بنشین که بیرخ تو ندارم قرار و تاب
بنشین که بیرخ تو ندارم قرار و تاب عمر عزیز من چه به رفتن کنی شتاب! صد نکته هست در تو که در آفتاب نیست…
به آن بیگانه امشب یک دو حرف آشنا گفتم
به آن بیگانه امشب یک دو حرف آشنا گفتم غرض را بیغرض کردم سخن بیمدّعا گفتم نگاهش را به طرز همزبانی آشنا دیدم گهی منع…
به آن رخ جلوة خور میتوان کرد
به آن رخ جلوة خور میتوان کرد به آن لب کار شکّر میتوان کرد گلستان گر ز رویت برفروزد چراغ از رنگ گل بر میتوان…
به آن قد سرفرازی میتوان کرد
به آن قد سرفرازی میتوان کرد به آن رخ عشقبازی میتوان کرد به آن نازی که بر خود چید حسنت به عالم بینیازی میتوان کرد…
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش متانت کو که بیتابانه گردد گرد تمکینش به داغ بیکسی هرگز نمیسوزد کسی را دل به…
به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شود
به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شود غلاف غنچة گل شیشة گلاب شود به سینه آتش مهر تو شعله زد چندان که…
به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزد
به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزد پی تواضع قد تو سرو برخیزد بهار خط تو اول ز پشت لب سر زد که…
به تماشای گل و لاله که پروا دارد؟
به تماشای گل و لاله که پروا دارد؟ با خیال تو چه گنجایش اینها دارد با خرام تو چه سنجند خرامیدن آب آب گویی که…
به تابم روز از بیتابی اشک
به تابم روز از بیتابی اشک نمیخوابم شب از بیخوابی اشک شب عید وصالت همچو طفلان کنم گلگون لباس آبی اشک بود بر یاد عنّاب…
به جان افزایم و خاک بدن در خاکدان ریزم
به جان افزایم و خاک بدن در خاکدان ریزم بنای جسم را ویران کنم تا طرح جان ریزم بنای گلستان عشق را آن تازه معمارم…
به جرم اینکه لب یار شد مسخّر ساغر
به جرم اینکه لب یار شد مسخّر ساغر خوریم خون صراحی به کاسة سر ساغر به راه کعبة میخانهها پیاده خرامم به شکر آنکه لبی…
به جفا چون بتان قرار کنند
به جفا چون بتان قرار کنند فکر عشّاق بیقرار کنند تیرهتر تا کنند عاشق را دستة زلف، تار تار کنند هر دم از جلوه گر…
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم چه سان به سیر روم روی لالهزار ندارم لب هوس چه گشایم به آب چشمة…
به جز تو جمله بیحاصل گرفتم
به جز تو جمله بیحاصل گرفتم اگر چیز دگر در دل گرفتم به غیر از مصحف رویت کتابی اگر خواندم همه باطل گرفتم هزاران طعنه…
به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسید
به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسید سر نیشی به رگ آبلة دل نرسید ره سودای سر زلف تو بیپایانست هیچ اندیشه درین راه به…
به چمن روی نهی سرو و سمن میسوزند
به چمن روی نهی سرو و سمن میسوزند برفروزی، همه اطفال چمن میسوزند چه شوی گرم زبان بازی سوسن در باغ بیزبانان جوانان چمن میسوزند…
به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی!
به دیده جا دهدت گر رقیب دون، نروی! چو آفتاب به هر روزنی درون نروی! به طفلی ار چه در آغوش غیر میرفتی تو سرو…
به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد
به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد نرنجد نوبهار از ما، خزان جای دگر دارد عجب دامی به بال از ذوق پرواز قفس دارم…
به زلف او دل خود را به ابرام آشنا کردم
به زلف او دل خود را به ابرام آشنا کردم عجب رم کرده مرغی باز با دام آشنا کردم دل بیطاقتی خون باد کز بی…
به راه دیر سبکبار و بیحرج رفتن
به راه دیر سبکبار و بیحرج رفتن صواب تر که گرانبار راه حج رفتن به راستی نرود کارها همیشه ز پیش گریوه طی نتوان کرد…
به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه
به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه به دور ماه رخت آفتاب یعنی چه! شبی ز ساقی مجلس پیاله جستم گفت به دور لعل…
به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمیگیرد
به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمیگیرد بلی آیینة خور تیرگی در دل نمیگیرد دل آسودگان از دستبرد فتنه آزادست کسی هرگز…
به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردم
به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردم به صد فریاد شکر طالع فریاد خود کردم ز یاد خویش بودم رفته تا رفتم ز یاد…
به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت
به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت کنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعف چو گرد تا…
به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادم
به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادم که تا روز قیامت برنخواهد خاست فریادم چو من بیحاصلی آخر به کام عشق میآید نبودی…
