گر جانت درین بادیه بی‌آب بود

گر جانت درین بادیه بی‌آب بود در تشنه‌‌لبی چو شعله در تاب بود زنهار مخور فریب عادت کانجا دریا تشنه سراب سیراب بود

گر خار و خسی تو آتش تن می‌جوی

گر خار و خسی تو آتش تن می‌جوی لنگان لنگان به زور گلخن می‌جوی در نشئه‌ی آتش دلی موسی‌وار این تازه گل از نهال ایمن…

گر در تو چمن طراز کنعان می‌دید

گر در تو چمن طراز کنعان می‌دید رنگ گل حسن را به سامان می‌دید دیدار تو آفرید در دیده نگاه گویی همه زین پیش به…

گرد گلت از رشک عرق می‌بایست

گرد گلت از رشک عرق می‌بایست ملک خوبی بدین نسق می‌بایست رویت ورقی ز مصحف خوبی بود بسم اللهی برین ورق می‌بایست

گردون که نباشدش به بیداد بدل

گردون که نباشدش به بیداد بدل عالم شود ار لبالب از غم به مثل جز من دگری در خور غم کی یابد گردد مگرش دیده…

گفتم رمزی با تو صریح و مبهم

گفتم رمزی با تو صریح و مبهم بشنو که کند گوش ترا رشک ارم گر زنده شود دلت بگو شکر نعم ورنه تو اصم باش…

گیرم که ز آه و ناله‌ات صد حشرست

گیرم که ز آه و ناله‌ات صد حشرست بی گریه مباش کان سپاه ظفرست نی خون جگر که خون هر عضو که هست چون درنگری…

ما نقش هوس ز لوح هستی شستیم

ما نقش هوس ز لوح هستی شستیم وز خون رخ آرزوپرستی شستیم ما روز ازل نشان آسوده دلی از چهره به گریه‌های مستی شستیم

ماییم و دل شکسته از خود رسته

ماییم و دل شکسته از خود رسته پیمان وفا به هر دو عالم بسته در مصر وفای ما دو چیزست که نیست پیمان شکسته و…

ماییم که جان در گرو صهباییم

ماییم که جان در گرو صهباییم بی باده چو باد خاک می‌پیماییم ما را گویند باده تنها چه خوری توفیق رفیق ماست کی تنهاییم

موسی باش و شکفته از طور مشو

موسی باش و شکفته از طور مشو خرمن باش و به برق مسرور مشو نوری به کف آر جان برو ساز نثار پروانه شمعهای بی…

مویی که سترد از سرم آن مایه نور

مویی که سترد از سرم آن مایه نور از ناز چو مژگان بتان شد معمور رضوانش به دست عزت از خاک نیاز برداشت که سازد…

می نوش کنون که ابر رحمت بارست

می نوش کنون که ابر رحمت بارست بر هر نفست متاع حسرت بارست گویند که سبحه صیقل دین و دل است خوش باش که این…

ناصح ما را میل نصیحت دارد

ناصح ما را میل نصیحت دارد پندارد دل ز عشق محنت دارد می‌بیند آتش و ولی آگه نیست کاین دوزخ ما مشرب جنت دارد

هجر تو و دیده آتش و موم بود

هجر تو و دیده آتش و موم بود چشمی که ترا ندیده آن شوم بود ای قبله دیده دیده خود کافر نیست کز قبله خود…

نوروز چو خان به بخت فیروز کند

نوروز چو خان به بخت فیروز کند دولت عید مراد آن روز کند هر روز که در دولت او کهنه شود آن را به شگون…

هر چند دلم ز درد خونریزتر است

هر چند دلم ز درد خونریزتر است بر من دل تیغ آسمان تیزتر است در کین دلم دلیر باشید که زنگ زآیینه‌ام از عکس سبک…

نقشی که برین دو صفحه کردند نگار

نقشی که برین دو صفحه کردند نگار طبعم گل تشبیه بر آن کرد نثار بر خاک فتاده آن پریشان چون گل بر گل بنشسته این…

هرگز لبم آشنای یارب نشود

هرگز لبم آشنای یارب نشود کز نومیدی جهان لبالب نشود هرگز نکشم از سر حسرت آهی کز سوز دلم زمانه در تب نشود

