هر چند به چالاکی آن دلبر نیست
هر چند به چالاکی آن دلبر نیست ما را طمع وصال او در خور نیست زور و زر و زاریست سرمایهٔ عشق زاری نخرد، زور…
آرام دل ولی ملک مملانست
آرام دل ولی ملک مملانست از مهر و وفا ملی ملک مملانست بر تیغ ظفر حلی ملک مملانست در جنگ به از علی ملک مملانست
از بس که ز ناکسان رسید آزارم
از بس که ز ناکسان رسید آزارم این شهر همی به ناکسان بگذارم چون باز وفا و مهر تو یاد آرم من یاد محال ناکسان…
از دست و سنانت آب و آذر خیزد
از دست و سنانت آب و آذر خیزد وز خشم و رضات زهر و شکّر خیزد مؤمن که دلش ز مهر تو برخیزد از خاک…
از چشم و دل من آب و آتش خیزد
از چشم و دل من آب و آتش خیزد وز هر دو زمانه رستخیز انگیزد نشگفت گر آن حور ز من بگریزد کز آتش و…
از بهر تو گنج خویشتن پالودم
از بهر تو گنج خویشتن پالودم پالودم گنج و دردِ دل بزدودم هر چند ترا جز از وفا ننمودم یک روز نکردی به وفا خشنودم
از دوستی تو جز ندامت ناید
از دوستی تو جز ندامت ناید بر تو ز بهی همی علامت ناید از داروی بیمار سلامت ناید از تو ببرم که جز ملامت ناید
از دیده میان رود خونم بی تو
از دیده میان رود خونم بی تو گوئی که به آتش اندرونم بی تو از فکرت خویشتن برونم بی تو ای دوست بیا ببین که…
از طعنه و قول دشمن ای مهر گسل
از طعنه و قول دشمن ای مهر گسل جز باد دگر هیچ نیاید حاصل گر طعنه او مرا بگرداند دل اندود توان چشمه خورشید به…
از کبر دلا دست بعیوق مزن
از کبر دلا دست بعیوق مزن لافی که زنی ز دست معشوق مزن افتادهٔ هجرانی گوئی که نیَم ای دل به هزیمت اندرون بوق مزن
از هجر تو ابر چشم باران ریز است
از هجر تو ابر چشم باران ریز است بر جان و دلم غم تو آتش بیز است هجر تو بلا فزا و شور انگیز است…
افتادم در دام بتی سیم اندام
افتادم در دام بتی سیم اندام وز صحبت او دلم رسیده است بکام تا من بزیم مرا تمام است خوشی گر دلبر من به سر…
افکنده و کنده است آن شمع سرای
افکنده و کنده است آن شمع سرای افکنده کمند و کنده بدخواه ز جای نوشیده و پوشیده و اِستاده بجای پاشیده شبه بر گل و…
اقبال و مراد و کامرانی داری
اقبال و مراد و کامرانی داری بر بخت بلند مهربانی داری پیروزی و فر آسمانی داری کام و دل و دولت و جوانی داری
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش از حسن و لطافتست هفت اندامش آن بد که نمود بنده را بادامش بنمود بجنگ هفتخوان هم نامش
آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده
آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده وین چشم نگر به خون ناب آلوده مهتاب رُخَت به مشگ ناب آلوده کردند به مشگ ناب…
آن را که چو من زبان گهربار بود
آن را که چو من زبان گهربار بود برداشته از ابر گهربار بود آن نخلی را که آن گهربار بود بر درگه تو بحر گهربار…
آن زلف سیه بلای جانست ای جان
آن زلف سیه بلای جانست ای جان جانم ز نهیب او بجانست ای جان بند و گره شیفتگانست ای جان در هم شده و شیفته…
آنرا که چتو نگار دلکش باشد
آنرا که چتو نگار دلکش باشد پیوسته ز خرمی دلش کش باشد هر چند نهفته ایش روزی بینم آن روز که نزد من بود خوش…
آنی که دل من از تو خرم گردد
آنی که دل من از تو خرم گردد روی تو همی چراغ عالم گردد چون از سختی دلم پر از غم گردد چون بنگرمت غم…
