مهر چون سایه ره نشین شماست

مهر چون سایه ره نشین شماست مهر اقبال در نگین شماست قاب قوسین شکل آبروی توست ساق عرش اندر آستین شماست هر چه درد است،‌…

مهر تو تا قیامت، چون بی زوال باشد

مهر تو تا قیامت، چون بی زوال باشد من ترک شاهد و می، گویم محال باشد از روی کار مطرب، خوش پرده برگرفته تو مست…

مهی چو روی تو در آسمان نمی‌یابم

مهی چو روی تو در آسمان نمی‌یابم گلی به بوی تو در بوستان نمی‌یابم به جست‌و‌جوی تو از من نشان نماند و هنوز به سوی…

مهری ز تو در وجود ناید

مهری ز تو در وجود ناید سرمایه برفت و سود ناید دل رفت چنان که کس ندانست جان سوخت چنان که دود ناید سرو از…

مهی در برج ما کرده است منزل

مهی در برج ما کرده است منزل که چون مهرست ماهش در مقابل دو چشم جادوش از زلف مشکین به رویِ آتش اندازند فلفل بریم…

می کمیت باد پای تند و تیز و سرکش است

می کمیت باد پای تند و تیز و سرکش است ماه نعل تیزرو مانند آب و آتش است خال رز را گر نه از خون…

می‌دهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد باد

می‌دهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد باد من به بویت می‌دهم عمر گرامی را به باد بر دلم بیداد چشم مست تو از…

می‌رفت جان ز بهر دل مبتلای من

می‌رفت جان ز بهر دل مبتلای من می‌گفت دوست را که تو بنشین به جای من تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم میلی…

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را هست سوزی کو به شمعی می‌کشد پروانه را سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم چون…

می‌گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود

می‌گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود چون کمان‌خانهٔ ابرو بگشاد از غمزه چشم در دیدهٔ…

ناله یادت می‌دهد کز بیدلانت یاد نیست

ناله یادت می‌دهد کز بیدلانت یاد نیست لیک او باد است و از وی حاصلی جز باد نیست در رهت از ناتوانی آب چشمم می‌برد…

نتواند که ز خط تو سوادی خواند

نتواند که ز خط تو سوادی خواند هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم خامه‌وارم خط تو…

نباشم بی‌تو یکدم زنده هرگز

نباشم بی‌تو یکدم زنده هرگز به رغبت هیچ‌کس جان کنده هرگز صبا تا گفت پیغام تو با گل به‌هم نامد لبش از خنده هرگز سمن…

نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست

نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست با من زبان مشو که مرا با تو گوش نیست بلبل مکن نفیر که پروانه را…

نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا

نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا کی رود چون غنچه مهر تو ز دل بیرون مرا روی خود بر رو نهد، صبح ابد…

نرفت راه بیابان و خسته شد پایم

نرفت راه بیابان و خسته شد پایم اگر به سر نرود راه، من به سر آیم به جست‌و‌جوی تو آشفته می‌روم چون باد مگر به…

نسخهٔ سنبل تو پیش گل آورد نسیم

نسخهٔ سنبل تو پیش گل آورد نسیم گل به شکرانهٔ او خردهٔ زر داد به سیم چشم بیمار تو را باد صبا با نرگس نسبتی…

نسیم صبحدم از مرغزار برخیزد

نسیم صبحدم از مرغزار برخیزد هزار زاری از مرغِ زار برخیزد به رنگ و بوی تو گر بشکفد گل صدبرگ هزار ناله ز جان هزار…

نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود

نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود هر زمان ما را سپیدی در سیاهی می‌رود زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم بیشتر…

نگارا، دلبرا، چابک سوارا

نگارا، دلبرا، چابک سوارا بتا، کافردلا، بی رحم یارا مکن دوری، مجوی از ما جدائی که هجرانت پریشان کرد ما را فراق دوستان ناخوش بلائی‌ست…

