ای عشق به تازه مرحمتها کردی
ای عشق به تازه مرحمتها کردی خود را و مرا گرم تمنا کردی هر جرم که ما سیاهکاران کردیم در آینه عفو تماشا کردی
ای غم ز دلم اگر توانی بدر آی
ای غم ز دلم اگر توانی بدر آی هر چند عزیزتر ز جانی بدر آی تو گنج نهای گنج فشانی تا چند دلگیر درین خزانه…
ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آی
ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آی گو از بن هر مویم جانی بدر آی ای نیم نفس که در تنم محبوسی آخر…
ای غم که مسافر جهان پیمایی
ای غم که مسافر جهان پیمایی ای تازه نهال چمن رعنایی گر حال فصیحی از تو پرسند بگوی در صحبت خلق مرد از تنهایی
ای کرده به خونریز اسیران آهنگ
ای کرده به خونریز اسیران آهنگ بر خرمن صلح من مزن آتش جنگ مپسند که از خون شهیدان غمت بر تیغ جفای تو شود گوهر…
ای کرده سپهر در حریم تو رکوع
ای کرده سپهر در حریم تو رکوع غم نیست اگر کوکب تو کرد رجوع خورشید سپهر دولتی و خورشید گر شام فرو رود کند صبح…
ای کشته ز اشک شوق مژگان پرواز
ای کشته ز اشک شوق مژگان پرواز ایمن بادا شمع تو از سوز و گداز ای نرگس مست گریه مشکن دل ناز خون ریز ولی…
ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما
ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما وز نام تو داغ دل کوثر لب ما بی نام تو هر نفس که بربندد بار…
ای کلک تو مشکبار چون طره حور
ای کلک تو مشکبار چون طره حور چون چشم خرد دوات تو چشمه نور از بهر مرکبت فلک دوده گرفت ز آن شمع که افروخت…
ای واله طور جلوه نور ببین
ای واله طور جلوه نور ببین عالم عالم ز نور معمور ببین آشوب صدای «لن ترانی» است ز طور بگذر از طور و نور بی…
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست بر اسب نشسته خواجه بس مبهوتیست از پای چهار پایه از تن تخته القصه که خوش مصالح تابوتیست
این خشکبران که دستکشت هوسند
این خشکبران که دستکشت هوسند گویند هماییم ولیکن مگسند خشنود ز کامرانی بیطربند خرسند به زندگانی بینفسند
این روح که شمع مجلس افروز منست
این روح که شمع مجلس افروز منست فرداست که نه زآن تو نه زآن منست طاسیست به گرمابه عالم این عمر پر ساختنش بهر تهی…
این خلد که از فیضص ازل یاد دهد
این خلد که از فیضص ازل یاد دهد خاکش نفس مسیح بر باد دهد رضوان اگر این بهشت را دریابد آن جنت کهنه را به…
این فرقه که زد خامه تحقیق رقم
این فرقه که زد خامه تحقیق رقم صد بحر حقیقتست در وی مدغم زنهار به نم مباش قانع زین یم کاین دریا را موجه ذاتیست…
این کج نظران به گلشنی رو نکنند
این کج نظران به گلشنی رو نکنند تا همچو گلش رخنه شش سو نکنند آغوش مشام بر گلی نگشایند کش چون گل آفتاب بی بو…
با آن که به جانم از تو جز تب نرسد
با آن که به جانم از تو جز تب نرسد یک روز نشاط از پی صد شب نرسد از پاره دل خسک به راه افشانم…
این نسخه که بر شیشه نادان سنگست
این نسخه که بر شیشه نادان سنگست بر جلوه او ساحت دانش تنگست خلدیست که صد رنگ بود هر برگش وین طرفه که چون درنگری…
با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگ
با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگ بر شاهد آفتاب شد میدان تنگ بنشسته فسردگان این معرکه را در آینه دیده نگه همچون…
