جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب

جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب عمر جاویدست می‌گردد کسی را کم نصیب تیشة غمّاز راز کوهکن را فاش کرد…

جدا از دوستان در مرگ می‌بینم رهائی را

جدا از دوستان در مرگ می‌بینم رهائی را براندازد خدا بنیاد ایّام جدایی را درین کشور رواج س‌ست عهدی از تو پیدا شد به نام…

جدا از کوی او شوقم گل و گلشن نمی‌داند

جدا از کوی او شوقم گل و گلشن نمی‌داند دلم ذوق تپیدن، دیده‌ام دیدن نمی‌داند نیارم گفت حال خویش پنداری درین کشور کسی درد دل…

جدا از من بهر کس خواستی مهر و وفا کردی

جدا از من بهر کس خواستی مهر و وفا کردی مرا از دام خود سر دادی و خود را رها کردی چه کردی بی‌مروّت بی‌حقیقت…

جدا ز طرّة تابیدة تو می‌تابیم

جدا ز طرّة تابیدة تو می‌تابیم به یاد لعل تو خونین جگر چون عنّابیم از آن چو موج نبینیم روی ساحل را که پا شکستة…

جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است

جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است سرو قمری را ببین بر فرق خود جا داده است دل چنان نشکست کز…

جز داغ جفا بر دل مهجور ندیدیم

جز داغ جفا بر دل مهجور ندیدیم جز نقشِ پیِ شعله در این طور ندیدیم موری به سلیمان ندهد صرفه درین ملک در کشور می…

جز داغ سینه گل نکند در بهار ما

جز داغ سینه گل نکند در بهار ما از جوی شعله آب خورد لاله‌زار ما هر رنگ لاله‌ای که شکست آفتاب شد پژمردگی نچید گلی…

جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست

جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست سر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست از جنبش ابروی تو خورشید هراسد…

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است گرد میدان گر نباشد مرد میدان زنده است بهر خامی‌ها جفای روزگاران کیمیاست آتش افسردگان دایم به…

جلوة قد تو از چاک دل ما پیداست

جلوة قد تو از چاک دل ما پیداست این شکافی‌ست که تا عالم بالا پیداست گرچه از ناز ز هر دیده نهان می‌گردی عکس روی…

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم

جمال شاهد رحمت فزاید از گنهم که خال چهرة عفوست نامة سهیم به نقد هستی من سکّه فنا زده‌اند به ملک فقر کنون عمرهاست پادشهم…

جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است

جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است نهال قد تو سرو بلند این چمن است تو رحم اگر نکنی بر دلم کسی چه…

جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می‌کند ما را

جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می‌کند ما را اگر تن دردهیم آخر که پیدا می‌کند ما را؟ محبّت شمع فانوس است کی پوشیده…

جو آید در چمن از عندلیبان شور برخیزد

جو آید در چمن از عندلیبان شور برخیزد به تعظیم نسیمش بوی گل از دور برخیزد مشام آرای گلشن چون شود بوی سر زلفش ز…

چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم

چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم سخن بیگانه است آنجا اگر خود من سخن گردم کجا با یک زبان شرح غم او…

چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است

چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است آنچه آبی می‌زند بر آتش ما آتش است نوش و نیش هر دو عالم یک حقیقت بیش…

چشم دلم به عالم بالا گشاده‌اند

چشم دلم به عالم بالا گشاده‌اند در خلوتم دریچه به صحرا گشاده‌اند طول امل فراخور عرض جمال تست آغوش موج در خور دریا گشاده‌اند گلگشت…

چمن بی‌تو فیض هوایی ندارد

چمن بی‌تو فیض هوایی ندارد دماغ گلستان صفایی ندارد تبسّم ندارد چرا غنچه بر لب چرا بلبل امشب نوایی ندارد؟ شکوفه اگر بر کشیدست خود…

چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است

چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است جنون تهیّه نکرد و بهار نزدیک است نشان ساحل این بحر ای که می‌پرسی اگر به…

چمنِ جلوه‌گری از قد رعنای تو خوش

چمنِ جلوه‌گری از قد رعنای تو خوش دل آشفتگی از زلف چلیپای تو خوش مو به موی تو جدا بر دل من داغ نهست به…

چنان بگداخت در زندان غم این جان بی‌حاصل

چنان بگداخت در زندان غم این جان بی‌حاصل که تا بر لب رسد از ضعف صد جا می‌کند منزل ز لب خود برنمی‌گیرد نفس از…

چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم

چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم که عهد دوستی با سایة دیوار می‌بستم بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک ز لخت…

چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد

چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد که رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد مدان خاصم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم…

چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید

چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید که موج باده در چشمم دم شمشیر می‌آید ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرم ولی دانم که…

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم لاف آشفتگی از طرّة سنبل شنوم بوی گل آمد و رفت از کف من صبر و قرار چه…

چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را

چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را که دود رفته در سر باز می‌گرداند آتش را چو شمع چهره از برق طلوع می برافروزد…

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم

چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم چند پامالم کنی خون شهیدان نیستم ای مسلمانان مسلمانی اگر اینست و بس من یهودم، کافرم، گبرم…

چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود

چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود از ما نصیب مهر و وفا کم نمی‌شود چون نخل شعله ریشه در آتش دوانده‌ایم ما…

چه افتم که خود آفت‌فزای خویشتنم

چه افتم که خود آفت‌فزای خویشتنم همه بلای من و من بلای خویشتنم به باغ دهر ز بیم گزند هر ناکس همیشه دشمن نشو و…

چه پای بستة تدبیرم بایدم بودن

چه پای بستة تدبیرم بایدم بودن که در قلمرو تقدیر بایدم بودن قضا به چین جبین رد نمی‌شود هرگز چه لازم است که دلگیر بایدم…

چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را

چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را پیاله چشم و چراغ است می‌پرستان را نظر به روی بتان عذر بت‌پرستی‌هاست خبر کنید از…

چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند

چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند گل تبسّم او بر بهار خنده کند به فصل گل ز میم توبه می‌دهد زاهد کجاست…

چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کند

چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کند دل خسته را ز شکفتگی تر و تازه‌تر ز چمن کند دل غنچه خون…

چه خواهد شد دو روزی جور کمتر می‌توان کردن

چه خواهد شد دو روزی جور کمتر می‌توان کردن دو روزی با اسیران بلا سر می‌توان کردن سرت گردم به رسم امتحان لطفی زیان می‌کن…

چه سازم دست دردی دامن جانم نمی‌گیرد

چه سازم دست دردی دامن جانم نمی‌گیرد که امید دوا در یاد درمانم نمی‌گیرد به راه کوی او یک دم ز ضعف پا نمی‌افتم که…

چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد

چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمی‌گیرد چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته می‌بینم…

چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟

چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟ به چه دل جمع کند آنکه پریشانش نیست؟ حیرت صورت دیوار چنین می‌گوید که درین خانه کسی…

چه شد که عشوه دگر مست خویشتن‌داریست

چه شد که عشوه دگر مست خویشتن‌داریست کرشمه صید فریبی نگاه پرکاریست بلا به چین سر زلف غمزه زندانیست اجل به سایة مژگان ناز زنهاریست…

چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست

چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست چشم آمیزشم از کیست گریز تو که خوبست بگشا بند قبا منتظر شام چرایی صبحدم…

چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا

چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا کی کند عیش کسی، صبح بلا، شام بلا گهی آشفتة خطّم، گهی آزردة خال به چه دل شاد…

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید که هر گه در خرام آید بدین رفتار می‌آید نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او…

چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید

چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید زبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید ز دین برگشته را از کفر هم کامی نشد حاصل…

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را

چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود را به یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را نه چشم زخم برقی شد نه…

چو دادند اختیار کل قضا را

چو دادند اختیار کل قضا را غم دوران حوالت کرد ما را کواکب را به گردون کرد تقدیر به خاکستر نشاند این دانه‌ها را ز…

چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی

چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی چو گلبن خارخارم پای تا سر از گل رویی بمژگان دشمنم کاندر میان عاشق و…

چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آید

چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آید قبا ز پیرهن او به تنگ می‌آید به کاوش مژه کوه غمی ز جا کندم که پای تیشه…

چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم

چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم برآید کام من شاید بکوشم تا نفس دارم تمنّای گلستانم نگیرد دامن رغبت که من شاخ…

چو کرد خاک ره یار روزگار مرا

چو کرد خاک ره یار روزگار مرا به چشم عالمیان داد اعتبار مرا دماغ بوی گل و برگ گلستانم نیست مگر به باغ برد نالة…

چو گرد چند به دنبال کاروان گشتن

چو گرد چند به دنبال کاروان گشتن توان به بال و پر مصرعی جهان گشتن مراد جلوة نازست از سهی قدّان وگرنه گِرد سرِ سرو…

چو گوی عرصة آفاق را به سر گشتیم

چو گوی عرصة آفاق را به سر گشتیم که تا چو چوگان از هر چه بود برگشتیم به طول و عرض تمنّای ما جهان کم…

چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو

چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو در پای گلبن افتم و میرم برای تو مرغ زدام جسته درآرم دگر به دام جان به لب…

چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست

چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست خوشا امید جگر تشنه‌ای که محو سرابست بگو به ساقی گلرخ که خون شیشه بگیرد که…

چون بر ابرویش نظر اندختم

چون بر ابرویش نظر اندختم تیغ او دیدم سپر انداختم هر نظر کز دوست بر غیری فتاد آن نظر را از نظر انداختم تا به…

چون بر سر راه عدم است آنچه وجود است

چون بر سر راه عدم است آنچه وجود است نابود جهان را همه انگار که بودست برهم زده‌آم خشک و تر هر دو جهان را…

چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم

چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم تارهای آه را بر لب چلیپایی کنم شد چهل سالم به غفلت در مسلمانی بس است اربعینی…

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم می‌کشم آهیّ و عالم را پریشان می‌کنم گلستان بی‌روی او بر من جهنم می‌شود من که…

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند همچون تبسّم از شکرابم سرشته‌اند شیخم ولیک شوخی طفلانه می‌کنم کز رنگ و بوی عهد شبابم سرشته‌اند تا نالة…

چون شوقم از اضطراب محظوظ

چون شوقم از اضطراب محظوظ چون عشق ز پیچ و تاب محظوظ ناگشته کتان نمی‌توان شد از صحبت ماهتاب محظوظ در دیدة ما نگیرد آرام…

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند

چون در آیینه نظر آن مه دیرینه کند خال را مردمک دیدة آیینه کند چه توقّع دگر از عمر، جوانی چو نماند شنبة ما چه…

چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر

چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر خون گشته تر ز غنچه و زنگار بسته‌تر شیرازه بگسلم چو گل از ننگ تا به کی! چون…

چون صبا از گل تو بو گیرد

چون صبا از گل تو بو گیرد اول از خون دل وضو گیرد شانه هر شب حساب دل‌ها را از سر زلف مو به مو…

چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ

چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ دشت را گلگون کند از جلوه‌های نیمرنگ پرتو آن روی گلگون سیر رنگش می‌کند ماه من هر گه…

چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست

چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست رنگ حیا به چهرة محجوب او شکست دل کرد آرزو که ببوسد لبش به خواب صد جا…

چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی

چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی در کوچة ما جنس دوا سخت کسادست با داغ‌دلان جلوة مرهم…

چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم است

چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم است در سر کوی تو همچون قطره در دریا گم است از که حیرانم؟ که پرسد…

چون نیاز ما و ناز او به هم درمی‌گرفت

چون نیاز ما و ناز او به هم درمی‌گرفت سوختن ما از سر و او گرمی از سر می‌گرفت ما و او در مجلسی رخساره…

حاشا که غیر عشق حدیث دگر کنیم

حاشا که غیر عشق حدیث دگر کنیم یک حرف خوانده‌‌ایم که یک عمر بر کنیم اسباب از برای مسبّب بود به کار ما از پی…

حال خود را خراب می‌بینم

حال خود را خراب می‌بینم مرغ دل را کباب می‌بینم تا دَمِ آبِ تیغ او خوردم بحرها را سراب می‌بینم مردمی‌های چشم او بگذشت دگر…

حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد

حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد همیشه خنجر او حرف خونم بر زبان دارد به ابرویش نهادم دل ولی از بیم می‌لرزم…

حدیثی بر زبان هر دم ز هر باب آورد بلبل

حدیثی بر زبان هر دم ز هر باب آورد بلبل چو از گل بگذرد حرفی، به چشم آب آورد بلبل به پیغام بهار گریه در…

حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنید

حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنید از لب امروز گوشم نغمة فردا شنید خو به تنهایی چنان کردم که در شب‌های غم می‌توان…

حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز

حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز دتر میان معنی و لفظم بیابانست باز مایه می‌بندد دلم ز آشفتگی‌های دماغ در سر شوریده‌ام سودای سامانست…

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد پردة شرم کتانست و نظر مهتاب است یارب از قوّت بازوی که پرتو دارد؟ برق این تیشه که در…

حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیست

حسن صورت از بتان چون طبع آتشناک نیست خانه‌سوز صبر من جز شعلة ادراک نیست پاکی دامانِ حسن از دولت شرم و حیاست بی‌حیا گر…

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد بهای خون من این بس که پایمال تو باشد به چشمه‌سار خضر روزة هوس نگشاید کسی…

خاطر ما به تو صد جا بندست

خاطر ما به تو صد جا بندست آن دل تست که بی‌پیوندست گره از زلف تو کس نگشاید گرچه این عقده به مویی بندست سرگرانیّ…

خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم

خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم سرمه‌ای بهر چنین روز نگه داشته بودم گفتم از من نکشی دامن خود روز جدایی شد…

خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش

خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش به فتوای جنون دیگر نخواهم کرد تقلیدش جنون در لجّه‌ای آواره دارد کشتی شوقم که بیم…

خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر

خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر گل اشکم کجا و غنچهٔ پژمردهٔ اخگر من آن دل زندهٔ عشقم که با این تیره روزی‌ها کند…

خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما

خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما نازها بر دیدة افلاک دارد گرد ما دوستداران را به مرگ خویش راضی کرده‌ایم عاقبت…

خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند

خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند عمر ابد فدای ره جستجو کنند ساقی برون کش از دهن شیشه پنبه را تا اهل…

خم خانه جای صحبت اشراقیانه است

خم خانه جای صحبت اشراقیانه است گو جام‌ها به خون فلاطون وضو کنند هان پر کن از سبوی می ناب کاسه‌ای زان پیشتر که کاسة…

خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم

خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم الماس کو که ابرة این آستر کنم ای ناله بی‌رفیق به جنگ اثر متاز صبری که آه…

خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح

خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح تا جرعة فیضی کشم از جام زر صبح در فیض سحر درج بود دولت جاوید اقبال دهد…

خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی

خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی چون چین سر زلفی با جمع پریشانی هر جا که پریشانیست دارد بدلم پیوند مانند گره کافتد بر زلف…

خوبان که شوخی مژه از تیر برده‌اند

خوبان که شوخی مژه از تیر برده‌اند طرح نگاه از دم شمشیر برده‌اند صد ره شکست رنگ و نیامد به رو، ز بیم این قوم…

خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند

خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند بیم آنست که آیینه ز هم بربایند دردمندان وی از درد، غمش می‌طلبند بلبلانش همه از نالة هم…

خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم

خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم صد ملک دل به غارت یک ناز داده‌ایم در راه عشق عافیت از ما مجو که ما…

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق مهتاب روی سازد در ظلمت شب عشق در کاسة سر عقل هفت آسمان زند چرخ چون جرعه ریز…

خوش آن که دست به دست سبوی می‌باشم

خوش آن که دست به دست سبوی می‌باشم چو دیده باز کنم رو به روی می باشم چرا خورم غم روزی چو می‌توانم کرد که…

خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید

خوش آنکه از سفر آن غمگسار باز آید که عمر رفته به امیّد یار باز آید بهار رفت ز گلزار عیش ما بی تو خوش…

خوش آنکه بلبل ما نغمه‌سنج باغ تو بود

خوش آنکه بلبل ما نغمه‌سنج باغ تو بود کسی که بر سر ما جای داشت داغ تو بود نشان کوچة تاریک طرّة تو نیافت نسیم…

خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم

خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم تو بر رخم خندان شوی من از غمت گریان شوم آن قدّ رعنای ترا هر…

خوش به کام همه در ساخته‌ای یعنی چه

خوش به کام همه در ساخته‌ای یعنی چه عشوه را در به در انداخته‌ای یعنی چه جز دلم کز دل بی‌رحم تو کینش نرود دل…

خوش تلاش محرمی‌ها می‌کند بیگانه‌ام

خوش تلاش محرمی‌ها می‌کند بیگانه‌ام جلوة مهتاب دارد سیل در ویرانه‌ام در شکاف سینه پنهان کرده‌ام صد ناله را گشته آتش خانه‌ای هر رخنة ویرانه‌ام…

خوش بی‌خبر ز حال دل زار گشته‌ای

خوش بی‌خبر ز حال دل زار گشته‌ای معلوم می‌وشد که خبردار گشته‌ای بیداری شکسته‌دلان ضعف طالعست پیداست بخت خفته که بیدار گشته‌ای هر قطره اشکم…

خوشا آن دل که تا جان باشدش اندوهگین باشد

خوشا آن دل که تا جان باشدش اندوهگین باشد دل آسوده می‌باید که در زیر زمین باشد کجا داد دل پرحسرت من می‌دهد وصلی که…

خوی از جبین مریز که قدر گلاب رفت

خوی از جبین مریز که قدر گلاب رفت گرمی مکن که رنگ رخ آفتاب رفت صد بار سر ز خواب برآورد بخت و باز پنداشت…

خوی بر رخت که رشک گلستان آتش است

خوی بر رخت که رشک گلستان آتش است هر قطره شبنم گل بستان آتش است جز دود بال و پر به مشامش نمی‌رسد پروانه مدّتی…