در صرف وجود فرق و تمیزی نیست
در صرف وجود فرق و تمیزی نیست وز غیر که منفی است پرهیزی نیست یعنی نبود خدا یرا مثل و شریک هستی همه اوست غیر…
دیدیم در این جهان بچشم تحقیق
دیدیم در این جهان بچشم تحقیق مهر اسداللهست و آلش توفیق بی فلک ولایتش ز طوفان هلاک نرهی و شوی چنانکه گشتند غریق
درویش اگر فنای فی الله شود
درویش اگر فنای فی الله شود ز اسرار وجود جمله آگاه شود اما نرسد کسی باین رتبه مگر بر وی نظری ز مرشد راه شود
رفتن بخرابات حسابی دارد
رفتن بخرابات حسابی دارد رو همره آنکه فتح بابی دارد این درس بمستی و خرابی خوانند نه مدرسهای و نه کتابی دارد
روزی که نبود ساغر و صهبائی
روزی که نبود ساغر و صهبائی تا کی عنبی خمی مئی مینائی میبود صفی فتاده سرمست و خراب در کنج خرابات باستغنائی
زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج
زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج کن نفس خود از سرای ترکیب اخراج تا نگذری از کمان افلاک چو تیر بر تیر بلای دهر…
زاهد که مواعظش بجز نیش نبود
زاهد که مواعظش بجز نیش نبود صوفی که دمی بحالت خویش نبود افسوس که مردان قلندر رفتند گشتیم بسی اثر ز درویش نبود
زنها صفی هزار زنهار صفی
زنها صفی هزار زنهار صفی هرگز دل هیچکس میازار صفی تا بتوانی دلی به دست آر صفی سررشته همین است نگه دار صفی
زین منزل جسم عاقبت نقل بود
زین منزل جسم عاقبت نقل بود وین دیده شود نه قصه و نقل بود جائیکه بزور نی بدلخواه برند بیترس کسی رود که بیعقل بود
ساقی قدحی که او بود صیقلی روح
ساقی قدحی که او بود صیقلی روح دارد اثر نجات از کشتی نوح در ده که رهاندم ز طوفان هموم چونانکه گشایدم بدل باب فتوح
سبحانالله بذات پاینده توئی
سبحانالله بذات پاینده توئی سبحانالله بجان فراینده توئی سبحانالله زبنده زبینده خطاست سبحانالله بعفو زینده توئی
شئیی بنظر نمایدت تا ناقص
شئیی بنظر نمایدت تا ناقص جان تو نگشته از تعین خالص اشیاء همه را بچشم توحید ببین پس باش بر ارباب بصیرت شاخص
شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز
شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز صد نعل گنه در آتشم هست هنوز با آنکه نه روی توبه مانده است و نه عذر…
عاقل می پخته را به خامی نخورد
عاقل می پخته را به خامی نخورد مقسوم خواص پیش عامی نخورد می خوردن فاش و بد بود شرب یهود این لقمه کسی باین حرامی…
صوفی که فکند از تن و سرخرقه و تاج
صوفی که فکند از تن و سرخرقه و تاج بازار اناالحقش بحق یافت رواج تن بر سردار خودنمائی است مبر شو پنبه عشق را نهانی…
صوفی نشود کسی به پوشیدن صوف
صوفی نشود کسی به پوشیدن صوف بایست دلی مجرد از نقش و حروف ترک دو جهان نکرده صوفی نشوی بل تا هستی به وصف هستی…
عالم بمثال چون سرابست همه
عالم بمثال چون سرابست همه یا همچو کفی بر وی آبست همه چون نیک نظر کنی بماهیت کف بینی که جهان خیال و خوابست همه
کس خاطر من بیارئی شد نکرد
کس خاطر من بیارئی شد نکرد وز بند غمم زمانی آزاد نکرد اظهار شکستگی نکردم بکسی کود داد اگر نکرد بیداد نکرد
عالم چو حباب و هستی حق چو یم است
عالم چو حباب و هستی حق چو یم است زین بحر نمایش حبابی کرم است جز هستی بحر هر نمودی است دمی است بودی که…
گر جز بخدای حاجت خویش بری
گر جز بخدای حاجت خویش بری میدار یقین که پرده خویش دری داری چه طمع ز طمع زنبور کز او یک نوش طلب نکرده صد…
گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی
گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی بر دوست رسی روی تو از هر راهی مقصود تو جز نیست چون رفت توئی خود معنی لا…
عمرت رود ارتمام برجرم و هوس
عمرت رود ارتمام برجرم و هوس به زانکه رسد دمی جفای تو بکس این خلق همه گیاه بستان حقند گر سرو صنوبرند ور سنبل و…
گر حق طلبی بحق خود شو قانع
گر حق طلبی بحق خود شو قانع حق همه کس ز حق رسد بیمانع از حق خود ار زیاد خواهی ندهند پیمانه بود دست و…
گر راه روی تجاوز از خط صراط
گر راه روی تجاوز از خط صراط حاشا که بتفریط کنی یا افراط توحید ره است و شرک اضافات طریق ره صاف شد ار اضافهات…
گر سالک عارفی و بیعیب و عبوس
گر سالک عارفی و بیعیب و عبوس بدخواه مباش بر مسلمان و مجوس بر خلق نباشد ار ترا طبع کریم آزرده مباد کز تو گردند…
گر سردی و نیست پای اکرامت لنگ
گر سردی و نیست پای اکرامت لنگ بر جام کسی مزن بنا کامی سنگ مردی کرم است و مردمی ستاری در مردی و مردمی مکن…
گر کار جهان به میل ما ساز نشد
گر کار جهان به میل ما ساز نشد ور باب مرادمان به رخ باز نشد تسلیم شویم و ترک تدبیر کنیم تدبیر ندارد آنچه ز…
گر طالب ره شدی ز مردان سبل
گر طالب ره شدی ز مردان سبل جو راهروی گذشته از جزو ز کل کن مغز خرد معطر از طیب رسل در بزم صفی که…
گر کار جهان بوفق دلخواه نشد
گر کار جهان بوفق دلخواه نشد یا گاه بتدبیر تو شد گاه نشد در فکر مرو که فتح اینراه نشد سریست که کس بدهر آگاه…
گر میری و مرتراست اقلیم وسیع
گر میری و مرتراست اقلیم وسیع ور صاحب مکنتی و اورنگ رفیع ارزان بتو باد هر چه داری که صفی بی این همه در دو…
گرباده خوری با صنمی زیبا خور
گرباده خوری با صنمی زیبا خور یا با مردی قوی دلی دانا خور گر نیست ترا رفیق و یاری همدم می هیچ مخور و گر…
گویم سخنی ترا از الهام سروش
گویم سخنی ترا از الهام سروش دریاب بهوش و دار چون حلقه بگوش دست همه کس بوجه تعظیم بگیر عیب همه کس بچشم توحید بپوش
گوید همه چیز و هر کس حق با ماست
گوید همه چیز و هر کس حق با ماست چون نیک نظر کنی در او حق پیداست حق نیست عیان ز دیده اهل شهود پیدا…
گویم سخنی نه از ره نفس و مزاج
گویم سخنی نه از ره نفس و مزاج خود را نه بکس کساد بنما نه رواج کوبندت اگر خرابه از پس گنج باش و کمرآباد…
گویند گناه چونکه پیوسته شود
گویند گناه چونکه پیوسته شود بر حق در بازگشت ما بسته شود روزی صد اگر توبه بشکسته شود حق این نشود که از عطا خسته…
لفظی که نباشد آگه از وی لافظ
لفظی که نباشد آگه از وی لافظ بود آنکه به قصه بافت بر هم واعظ میداشت به معنی ار حدیثی محفوظ به زانکه بود بر…
ما را سر ملک و فکر شاهی نبود
ما را سر ملک و فکر شاهی نبود با خصم بنای داد خواهی نبود شد جامه ما بخمالفقر سواد رنگی به جهان پس از سیاهی…
مائیم قلندران وارسته ز خویش
مائیم قلندران وارسته ز خویش بیگانه ز خلق و بینیاز از کم و بیش جوئی چو نشان ما بملک و ملکوت گردید نشان به بینشان…
معشوق چنانکه جاذب عشاق است
معشوق چنانکه جاذب عشاق است غفران خدا بجرم ما مشتاق است در روز حساب هر کرا نیست گناه شرمنده به پیش رحمت خلاق است
می را بیقین بدست انجام مخور
می را بیقین بدست انجام مخور ور زانکه خوری بجهد و ابرام مخور با مردم رذل و بله و بد نام مخور پیوسته مخور عیان…