با دوست به گل گشت گلستان رفتیم
با دوست به گل گشت گلستان رفتیم وز چشم بد زمانه پنهان رفتیم اما چو مسافران یعقوب آخر با یوسف گم گشته به کنعان رفتیم
باز از سر ناز می به اغیار ده است
باز از سر ناز می به اغیار ده است وز آتش رشک بر دلم داغ نه است چون شیشه می ز تلخکامی در بزم میخندم…
با دوست چه کار طالب سودا را
با دوست چه کار طالب سودا را با سرمه چه کار چشم نابینا را رنجیده دلم ز عقل بیگانهپرست کو می که به آشنا رساند…
باز آمد و رفت و هجر خونخوار بماند
باز آمد و رفت و هجر خونخوار بماند ز آن روز سفید این شب تار بماند در دیده ما نگاه نومید نشست در سینه ما…
بحریم درین راه همه تن پاییم
بحریم درین راه همه تن پاییم ابریم و به پای اشک ره پیماییم موجیم و ز آسیب گرانجانی خویش عمریست که تهنشین این دریاییم
بر من که چو ابر پایم از دامانست
بر من که چو ابر پایم از دامانست گر برق شوم گرم روی بهتانست کاهل قدمم چنان که گر اشک شوم صد مرحلهام ز دیده…
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم و آن نازک گوش را جراحت نکنیم باز آی که لب ز شکوه بستیم چنان کز عافیت خلد…
برخیز که از ناله سپاهی بکشیم
برخیز که از ناله سپاهی بکشیم وز برق غم انتقام کاهی بکشیم امروز بنالیم مبادا فردا هجران ندهد امان که آهی بکشیم
بعد از عمری که از سفر آمد یار
بعد از عمری که از سفر آمد یار دانی ز چه کرد از تب رشکم آزار یعنی آن کس که زنده ماند در هجر خوبست…
بنشین و به طوف قفس از دام برو
بنشین و به طوف قفس از دام برو منزل منزل سوی دلارام برو زین عرصه که نقش قدم گمراهیست یک گام فرا برو و بیگام…
بی روی تو بر دیده نظر بهتانست
بی روی تو بر دیده نظر بهتانست ور یوسف بیندی بر او تاوانست زین پیش در او گر نگهی یافتمی پنداشتمی که سایه مژگانست
تا درد غمت صاف محبت نشود
تا درد غمت صاف محبت نشود فارغ سرت از خمار کثرت نشود بی همتی ار دیده ز هم بگشایی تا کثرتت آیینه وحدت نشود
بی نام تو نطق ما گلافشان نشود
بی نام تو نطق ما گلافشان نشود بی روی تو چشم ما گلستان نشود تمکین تو بحریست که از صد صرصر یک طره موج او…
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم وز وعده برات دو زبانی گیرم رفتم که برای انتظار از عقبی سرمایه عمر جاودانی گیرم
پروانه که از بادیه هجر برست
پروانه که از بادیه هجر برست در بال و پر آتش زد و فارغ بنشست غافل که هنوز تا سر کوی فراغ صد بادیه خونخوارتر…
تیغت که به سوی مو هراسان برود
تیغت که به سوی مو هراسان برود چون ناله همه راه خروشان برود در هر بن موی گم کند راه ای کاش بر جاده زه…
ترک غم آن نگار دلجو کردیم
ترک غم آن نگار دلجو کردیم چون شعله به هرزه سوختن خو کردیم چون جان و تن و دیده و دل آنجا ماند ما بیهده…
جانا به غم تو زندگانی کردم
جانا به غم تو زندگانی کردم غمهای ترا همدم جانی کردم تا گرد من از کوی تو نتواند رفت جان در سر کار ناتوانی کردم
چندان که ز حسن خودپرستی دیدم
چندان که ز حسن خودپرستی دیدم از عشق فروتنی و پستی دیدم گویند که چشم دوست مست است ولیک من چشم ندیدم همه مستی دیدم
چندی خردم به گرد مردم گردید
چندی خردم به گرد مردم گردید گه ناله زار و گه تبسم گردید ادراک حقیقت دو عالم کردم ادراک ولیک در میان گم گردید