آنی که وفا نباید از مهر تو جست
آنی که وفا نباید از مهر تو جست در وعده مخالفی و در پیمان سست بیشرمی و بیدادگری پیشه تست دست از تو بصابون رئی…
ای آنکه به روی، قبلهٔ خوبانی
ای آنکه به روی، قبلهٔ خوبانی دل را دل و تن را تن و جان را جانی گفتم به دلت خریدم از نادانی اکنون که…
ای آنکه خجستگی تو دادی به همای
ای آنکه خجستگی تو دادی به همای با من به وفا و مهربانی به هم آی جادو ننمود هرگز از تو به ابای ای زر…
ای ترک به گنجه از کجا افتادی
ای ترک به گنجه از کجا افتادی کاندر دل و جان من فکندی شادی یک بوسه مرا به مستی اندر دادی ای ترک همیشه مست…
ای ترک ستمکاره و بیدادگری
ای ترک ستمکاره و بیدادگری تو داد رها کنی بیداد گری خواهی که بپیچی تو ز بیدادگری شو داد کن وز کرده بیداد گری
ای دل صنمی برده قرار من و تو
ای دل صنمی برده قرار من و تو آشفته چو زلف اوست کار من و تو بگداخته کوه از تف آه من و تو گریان…
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم وآزار و جفاها ز میان برگیریم یکدیگر را خود به بر اندر گیریم کینه بنهیم و صحبت از…
ای دوست مرا به دشمنان دادی تو
ای دوست مرا به دشمنان دادی تو وز مهر و هوای دشمنان شادی تو گر زینت بتخانه نوشادی تو یکباره ز چشم من بیفتادی تو
ای زلف تو از رخان من پرچین تر
ای زلف تو از رخان من پرچین تر وز خون دو چشم من رخت رنگین تر هر روز دل افروزتر و شیرین تر هر روز…
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه نه تیره شبی به سان زلف تو سیاه خط تو دمید و شد تبه، حُسنِ رُخَت از…
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا در ملک بقای جاودان داد ترا سلطان که بنیکوئی کند یاد ترا منشور به امر او فرستاد ترا
ای شاه نخستین سفرت میمون باد
ای شاه نخستین سفرت میمون باد هر روز یکی حصن حصینت افزون باد خصمان ترا دیده و دل پر خون باد وز باده همیشه روی…
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به روی تو ز ماه و قدت از عرعر به گر قامت من چو زلف تو چنبریست…
ای عالم علم جاودان از درگاه
ای عالم علم جاودان از درگاه دربان ملک مرا براند از درگاه چون قصد سلام داشتم چندین راه از بهر سلام کرده ام چندین گاه
ای کام دل من و بلای حوران
ای کام دل من و بلای حوران روی تو می و چشم تو از مخموران مژگانت همی کین کشد از مهجوران چون تو ناید نیز…
ای کرده به بند دوستی بسته دلم
ای کرده به بند دوستی بسته دلم با تو به هوای و مهر پیوسته دلم هر گه گردد به درد و غم خسته دلم روی…
ای گشته به بیداد و بدی کردن چیر
ای گشته به بیداد و بدی کردن چیر هرگز نشود دلت ز بیدادی سیر دیریست که من شنیدم از اهل دلی کز بد نرهد هرکه…
ای گشته به بیداد و بدی کردن فاش
ای گشته به بیداد و بدی کردن فاش خواهم که کنم به وصل هجران تولاش آن را که کنی همی پیاپی پاداش خود را و…
ای گشته خجل ماه فلک از نظرت
ای گشته خجل ماه فلک از نظرت شد تیره شکر زان لب همچون شکرت نائی بر من تا که بگیرم ببرت شرط آنکه بود دیده…
ای مایهٔ نیکوئی مقام دل تو
ای مایهٔ نیکوئی مقام دل تو بند سر زلف تست دام دل تو هر چند شد از بدی دلت سخت پریش آخر برسی تو هم…
ای نوش لب و لاله رخ و سیم قفا
