گویند این به آن ماند! دل مرا همه در چین زلف او دیدن…
کو غم که ناله را به اثر آشنا کند
کو غم که ناله را به اثر آشنا کند الماس را به داغ جگر آشنا کند ما و فریب گوشة چشمی که از فسون بیگانه…
کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش
کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش خواهی از سر بگذر ورنه درین بیشه مباش راز عشقست به هر جام نریزی این می اندرین بزم…
کی میدهم به جنس دوا نقد درد را!
کی میدهم به جنس دوا نقد درد را! سودا به خونِ می نکنم رنگ زرد را از هر چه بود چشم به زلف تو دوختم…
کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم
کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم غصه را خون کنم و در دل اغیار کنم طفل مکتب شوم و پیش ادیب نگهت…
کی به فریب سبزه دل مایلِ کشت میکنم
کی به فریب سبزه دل مایلِ کشت میکنم در چمن خط تو من سیر بهشت میکنم با سر کویت ار کنم یاد بهشت جاودان بر…
گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کردهایم
گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کردهایم مدّتی از پهلوی دل ما تنعّم کردهایم ناله گر در دل شکستیم از شکیبایی نبود آتشین بود…
گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم
گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم گاهی کمند آه گره بر گره کنم سیرت ندیده، بخت مرا از تو دور کرد این داغ را…
گذشت موسم گل لیک یار جلوهگرست
گذشت موسم گل لیک یار جلوهگرست چمن خزان شد و ما را بهار در نظرست به دل هوای سفر دارم و ندارم پای بس است،…
گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند
گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند عجب که رشتة عمر مرا به تاب کند همیشه جوهر تیغ تو همچو مرغابی برای صید دلم…
گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب
گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب بر سر بازار محشر وعدة ما و شکیب من کیم مرغی که بهر نغمه در بندش کنند از…
گر تو پنداری بتان را بیوفایی نیست هست
گر تو پنداری بتان را بیوفایی نیست هست وربگویی در میان رسم جدایی نیست هست گر گمان داری که خوبان را غم دل نیست هست…
گر جام میی داری عزم لبِجویی کن
گر جام میی داری عزم لبِجویی کن ور مهر بتی داری فکر سر کویی کن ای غنچه سری داری در راه بتی در باز وی…
گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد
گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد ما دیده فرش سازیم تا یار پا گذارد امشب که شمع مجلس با آن پری سپردست…
گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی
گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی هر کجا که بنشینی در کنار ما باشی رنگ ناپذیرستی به که در تماشایت ما ز…
گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون را
گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون را غوطهها در عرق شرم دهم جیحون را عجب از جاذبة عشق که از یکرنگی طوق لیلی نکند…
گر ز زلف آزاد گشتم دام کاکل در پی است
گر ز زلف آزاد گشتم دام کاکل در پی است گر نگه رد شد ز من تیر تغافل در پی است بهرهای گلچین ازین گلها…
گر نسیم صبحگاهی گلستان میپرورد
گر نسیم صبحگاهی گلستان میپرورد بوی زلف یار را نازم که جان میپرورد خوبی آن گل خدادادست نه کار بهار این چمن را آبِ دست…
گر مستییی ز لعل بتان میکنیم ما
گر مستییی ز لعل بتان میکنیم ما در مستی شراب نهان میکنیم ما رسواترست نالة لب بستگانِ بیم ما را خمش مکن که فغان میکنیم…
گر نه ابراهیم عهد خود بود جانان من
گر نه ابراهیم عهد خود بود جانان من چون کند جا در دل چون آتش سوزان من! از ازل کردند در خونریزی من اتّفاق خنجرش…
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را تب اگر پوشیده ماند چون کنم تب خاله را دست افشاندی ز گلشن ریختی اوراق گل…
گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک
گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک زشت رو گر روی در آیینه بنماید چه باک عشق ما گر طالب حسن تو باشد دور…
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردن
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردن دلی چو آینه باید به دست آوردن به هرزه جان چه کَند کوهکن نمیداند که…
گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز
گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز چون کمانم پشت و، من با شوخی تیرم هنوز با وجود آنکه چندین چشمه خونم در گلوست…
گریة خونین نداند هر که چشمی تر کمند
گریة خونین نداند هر که چشمی تر کمند بایدت خون خورد تا اشک تو رنگی بر کند کی نهد لب بر لب ما از غرور…
گریه از بیم تو شد در دل بیتاب گره
گریه از بیم تو شد در دل بیتاب گره بر سر هر مژهام قطرة سیماب گره احتیاط سر زلف تو بنازم که زَدَست دل بیتاب…
گریه بیخون دلم رنگی ندارد در بساط
گریه بیخون دلم رنگی ندارد در بساط بی من آه و ناله با هم کی نمایند اختلاط آن سبکروح غم عشقم که دایم میکند گریه…
گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم
گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم داغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم پنبه بر داغ دلم گردد نمک از بخت شور…
گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد
گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد همزبانیهای ابرویی مرا دیوانه کرد گیسوی زنجیر، عاقل میکند دیوانه را حلقة زنجیر گیسویی مرا دیوانه کرد رام با…
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد خامشی هم نکتهای تقریر نتوانست کرد من که بر بال ملک دام نظر میافکنم همّت من…
گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد
گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد طفل بازیگوش من گوشی گوشی به حرف من نکرد ذوق پیراهن دریدن را به کام دل ندید…
گفتهای بیدار باید عاشق دیدار ما
گفتهای بیدار باید عاشق دیدار ما پاس این حرف تو دارد دیدة بیدار ما
گلستان از خندهاش طرح گل خندان گرفت
گلستان از خندهاش طرح گل خندان گرفت نوبهار از جلوهاش سامان صد بستان گرفت شعلهای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند سوخت ما…
گلِ بیرنگِ عشق چیدة ماست
گلِ بیرنگِ عشق چیدة ماست ساغر زهر غم کشیدة ماست رخش امّید تا به کی تازیم وحشی مدّعا رمیدة ماست خاطرش از طرب مرنجانید ای…
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می…
گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج
گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج تمام کار تو چون فطرت تو کج در کج به عقل خویش مکن اعتماد در ره…
گمنام گرد و باش فراموش عالمی
گمنام گرد و باش فراموش عالمی بردار بارِ صیت خود از دوش عالمی عشق تو نیک و بد همه در دام خود کشید خوش حلقه…
گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست
گهی که دیده نه بر روی آن صنم بازست به چشم من همه اوضاع دهر ناسازست به بزم دوست مرا ناله شادیانة اوست بلی فغان…
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث قیاس کن که ازینها چه میبری میراث همیشه صرف کنی عمر در اثاثالبیت چرا به خانة دین تو نیست…
گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم
گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم شکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم شکایتی به دلم در تموّج آمده هیهات دگر چها به…
لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد
لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد ز خوبی هر چه دارد نازنینم نازنین دارد در آزار دل من ضبط خود کی میتواند کرد! که از…
گوهریم و بر بساط دهر یکتای خودیم
گوهریم و بر بساط دهر یکتای خودیم قطرهایم و در وجود خویش دریای خودیم گردش ما را فضایی غیر ما در کار نیست ما که…
لب گرم شکوه بود که گردید دیدهتر
لب گرم شکوه بود که گردید دیدهتر شد ناشنیده شکوة ما ناشنیدهتر گفتیم چشم او به فسون رام ما شود این آهوی رمیده دگر شد…
لبریزِ شکوه شد دل حسرتپرست ما
لبریزِ شکوه شد دل حسرتپرست ما کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما! آزار ما روا نبود بیش ازین دگر رنگ شکستهایم چه حاصل…
لبی پرشکوه از یاران بیمهر و وفا دارم
لبی پرشکوه از یاران بیمهر و وفا دارم دلی صد پاره از زخم زبان آشنا دارم به حال چون منی کافر به کافر رحم میآرد…
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد دلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمه…
لبی تر یک دم از جام طرب، کم میتوان کردن
لبی تر یک دم از جام طرب، کم میتوان کردن ولی چندان که خواهی مستی از غم میتوان کردن دوا نامحرم دردست و مرهم خصم…