به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش میگردد
به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش میگردد تو چون حرفی زنی گل پای تا سر گوش میگردد اگر دیرآشنا باشد دلت، شادم که…
به گلستان چو روی گل شود از روی تو آب
به گلستان چو روی گل شود از روی تو آب برفروزی چو رخ، آتش شود از خوی تو آب تو به این مایه حیا باز…
به گوش درد دلم گاه گاه میرسدش
به گوش درد دلم گاه گاه میرسدش پیام ناله و تقریر آه میرسدش نکرده فرق ز می خون عاشقان طفلی است فرشته گر ننویسد گناه،…
به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد
به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد سیاه مست ندانم دگر چه فن دارد! به هدیه جان دهم از بهر بوسهای و هنو درین…
به مهر آموختیم آن طفل را بیمهریش فن شد
به مهر آموختیم آن طفل را بیمهریش فن شد طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد ندانم جلوهاش را چیست خاصیّت ولی دانم که هر…
به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد
به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد خم و پیچی که دارد جمله با ما در میان دارد به دست ما اسیران بلا…
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را نه جرم چشمهساران بود و نه تقصیری از…
به لب تا نغمة عیشم قرین است
به لب تا نغمة عیشم قرین است مدار چرخ برچین ِ جبین است شکوهم مانع افتادگی نیست سرم بر چرخ و رویم بر زمین است…
به نومیدی ستم باشد ز راه دوست برگشتن
به نومیدی ستم باشد ز راه دوست برگشتن چو اشک و آه عاشق تا توان زیر و زبر گشتن پی دیدار آن با هر نگاهی…
به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد میآید
به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد میآید به هر جا روی خوش بینم رخ او یاد میآید تو برگ گل به این نازکدلیها، چون…
به هنر فخر نکردن هنر مردانست
به هنر فخر نکردن هنر مردانست گهر خویش شکستن گهر مردانست تن به شمشیر ستم درده و آسوده نشین از سر خویش گذشتن سپر مردانست…
بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او
بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او چمن چمن نشکفتیم از شکفتن او کشید گوشة دامن ز ما ولی در حشر چو خون کشته…
بهرزه سلسله بر هم نمیزند آن زلف
بهرزه سلسله بر هم نمیزند آن زلف به جمع کردن دل میکند پریشان زلف که ضبط دل کند اکنون که با کمال غرور دو اسبه…
بهشت عدن به حسن رسیده میماند
بهشت عدن به حسن رسیده میماند بهار خلد به خطّ دمیده میماند بهوشتر ز حبابی، به مجلس تو چرا حدیث شکوة ما ناشنیده میماند! حیا…
بی تو یارانم کشان سوی گلستان میبرند
بی تو یارانم کشان سوی گلستان میبرند با چنان حسرت که پنداری به زندان میبرند عکس رخسار تو بر هر قطره خون افتاده است از…
بیا به مجلس و کام دل از شراب برآور
بیا به مجلس و کام دل از شراب برآور پیاله گیر و سر از جیب آفتاب برآور درین محیط فنا محو همچو قطره چرایی؟ به…
بیا ای عیش مشرب، نالهای از ساز غم بشنو
بیا ای عیش مشرب، نالهای از ساز غم بشنو شنیدی نغمة راحت نوای درد هم بشنو زبان خامشی را مطرب بزم فنا کردم نوای نیستی…
بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی را
بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی را چو زاهد تا به کی سازم بت خود پارسایی را به کاه عشق کوهی برنیاید،…
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماند
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماند تو چون نباشی مجلس به بیشه میماند تو رفتی از دل و در سینه آرزوت به…
بیبادة لبت در میخانه بسته به
بیبادة لبت در میخانه بسته به پیمانه بیتو بر سر مینا شکسته به آسودگان حریف نگاه تو نیستند این زهر بر جراحت دلهای خسته به…
بیتو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد
بیتو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد نالة من خاکها در کاسة افلاک کرد سر به گردون گر رسد افتادگی دستار ماست آتش مادر…
بیتپش آرام کی باشد دل زار مرا
بیتپش آرام کی باشد دل زار مرا ذوق جستن زنده دارد نبض بیمار مرا من کجا و اینقدر تاب تزلزلهای عشق عطسة گل میکند اشفته…
بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما
بیجا نبود سعی فلک در هلاک ما خورشید گرده میکند از خاک پاک ما ای تیغ یار، حسرتِ عاشق به خون تپید دامان تست و…
بیدلان دور از لبش چون جام گلگون میخورند
بیدلان دور از لبش چون جام گلگون میخورند چون به یاد آرند آن لب ساغر خون میخورند راضی از فرهاد شیرینش به جوی شیر بود…
بیرخت با تیرهروزی روزگاری ماندهام
بیرخت با تیرهروزی روزگاری ماندهام همچو خاکستر ز آتش یادگاری ماندهام چشم بر خاکسترم باشد هنوز آیینه را رفتهام بر باد لیکن سرمهواری ماندهام من…