نه جز تو اهل دل را دلبری هست

نه جز تو اهل دل را دلبری هست نه از تو در جهان شیرین‌تری هست نثار گرد راهت گر دلی بود فدای خاک پایت گر…

نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی

نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی خوش بود جام می و صوت رباب ای ساقی در دل غنچه نگر، روی نگار…

نقل است لب تو یا شراب است

نقل است لب تو یا شراب است یا آتش و دل از او کباب است یک قطره ز جام توست دریا یک ذره ز حسنت…

نو بهار است و می موسم عید ای ساقی

نو بهار است و می موسم عید ای ساقی باده نوش و گذر از وعد وعید ای ساقی روز محشر نبود هیچ حسابش به یقین…

نیازی می‌کنم با بی‌نیازی

نیازی می‌کنم با بی‌نیازی که از من جان شیرین وز تو نازی چه نالم چون رباب از گوشمالت منم بنده، توئی بنده‌نوازی ببازم پیش بالای…

نیست سرگشته‌تر از من به جهان باد صبائی

نیست سرگشته‌تر از من به جهان باد صبائی که سلامی ببرد از من سرگشته به جائی از حریم در سلطان به جز از باد که…

هر چه نه عشقست همه کافری‌ست

هر چه نه عشقست همه کافری‌ست سجده که بی‌صدق بود بتگری‌ست این سر اگر در قدم او رود سلطنت این سری و آن سری‌ست ز…

هر چند می‌شکافی تو موی در معانی

هر چند می‌شکافی تو موی در معانی از معنی میانش ای عقل بر کرانی چون بحر عشق جانان موج گهر بر آرد جان در میانه…

هر دل که دید زلف تو آورد در کمند

هر دل که دید زلف تو آورد در کمند دیدیم هندوان دلاور چنین کم‌اند در دست اگر چو سرو ندارم به غیر باد دارم هوای…

هر دم چو باد می‌برد از کوی تو نسیم

هر دم چو باد می‌برد از کوی تو نسیم خوش می‌کند مشام من از صحبت قدیم جزئی نباشد از تن من خالی از غمت چون…

هر دم از دست فراقت می‌شود صد پاره دل

هر دم از دست فراقت می‌شود صد پاره دل درد دل را چاره‌ای پیدا نشد، بیچاره دل همچو شمعش تا به کی گه سوزی و…

هر دمت با مهربانان کین چراست

هر دمت با مهربانان کین چراست با وفاداران جفا چندین چراست حسن رویت کافتاب عالم است نور چشم ماست، پس خود بین چراست گر نه…

هر زمان آتش تو در دل یاری گیرد

هر زمان آتش تو در دل یاری گیرد شیرگیر آهوی چشم تو شکاری گیرد دل ما کرد قراری که نیاید به قرار مگر آن روز…

هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند

هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند هرکس سر زلف تو کشیدن نتواند خسرو لب شیرین بگزد همچو شکر،‌ لیک فرهاد جز از انگشت گزیدن…

هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود

هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود عاقبت تا حال دل با چشم خونی چون شود دل همی‌خواهد که رویت را ببیند…

هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من

هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من زهره در چرخ آورد نالیدن دلسوز من آسمان در دست من چون حلقهٔ خاتم شود گر بیابد دست…

هر که مردانه به عشق از سر جان برخیزد

هر که مردانه به عشق از سر جان برخیزد در نخستین قدم از هر دو جهان برخیزد در قیامت که به بوی تو شود جان…

هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد

هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد عاقبت کشتهٔ آن تیر و کمان خواهد شد اگر آن روی دلارای نخواهی پوشید فتنهٔ عالم…

هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد

هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد هرگز میان حلقهٔ عشاق سر نشد ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافت هر دل که زخم…