هرچند که در باغ تو بی‌برگ و برم

هرچند که در باغ تو بی‌برگ و برم چون شاخ بریده بی‌نوای ثمرم در شهر محبت تو این بس هنرم کز بهر جمال عفوت آیینه‌گرم

وقتست که این طلسم دولاب اساس

وقتست که این طلسم دولاب اساس در گرده و وارهیم از امید و هراس تا کی به عبث سلسله هستی را بندند و گشایند چو…

یک چند درین رسته پریشان گشتیم

یک چند درین رسته پریشان گشتیم گفتیم گران شویم ارزان گشتیم در طالع ما کساد بازاری بود آیینه‌فروش شهر کوران گشتیم

یک چند گل گلشن مقصود شدیم

یک چند گل گلشن مقصود شدیم یک چند در آتشکده‌ها دود شدیم دیدیم که اینها همه هیچست آخر همت بگماشتیم و نابود شدیم

هرگز چشمم به روی او وانشود

هرگز چشمم به روی او وانشود کز موج نگاه دیده دریا نشود همچون مژه زیاده در دیده خلد گر نیم نگه صرف تماشا نشود

دلی که می‌کشد او را کمند گیسویی

دلی که می‌کشد او را کمند گیسویی کجاست راه که یابد رهائی از سوئی سزاست آنچه دل از دست طره تو کشد که کرد بیخبر…

گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی

گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی ترک تن گویم کز ایشانم نباشد منتی روضه کو خاک آدم را بباد از دانه داد شایم آتش…

در انجمن به خرام آمدی و رو بستی

در انجمن به خرام آمدی و رو بستی سخن به پرده سرودی و لب فرو بستی حدیثِ حُسن تو هر کس به یک زبانی گفت…

این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته‌ای

این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته‌ای دست هیچ اندیشه نگشاید که نیکو بسته‌ای بر نثارت جان ما باشد بکف محتاج نیست آن…

تو اگر کناره از ما ز ره مجاز کردی

تو اگر کناره از ما ز ره مجاز کردی برصا کشیم نازت چو تو خوبه ناز کردی سوی عاشقان مفتون نبرد شهی شبیخون تو بما…

برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی‌

برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی‌ نازنین گلندامی یاسمین بناگوشی زیرکی زبر دستی چابکی قضا شستی روز تا شب مستی پای تا…

در طواف حرمم گفت بگوش آگاهی

در طواف حرمم گفت بگوش آگاهی حلقه میکده را هم به ادب زن گاهی بینی از مروه میخانه صفای رخ دوست گر کنی سعی و…

امروز نیامد به من از دوست بریدی

امروز نیامد به من از دوست بریدی ناورد از آن لعل دلاویز نویدی هر روز پیامش سوی رندان سحر خیز پس زودتر از قافله صبح…

اثنی عشری ز زاده بوطالب

اثنی عشری ز زاده بوطالب تا مهدی منتظر امام غائب حب همه را به خویش می‌دان واجب تا فوز عظیمت رسد از هر جانب

ا‌رب چو من ار گناهکاری باشد

ا‌رب چو من ار گناهکاری باشد غفران ترا در انتظاری باشد عفوت ز پی گناهکاران گردد چون یار که در سراغ یاری باشد

از آنکه بجز توأم پناهی نبود

از آنکه بجز توأم پناهی نبود وز حادثه‌ام گریز گاهی نبود بیچارگیم ببین و راهی بنما اکنون که گشایشی‌ ز راهی نبود

از حق چون بنای ملک در تنظیم است

از حق چون بنای ملک در تنظیم است داریم امید عفو و دل پر بیم است این خوف ورجا تکلف و تعلیم است گر چاره…

از سر علی که جز علی آگاه است

از سر علی که جز علی آگاه است کو نقطه تحت با بسم الله است چون نقطه کند تنزل از رتبه خویش گردد الف آنکه…

از معنی کنت کنز دریاب نکات

از معنی کنت کنز دریاب نکات حق کرد یکی تجلی از ذات بذات گشتند بذات او نماینده ذوات معلول شود بعین علت اثبات

افسوس ز گام بر غلط هشته ما

افسوس ز گام بر غلط هشته ما وین رفته ز دست سود و سر رشته ما در مزرع دل فشانده‌ام تخم امید ای ابر کرم…

الله که کافی المهمات توئی

الله که کافی المهمات توئی الله که سامع المناجات توئی حاجات مرا بر آر کاندر همه حال ذوالعفو و بر آرنده حاجات توئی