بیرحمی بالای زبر دست تو نازم
بیرحمی بالای زبر دست تو نازم کافر دلی چشم سیه مست تو نازم خون ریخته تا دامن صحرای قیامت این زخم که بر من زدهای،…
بیروی تو تا چشم صراحی نگرانست
بیروی تو تا چشم صراحی نگرانست در شیشة ما باده یکی راز نهانست چون جامة صبرم نشود پاره! که امشب در پرتو دیدار تو مهتاب…
بیلب او نشئهای در ساغر و پیمانه نیست
بیلب او نشئهای در ساغر و پیمانه نیست شیشة می را دماغ جلوة مستانه نیست سیرت معشوق از سیمای عاشق ظاهرست سرگذشت شمع جز در…
بیلبت ساغر می آب ندارد امشب
بیلبت ساغر می آب ندارد امشب شمع در مجلس ما تاب ندارد امشب دل ندانم که دگر در چه خیالست که باز اشک در دیدة…
بیوفا و بد و بیدادگرت ساختهاند
بیوفا و بد و بیدادگرت ساختهاند خوب بودی و دگر خوبترت ساختهاند رحم اگر بر دل زارم نکنی جرم تو نیست که ز حال دل…
پای دل تا به ره عشق تو فرسوده نشد
پای دل تا به ره عشق تو فرسوده نشد از ترّدد نفسی در برم آسوده نشد تا گل ساغر می لب به شکر خنده گشاد…
پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما
پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما حشمنشین خیال تو شد منازل ما دلی ز عقدة زلف تو تنگتر داریم نکرد ناخن تیز…
پنبه در گوش نهادیم و خبردار شدیم
پنبه در گوش نهادیم و خبردار شدیم بار بر دوش گرفتیم و سبکبار شدیم زهرها تعبیه در شهد تمنّا بودست مفت ما بود که ناخورده…
پنجه میبازد خرد آن دست چوگانباز را
پنجه میبازد خرد آن دست چوگانباز را دست میبوسد هنر آن شست تیرانداز را مرکبش را مست نازی گفتهام کز هر خرام در جلو میافکند…
پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست
پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست نیکنامی ننگ ما و عار ماست ما امانتدار عشقیم از ازل آنچه گردون برنتابد بار ماست آنچه گرمای…
تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم
تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم از لب ساغر اگر آرزوی بوس کنم هر شبی کز تو مرا خانه منوّر گردد شمع را…
تا به رخسار تو زلف مشکفام افتاده است
تا به رخسار تو زلف مشکفام افتاده است من که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است خم به خم زلف دراز و چین به…
تا به روی تو در غمکدة من بازست
تا به روی تو در غمکدة من بازست به تماشای تو تا دیدة روزن بازست در و دیوار چمن بر رخ من میخندد من به…
تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟
تا به کی بر بستر آرام تن باز افکنیم؟ کی بود کی، خویش را در دام پرواز افکنیم گوشة امنی ندارد گلشن وارستگی خویش را…
تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم
تا به کی پیوسته وصف طرّة پر خم کنم خواهم این سودا دگر از خاطر خود کم کنم نغمة ساز طرب با من نمیسازد دگر…
تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی
تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی چشم نیکو را به خونریزی بدآموزی کنی بخت آنم کو که چون شب با غمت خلوت…
تا بوی زلف یار در آبادی منست
تا بوی زلف یار در آبادی منست هر لب که خندهای کند از شادی منست بالم وداع جلوة پرواز میکند یارب دگر که در پی…
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها بلبلان را در ترنّم سوده شد منقارها من چو بلبل نغمهسنج گلشن کویی که هست آفتاب آنجا…
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهام
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهام همچو مینای تهی از گفتگو واماندهام غیرتم بر صبر میدارد، محبّت بر جنون در غم تن به…
تا چند درین غمکده غمناک نشینیم
تا چند درین غمکده غمناک نشینیم وقتست که بر تارک افلاک نشینیم ما مرغ چمنپرور عرشیم که گفتهست کز ذروه فرود آمده در خاک نشینیم!…
تا حلقه نبد زلف بت مهوش ما را
تا حلقه نبد زلف بت مهوش ما را زنجیر چه میکرد دل سرکش ما را بیجوهر تیغ تو دل از پا ننشیند آب تو نشاند…
تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتم
تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتم چون نقش پی خویش به هر رهگذر افتم از جور تو نزدیک بدان شد که سراپای خون…
تا دورم از تو ای بت نامهربان من
تا دورم از تو ای بت نامهربان من دورست شادمانی عالم ز جان من چندان بگریم از غم دوری که سیل اشک چون خس به…
تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد
تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد هر جا سرخاریست ز گل گوش برآورد از ذوق بغلگیری آن قامت رعنا هر مو به تنم…
تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خویش را
تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خویش را چون فلک شب واکنم دکان داغ خویش را منّتی نه از بهاران بود و نه از چشمهسار…