هر گه که رخ بدزدد و دزدیده بنگرد

هر گه که رخ بدزدد و دزدیده بنگرد ما را کُشد به غمره و نادیده آورد دانی که روی تافتن او ز بهر چیست؟ رحم…

هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتم

هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتم مست و خراب و بی‌خبر، زان لعل میگون اوفتم در خواب نازست آن صنم،…

هرکس که مقیم در خمّار نباشد

هرکس که مقیم در خمّار نباشد در مذهب ما عاقل و هشیار نباشد گر علم یقین است تو را، عین یقین جو کان طایفه را…

هرکس حکایتی ز جمالت شنیده‌اند

هرکس حکایتی ز جمالت شنیده‌اند ور نه به دیده صورت رویت ندیده‌اند چون رو به روی تو ننهادند از چه روی عشاق را چو زلف…

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود از دماغ من سودا زده عکس رخ تو…

هست از زلف کژت در دل من قلابی

هست از زلف کژت در دل من قلابی که دلم از کشش زلف تو دارد تابی دل که در ابرویِ طاق تو چو قندیل آویخت…

هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند

هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند زار می‌گریم که دور از تو به زورم می‌کنند من که چون فرهاد شیر از جوی شیرین…

همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم

همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم تا کجا ناگه سری بر پای مه روئی نهم می‌دوم چون آب سرگردان، برآسایم اگر ساعتی…

همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست

همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست نارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است بده آن…

همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ‌ افلاک نیست

همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ‌ افلاک نیست همچو بالای تو سروی در چمن چالاک نیست مهر حسنی دارد اما نیست ایمن از زوال گل…

همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده است

همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده است صد رهم افتاده بود، این کار باز افتاده است بندهٔ‌ شوریده‌ای در بند شاهی مانده است…

همسر گل می‌نشود هر گیاه

همسر گل می‌نشود هر گیاه جای عبادت ننشیند گناه عقل من ای چشم تو بادا سپید چشم من ای روی تو بادا سیاه روی بتابید…

همه بر قد بلند تو بود همت ما

همه بر قد بلند تو بود همت ما گر دهد دست زهی همت با رفعت ما شب هجران بگذشت و سحر وصل رسید پنج نوبت…

همه روز از آتش دل، ز جگر کباب دارم

همه روز از آتش دل، ز جگر کباب دارم همه شب به باغ وصلت، ز دو دیده آب دارم به جواب هر سؤالی، غم تو…

همی‌دارم از لطف تو مُلتمس

همی‌دارم از لطف تو مُلتمس که بر ما به ترکی نتازی فَرس به آزار کس ملک دنیا مگیر که دنیا نیرزد به آزار کس صبا،…

هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل

هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل که منقطع نشود دوستی به قطع منازل میان لیلی و مجنون مودّت است و ارادت اگر عداوت…

هوا رسم گهر باریدن آورد

هوا رسم گهر باریدن آورد گل آیین شکر خندیدن آورد مگر زد بر دلش پیکان غنچه که بلبل شیوهٔ نالیدن آورد به‌ سر بر لاله…

هیچ دانی که چرا همنفس من بادست

هیچ دانی که چرا همنفس من بادست زانکه راز دل من پیش کسی نگشادست ز آب چشمی که به خون جگرش پروردم ماجرای دل شوریده…

وجود من همه عیب است و یک هنر دارم

وجود من همه عیب است و یک هنر دارم که گر نگار بیازاردم نیازارم سلوک اهل طریفت مجوی از من مست که من طریقت خود…

هوایت در دماغ من نگنجد

هوایت در دماغ من نگنجد خیالت در سر سوزن نگنجد به زلفت دل نبستم، زانکه سگ را کمند شاه در گردن نگنجد به دامن چون…

ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس

ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس که عشق درّ یتیم است و جام می الماس جمال سبزه و گل بین میان صحن چمن…

