آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت
آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت نبود به اسیران نظرش جز به حقارت رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد سری ست…
آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد
آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد راز دل خود با ما چون غنچه نهان دارد زلفش که چو سنبل روی از…
آن خال روشن تو که چون نور دیده است
آن خال روشن تو که چون نور دیده است خالیست کز سیاهی چشمم چکیده است روشن شده است دیده که دیده است روی تو مست…
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را نور چشم است که در دیده مقام است او را هیچ کس نیست که پنهان نظرش…
آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقش
آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقش بر قمر جفت هلال است به خوبی طاقش آنکه پیش رخ او شمع چو پروانه بسوخت نیست پروای من…
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید ماجرائیست که آن را نتوان گفت و شنید گفتم از خون جگر نامه نویسم جائی که به گرد…
انوار وجه توست که ارض و سما گرفت
انوار وجه توست که ارض و سما گرفت کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت در نور مهر ذرهٔ سرگشته محو شد لاهوتیئی ز های و…
آه که مشهور گشت، راز نهانم ز آه
آه که مشهور گشت، راز نهانم ز آه این همه عیب من است، دیده ندارد گناه دیده ز تو دیدهام، هر چه به رویم رسید…
آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید
آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید صفحهٔ دل را به درد و غم رقم خواهد کشید میکشم دردی و میدانم که از…
او آئینه است و هر طرفی رویها دارد او
او آئینه است و هر طرفی رویها دارد او روشن همیشود هنر و عیب ما در او هر گه که بنگریم در ابروی و قامتش…
اهل نظر که سوختگان بلا کشند
اهل نظر که سوختگان بلا کشند رسم وفا رها نکنند ار جفا کشند آنان که رهروان وفایند، از مژه سوزن کنند و خار جفا را…
ای آرزوی جان من، ای عمر نازنین
ای آرزوی جان من، ای عمر نازنین چندین مکن که نیک نباشد جفا و کین در عاشقان به چشم حقارت نظر مکن کین قوم با…
ای باد بر سلام ز ما آن درخت را
ای باد بر سلام ز ما آن درخت را برگی بیار بلبل شوریده بخت را عاشق کسی بود که چو محمود پاکباز خاک ره ایاز…
ای بر رخ چون روزت شام خط زنگاری
ای بر رخ چون روزت شام خط زنگاری بی زلف و رخت دارم روزی چو شب تاری در بارگه وصلت بارم ندهی باری گر کار…
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو کار ما بالا گرفته از قد و بالای تو جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زر…
ای به خوبی بر همه خوبان امیر
ای به خوبی بر همه خوبان امیر ملک دلها را به حسن خُلق گیر تُرک چشمت گر به غارت برد دل کرد زلف هندویت جان…
ای به حسن از عالم انسان غریب
ای به حسن از عالم انسان غریب ذات انسانی بود زین سان غریب هست در چاه زنخدان تو دل همچو یوسف در چه کعنان غریب…
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را زلف تو بر آشفته من بی سر و پا را آن چشم سیه دل که…
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را تیری که میگشایی، از ما طلب نشان را آن دم که تیر غمزه، بر بیدلان گشایی مرغ…
ای چین زلفت شام غریبان
ای چین زلفت شام غریبان قربت به غربت به بر قریبان در خنده غنچه دلشاد و خرم شد با چنارش دست و گریبان پرداختم دل…
ای حسن تو آئینهٔ انوار الهی
ای حسن تو آئینهٔ انوار الهی اوصاف جمال تو ندانند کماهی خوبان جهان جمله چراغند و تو نوری غلمان جنان جمله غلامند و تو شاهی…
ای خجل گل ز رنگ و بوی شما
ای خجل گل ز رنگ و بوی شما سرخ گشته ز شرم روی شما سرو من تا تو بر لب جوئی آبروی است آب جوی…
ای خطِ شب مثالت از آفتاب زنده
ای خطِ شب مثالت از آفتاب زنده بر گرد بالش مه از ناز سر نهاده از ابرویِ تو جوزا بر مه کمان کشیده از طرهٔ…
ای خردهای ز رشک عقیق تو جام می
ای خردهای ز رشک عقیق تو جام می جان من است لعل تو، جانم فدای وی قلب شتا در آتش [یعقوب؟] کم طلب عکس می…
ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است
ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است بی بار تن مصاحبت جان غنیمت است ای یوسف عزیز ز مصر دلم دمی بیرون مرو که کلبهٔ…
ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم
ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم از خون جگر سرخ کنی چهرهٔ زردم درمانده به درمان دلم خلق دو عالم و…
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن وز سر دیوانگی فکر محال انگیختن بی نهایت را به عقل منتها نتوان شناخت نفس ناقص…
ای صبا از من به جانان شو رسول
ای صبا از من به جانان شو رسول افت و خیزان بر در او کن نزول حلقه بر در زن، نیاز ما رسان باشد آنجا…
ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شد
ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شد دل بیمار مرا هیچ نپرسی چون شد گل صدبرگ توئی در چمن حُسن امروز ورق چهره…
ای که خیال روی تو، نقش سراچهٔ دل است
ای که خیال روی تو، نقش سراچهٔ دل است ره نبری به هیچ رو، جای تو خانهٔگل است حاصلم از جهان و جان، درد سری…
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری تا کی از دیدهٔ صاحبنظران پرده دری باز آیم ز همه گر ز درم باز آئی بگذرم…
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق از زمین تا اوج…
ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی
ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی آن آفتاب گم شده را جستجو کنی در پاش اوفتی و نهی روی بر زمین وانگه نگه…
ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی
ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی هرگز تو کنی یاد من سوخته یا نی؟ ماندیم چو بلبل به خزان ای گل…
ای یار ز یاران خبر یار نپرسی
ای یار ز یاران خبر یار نپرسی یاری نبود آنکه ز اغیار نپرسی ای سوسن آزاده شنو حال دل گل شرط ادب آن نیست که…
ای یار نازنین، چو دل از ما رمیدهای
ای یار نازنین، چو دل از ما رمیدهای از ما رمیدهای، به رقیب آرمیدهای چشمان آهوانهٔ بیآهوی شما دو شاهد عدلند که از ما رمیدهای…
ای یافته نبوت از ذات تو کمالی
ای یافته نبوت از ذات تو کمالی رفته به عرش و کرده با دوست اتصالی بگرفته ملک و ملت در فقر فخر کرده چون دیگران…
این خم بالای دو تاه من است
این خم بالای دو تاه من است یا خیال آبروی ماه من است اشک من بر خاک ره دید و بگفت کین چه خونها که…
این مرا بس که تمنای تو میورزم و بس
این مرا بس که تمنای تو میورزم و بس همه دارم به وصال تو نمیارزم و بس چون سپیدار اگر میوه ندارم ای گل بر…
با پرتو رخسار تو مه تاب ندارد
با پرتو رخسار تو مه تاب ندارد با لطف بناگوش تو گل آب ندارد شیرینی شهد تو ز شکر نتوان یافت طعم لب شیرین تو…
اینجا که منم نامهٔ دلبر که رساند
اینجا که منم نامهٔ دلبر که رساند در دوزخ سوزان نم کوثر که رساند گیرم که دل من چو کبوتر پرد آنجا این نامهٔ میمون…
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد آن کرد چهرهٔ تو که مهر ملک نکرد از شرق تا به غرب ز خوبی یگانهای خورشید…
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا بگذار تا ببینم در آینه خدا را در کعبهٔ وصالت گر باشدم مقامی از زمزم دو دیده آبی زنم صفا…
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است تا درین سودا برآید جان شیرین بر لب است در سر زلف تو دلهای…
با رخش ماه آسمان چه بود
با رخش ماه آسمان چه بود ذره با مهر همعنان چه بود پیش چشمش خدنگ را چه محل نزد ابروی او کمان را چه بود…
با زلف بیقرار تو آرام کردهایم
با زلف بیقرار تو آرام کردهایم روز حیات خویش بدو شام کردهایم هرگه که داد ساقی عشق تو دُرد درد دلها کباب و کاسهٔ سر…
با گل سخن جمال او رفت
با گل سخن جمال او رفت گل را همه رنگ و بو رفت سروش چو بدید بر لب جوی آب رخ او چو آبِ جو…
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست عشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست عاشقا خود را رها کن، جانب…
با وصل گل رسیدن بلبل نمیتواند
با وصل گل رسیدن بلبل نمیتواند لطفی کند مگر باد، بوئی به او رساند بر هر ورق چمن را، بی حرف ماجرائیست کو عاشقی چو…
باد صبح از بوی زلفت بیقراری میکند
باد صبح از بوی زلفت بیقراری میکند میرود در خاک کویت جان سپاری میکند میکند مشک تتاری بوی از زلف تو وام زلف تو خون…
باده در عشق بار غمخواریست
باده در عشق بار غمخواریست با صبا باد هر کجا یاریست زاهد و زهد و ما و قلاشی میل هر کس به جانب کاریست فارغ…