الله که هر شکسته را دل سوی اوست

الله که هر شکسته را دل سوی اوست الله که آب رحمتش در همه جوست دشمن برضای او شود دوست که هست در دست تصرفش…

امید مراست ز آفرینده خود

امید مراست ز آفرینده خود کو عفو کند جرائم بنده خود زیننده او عطاست و ز بنده خطا هر کس کند آنچه هست زیبنده خود

آنانکه بمعرفت مسلم بودند

آنانکه بمعرفت مسلم بودند در علم و فطن وحید عالم بودند سر رشته به دست هیچکس نامد و خود در کار جهان چو رشته در…

آنانکه براه عقل و برهان رفتند

آنانکه براه عقل و برهان رفتند و آنان که برسم علم و ایمان رفتند آگاه نگشتند ز اسرار وجود حیران بجهان شدند و حیران رفتند

ای آنکه بجز تو هرگزم یار نبود

ای آنکه بجز تو هرگزم یار نبود در شدت و محنتم نگهدار نبود در مهلکه‌ها که بسته بد راه نجات افتادم و جز توأم مدد…

ای آنکه بجز تو یار و همراز نبود

ای آنکه بجز تو یار و همراز نبود روزی که مرا معین و دمساز نبود وقتی نه چنین بود که بر من هرگز جز باب…

ای آنکه بذات تست ذات تو دلیل

ای آنکه بذات تست ذات تو دلیل بر معرفتت عقول وافهام علیل عرفان تو دل ز نور برهان تو یافت عارف بتو ورنه کی شود…

ای آنکه بذات خود عظیمی و عزیز

ای آنکه بذات خود عظیمی و عزیز کس را بکمال هستیت نیست تمیز از فتنه نفس عالم حادثه خیز جز بر تو صفی را نبود…

ای آنکه به بنده بهترین دست توئی

ای آنکه به بنده بهترین دست توئی وانکس که پناه ما سوا اوست توئی با آنکه ز مغز و پوست بیرونی و پاک هم مغز…

ای آنکه بروز محنتم یار توئی

ای آنکه بروز محنتم یار توئی براین همه عیب و نقص ستار توئی گر عمر و عمل تمام شد صرف گناه امید بر آن بود…

ای آنکه به ذات خویش فرد واحدی

ای آنکه به ذات خویش فرد واحدی بر حال صفی به نیکویی کن مددی پاداش بدی کسی به نیکی نکند جز تو که خدا و…

ای آنکه بیکتائی خود یکتائی

ای آنکه بیکتائی خود یکتائی بر هستی ذات خویش بی‌مهتائی در پیش تو عرض حال کردن غلط است خود حاضر و خود خبیر و خود…

ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو

ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو بر بنده عطا بود برازنده تو از خاک بجز گناه زیبنده نبود با خاک کن آنچه هست…

ای آنکه تو واقفی ز احوال صفی

ای آنکه تو واقفی ز احوال صفی تبدیل نما بخیر اعمال صفی بد شیوه بنده است و عفو آیت حق کن عفو یکی مپرس احوال…

ای آنکه توئی بذات خود عین کمال

ای آنکه توئی بذات خود عین کمال بر خلق رسد زخوان جود تو نوال پوشی‌ تو معایبم چه حاجت یکسان دانی تو حوائجم چه حاجت…

ای آنکه توئی بهستی خود واجب

ای آنکه توئی بهستی خود واجب بر جمله ماسوا بهستی خود واهب علم تو بغیر هستیت نیست که نیست از محضر هستی تو چیزی غائب

ای آنکه خدای خویش دانیم ترا

ای آنکه خدای خویش دانیم ترا طاعت بسزا کجا توانیم ترا گویند خدای را بحاجات بخوان حاضرتر از آنی بخوانیم ترا

ای آنکه دل شکسته جای تو بود

ای آنکه دل شکسته جای تو بود عالم همه پرتو لقای تو بود گویند که نفی غیر اثبات حق است نفی که کنم که او…

ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت

ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت اشیاء همه ریزه‌خوار خوان نعمت با آنکه نرفت جز برحمت قلمت عصیان مرا چه قدر پیش کرمت

ای آنکه ز حقی به رسالت مبعوث

ای آنکه ز حقی به رسالت مبعوث شد ذات قدیم از تو پیدا به حدوث تو شافع جرم بوالبشر باش که هست بر ما ز…

