خضر وقتم به وفا زنده و فارغ ز وفات
خضر وقتم به وفا زنده و فارغ ز وفات دارم از چشمهٔ نوش دهنت آب حیات خط تو انبةالله نباتا حسنا هست بر حسن چو…
خواهد که خامه راهی در منزلی رساند
خواهد که خامه راهی در منزلی رساند بر مَرکب مُرکّب بنشست تا براند برخاست همچو ابری بیواسطه ز واسط وز بحر هند گوهر بر روم…
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا خلاف عهد تو کردن مرا چه زَهره و یارا اگر ز زلف تو دستم رسد به حلقهٔ…
خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن
خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن با باد بر آمیخته و بر بوی تو گشتن ناکامتر از تیر تو در کیش تو بودن…
خوشا وقت رندان هشیار مست
خوشا وقت رندان هشیار مست که با غصه شادند و با نیست هست به معنی بزرگ و به صورت حقیر به همت بلند و به…
خون دل هست اگر عزم شرابی داری
خون دل هست اگر عزم شرابی داری جگری دارم اگر میل کبابی داری خانهٔ دیدهٔ غم دیده تماشاگاهیست هیچ در سر هوس گوشهٔ آبی داری؟…
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه بود چرخ میزد آب و برمیگشت در گرد حصار…
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست برد آرامم به بوی زلف بیآرام دوست خاک میگفتم شوم تا در قدمهایش روم باز میگویم نشیند گرد…
خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم
خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم چو ساغر سینهای پرخون و چشمی پرگهر دارم فروغ عارضت ماه است، با وی عشق میورزم درخت…
در آ دامنکشان ساقی و مستان را شرابی ده
در آ دامنکشان ساقی و مستان را شرابی ده دل مجروح من بستان، به مخموران کبابی ده ببر سجادهٔ تقوی و رهن ساغر و می…
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود روی تو سوی دل و روی دلم سوی تو بود پیش از آن روز که خورشید فلک…
در آن روزی که خوبان آفریدند
در آن روزی که خوبان آفریدند تو را بر جمله سلطان آفریدند تو را دادند توقیع سعادت پس آنگه روح انسان آفریدند ملاحت در تو…
در این زمانه به می دلق زرق رنگین به
در این زمانه به می دلق زرق رنگین به که بتپرست ز صوفیوشان بیدین به غم زمانه مخور، ذوق خوشدلی دریاب که هرکه لذت شادی…
در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد
در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد با زلف او دهم دل، تا دل دگر نباشد روزی به یاد زلفش، گر شب به روز آرم…
در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کن
در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کن رو ز کار افتاده بین، از روزگار اندیشه کن عشق کاری مشکل است، ای دل مکن انکار…
در سر من هست هوای مدام
در سر من هست هوای مدام سوختم از پختن سودای خام عود بزن، عذر میار ای پسر خوش نبود عذر مرا ای غلام جان به…
در جگر سوز تو دارم، دم نمییارم زدن
در جگر سوز تو دارم، دم نمییارم زدن آه، آهی بر سر آن هم نمییارم زدن همدم من آه سرد است، از غم عشقت ولی…
در سرم سودای عشق است و جنون
در سرم سودای عشق است و جنون وز جنون و عشق گشتم ذوفنون درد حمله کرد و صبر از ما گریخت عشق غالب گشت و…
در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست
در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست وز همدمان کهنه کسی جز شراب نیست همصحبتی که با همهکس خوش سخن بود بسیار جُستهایم و…
در کوی ماهروئی پایم به گل فرو شد
در کوی ماهروئی پایم به گل فرو شد سر خیل نیکنامان رسوای شهر و کو شد ای صبرِ پای برجا منزل به کوی او کن…
در مدح سلطان اویس
در مدح سلطان اویس شمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت قبلهٔ دل دانمت یا کعبهٔ جان خوانمت خلق در آسایشند از حسن رویت لاجرم…
در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها
در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها تا من ز دُردی نگذرم، ننشینم آنگه با صفا تا من نگردم لعلگون، نایم ز علتها…
در هر زمین که سروی چون قد او برآید
در هر زمین که سروی چون قد او برآید شاید که نرگس و گل چون چشم و رو برآید با خود به خاک اگر من…
در وفا من بر رهم، ای بیوفا بیره توئی
در وفا من بر رهم، ای بیوفا بیره توئی بی قسم باور نخواهی داشتن، بالله توئی میروی چون ماه، جانم تیره میماند چو شب بی…
دردکشان بلا خون جگر میخورند
دردکشان بلا خون جگر میخورند زهر به یاد لبت همچو شکر میخورند گاه چو گل غرق خون خار به پا میروند گاه به مانند شمع…
درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی
درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی گفتا که چاره عشق را، صبر است یا آوارگی چون خاک بودم بر درت، عمری ملازم آن زمان منزل…
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را رسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف…
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است اشک من با می و می با لب تو همرنگ است همه تا باد صبا…
دگر ره بر خدا کردم توکل
دگر ره بر خدا کردم توکل مرا از خار این ره بشکفد گل مرا با عشق خوبان جانبی هست که میل جزو باشد جانب کل…
دل پر از درد و دیده پر خون است
دل پر از درد و دیده پر خون است حالم این است، حال تو چون است عمر مجنون اگر رود گو باش جان لیلی که…
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید مردم ز هجر، کی به وصالت توان رسید بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسد روز…
دل گرفت از مسجدم، خمار کو
دل گرفت از مسجدم، خمار کو خرقه را آتش زدم، زنار کو غیر نی، کو ناله از ما میکند همدمی دمساز و خوشگفتار کو در…
دل مجروح را پروای تن نیست
دل مجروح را پروای تن نیست شهید عشق محتاج کفن نیست به غیر عشق کاری نیست، ور هست به غیر عشقبازی کار من نیست چو…
دل من میکشد و چون نروم از پی دل
دل من میکشد و چون نروم از پی دل سوی دلبر که دل آرام نگیرد با گِل تو اگر پند بفرمائی و گر بند نهی…
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود جان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود نارون دید قدت در چمن…
دلبر اگر به کام دل من نمیشود
دلبر اگر به کام دل من نمیشود من راضیام ز دوست که دشمن نمیشود هرکس که همچو پیر فلک خوشهچین نشد چون مهر و ماه…
دلم در وصل گلروئی نگنجد
دلم در وصل گلروئی نگنجد خسک با نسترنبوئی نگنجد از آن دستم به زیر سر ستون است که اندر زیر پهلوئی نگنجد به چشمم ز…
دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان است
دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان است کعبهٔ وصل تو مقصود جهانگردان است هر که را درد مَحبت نشود دامنگیر آستین بر سرش افشان…
دلم را در زنخدانت ره افتاد
دلم را در زنخدانت ره افتاد قدم از ره برون زد در چَه افتاد چو در مهتاب میرفتی خرامان ز رویت تاب در روی مه…
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند همه را درد و مرا درد تو بیهوش کند چون به پیشت نکنم ناله؟ که بلبل در…
دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد
دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد تنم به کوی تو سرگشته چون صبا گردد مرا تو جان عزیزی، جدا مگرد از من…
دلم که چون سر زلف تو میرود بر باد
دلم که چون سر زلف تو میرود بر باد به دام عشق درافتاد، هر چه بادا باد مرا که سایهٔ خود محرم است و آن…
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا سیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا تنم از ضعف چنان شد که نمییافت دگر…
دهان یار نمود از جواهر منظوم
دهان یار نمود از جواهر منظوم به روی روشن خورشید اجتماع نجوم نمود جوهر فردش به نکتهای معقول میان دایرهٔ ماه نقطهای موهوم کمر به…
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت تن اینجا رفت و جان با کاروان رفت فتادم خسته و مرهم جدا شد بماندم تشنه و…
دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد
دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد راز سر بستهٔ گل باد صبا رسوا کرد سبزهٔ خط تو تا بر لب شیرین بدمید همچو فرهاد…
دهانت ذرهای گر تنگ بار است
دهانت ذرهای گر تنگ بار است لبت در دلنوازی خرده کار است دل از دست فراغت میبرد بار دل من بارکالله بردبار است چو چشمم…
دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود
دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود تا سحر در منزلم از ناله دود آلود بود ماه من در نیم شب طالع شد از…
دوش بر گرد سمن باد سحر میپیچید
دوش بر گرد سمن باد سحر میپیچید بر گلِ تازهٔ تو سنبل تر میپیچید جان نیارد که به سوی تو رود یک سر موی ای…
دوش خون از دیده میراندم، سرشکم آگه است
دوش خون از دیده میراندم، سرشکم آگه است زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است از نسیم خاک کویت خار در پای گل است…
