پسته را لب شکند آن دهن خندانت

پسته را لب شکند آن دهن خندانت مغز بادام کشد چشم خوش فتانت گر چه شد روشنی خوان فلک از خورشید قرص خورشید ندارد نمکی…

پریشانم چو زلفت حالم این است

پریشانم چو زلفت حالم این است بگفتم مو به مو احوالم این است کشم دریای خون از دیده هر دم دمادم جامِ مالامالم این است…

پیر ما خرقهٔ خود در گرو صهبا کرد

پیر ما خرقهٔ خود در گرو صهبا کرد خویش را باز به پیرانه سری رسوا کرد در همه دیر کسی نیست به قلاشی ما تا…

پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بود

پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بود کوی یارم مقصد و روی توام مقصود بود پیش از آن کآب بقا را خشک رود…

پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدی

پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدی قربان تو گشتم چرا، از غمزه‌ها تیرم زدی گفتی که چون لایعقلی، حکم نمازت چون بود بربسته…

پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست

پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست قاصد خونست ما را آنکه می‌گوئیم یار…

پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی

پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی پیغام ما بگوئی آنجا اگر توانی یکران باد پا را، از پویه در تک آور روزی مگر بر…

پیش ما خاک آستان نیاز

پیش ما خاک آستان نیاز بهترست از چهار بالش ناز همت ما چو قد توست بلند قصهٔ‌ ما چو زلف توست دراز یار روشندلان از…

تا بخندید لبت واقف اسرار شدیم

تا بخندید لبت واقف اسرار شدیم تا بدیدیم رخت طالب دیدار شدیم باد بوی تو شبی از خُم خمّار آورد ما بدان بوی مقیم در…

تا به چشمم ز خیال تو در‌آمد خیلی

تا به چشمم ز خیال تو در‌آمد خیلی برق آه از دل من جست و روان شد سیلی همه سر سبزیت از آه سحرگاه من…

تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست

تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست هر بلا کز چرخ نازل می‌شود بر جان ماست هجر کو می‌آورد غم، همنشین من شده…

تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا

تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا افتاده شعلهٔ او در خرمن دل ما تاب تجّلیّ حسن، جز عشق ما ندارد محکمترست با تو،…

تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می‌کنی

تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می‌کنی هر لحظه تا کی عقده را پیوند ماهی می‌‌کنی از غمزه تیرم می‌زنی وز طره می‌بندی…

تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد

تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد کز سر دوش تو سر هیچ نمی‌ بردارد در ازل قامت تو در دل ما بود…

تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند

تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند دل را ز درد آیت درمان نوشته‌اند بر لعل نقش بین که ز فیروزه بسته‌اند بر لاله خط…

تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست

تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست خورشید شعله‌ای ز دم آتشین ماست ما همچو ذره‌ایم هوادار و هر سحر شمشیر مهر غرقه…

تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت

تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت آستین از جان فشاند و دامن دلبر گرفت دید چشمت را که دارد از مژه…

تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم

تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم در وصف نیامد که چه دیدم، چه کشیدم جانم شب هجر تو چو ساغر به شب آمد…

تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت

تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت بگذرم از جان ولی از یار نتوانم گذشت هر سرِ موئی حجاب راه من گردد ولی از…

تا ز باریکی میانت تاب داده موی را

تا ز باریکی میانت تاب داده موی را سبزه پیش روی تو بر خاک مالد روی را تو چه غم داری اگر سیلاب اشکم می‌رود…

تا عکس تو از روزنهٔ‌ دیده در افتاد

تا عکس تو از روزنهٔ‌ دیده در افتاد در خانهٔ دل پرتو شمس و قمر افتاد بسیار در آویخت صبا با سر زلفت می‌خواست که…

تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست

تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست زلف کجش ز ابرو طرفی ز ماه بربست از پا درافتادم تا دوست دست گیرد یاری نمی‌کند پا،…

تا کی چو سگم از نظر خویش برانی

تا کی چو سگم از نظر خویش برانی وقت است که چون باز مرا باز بخوانی صد بار براندی به جفا از در خوبشم وین…

تا کی از این لا و لا، پیش تو الّا شویم

تا کی از این لا و لا، پیش تو الّا شویم اسم و مُسمی دو نیست، عین مسمی شویم حاصل ما گر ز تو وصل…