وفا نمی‌کند آن یار مهربان با من

وفا نمی‌کند آن یار مهربان با من جفا همی‌کند آن شوخ دلستان با من مرا چو عمر عزیزست و ناگزیر ولی وفا نمی‌کند آن عمر…

وصف تو در بیان نمی‌گنجد

وصف تو در بیان نمی‌گنجد بی نشان در نشان نمی‌گنجد تا تو در جان من گرفتی جای جان من در جهان نمی‌گنجد تا ز مهر…

وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم

وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم با خیال چشم مستت باده پیمائی کنم نقد هستی بر در دکان قلاشی نهم رخت دانش بر…

یا رب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیست

یا رب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیست نظر آن مه بی‌مهر به استارهٔ کیست اشک سرخ و رخ زرد و دل گرم و دم…

یا رب آن سرو روان تازه گلی بار آورد

یا رب آن سرو روان تازه گلی بار آورد باغبان بین که چنین نخل به بازار آورد صد چو من گوشه‌نشین را به دم خرم…

یا شفائی و یا دواء دائی

یا شفائی و یا دواء دائی انت فی مهجتی سویدائی دل به سودای حلقهٔ زلفت کرد سودا و گشت سودائی لیس یکفی شماتة الاعداء لامتی…

یاد باد کز ما یار ما را یاد بود

یاد باد کز ما یار ما را یاد بود شاد بودیم از غم عشق و بدان دل‌شاد بود بیت معمور دلم شد از فراق او…

یار تنها شد و آن به که به تنها نرود

یار تنها شد و آن به که به تنها نرود جان من رفت بدو تا تنِ تنها نرود او همی‌رفت چو باد و ز تن…

یار رفت از دیده و در دل بماند

یار رفت از دیده و در دل بماند دل به زیر بار چون محمل بماند دولت بیدار من چون درگذشت بخت خواب آلود را غافل…

یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است

یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است گر به صورت می‌کند دوری به معنی واصل است من به سر آیم به سوی…

یار عزیز و یوسف کنعان ما توئی

یار عزیز و یوسف کنعان ما توئی در مصر دل عزیزتر از جان ما توئی یعقوب‌وار دیده ز غیر تو بسته‌ام چشم و چراغ کلبهٔ…

یار همان، عهد همان، دل همان

یار همان، عهد همان، دل همان آب همان، خاک همان، گِل همان مؤمن و کافِر سوی حق ره برد زاهد گمره به باطل همان هر…

یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود

یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود هر کجا چشم خوش و زلف دوتا خواهد بود گر ازین شیوه بود مهر تو…

یک نفس ای باد صبا همچو باد

یک نفس ای باد صبا همچو باد عزم تو تا کوی دلارام باد گر به در دوست قبولت بود راست بود اینکه قبولست یاد پیش…

یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت

یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت جان ز دردش رفت و درد از جان ما هرگز نرفت در حریم وصلش ای…

یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت

یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود گلدسته‌های…

یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شد

یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شد خضرِ جان در ظُلمات خط تو گُمره شد دی اگر سرو بُد، امروز قدت طوبیٰ گشت پار…

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و…

ای روی تو از لطافت آینهٔ روح

ای روی تو از لطافت آینهٔ روح خواهم که قدمهای خیالت به صبوح در دیده کشم ولی ز خار مژه‌ام ترسم که شود پای خیالت…

اشکم چو عقیق است ز درج گهرت

اشکم چو عقیق است ز درج گهرت پشتم چو کمان گشت ز تیر نظرت ای عهد تو همچون زلف تو جمله شکن ای وعدهٔ تو…

آن شاه که قبلهٔ نماز همه اوست

آن شاه که قبلهٔ نماز همه اوست مقصود ز قصهٔ دراز همه اوست صد ساله نماز و روزهٔ مردم را قدری نبود که بی‌نیاز همه…