ای نوش لب و لاله رخ و سیم قفا کردی دو رخم برنگ چون زر صفا گر تو ننموده ای مرا مهر و وفا چندین…
ای وصل و هوای مهر تو بس ما را
ای وصل و هوای مهر تو بس ما را مهر تو بفرساید ازین پس ما را پرهیز بس از مردم ناکس ما را طعنه نزند…
ایزد چو بزرگ شهریاری نکند
ایزد چو بزرگ شهریاری نکند بر روی بدان نگاهداری نکند از بهر جهان گشادنت داشت نگاه ایزد بگزاف هیچ کاری نکند
ایزد همه دولت جهانی بتو داد
ایزد همه دولت جهانی بتو داد با دولت و ملک کامرانی بتو داد پیری بجهان داد و جوانی بتو داد منشور همیشه زندگانی بتو داد
ایزد همه ساله هست با مردم راد
ایزد همه ساله هست با مردم راد بر مرد دری نبست تا ده نگشاد ما را بدل خار بنی سروی داد برداشت چراغکی و شمعی…
با آنکه دلم از غم هجرت خونست
با آنکه دلم از غم هجرت خونست شادی بغم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش چونست
با روی تو دی ماه بهار است مرا
با روی تو دی ماه بهار است مرا وز دو لب تو شکر شکار است مرا تا ایزد پشت و بخت یار است مرا جز…
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم با زلف و رخت عقیق و عنبر بینم هر روز مَلاحَتیت دیگر بینم آرام دلم به وصلت…
با من ز قضای بد برآشفت دیار
با من ز قضای بد برآشفت دیار آرام دلم یکی و خصمان بسیار درمانده تر از من اندر آفاق بیار مظلوم ز روزگار و مهجور…
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند یاقوت تو گاه بوسه شکّر شکند بهتر خرد آن ترا که بهتر شکند گوهر بخرد هرآنکه گوهر شکند
بالات بود بسان سروان بهشت
بالات بود بسان سروان بهشت با خال تو خال حور فردوسی زشت رضوان که همی عنبر زلف تو سرشت یک نقطه همی چکید و بستوده…
بر شاخ گل دولت تو خار نماند
بر شاخ گل دولت تو خار نماند جز بخت تو هیچ بخت بیدار نماند مر دانش را جز از تو بازار نماند جز داشتنِ مُلک…
بر چرخ جوانمرد شبیخون کردن
بر چرخ جوانمرد شبیخون کردن چون خون علی بقصد صدخون کردن انکار بتوحید فلاطون کردن بهتر ز خلاف میر فضلون کردن
برداشت بت من از سر آن چتر سیاه
برداشت بت من از سر آن چتر سیاه زان پس که دل سپاه بس برد ز راه عمدا بر صوفیان شد آن شمع سپاه تا…
بسپرد بپای ناکسان دهر مرا
بسپرد بپای ناکسان دهر مرا تا کرد مجال یادشان قهر مرا با دیدن تو نوش شود زهر مرا ور نه نبدی جای در این شهر…
بر ملک فکنده بَرخ، شمس الامراست
بر ملک فکنده بَرخ، شمس الامراست وز ملک ربوده نرخ، شمس الامراست بهتر ز ملوک کرخ، شمس الامراست میران زَمیاند و چرخ، شمس الامراست
بسیار شنیدم من و دیدم بسیار
بسیار شنیدم من و دیدم بسیار کاشفته ببود بر تو از هر سو کار آخر فلکت پشت شد و گیتی یار تو شاد شدی مخالف…
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز چشمی که نیامد از غم هجر فراز گفتا که ازین گرستن دور و دراز من رفتم…
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد کز خلق به بیداد برآوردی گرد ترسم بخوری ز درد ما روزی درد بیداد رسد به هرکه بیدادی کرد
بیجاده لب و یاسمن اندام منی
بیجاده لب و یاسمن اندام منی شادی و نشاط و راحت و کام منی آرام دلم بردی و آرام منی بر جان و دلم دامی…
بیمارم و ناردان لبت پندارم
بیمارم و ناردان لبت پندارم در بویهٔ آبی تنت بیمارم گر آبی و ناردان مرا بسپاری جان و تن خویشتن به تو بسپارم