میخانه ما گشاده با بی دارد
میخانه ما گشاده با بی دارد دلها همه را زنده بآبی دارد نقصی نبود دلیل آبادی اوست مانند صفی اگر خرابی دارد
نیکی کنی ار بخلق منت مگذار
نیکی کنی ار بخلق منت مگذار بیننی اگر از کسی بدی سهل شمار آور بنظر که چشم نیکی ز خدای میداری و هم بذی و…
هر لحظه صفی حساب ره باید کرد
هر لحظه صفی حساب ره باید کرد چاه است بهر قدم نگه باید کرد رحمت پی رحمت آید از رب غفور اما نه گنه پی…
هستی نبود سزای کس غیر خدا
هستی نبود سزای کس غیر خدا او هستی محض و ما سوا هست نما در هستی ما شروط هستی نایاب در هستی حق کمال هستی…
هر کس که رهی گزید رهبر نشود
هر کس که رهی گزید رهبر نشود هر حیه دری بدهر حیدر نشود کی گام پی صفیعلی شاه نهد تا مرد مجرد و قلندر نشود
هنگام سحور جلوه پیر خوش است
هنگام سحور جلوه پیر خوش است در وقت نهار قوت نیم سیر خوش است چون عصر شود صحبت احباب نکوست وندر دل شب ناله شبگیر…
هستی یم و دین کشتی و حیدر ملاح
هستی یم و دین کشتی و حیدر ملاح زین ورطه بود ولای ملاح فلاح خواهی اگر آوری بکف گوهر عشق در بحر ولایت علی شو…
یارب تو ببخشای بناداری من
یارب تو ببخشای بناداری من بر بیکسی و فقیری و خواری من هر کس بخدا امیدش از طاعت اوست امید منست از گنهکاری من
یارب تو مرا بیار من مقرون کن
یارب تو مرا بیار من مقرون کن حال و دل او بمهر من مفتون کن از خاطر او غیر مرا بیرون کن وندر دل او…
یارب به نبی خدیو ملک و معراج
یارب به نبی خدیو ملک و معراج یارب بعلی که ز انما دارد تاج چون تا بکنون نکرده بازمکن بر خلق ز هیچ ره صفی…
یارب بتو عرض ناتوانی چکنم
یارب بتو عرض ناتوانی چکنم اظهار حوائج نهانی چکنم از حاجت مور و مار آگاه توئی من عرض حوائج نهانی چکنم
یارب غلطم فزون ز مقدار بود
یارب غلطم فزون ز مقدار بود روزم سیه از خطای بسیار بود با اینمهه نیست افتخارم بکسی فخرم همه بر خدای غفار بود
یارب ز گناه خویش شرمنده منم
یارب ز گناه خویش شرمنده منم بر هر چه عقوبت است زیبنده منم غفار توئی غنی توئی شاه توئی بدکار منم گدا منم بنده منم
یارب نشود بلاکشی محرم هجر
یارب نشود بلاکشی محرم هجر عشق ار چه کشد و لیک داد از غم هجر پروانه به شعله داد تن را به فراق او را…
یارب همه عالم به پناهی نازند
یارب همه عالم به پناهی نازند بر مال و زر و مکنت و جاهی نازند رندان گدای تو ننازند بهیچ نازند اگر بچون تو شاهی…
یارب من اگرچه رفت عمرم به غلط
یارب من اگرچه رفت عمرم به غلط پاداش غلط هم از چه قهر است و سخط دانی تو و لیک هم گمانم به تو چیست…
یک نکته بگویمت به تحقیق بسنج
یک نکته بگویمت به تحقیق بسنج گر عاقل و کاملی مرنجان و مرنج رنجاندن خلق و رنجشت از طمع است بگذر ز طمع که این…
یکرنگ بخم کن فکان زد صباغ
یکرنگ بخم کن فکان زد صباغ بر پرده خلق را بخود داد سراغ بیرنگی خویش یعنی از این همه رنگ بنمود چو آب از رخ…
یغمای نگاه بین که آن دلبر شوخ
یغمای نگاه بین که آن دلبر شوخ چیزی نگذاشت دیگر از بهر شیوخ عقل و دل و دین به جمله شد غارت علم و عمل…
ابر میگرید به زاری، گل تبسم میکند
ابر میگرید به زاری، گل تبسم میکند لاله ساغر میدهد، بلبل ترنم میکند صوت مطرب راه اسلام خلایق میزند چشم ساقی غارت ایمان مردم میکند…
آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگر
آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگر در غمت چیزی به جز آتش نیفزودم دگر دم زدم دودی برآمد، زود بربستم دهان تا کجا سر…
آتشی در جان من عقل مشوش میزند
آتشی در جان من عقل مشوش میزند بادهٔ صافی که او آبی بر آتش میزند همت من پای بر تاج سلاطین مینهد خاطر من خاک…
اثری در قدح باده ز لعل یار است
اثری در قدح باده ز لعل یار است قبلهٔ خسته دلان خاک درِ خمّار است سخن عقل در این کوی ندارد وزنی عشق از آن…
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود و آخر این سوز دلم را اثری خواهد بود امشب از نالهٔ دلسوز من و شعلهٔ آه…
آرزو دارم که با او باده نوشم رو به رو
آرزو دارم که با او باده نوشم رو به رو جان به لب آمد، به کامم بر نیامد آرزو پای او بوسم چو زلف و…
از بهر دُر وصلت چشمم در آب گردد
از بهر دُر وصلت چشمم در آب گردد وز آرزوی لعلت دل خون ناب گردد حسنت چو برفروزد رخساره همچو آتش جانها چو عود سوزد،…
از آتش می در خم خمار چه جوش است
از آتش می در خم خمار چه جوش است در میکده از جوشش مستان چه خروش است آن کس که به یک جو نخرد ملک…
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز نشکفته است یک گلت از گلستان هنوز دستی نبردهام چو کمر با تو در میان کامی ندیدهام…
از چهره چه رنگیست که آمیختهای باز
از چهره چه رنگیست که آمیختهای باز وز طره چه شوریست که انگیختهای باز تا باز به هم برزدهای نرگس خونریز بس خون که تو…
از حیای عارض تو گل برآمد سرخ روی
از حیای عارض تو گل برآمد سرخ روی عارضش حسنی که دارد سر به سر رنگ است و بوی با فروغ مهر رویت، گو مه…
از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد
از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد تا دلی در طلبش افتد و جانی بدهد به حدیثی شدهام از لب او من خرسند…
از درد هجر جانا جانم به همیبرآید
از درد هجر جانا جانم به همیبرآید ای جان تو برنیائی، باشد که دلبر آید از آب دیدهٔ من تر شد زمین و گُل رُست…
از دل گذشت غمزهاش، از جان گذاره کرد
از دل گذشت غمزهاش، از جان گذاره کرد چشمم به گریه راز نهان آشکاره کرد تیر از چه زد، چو میتپم از تیغ او به…
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد هیچ میدانی چرا سرگشته گردد آفتاب زانکه او بر گرد…
از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد
از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد این رازِ سرنهفتهٔ او آشکاره شد در باغ دید شکل خرامیدن تو کبک یک نک زد از…
از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتاد
از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتاد دل که در هندوستان گم شد به چین خواهد فتاد گر نسیم بینیازی خواهد از…
از روز ناتوانی اندیش تا توانی
از روز ناتوانی اندیش تا توانی می نوش با جوانان در موسم جوانی با پیر دیر گفتم کز دیر چیست حاصل گفتا که با دو…
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد وز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد یک روز دلم رفت به چین سر زلفش…
از عشق همچو آتشم و ناله دود من
از عشق همچو آتشم و ناله دود من باشد کزین میانه بسوزد حسود من دشمن کجاست، قوت بازوی من کراست کس را نماند طاقت امساک…
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را آن به که روغنی بچکاند دماغ را بر رو مپیچ سلسلهٔ زلف عنبرین بر عارض تذرو مه…