ای سایه تو مرد صحبت نور نه‌ای

ای سایه تو مرد صحبت نور نه‌ای رو ماتم خود دار کزین سور نه‌ای اندیشهٔ وصل آفتابت نرسد می‌ساز بدین قدر کزو دور نه‌ای

ای شرم زده غنچهٔ مستور از تو

ای شرم زده غنچهٔ مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو کجا برابری یارد کرد کو رنگ ز مه…

ای غم همه سوی من عنان تافته‌ای

ای غم همه سوی من عنان تافته‌ای مانا که مرا زبون ترک یافته‌ای آن روز مرا دو چشم تر سرخ نمود بر خود که گلیم…

ایام شباب است شراب اولاتر

ایام شباب است شراب اولاتر هر غمزده‌ای مست و خراب اولاتر عالم همه سر به سر خراب است و یباب در جای خراب هم خراب…

تا در سر من هوای مه‌روی من است

تا در سر من هوای مه‌روی من است بر خاک نهاده سال و مه روی من است دزدیده به سوی مه نگه می‌کردم گفتا چه…

با سنبلش آویختم از روی نیاز

با سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودا زده را چاره بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش آویز، نه…

تا جلد جریده در جهان خواهد بود

تا جلد جریده در جهان خواهد بود پیوسته به دست دگران خواهد بود می نوش و از این جریده برخوان غزلی کاین عالم فانی گذران…

تا حق ز جهانیان ملولم نکند

تا حق ز جهانیان ملولم نکند شایستهٔ درگاه وصولم نکند ترس تو از آن است که خاکت بخورد بیم من از آنکه خود قبولم نکند

دی غرق عرق در آفتابش دیدم

دی غرق عرق در آفتابش دیدم همچون گل تازه بی‌حجابش دیدم دیدم به جمال او جهان را زآن روی چون مردمک دیده در آبش دیدم

جز من به دم سحرگهی مست که شد؟

جز من به دم سحرگهی مست که شد؟ بی می به سماع خرگهی مست که شد؟ از هش بروم چو بوی نرگس شنوم بر بوی…

دیدم گل سرخ سخت پیراسته بود

دیدم گل سرخ سخت پیراسته بود بلبل به دعای سحرش خواسته بود بس تازه و دلگشا و آراسته بود گویی که به روی صبح بر…

درد دلم از شمار دفتر بگذشت

درد دلم از شمار دفتر بگذشت این قصه به هر محفل و محضر بگذشت این واقعه در جهان شنیده است کسی من تشنهٔ آب و…

حال من خاکسار می‌بین و مپرس

حال من خاکسار می‌بین و مپرس می‌سوز از انتظار و می‌بین و مپرس سودا زده‌ای چو من نیامد به جهان اینک من و روزگار می‌بین…

جز خار نروید ز گلستان دلم

جز خار نروید ز گلستان دلم جان دست فروشسته ز درمان دلم در کسوت یوسفم به ظاهر لیکن گرگ آبادیست چاه ویران دلم

می‌آمد و هر سو نظری می‌افکند

می‌آمد و هر سو نظری می‌افکند بر هر طرف از لب شکری می‌افکند گه‌گه به کرشمه سوی ما می‌نگریست وز ناز نظر بر دگری می‌افکند

عالم چو بهشت ولیکن گذران

عالم چو بهشت ولیکن گذران بسان چو عروسی و صبا جلوه گران بلبل زده صیت و نعره چون بی خبران وز وجد گل و صبح…

قومی به فرشته می‌شمارند مرا

قومی به فرشته می‌شمارند مرا وزاهل صلاح می‌شمارند مرا زان سوی دگر گر بنگارند مرا در هیچ کنشتی نگذارند مرا

گل حاجت عاشقان روا خواهد کرد

گل حاجت عاشقان روا خواهد کرد زهد همه زاهدان هبا خواهد کرد گل آمد و کار و بار ما بر هم زد امسال دگر بار…

گر همچو من افتادهٔ این دام شوی

گر همچو من افتادهٔ این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با…