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو شب تا به سحر به سوز و سازم بی تو نه سوی شراب دست یازم بی تو نه…
تا از بر من تو دوست دور افتادی
تا از بر من تو دوست دور افتادی جان و دل من دور فتاد از شادی بستی کمر هجر و بد و بیدادی تا خون…
تا با تو شدم ز گردش دهر همال
تا با تو شدم ز گردش دهر همال هر روز مرا بسر زند دهر همال؟ ای یار مرا بیک زبان ده ره مال تا بسپارم…
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم همچون سر زلفین تو تابنده شدم در پیش تو ای نگار تابنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم
تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر
تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر نه نفع رسد بدشمن و دوست نه ضر شاد است موافق تو با گنج ظفر زار است مخالف…
تا پرده روی ماه من عنبر گشت
تا پرده روی ماه من عنبر گشت آن دل که بر او فتنه شدی زو برگشت اکنون که بنزد هرکسی کمتر گشت بر من ز…
تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی
تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی با چرخ ستمکاره بکوشید رهی تا از تو حدیث خوش نیوشید رهی از شیر ژیان شیر بدوشید رهی
تا دست من از دامن تو شد کوتاه
تا دست من از دامن تو شد کوتاه دستی زده ام به دامن ناله و آه یا در دل تو اثر کند نالهٔ من یا…
تا دلبر من بر ابرو افکند شکنج
تا دلبر من بر ابرو افکند شکنج هر روز یکی درد دلم گردد پنج رنج از دل و جان مهان بکاهند بگنج من بر تن…
تا غایب شد بت از کنار شمنش
تا غایب شد بت از کنار شمنش می خون گردد بتن ز غایب شدنش گر مژده دهد کسی ز باز آمدنش پُر دُر بکنم کنار…
تا دور شدی تو از من ای سرو روان
تا دور شدی تو از من ای سرو روان شد خون دلم به دو رخ از دیده روان جانی و دلی داشتم ای سرو روان…
تا کرد جهان زیر قلم میر اجل
تا کرد جهان زیر قلم میر اجل بر چرخ برین بزد علم میر اجل از بس که همی کند کرم میر اجل بنهفت زمین زیر…
تا فتنه دلم بر آن لب میگونست
تا فتنه دلم بر آن لب میگونست صبرم کم و عشق هر زمان افزونست گویند برون فتاد رازت چونست چون راز درون بود که دل…
تا کی باشم صبور در محنت دوست
تا کی باشم صبور در محنت دوست کارام دل و جان من از دیدن اوست گر زین دوستی ترا بدرّاند پوست از دوست همیشه دور…
تا من بودم بود مرا دولت جفت
تا من بودم بود مرا دولت جفت وین دولت بیدارم یک روز نخفت بد گوی مرا طعنه چه بتواند گفت الماس بابریشم که بتواند سفت
تا کی ز فراق بر دلم بند بود
تا کی ز فراق بر دلم بند بود اندوه فراق بر دلم چند بود آن دل که بدلبر آرزومند بود در فرقت او چگونه خرسند…
تا کی ز فراق دوست فریاد کنم
تا کی ز فراق دوست فریاد کنم از آه درون رخنه به پولاد کنم بیداد کنی بر من و من داد کنم بر یاد رخ…
تا مهر فکند بر من آن سرو بلند
تا مهر فکند بر من آن سرو بلند مهر همه عالم از دل من برکند چون مهر ز چرخ بر زَمی نور افکند مه را…
تا همبر من نشستهای خاموشم
تا همبر من نشستهای خاموشم چون یاد آرم فراق تو بخروشم از من نرهی که هست چندان هوشم کان را که به دل خرم به…
تابنده چو خورشید ملک مملانست