از غصهٔ بیماری آن نرگس جادو
از غصهٔ بیماری آن نرگس جادو دوتاه شد آن حاجب افسونگر هندو شمعیست جبین تو که از نور الاهی آویخته از گوشهٔ محراب دو ابرو…
از گلشن رویش اگر یکبارگی گل چیدمی
از گلشن رویش اگر یکبارگی گل چیدمی از جمله گلهای چمن دامن به کلی چیدمی لطفش اگر یک ره مرا از خاک ره برداشتی چون…
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود خون رَودم ز دیده کو نیست دمی به آب خود چون همه عشق را صفت بیخودی و…
آسان شود به صبر همه کار غم مخور
آسان شود به صبر همه کار غم مخور تو یار باش اگر نبود یار غم مخور دل بد مکن ز رفته و از نامده مپرس…
از من مکن جدائی ای یار نازنینم
از من مکن جدائی ای یار نازنینم کز دوری تو جانا، با درد دل قرینم دامن چه میفشانی از من که خاک راهم از من…
آغاز میکند دل، سر نامهٔ نیازی
آغاز میکند دل، سر نامهٔ نیازی ای بینیاز او را تشریف ده جوازی در عقل ما نگنجد ادراک حسن رویت کی محرم حقیقت گردد خیال…
اگر آن سرو گلاندام به رفتار آید
اگر آن سرو گلاندام به رفتار آید به هوایش دل آشفته گرفتار آید زاهد شهر ز چشم خوش او مست و خراب رود از صومعه…
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند دیده در صورت او صورت معنی بیند غنچه را چاک گریبان اگر از دل تنگیست به از…
اگر آن یار کند بند جدا از بندم
اگر آن یار کند بند جدا از بندم بندهام باز و به صد نوع بدو پیوندم خون بها نیست بر آن دلبر اگر خونم ریخت…
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول ننمائی سبکی تا نشود گرد و…
اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید
اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید هزار بلبل سرمست در فغان آید وگر ز بوی تو یابد شمال یک شمه چو…
اگر جمال تو نبود فروغ جنت اعلی
اگر جمال تو نبود فروغ جنت اعلی درخت نار برآید به زیر سایهٔ طوبی نیاورد دل هر کس مجال پرتو رویت که ذره ذره کند…
اگر چه خانهٔ تیره است دیده جای تو باد
اگر چه خانهٔ تیره است دیده جای تو باد وگر چه منزلِ تنگ است دل سرای تو باد اگر چه از تن من غیر استخوانی…
اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است
اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است سرشک لعل و زر چهره خون بهای من است مرا که از تو به صد تیغ بر…
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد دل من غیر او دلبر نگیرد اگر زر در میان نبود کمر را میان دوست را دربر نگیرد صبا…
اگر دوستان را توان باز یافت
اگر دوستان را توان باز یافت توان از پس مرگ جان باز یافت کسی کز فراقی به وصلی رسید دوباره حیات جهان باز یافت شنیدی…
آمد بهار و موکب گلها رسیده است
آمد بهار و موکب گلها رسیده است لاله علم به کون و به صحرا کشیده است بلبل سرود گفته، سر انداز گشته سرو غنچه ز…
آمد نفس بهار ساقی
آمد نفس بهار ساقی اکسیر طرب بیار ساقی بر یاد لب حیات بخشش در ده می خوشگوار ساقی بی ساغر می مباش یکدم در موسم…
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم گر باده به یادت نخورم، باد حرامم در گوش قدح نام تو میگفت صراحی زان روز هوادار می…
آن به که غم دل به حضور تو بگویم
آن به که غم دل به حضور تو بگویم کاسرار دل از گریه فتادهست به رویم دریاب که بی روی تو ای سرو گلندام از…