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را سر به استغنا برآوردم دل محتاج را من مرید همّت پیری که از افتادگی پایهها افزود بر بالای…
تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست
تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست از خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست تاری از زلف کجش زنّار یک عالم دلست از شکست…
تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید
تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید گردش چشمی که امشب زاهد از پیمانه دید تا ابد از ذوق مستی یاد هشیاری نکرد جانب…
تا کی چنینم از مژه خون جگر چکد
تا کی چنینم از مژه خون جگر چکد این شعلة گداخته از چشم تر چکد داغ طراوت تو بر آن روی تازهام ترسم گل نظاره…
تا کی ز غیر حرف وفا میتوان شنید
تا کی ز غیر حرف وفا میتوان شنید یک لحظه هم شکایت ما میتوان شنید بوی کباب شرح غم سوختن کند درد دلم ز باد…
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت خاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشت در کمینم کرد تا…
تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است
تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است هر خانه که بر دوش کنی خانه عشق است گوشی شنوا جوی اگر مرد سماعی آفاق پر از…
تا نکتة رنگینِ ادا جوش برآورد
تا نکتة رنگینِ ادا جوش برآورد خون در رگ اندیشة ما جوش برآورد ناپختگیی داشت جنون پیشتر از ما این باده به خمخانة ما جوش…
تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است
تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است از توبه همچو غنچه دل من گرفته است روی پیاله سرخ که میخانه را ازو دیوار و در…
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود دانة عیش فشاندیم که غم سبز شود نشئة یأس بلندست نباشد عجبی تخم امید اگر بر سر هم…
تدبیر ماست در گرو عقل پیر ما
تدبیر ماست در گرو عقل پیر ما معلوم تا کجا برسد زور تیر ما برهان ز معرفت نگشاید در صواب نقش خطا زند همه کلک…
ترا خاطر به سوی دشمن بدخوست میدانم
ترا خاطر به سوی دشمن بدخوست میدانم تو با من دشمنی لیکن ترا من دوست میدانم نمیدانم گره بر رشتة کارم که زد اما کلید…
ترا میخواستم ای غم که شبها یار من باشی
ترا میخواستم ای غم که شبها یار من باشی تو هم ای ناله بزم افروز شام تار من باشی ترا شب زندهداری زان سبب آموختم…
ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورش
ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورش تبسّم از نمک پروردگان لعل پر شورش چه اهمالست ساقی را نمیداند، نمیبیند که مستی در خمار افتاده است…
ترکش ناز تو از غمزه دگر تیر نداشت
ترکش ناز تو از غمزه دگر تیر نداشت ورنه از ما سر مو آن مژه تقصیر نداشت سعی کردیم و گره وا نشد از رشتة…
تلخکامیهای ما از گردش ایّام نیست
تلخکامیهای ما از گردش ایّام نیست اندر آن کشور که ماییم آسمان را نام نیست هر که را نسبت به چشمت بیشتر ناکامتر کی میان…
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را لب لعل تو بر لب آورد جان مسیحا را کسی را کو سواد زلف روشن شد…
تنم از رنج و بلا مایهده ایّوبست
تنم از رنج و بلا مایهده ایّوبست صبر ایّوب اگر چارهگر آید خوبست ای که از یوسف گمگشته نشان میطلبی گذرش بر در محنتکدة یعقوبست…
تنها نه دیدهام به رخ نازنین تست
تنها نه دیدهام به رخ نازنین تست هر جا که میروی نگهی در کمین تست هنگامه گرمی ید بیضا زیاد رفت امروز دست معجزه در…
تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد
تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد خود کیست که سر در پی این دام ندارد! شمشاد قدان جمله به بالای تو نازند سروی چو…
تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را
تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را اگر از ناله وامانی دمی فریاد کن ما را فراغت هر سر مو را…
تو سروری سرفرازی بر تو ختم است
تو سروری سرفرازی بر تو ختم است تو جانی دلنوازی بر تو ختم است زده داغ تو مُهرم بر در دل که یعنی عشقبازی بر…
جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده
جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده قسمت ما را بما امروز ده فردا مده ای دل سرگشته روزت را سیه خواهند کرد…
تو شمع بزم خوبانی مشو یکرو به پروانه
تو شمع بزم خوبانی مشو یکرو به پروانه بباید شمع را ناچار کردن خو به پروانه ز بال و پر زند بر شمع دامن گر…
جا در دل پاک تو نمودن نتوانم
جا در دل پاک تو نمودن نتوانم چون گرد بر آن آینه بودن نتوانم مژگان شکند خار به چشمم شب دوری گر بخت شوم بیتو…