لطف کن تلخی که جان بیلذّت از شکّر شود
لطف کن تلخی که جان بیلذّت از شکّر شود آب کن زهری که دل مستغنی از کوثر شود ضعف کی از پا درآرد رهروان شوق…
لعل لبت ز خون گهر آب میخورد
لعل لبت ز خون گهر آب میخورد از چشمهسارِ شیر، شکر آب میخورد گلهای اشک بر سر کوی هوس مریز کاین گلستان ز خون جگر…
لعلت که باغ خنده ازو آب میخورد
لعلت که باغ خنده ازو آب میخورد خون هزار گوهر سیراب میخورد رشک لب تو خون جگر میکند به کام شیری که طفل غنچه ز…
ما به این بیاعتباری چرخ سرگردان ماست
ما به این بیاعتباری چرخ سرگردان ماست با هزاران دیده هر شب آسمان حیران ماست با وجود آنکه مُهر از نامة ما برنداشت هیچ مکتوبی…
ما به بدنامی تلاش نیکنامی میکنیم
ما به بدنامی تلاش نیکنامی میکنیم پختگیها در نظر داریم و خامی میکنیم دوستان ما را به کام دشمنان میخواستند ما ز دشمنکامی خود دوستکامی…
ما به زیر آسمان مشتی فروزان گوهریم
ما به زیر آسمان مشتی فروزان گوهریم آتشیم آتش، ولیکن در ته خاکستریم دتر مزاج لاله و در طبع گل آبیم آب لیک بر خار…
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم خود را به خاطر تو خریدار گشتهایم یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت جز ما که…
ما فیض کعبه از در میخانه بردهایم
ما فیض کعبه از در میخانه بردهایم سر خطّ مشرب از خط پیمانه بردهایم تا یک بکام سوختنی شد نصیب ما بس شمعها به تربت…
محرم دل سینة بیکینة خود کردهام
محرم دل سینة بیکینة خود کردهام کس چه داند آنچه من با سینة خود کردهام گوهری نایابتر از وصل در پیش منست من که سیلاب…
مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد
مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد که از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد همای بینیازی سایه بر هر سر نیندازد گل…
مرد عشقم گرچه خود را در هوس پیچیدهام
مرد عشقم گرچه خود را در هوس پیچیدهام شعلة سوزندهام در خار و خس پیچیدهام من نسیمم، بوی گل حسرتکش آغوش من گردباد آسا چرا…
مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشم
مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشم به جلوهگاه خزان طرح صد بهار کشم به چهره برگ خزانم ولی به دولت عشق نهشت گریه…
مستی ز گرد تفرقه پاکم نمیکند
مستی ز گرد تفرقه پاکم نمیکند تا غنچه خُسبِ سایة تاکم نمیکند از نالة گداخته سر تا به پا پرم مرهم علاج سینة چاکم نمیکند…
مستی مدام جام هوس میدهد مرا
مستی مدام جام هوس میدهد مرا گر دم زنم به دست عسس میدهد مرا صیّاد را چو نالة زارم اثر کند از قید دام سر…
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما بادهای در غوره دارد ساقی دوران ما شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصل جلوه…
مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد
مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد آن خم که در آن بود دلم باز به خم کرد هر تار سر زلف تو ماوای دلی…
معاندان که سخن ناشنوده میگویند
معاندان که سخن ناشنوده میگویند نگفته میشنوند و نبوده میگویند دروغْ لافیِ بیدار طالعان چه بلاست که فارغند و ز بخت غنوده میگویند ز لاف…
مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را
مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را مهندس نسخه زابرویت برد شکل هلالی را اگر پای نگاهت در میان نبود که خواهد کرد به حسن…
مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ
مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ که کردهاند برای کسی بلند این کاخ عجب که کام خود از آسمان توانی دید که کوته است…
مطربی کو که نوای غم او ساز کند
مطربی کو که نوای غم او ساز کند تا ز دل شادی نا آمده پرواز کند عیش ناساز بود زنگ درون میخواهم صیقل موج غم…
مگر دلِ به غم عشق بستهای دارد
مگر دلِ به غم عشق بستهای دارد که آفتاب تو رنگ شکستهای دارد! مگو که هیچ ندارد نظر فکندة عشق دل شکستهای و جان خستهای…
مگر از عشق نگاری به دلش تأثیرست
مگر از عشق نگاری به دلش تأثیرست که گل عارض او دست زد تغییرست ای بت از قامت خمدیدة عاشق حذری این کمانیست که آه…
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست مبین به علم که آیینة خودآراییست کسی که بادة تحقیق خورده میداند که اعتراف به جهل از کمال…
من اگر می نخورم پیش رود!