تابنده چو خورشید ملک مملانست مانندهٔ جمشید ملک مملانست فرخنده چو افرید ملک مملانست چون ایزد جاوید ملک مملانست
تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز
تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز هر دم به لبان سرخش انگشت فراز چون کودک شیرخواره از حرص وز آز انگشت همی مزم به…
چندین سخن تلخ شنودن تا کی
چندین سخن تلخ شنودن تا کی آزار بر آزار فزودن تا کی بر جای وفا جفا نمودن تا کی نیکی کِشتن بدی درودن تا کی
چون بنوازد به پیش من زیر کیا
چون بنوازد به پیش من زیر کیا مدهوش کنم همه دلم زیر کیا ای تن تو نزار و زار چون زیر کیا باریک تر از…
چشمم ز غمت بهر عقیقی که بسفت
چشمم ز غمت بهر عقیقی که بسفت بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم بزبان حال…
چون بیتو بُوَم جفتِ غم و درد بُوَم
چون بیتو بُوَم جفتِ غم و درد بُوَم چون با تو بوم ز درد و غم فرد بوم با تو به دو رخ سرخ تر…
چون جان و روان خویشتن داشتمت
چون جان و روان خویشتن داشتمت دشمن بودی و دوست انگاشتمت چون تو نبدی چنانکه پنداشتمت از مهر تو بس کردم و بگذاشتمت
چون دیدهٔ من دید ترا روز نخست
چون دیدهٔ من دید ترا روز نخست مسکین دل من هوای دیدار تو جست اکنون که ترا هوای من نیست درست یا ناز مکن یا…
چون چشمهٔ آفتاب بر چرخ فلک
چون چشمهٔ آفتاب بر چرخ فلک بر پیل نشسته شاه با فر ملک از فر و ز اختر شده برتر ز ملک بر افسر او…
خاموش بوم تا نکند چندین ناز
خاموش بوم تا نکند چندین ناز او کرد گنه کرده بعذر آید باز من صبر کنم بحسرت و سوز و گداز تا آنکه گنه کرده…
چون ماه بود میان زین میر اجل
چون ماه بود میان زین میر اجل چون شیر بود به گاه کین میر اجل گر نامه کند بشاه چین میر اجل چین جمله کند…
چون کشته ببینیام دو لب کرده فراز
چون کشته ببینیام دو لب کرده فراز وز جان تهی این قالب فرسوده به آز بر بالینم نشسته می گوی بناز کی کشته ترا من…
خورشید بچهر و سرو بالائی تو
خورشید بچهر و سرو بالائی تو خورشید نشاط را تو بالائی تو هم با تو بُوَم اگر چه بالائی تو باشد که مرا به زیر…
خواهم که همیشه با تو پیوسته بُوَم
خواهم که همیشه با تو پیوسته بُوَم دل با دل تو به دوستی بسته بوم تا بی تو بوم ز درد غم خسته بوم چون…
دارندهٔ داد و دین ملک مملانست
دارندهٔ داد و دین ملک مملانست چون شیر بروز کین ملک مملانست با دانش و دین قرین ملک مملانست تا حشر بآفرین ملک مملانست
در کار جهانیان گشاد است از تو
در کار جهانیان گشاد است از تو رنجت گنجست و جور داد است از تو اندر دل هرکه هست یاد است از تو شادیش مباد…
خون جگر ما بقمی بیش نبود
خون جگر ما بقمی بیش نبود وین دوزخ آه ما دمی بیش نبود آن قطرهٔ خونابه که دل میگفتند از دیده فرو ریخت نَمی بیش…
دلدار مرا بر دل من رحمت نیست
دلدار مرا بر دل من رحمت نیست تن را بجفا و جور او طاقت نیست این است بلا که صبر در عادت نیست دل آلت…
دندان تو و لب تو ای شهره رفیق
دندان تو و لب تو ای شهره رفیق سیمیست فسرده و عقیقیست رحیق گه گه لب خویشتن به دندان گیری آری به میان سیم گیرند…
دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک
دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک دیدار تو پاک و دلت چون دیدن پاک مشگی تو برِ من و همه خوبان خاک بایستی مشک تبتی…