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا که حکم آینه شد، آب دیده ما را تو سرو ناز منی، سر چه میکشی از ناز گذر…
بارها فکر کردهایم بسی
بارها فکر کردهایم بسی بی کسان را به جز تو نیست کسی چون غرض یاد توست از نفسم جز به یادت نمیزنم نفسی سر فرو…
بحر غم تو کران ندارد
بحر غم تو کران ندارد عشقت سر این و آن ندارد آنکس که از آن جهان خبر یافت دیگر سر این جهان ندارد مرغی که…
بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد
بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد دست من گیرد و در گردن یار اندازد وقت آن است که بحر کرمت موج زند کشتی…
بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود
بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود سعادت نظرش خواب غفلتم بربود دمید صبح وصال و رسید شام فراق چنان شدم که کسی آید…
بر آب کار به که بسازیم کار آب
بر آب کار به که بسازیم کار آب کاین بحر سرنگون فلک نیست جز سراب من مست و رند و آنگه دعوی عقل و علم…
بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است
بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است تا نپنداری عزیزان را برین در عزت است هر که خاک پای تو شد…
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است ما را از او نصیب نمک بر جراحت است ساقی بیار راح که راحت دهد به روح…
بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر او
بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر او جان به در آمد که کیست؟ گفت که دلبند تو مشکل کار مرا، از خم ابرو…
بر فلک شب همه شب دیده از آن میدوزم
بر فلک شب همه شب دیده از آن میدوزم که به مرغان سحر ناله همیآموزم همچو شب تیره دلم وز اثر طالع بد هیچ طالع…
بربود دل ز دستم، صنمی ظریف و شنگی
بربود دل ز دستم، صنمی ظریف و شنگی گل از او ربوده بوئی، مه از او گرفته رنگی چو به نام عشق فاشم، ز هنر…
براق برق عزم آسمان کرد
براق برق عزم آسمان کرد قطار پیل جوهرکش روان کرد فلک دلگرم شد از بهر غنچه هوا از ابر گل را سایبان کرد چو چشم…
بس که هر دم دیده را پرخون کنم
بس که هر دم دیده را پرخون کنم روی زرد خویش را گلگون کنم از که آموزم دعائی تا به سِحر زخم مار هجر را…
بسیار در هر گوشهای من گوش را مالیدهام
بسیار در هر گوشهای من گوش را مالیدهام تا چون رباب از گوشهٔ آواز او نالیدهام چون نال گشتم ناتوان از بس که خون خوردم…
بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گلرخسار کو
بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گلرخسار کو برخاست سرو بوستان، آن سرو خوشرفتار کو غنچه تبسم میکند، آن پستهٔ خندان کجاست سوسن زبان آور…
بکاهد صبرم و عشقت فزاید
بکاهد صبرم و عشقت فزاید رود ماهی و خورشیدی برآید کجا بر جای ماند دل که چشمش کرشمه میکند، دل میرباید دو عالم را چه…
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی و ما ترحمنی غیر عینی الباکی کرامت تو کند جنس خاک را عالی لطافت تو دهد…
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل بر سر کوی بتان پای به گل دست به دل دیده را دولت بیدار اگر بود، نبود پردهٔ…
بگیر ملک خراب دل و عمارت کن
بگیر ملک خراب دل و عمارت کن به تخت ناز نشین، بر بتان امارت کن چه حاجت است که خنجر به خونم آلائی به نوک…
بلبل نوائی میزند، ساقی بیار آن بلبله
بلبل نوائی میزند، ساقی بیار آن بلبله تا بشکند ناموس را، این زاهد پر مشغله راه حجاز و زاهدان، ما و می و کوی مغان…
بلبلان در چمن، ای دل به خروش آمدهاند
بلبلان در چمن، ای دل به خروش آمدهاند ز آتش لاله دگر باره به جوش آمدهاند شاهدان در چمن از لؤلؤ لالای سحاب چهره آراسته…
به ابرویِ چو کمانت که گر زنی تیرم
به ابرویِ چو کمانت که گر زنی تیرم نظر ز ابرو و چشم تو بر نمیگیرم چو در طریق وفایت شدم ندیم ندم رفیق گریهٔ…
به ابرویت که نشسته به گوشهای چو کمانم
به ابرویت که نشسته به گوشهای چو کمانم به چشم تو که چو نرگس به صورتت نگرانم تراست بر ورق گل کشیده خط سیاهی که…
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم ببخشم از لب خود بوسهای که مسکینم هلاک گشتهٔ آن غمزههای خونریزم به باد رفتهٔ آن طرههای…
به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست
به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست سرو آزاد به پیش تو غلام دگرست همه از عشق مستند و من از عشق تو پست مست…
به تیغ از تو نبرگردم که روی دلستان داری
به تیغ از تو نبرگردم که روی دلستان داری قدی چون سرو ناز و رخ به شکل ارغوان داری به صحرا میشدی چون سرو روزی…
به جان جملهٔ مردان که در صباح ازل
به جان جملهٔ مردان که در صباح ازل چو باد صبح روان شد ز جنبش اول مرا ز غنچهٔ پرخون دل گلی بشکفت که بوی…
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی که دام زلف تو بگرفت ماه تا ماهی صبا به کوی تو میرفت و جان در آن…
به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی
به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی به دردی مردن اولیتر که درماندن به بی دردی خوشا دیشب که تو ای آفتاب مشتری…
به دستان گر ز دست ما بجستی
به دستان گر ز دست ما بجستی به دست آرم دگر بارت به چُستی نپرسیدی ز حال دردمندان دل گم کردهٔ ما را بخستی فشاندی…
به درد عشق درماندم، ره درمان نمیدانم
به درد عشق درماندم، ره درمان نمیدانم که آن مقصود دشوار است، و من آسان نمیدانم ز مهر رنگ رخسارش، نظر دارم به گل اما…
به دستم گر چو تو گلدسته باشد
به دستم گر چو تو گلدسته باشد دلم از خار غم کی خسته باشد ز مستی دسته شد در باغ نرگس چنان مستی به هر…
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش دریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیرون اگر خورشید…
به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود
به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود بدو یاری مکن، کز تو خدا بیزار خواهد بود چو گُل اندر هوای نفس…
به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری
به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری ز روی پرده برافکن خلاف مستوری چو نور روی من از عکس روی روشن توست چو…
به دوست از دل مسکین سلام ما که برد
به دوست از دل مسکین سلام ما که برد بر آستانهٔ وصلش پیام ما که برد حکایت رخ گلگون تو ز سیل سرشک به سرو…
به روز وصل از رویت، چو برقع میبراندازی
به روز وصل از رویت، چو برقع میبراندازی من از خود میشوم غایب، تو با خود عشق میبازی کبابی سازم از بهر تو خود را…
به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاری
به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاری نمییارند یارانم، صبا برخیز اگر یاری مثال عود در چنگش ز بار عشق نالیدم فراق او دگر…
به نزد اهل نظر هر که دیدهای دارد
به نزد اهل نظر هر که دیدهای دارد مدام دیده ز روی تو بر نمیدارد کسی که دیده به دیدار دوست روشن کرد حدیث طعنهٔ…
بهشت را سر کوی او نشان دادند
بهشت را سر کوی او نشان دادند به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند کشید عقل به پرگار وهم دایرهای چو شد تمام…
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست ترا چو نور بصر در میان جانم جاست چو جای سرو سهی در کنار چشمه بود…
بیا که باغ به صد برگ میرسد از گل
بیا که باغ به صد برگ میرسد از گل چمن هزار نوا دارد از دم بلبل ز صبح بر کمر کوه میدمد لاله غزاله در…
بیا که شاه نشین است صدر سینهٔ ما
بیا که شاه نشین است صدر سینهٔ ما ببین جواهر منظومه در خزینهٔ ما بر آب دیده گذر داشتم به روز وداع به موج خون…
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است زمان رندی و مستی و رقص و اوباشی است بنفشه در حرم بوستان به عطاری است نسیم…
بیامدم ز سفر باز جانب یاری
بیامدم ز سفر باز جانب یاری به جستن دل خود گرد کوی دلداری دریغ عمر که در روز هجر ضایع شد فراق جان نکند اختیار…
بیش از اینام سر این خاطر شیدائی نیست
بیش از اینام سر این خاطر شیدائی نیست طاقت این دل شوریدهٔ سودائی نیست هر زمان از غم عشقم المی پیش آید که از او…
پای بیرون ز حد خویش نهاد
پای بیرون ز حد خویش نهاد زلف تو سر از آن دهد برباد بندهٔ توست هر کجا سرویست بنده بسیار کردهای آزاد روی بنمودی و…
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین به صبا گوی حکایت ز لب شکر شیرین خود یکی بوسه بده بر دهن تنگ…
پرده چو بگشاد باد از روی گل
پرده چو بگشاد باد از روی گل تازه شد عیش از رخ نیکوی گل حبذا بلبل که میآرد به سر عمر شیرین را به گفت…