من اگر می نخورم پیش رود! ور کنم توبه کس از من شنود! دل زاهد شود آزرده، بهست که دل نازکی آزرده شود راست چون…
من بلبلم و گلشن کویت چمن من
من بلبلم و گلشن کویت چمن من فرهادم و چین سر زلفت وطن من رسوا شدم از بس که ز یاد تو شدم پر بوی…
من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسی
من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسی چارة درد دل من جز تو نتواند کسی دیگرانت مهربان دانند و من نامهربان آنچه من…
من مست محبّتم چه سازم
من مست محبّتم چه سازم سرشار ملامتم چه سازم جا در دل بیغمان ندارم من سوز محبّتم چه سازم پیوسته به کام دشمنانم من بادة…
من هیچ نمیگویم من هیچ نمیدانم
من هیچ نمیگویم من هیچ نمیدانم در عشق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم نشناسدم از گلبن بلبل که خیال تو گل ریخته تا دامن…
من و تصوّر ترک غمت خیال محال است
من و تصوّر ترک غمت خیال محال است خلاصی از ستم عشق احتمال محال است اگرچه قطع نظر ممکن است و ممکن ممکن ولیک دل…
منگر که نگاهی ز سر ناز به ما کرد
منگر که نگاهی ز سر ناز به ما کرد در سینه ببین با دل مجروح چهها کرد در تاب نشد خوی تو از هرزهدرایان تا…
من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا
من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا توان در خاکبازی یافت اکسیر مراد آنجا گشاد فیض خواهی چشم عبرت در…
منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض
منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض تهی ز هر هوس و فارغ از همه اغراض به نیم جان شده راضی چو مرغ نو…
منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست
منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست پریدن دل کبکم به بال شهبازست چنان به کنج قفس خو گرفتهام که دگر به یاد خاطر…
مه را غم هلال تو رنجور میکند
مه را غم هلال تو رنجور میکند خورشید بر رخت نظر از دور میکند چشمش نظر ز صفحة آیینه بر نداشت خورشید من مطالعة نور…
مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است
مو به موئیم دل و بهر غم یار کم است همه تن دیده شدیم و پی دیدار کم است یک جهان شکوه و یک روز…
مه روی تو که آرایش هر مهتاب است
مه روی تو که آرایش هر مهتاب است شب آیینه از آن تا به سحر مهتاب است
منم که کردهام الماس نشئه مرهم را
منم که کردهام الماس نشئه مرهم را به مرگ عیش سیهپوش داغ ماتم را کسی که سرمه از آن درگرفت چون خورشید به یک نگاه…
موج اشکم ابر را آلوده دامن میکند
موج اشکم ابر را آلوده دامن میکند شعلة آهم چراغ برق روشن میکند صحبت رنگین من مشکل که درگیرد به دوست من به دامن خون…
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست گستاخ گو مرو به سوی جلوهگاه دوست با خون صد شهید به میزان برابرست خونی که صرف آبله گردد…