ای آنکه رود بقالب از امر تو روح

ای آنکه رود بقالب از امر تو روح از نور صدر اهل معنی مشروح بر قلب صفی ز فتح بابت چه عجب کابواب معارف تو…

ای آنکه عیان کننده روز و شبی

ای آنکه عیان کننده روز و شبی غرق است بنعمت تو هر حلق و لبی نیکو کنی ار معاش من بی سببی نبود ز توانائی…

ای آنکه فروزنده خورشید و مهمی

ای آنکه فروزنده خورشید و مهمی بر هستی ذات خود بوحدت گوهی کن سوی صفی بچشم رحمت نگهی کوراست امید عفو از هر گنهی

ای آنکه مقلب مسائی و صباح

ای آنکه مقلب مسائی و صباح لبریز بود ز رواح فیضت اقداح هر مفسده که هست در کار صفی اصلاح تو کن که قادری بر…

ای آنکه مکمل عقولی و نفوس

ای آنکه مکمل عقولی و نفوس هیچ از کرمت نگشته نفسی مایوس از خواهش نفس و فتنه خلق بدار در حصن امان خود صفی را…

ای آنکه منزهی تو از شبه و شریک

ای آنکه منزهی تو از شبه و شریک مملوک تو باشد آنچه هست از بد و نیک نزدیکتری تو چونکه از من بر من هم…

ای آنکه منزهی ز ترکیب و ز زوج

ای آنکه منزهی ز ترکیب و ز زوج عالم همه از محیط جودت یک موج دارم ز تو امید کرم در هر حال بالی ز…

ای آنکه نظر بجرم آدم نکنی

ای آنکه نظر بجرم آدم نکنی جز جود و کرم بخلق عالم نکنی هر چند که صرف بعصیان نعمت امید که ز آنچه داده کم…

ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث

ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث نالم به تو از وساوس نفس خبیث گوش دل من به نطق خود کن شنوا تا نشنوم…

ای باب هدایتت بخلقان همه باز

ای باب هدایتت بخلقان همه باز اشیاء همه را بدر گهت روی نیاز هر چند کنم گناه آرم بتو روی هر چند غلط کنم زه…

ای برتر از آنکه برتو ادراک رسد

ای برتر از آنکه برتو ادراک رسد یا وهم بلند و عقل چالاک رسد ره در تو بغیر ما عرفناک نبود عقلی که رسد به…

ای جود تو بر وجود اشیاء باعث

ای جود تو بر وجود اشیاء باعث ملک و ملک از لطف قدیمت حادث حادث نبود ز خویش دارای وجود می‌رد همه زنده و حقش…

ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف

ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف ای رشته آفرینشت جمله به کف جز مهر تو در جهان بسی گشت و نیافت چیزی که صفی…

ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض

ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض ظل کرمت کشیده بر اوج و حضیض دانست کسی که کارساز همه کیست یکجا بتو کرد کار خود…

ای شیر خدا که سر ایجاد توئی

ای شیر خدا که سر ایجاد توئی در کارگه وجود استاد توئی افتاده‌تر از فتادگان جمله منم گیرنده دست هر که افتاده توئی

ای شیر خدا ولی حق مالک دین

ای شیر خدا ولی حق مالک دین ای لنگر آسمان و مسمار زمین دست من مبتلای درمانده بگیر حال من بینوای بیچاره ببین

ای کون و مکان ز خوان جودت محفوظ

ای کون و مکان ز خوان جودت محفوظ در ظل عنایت تو اشیاء محفوظ با عین تو کی بود عیانی معلوم با بود تو کی…

ای لطف تو ار حوادث دهر ملاذ

ای لطف تو ار حوادث دهر ملاذ باب کرمت رفته خلق معاذ از حکم تو هست کار عالم بنظام وز امر تو هست امر وحدت…

ای لعل لب تو معجز خضر و مسیح

ای لعل لب تو معجز خضر و مسیح گه زنده برمز می‌کنی گاه صریح با هم نبود لطیف و خوش و قند و نمک جز…

ای ماه من ای نگار شیرین‌پاسخ

ای ماه من ای نگار شیرین‌پاسخ دی رفت و جهان ز فرودین شد خَلُّخ برخیز و برافروز به زیبایی رخ تا بر همه نو بهار…