تا نگفتی سخنی نقش دهان هیچ نبود

تا نگفتی سخنی نقش دهان هیچ نبود تا نبستی کمری شکل میان هیچ نبود تا نخندید لب لعل تو بر گریهٔ من در تن خاکی…

تابی ز رخت در دل ماهست ولیکن

تابی ز رخت در دل ماهست ولیکن با مهر نگردد مه روی تو مقارن تا گوهر کان پیش لب لعل تو شد قلب خون بست…

تاق ابروی‌ تو منزلگه بیماران است

تاق ابروی‌ تو منزلگه بیماران است دام گیسوی تو مأوای گرفتاران است چشم جادوی تو شد پیشرو عیاران زلف هندوی تو سرحلقهٔ طراران است روز…

ترک لشکرشکن عشوه‌گر عربده‌جوی

ترک لشکرشکن عشوه‌گر عربده‌جوی بت‌کافِر بچهٔ نوش‌لب سلسله‌موی دوش سرمست به سر وقت حریفان می‌رفت با می و مطرب و چنگ و دف و جامی…

تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد

تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد که در کویت هوائی گشت و زلفت را هوا دارد تماشا را خوشست ای گل ز چشمم گوشهٔ…

تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم

تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم بیار آبی روان ساقی، مگر گردی بر افشانم من از روز ازل دادم به جام لعل تو…

تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم

تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم مرغ دلم کز من رمید، اندازمش…

تن سرگشته ز هجر تو به جان می‌آید

تن سرگشته ز هجر تو به جان می‌آید همچو شمع آتشم از دل به زبان می‌آید گر بگویم سخنی همچو میانت باریک عقده‌ای چون کمر…

تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم

تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم که از هوای تو حاصل همین هوا دارم میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد کجا…

تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم

تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم مرا مستی بود آئین و آئینه می روشن…

تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست

تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست بر در چه باک دشمن، گر دوست در بر است چشمت به نوک غمزه مرا تیر دوز…

تو تا گشتی بلای جان، بلا را دوست می‌دارم

تو تا گشتی بلای جان، بلا را دوست می‌دارم چو تو میل جفا کردی، جفا را دوست می‌دارم چنان مشغول تو گشتم، که هستم فارغ…

تو را در گوشهٔ‌ خاطر غم یاری نمی‌آید

تو را در گوشهٔ‌ خاطر غم یاری نمی‌آید تو در خوابی به گوشت نالهٔ‌ زاری نمی‌آید صفات عارضت در گوش بیهوشی نمی‌گنجد صفای چهره‌ات در…

تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست

تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست که وضع و هیأت مطبوع و شکل مرغوبست شعار شعر سیه بر بیاض عارض تو چو عارضیست کزو…

تو سروی ای صنم یا بوستانی

تو سروی ای صنم یا بوستانی تو جانی ای پری یا جان جانی لب لعلت نهفته عقل کل را همی‌گوید جواب لن‌ترانی ندارم هیچ یاری…

تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد

تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد خاطر نازک‌دلان را یاد ما عاری بود تو سبک روحی چنان و من گران‌جانم چنین بر…

جامهٔ مقصود دل، هست به قد تو راست

جامهٔ مقصود دل، هست به قد تو راست چهرهٔ‌ زیبای تو، صورت معنی ماست نقش مراد دلم، گم شده بود از ازل می‌نگرم در رخت،‌…

جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد

جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد کی دست زند در کمر صحبت شیرین…

جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیست

جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیست حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست بی لب و عارض او دیده ندارد نوری بی وجود…

جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت

جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت تن پیش تنت ریزم و جان بر جانت تو در دل من ساکن و من در…

جانا اگر به تنها، داری سر جدائی

جانا اگر به تنها، داری سر جدائی با ما چو صبح یکدم، از مهر خوش بر آئی ابرویِ تو زهی چشم، در روی ما به…

جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده‌ای

جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده‌ای چیزی که وهم غم بود آن هم ندیده‌ای سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنت…

جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من

جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من کی به کام من شود مقصود ناموجود من چون شدی دامن کشان، باری زمینش گشتمی تا…

جانم فدای جانان گر میل او به جان است

جانم فدای جانان گر میل او به جان است فرمان دلپذیرش بر جان ما روان است در پای سرو قدش افتاده‌ام به خواری من خاک…

جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم

جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم درّگران بها بُُدم، غرقهٔ موج خون شدم من ز نخست در جهان، فاش بُدم به عقل…

جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارم

جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارم جز دیده کس نیارد، آبی به روی کارم در بحر عشق جانان، جانم رسید بر لب باشد که…

چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفت

چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفت حاجبت آورد از ترکان سپاه و چین گرفت زلف تو چون هندوان آتش پرستی پیشه…

چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب

چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب دیده گر بر هم زند بنیاد جان گردد خراب با لبش گفتم حدیث بوسه شد…

چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر

چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر دل را کنند غارت و جان را برند اسیر تیره است بی تو چشم من ای ماه، رخ…

چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند

چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند آن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند در حسرت آن کز تو‌ام تیری رسد…

چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خواب

چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خواب مست در محراب می‌نوشد شراب از دهانش کس نمی‌یابد نشان ذره ناپیدا بود در آفتاب غمزهٔ شوخت به…

چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد

چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد صد فتنه را به جانب ما رَه گشاده شد گیسوی مُشکبوی چو برداشتی ز روی ابر سیاه…

چشمت ز خواب مستی در سر خمار دارد

چشمت ز خواب مستی در سر خمار دارد آهوی شیر گیرست، جان‌ها شکار دارد شب کی بود چو زلفت بر روی روز روشن چون گل…

چشمم به یاد لعل تو، دوشینه خون گریست

چشمم به یاد لعل تو، دوشینه خون گریست بی سنبل تو نرگس من لاله‌گون گریست در یاب ای فزون شده از حد دلبری کین چشم…

چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را

چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را دود بر آتش کجا پوشیده دارد عود را ناله را گیرم که بربندم ره بیرون شدن چون…

چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی‌گنجد

چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی‌گنجد وگر گنجد دل اندر بر، در او دلبر نمی‌گنجد اگر پروانهٔ‌ عشقی، در آتش…

چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن

چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن همچو گل چهره به خونابه منقش کردن تا کی ای روی تو مجموعهٔ الطاف‌ اله…

چه شد که یار به بالین ما گذر نکند

چه شد که یار به بالین ما گذر نکند به چشم لطف به بیمار خود نظر نکند صبا ز محنت شبهای ما خبر دارد ز…

چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت

چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت که خرد می‌نتواند که کند ادراکت ورق لاله بر اندام گل و شمشاد است یا قبا بر…

چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید

چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید بساخت پردهٔ عشاق و پرده‌ها بدرید به یک ترانه چنان گرم کرد مجلس را که می به…

چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالم

چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالم چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم سال‌ها شد که در این دیر مغان می‌گردم…

چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را

چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را به زبان چگونه آرم، غم روزگار خود را بزنم نوا چو بلبل،‌ بکشم خروش و غلغل…

چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت

چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت به سوی روضهٔ رضوان چه کار خواهم رفت مرا ز روز شمار ای فقیه کم ترسان…

چو چشمت هیچ آهوئی ندارد

چو چشمت هیچ آهوئی ندارد که چشمت هیچ آهوئی ندارد خجل شد از گل روی تو لاله‌ که رنگی دارد و بوئی ندارد از آن…

چو خط بر من کشیدی چشم دارم

چو خط بر من کشیدی چشم دارم که برگیری و خوانی ماه‌وارم مرانم سرزده چون خامه از پیش که سر برخط فرمان تو دارم ز…

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت بریخت خون دلم ترک چشم تو به…

چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش

چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش چو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش چو در آتشی تو ای جان، ز لبش…

چو ساقی خام خم در جام جم ریخت

چو ساقی خام خم در جام جم ریخت تو گفتی آب با آتش در آمیخت کُمیت باده جون در گردش آمد سمند عقل همچون باد…

چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دل

چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دل قماش خانه سبیل است و خون بنده بحل حدیث شوق نگویم چرا که کسوت عشق میان عاشق…

چو عشقت چنگ غم در جان من زد

چو عشقت چنگ غم در جان من زد دل از شادی روان جان داد و تن زد من اول رهبر اسلام بود به آخر قول…

چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزم

چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزم به دامن تو ازین رهگذر در آویزم نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست چو لاف…

چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را

چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را قبلهٔ عالمی کنی، روی چو ماه خویش را چرخ کلاه آفتاب، از سر رشک بفکند گر…

چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد

چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد خبر ز ملک سلیمان و کیقباد دهد مرا که ظلم فراوان کشیده‌ام ز خمار به…

چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش

چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش نور است او، جا می‌دهم در هر دو چشم روشنش گر عمر من باقی بود،…

چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی

چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی همچون دهنت دم نزنم هیچ ز هستی هر کس ز شراب هوسی مست غرورند ما مست‌تر از…

چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن می‌رسد

چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن می‌رسد غنچه را چاک گریبان تا به دامن می‌رسد ما اسیر هجر و دایم در وصال تو…

چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود

چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود نالند رگها در تنم، کز سینه جانم می‌رود صد چاک کردم جامه را، چون گُل فتادم غرق…

چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند

چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند جانم اندر خلوت دل خرقه پردازی کند شمع داند حال سرمستان بزم خاص را کو هم اندر آتش…

چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود

چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَود راز پنهانم چو شمع از روشنی رسوا شود سرو اگر در باغ بیند قامت رعنای تو…

چون صبا در کوی تو آشفته بر خواهم گذشت

چون صبا در کوی تو آشفته بر خواهم گذشت بر درت بیمار خواهم رفت و درخواهم گذشت خاک ره خواهم شدن تا دهر بر بادم…

چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا را

چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا را در قبلهٔ خود آی، تا بپرستیم خدا را چون غنچه کسی یافت هوای سر کویت کاندر دل تنگش…

چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنم

چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنم گر کنی صد پی مرا، دوتاه پیمان نشکنم رشتهٔ تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجر…

چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است

چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است گوش من و بانگ نی و دست من و جام است گر اختر مقصود به ما خوش…

چون همنشین ماه نگردم بر آسمان

چون همنشین ماه نگردم بر آسمان آن به که همچو گرد نهم سر بر آستان با آنکه تیر چرخ ز من سهم می‌خورد چون قوس…

حالیا خواهم فشاند از دامن جان گرد تن

حالیا خواهم فشاند از دامن جان گرد تن یوسفم را چند پنهان دارم اندر پیرهن داده‌ام آئینهٔ دل را صفا از نقش غیر تا در…

حسنت همه آشوب و جمالت همه آفت

حسنت همه آشوب و جمالت همه آفت شوخی به تو منسوب و جفا با تو اضافت ای باد صبا را ز نسیم تو روانی وی…

حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید

حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید از هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرون باد…

حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشد

حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشد ما را ز خط سبز او خاطر به صحرا می‌کشد شکل صنوبر شد دلم، مایل سوی بالای او…

حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گره

حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گره یا بپوشیدی ز سهم تیر آه ما زره گر شناسی قدر خود ای ماه روز افزون…

خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اند

خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اند در وی به غیر تخم سعادت نکشته‌اند جانهای عاشقان تو ز آنروی چون پری دیوانه می‌شوند اگر خود…

خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائی‌ست

خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائی‌ست که شب و روز در او هندوی مردم زائی‌ست روی ما آب روان و گل زردی دارد به تفرج گذر…

خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست

خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست سجده در پیش بتان پیشهٔ پیشنهٔ ماست گر بخواهیم که بینیم رخ خود را سرخ می روشن به کف…

خبر یار به اغیار نمی‌یارم گفت

خبر یار به اغیار نمی‌یارم گفت گنجها دارم و با مار نمی‌یارم گفت درد یاری به دل خستهٔ ما افتاده است درد یاری که به…

خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام

خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام به هم آمده زلف تابدار توام مرا مران تو به خواری که زار می‌مانم اگر چه خوارم و زارم، نه…

خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازم

خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازم خویشتن را به خرابات خراب اندازم بانگ ابریشم ازین خرقهٔ پشمینه به است چنگ در خرقه زنم،…

خطت حرز الهی می‌نماید

خطت حرز الهی می‌نماید مثال پادشاهی می‌نماید چو لشکر می‌کشد حسن تو بر جان نخست از خط سیاهی می‌نماید رخت آئینهٔ گیتی نمائی‌ست درو مه…