دوش خیال رخت در دل دیوانه بود
دوش خیال رخت در دل دیوانه بود عاشق بی کیش را صومعه بتخانه بود پرده بر انداخت حُسن بر سر بازار عشق کاسدی جان و…
دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بود
دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بود بیدلان را اشک رنگین بادهٔ دوشینه بود در دل و چشمم خیال او همه شب تا…
دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بود
دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بود نظر همت من از طرف بالا بود دیده میزد همه شب نقش خیالت بر آب…
دوش ما را خبر وصل تو میداد نسیم
دوش ما را خبر وصل تو میداد نسیم جان بدادیم و بکردیم ادای تعظیم چشم ما جای عزیز است و خیالت یوسف دل ما نار…
دوش ماه ما به منزل راه بُرد
دوش ماه ما به منزل راه بُرد چشم ما تا روز اختر میشمرد شمع را آتش به سر بر میرود پیش روی او نشست از…
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم همچو مشکین سنبل او بی سر و پا بودهایم منت ایزد را که یک شب در کنار ما…
دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند
دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند درد دل را ز می پخته دوائی کردند نوبت شیفتگی بر در میخانه زدند خطبهٔ عشق تو ایوان سرائی…
دوش میدیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب
دوش میدیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب اکثرش خون بود جائی، آتش و جائی کباب من به خود میگفتم این شکل دل ریش…
دوش میگفت پیر ترسائی
دوش میگفت پیر ترسائی یاد دارم ز مرد دانائی کاندرین دیر میپرستان را نیست خوشتر ز میکده جائی بر سر چارسوی خطهٔ عشق نیست خالی…
دوشینه میگفت نالان اسیری
دوشینه میگفت نالان اسیری کس را نیاید رحم از فقیری هرکس به یاری در هر دیاری مائیم و تنها آه و نفیری من صید ترکی…
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود مطرب ترانهٔ غزل تر گرفته بود مستی غریب نیست ز چشمان ترک او نرگس، عجب مدار که، ساغر…
دیده باغ است و لاله صورت یار
دیده باغ است و لاله صورت یار دل خراب است و گنج حضرت یار طلبی میکنم به یاری دوست قدمی میزنم به قوّت یار لافِ…
دیده باید که در او صورت یاری باشد
دیده باید که در او صورت یاری باشد ور نه بی وَرد رخش هر مژه خاری باشد ما صبوریم، تو هر جور که میخواهی کُن…
دیده بی روی تو تا کی رنج بینائی کَشد
دیده بی روی تو تا کی رنج بینائی کَشد جان ما تا چند بی تو درد تنهائی کشد در دماغم فکر زلف توست هر شب…
دیوانه گشتم بر رخت، دیوانه را تدبیر چیست
دیوانه گشتم بر رخت، دیوانه را تدبیر چیست زنجیر بر دستش بنه، او را به از زنجیر چیست گر من نه سرمستم چرا، آشفته میگویم…
راضی نمیشوم ز وصالت به گفت و گوی
راضی نمیشوم ز وصالت به گفت و گوی برخاستم چو باد درین ره به جستجوی چون گل وجود من همه برباد میرود تا همچو غنچه…
رُخت را نور بخشیدن میاموز
رُخت را نور بخشیدن میاموز لبت را باده نوشیدن میاموز چو راندی از مژه بر حلق من تیر مرا بر خاک غلتیدن میاموز مده فرمان…
رخت گلست و قدت سرو و طرهات شمشاد
رخت گلست و قدت سرو و طرهات شمشاد چو شانه در سر زلف توئیم از شم شاد چو باد صبح گذر کرد در چمن، غنچه…
رفتم گر از نشستن ما میشوی ملول
رفتم گر از نشستن ما میشوی ملول زین در کجا روم که بیابم درِ قبول محکوم را اگر بکشی حکم از آن توست ما گوش…
رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کرد
رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کرد دوتاه شد بنفشه و بر تو سلام کرد سوسن زبان گشاد که گوید ثنای تو چون انتها…
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما…
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی کمترم از خاک ره بر در دیوانگی جامهٔ صاحبدلان جمله بپوشید دل هیچ لباسی نیافت در خور دیوانگی…
رندان پاک را که به کوران عصا دهند
رندان پاک را که به کوران عصا دهند اکنون ضرورت است که نوبت به ما دهند چون انتهای رأی تو روشن نمیشود هرکس نشان ز…
رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند
رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند عیب معبود مکن زاهد و بر ریش مخند ذوق دیرم نه چنان سلسله میجنباند که توان داشتنم…
رندانه ساکن کوی ملامتم
رندانه ساکن کوی ملامتم منت که با هزار ملامت سلامتم زاهد مرا به راه سلامت دهد فریب داند مگر که طالب راه سلامتم چون دید…
رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم
رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم گر گردم ازین خالی، در عشق خلل دارم قول و عمل واعظ، بسیار مخالف شد در راست من…
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین صبح روشن مدتی با شام تیره همنشین مشک بی آهوی پر چینش که ماچین…
روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم
روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم روز و شب همچو سر زلف پریشانش از آنم خرم آن مردن فرخنده که پیشم به عیادت دوست بنشیند…
روزگاریست که من عاشق و دیوانهوشم
روزگاریست که من عاشق و دیوانهوشم وقتها از سر مستی قدحی نیز کشم ناخوش است آنکه ز عالم به خوشانش خوش نیست روی من چون…
روزی که برد بادم چون خاک به هر سوئی
روزی که برد بادم چون خاک به هر سوئی هر ذرهٔ خاکم را باشد ز وفا بوئی دیدن به تو نتوانم زیرا که نمیافتد این…
روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد
روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد عجبم رفت کنون، بلعجبم پیدا شد من خود از دردسر هجر به افغان بودم گرمی دل…
روی از تو بر نتابم، چون رانیام چو خامه
روی از تو بر نتابم، چون رانیام چو خامه سر بر خط تو دارم، گر خوانیام چو نامه ساقی بیار جامی، تا جامه بر فشانم…
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود هر که در پیش بتان سجده…
روی دربست به ما ابرویت از پیشانی
روی دربست به ما ابرویت از پیشانی ماه را نیست چنان روی و چنین پیشانی قاصدی نیست که در گوش من از بیم رقیب برساند…
ز دل کباب و ز دیده شراب در نظر است
ز دل کباب و ز دیده شراب در نظر است بیا که جمله شراب و کباب در نظر است اگر چه سرو تو را میل…
ز چشمم خون دل هر شب روان است
ز چشمم خون دل هر شب روان است سرشک خونیام از شبروان است دوان یک شب روانم از شماخی که جان و دل مرا در…
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود که از قدیم تو بودی و این شکسته نبود جدا ز روی تو من روی و ره…
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد معیّن است که عین عنایتی باشد چو ذره نام بر آریم در هواداری اگر ز سایهٔ مهرت حمایتی…
ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من
ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من لبت را یاد کردم، سوخت از آتش زبان من لبت جان است و جان من رسیده…
ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب میکردم
ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب میکردم نمیشد آب دیده کم، که خود را آب میکردم ز صبرم هر چه کم گردد، در…
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست ز چشم کافِر تو فتنه در مسلمانیست هزار کان لطافت نهاده در لب توست که آن عقیق گهرپوش…
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گردد
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گردد لب خشک مرا بهتر، کز آب چشم تر گردد شدم چون گرد سرگردان، و گِرد کوی…
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد گر دم زنم خورشید را صد شعله در خرمن فتد گفتم شوم با درد…
ز ما هر لحظه رنجیدن چه تعریب
ز ما هر لحظه رنجیدن چه تعریب لباس کهنه پوشیدن چه تعریب تو میدانی که شور و فتنه در شهر ز دست کیست پرسیدن چه…
ز نور مهر تو در ماه تاب است
ز نور مهر تو در ماه تاب است ترا پروانه شمع و ماهتاب است چه میپرسی خبر از عالم دل ز چشم مست تو عالم…
زبان اشک رنگینم، سخن از دیده میراند
زبان اشک رنگینم، سخن از دیده میراند معمای ضمیر روشنم چون آب میخواند کجا شبدیز زلف سرکشت را دیده دریابد اگر چه اشک گلگون را…
زان لب و دندان چون لعل و گهر
زان لب و دندان چون لعل و گهر اشک چون سیمم رود بر روی زر گر چو سوسن تیغ بر من میکشد من چو گل…
زبان خردهبینان را، حکایت زان دهن باشد
زبان خردهبینان را، حکایت زان دهن باشد چو شکر میخورد طوطی، از آن شیرین سخن باشد نیام در بند جان، گر میگشاید کار من از…
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب نکشد شمع چو من رنج گرفتاری شب چرخ آلوده به خون دامن خود هر شامی عاشقان را…
زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست
زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست در آب دیده روی من، چون زر به سیماب اندرست در دور چشم کافرت، گویا مسلمانی نماند…