ای نار خدای پاک و بیمثل و نظیر

ای نار خدای پاک و بیمثل و نظیر افتاده سرم زبار عصیان برزیر جرمم تو بجمع رحمت خویش ببخش دستم تو بدست قدرت خویش بگیر

ای هستیت از تمیز خلقان همه پاک

ای هستیت از تمیز خلقان همه پاک ذات تو منزه از عقول و ادراک ما را تو ز خاک آفریدی و بتو دانائی ماست چون…

با نیک و بد زمانه نزدیک مشو

با نیک و بد زمانه نزدیک مشو نیکی کن و در پی بد و نیک مشو در سر وجود زیر کان بس گشتند سر رشته…

باری ز جنون و عقل ما بار نشد

باری ز جنون و عقل ما بار نشد این باب بحیله بر کسی باز نشد وین نقص کمال و کفر و دین کار نشد وین…

باشد گرت از وجود درویش سراغ

باشد گرت از وجود درویش سراغ آن نیست که نیستش ز کونین فراغ در شهر فناست مجمع اهل فنا زان جمع بو صفیعلی چشم و…

بر بنده رو سیاه یارب تو ببخش

بر بنده رو سیاه یارب تو ببخش بر عاجز بی‌پناه یارب تو ببخش از عفو و عطا ملول هرگز نشوی من هر چه کنم گناه…

بر ما اگر ابلهی بناگاه زند

بر ما اگر ابلهی بناگاه زند خود را بغلط به تیر الله زند ما بد نکنیم و بد نخواهیم بکس هشدار که بد بجان بدخواه…

بی‌مهر علی که هست میزان فلاح

بی‌مهر علی که هست میزان فلاح سودی ندهد به هیچکس علم و صلاح تا باب نجات بر تو گردد مفتوح از نام علی بدست آور…

تا بر نکنی با صطفای دل و دلق

تا بر نکنی با صطفای دل و دلق قلاب علاقه و امید از خود و خلق در حلقه ما مکش بخامی گردن کز فقر خوریم…

جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش

جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش وندر طلب روزی مقسوم مکوش جز بر سر سفره توکل منشین می جز ز کدوی حسبی الله…

تا دل نشود بریده از دلخواهت

تا دل نشود بریده از دلخواهت نبود بحریم لی مع‌الله راهت از خلق ببند دیده تا باز شود بر دل در لا اله الا اللهت

چون بود ظهور لازم ذات وجود

چون بود ظهور لازم ذات وجود ظاهر شدنش هم از ره رحمت بود امروز که شد بوصف رحمت ظاهر نامی ز گنه نماند وین شد…

چون شاهد ما بخود نمائی برخاست

چون شاهد ما بخود نمائی برخاست اشیاء همه را بیک تجلی ‌آراست سری است در این نکته که عارف گوید در هر شیئی تمام اشیاء…

حاجت بخدا اگر بری خوانده شوی

حاجت بخدا اگر بری خوانده شوی ور بر در خلق رو کنی رانده شوی درکار خود از تو خلق درمانده‌ترند درمانده شوی اگر بدر مانده…

حاشا که شراب پخته را خام خوری

حاشا که شراب پخته را خام خوری بربام خوری به پیش انعام خوری با احمق و هرزه گوی و بدنام خوری ننگست چنین حرام اسلام…

خوش آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید

خوش آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید افسانه کافر و مسلمان نشیند جز جام شراب و دست ساقی نشناخت جز نان نگار و حرف جانان…

حاشا که کسی شراب را فاش خورد

حاشا که کسی شراب را فاش خورد با مرد ژاژخای فحاش خورد می آنکه بکج طبعی و پرخاش خورد آدم نبود سگی بود لاش خورد

دام است جهان صفی پی‌دانه مرو

دام است جهان صفی پی‌دانه مرو قانع بنشین و خانه بر خانه مرو رزق تو رسد ز غیب بی‌منت خلق و زخلق که عاجزند و…

در خانه و شهر و خلوت و انجمنش

در خانه و شهر و خلوت و انجمنش می‌جویم و نیست در میان جز سخنش هر جا سخنی است می‌دهم دل که مگر پی از…

در خلق خوبش خلق نکو ممتحن است

در خلق خوبش خلق نکو ممتحن است الاکه دلازار و جفا جو بمن است گر لطف کند با من وگهر قهر نکوست نیک است نباتی…