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن اینک بگرفتش حق خونهای کهن باری تو به او بگو که ای مایه ناز شوخی اگرت امان دهد خون…
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام خامی تو هنوز ای به هستی بدنام میسوز مگر پخته شوی زآن که بود خاکستر پخته بهتر از…
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند چون ناله ز دود نفسم ساختهاند بیگانه پرواز مرادست پرم گویی ز برای قفسم ساختهاند
چون باده ناز مست جام تو شود
چون باده ناز مست جام تو شود در سینه نفس بسته دام تو شود هر حرف که در گوش شهیدان آید خاصیت شوق بین که…
چون باغ شکفته از گیاهی نشوم
چون باغ شکفته از گیاهی نشوم چون دیده تسلی به نگاهی نشوم آن شعله شوقم که ز پا ننشینم تا در جگری طعمه آهی نشوم
چون در جگرت ناوک غمبند شود
چون در جگرت ناوک غمبند شود مگذار که دل به ناله خرسند شود دریا دریا ز دیده آتش میریز کان خشکنهال ازین برومند شود
چون جان و دل از درش سفر ساز کنند
چون جان و دل از درش سفر ساز کنند سر تا پایم ولوله آغاز کنند همچون سپه شکسته اول منزل یک یک سوی کوی دوست…
چون زلف ترا باد صبا شانه کشد
چون زلف ترا باد صبا شانه کشد بر گوش چنان خرد صد افسانه کشد از کعبه هوای سر زلفت دل را زنار به گردن سوی…
چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیم
چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیم گر تنگدل آمدیم خندان رفتیم دیدیم که دوست خوشدل از دوری ماست صد مرحله زآن جانب حرمان رفتیم
حسنت که صلای شوق عالم برزد
حسنت که صلای شوق عالم برزد غم نیست اگر دمی ز محنت دم زد کفرست ولی یقین که از رشک ایزد هنگامه دلربائیت بر هم…
خورشید مباش بخت ما گو مه باش
خورشید مباش بخت ما گو مه باش زندان آن را دو روز گو خرگه باش عمری بر ما که مرغ این نه قفسیم نه بود…
خوش آن که در آن حریم میبود رهم
خوش آن که در آن حریم میبود رهم هجر آمد و بنشاند به خاک سیهم اکنون بی تو که جان به قربانت باد خون جگرست…
داریم بتی که در بنیآدم نیست
داریم بتی که در بنیآدم نیست از عالم حسن است ازین عالم نیست طوریست ز پرتو رخش گازرگاه اما طوری که موسیش محرم نیست
در بحر جهان که ساحلش افواهست
در بحر جهان که ساحلش افواهست موجش چو طپانچه اجل جانکاهست اطفال اگر شوند غرقه تو مترس این بحر عمیق نیست قد کوتاهست
داغ تو به آفتاب تب نفروشد
داغ تو به آفتاب تب نفروشد این شمع فروغ خود به شب نفروشد عالم عالم ناله پروده به خون دارد جگر و یکی به لب…
در جام شکایت زبانم خون ریخت
در جام شکایت زبانم خون ریخت دیدم که ز طره تو تابی انگیخت گفتم برمش زود در آتش فکنم آگه شد و در به [در]…
در دیده ز اشک نوبهاری دارم
در دیده ز اشک نوبهاری دارم در سینه ز داغ لالهزاری دارم لب پر شکر از ناله زاری دارم در آینه با خود سروکاری دارم
در دیده مور اگر روم چون عنقا
در دیده مور اگر روم چون عنقا گم سازم از فراخی جا خود را با این تن بالیده و این نشو نما زین سفله سحاب…
در راه تو سرها به هوای رفتار
در راه تو سرها به هوای رفتار رفتند به شاگردی پا دایرهوار توفیق سموم دیده در بادیه ماند و آن قافله راندند فرس پا بردار
در کار تو آه آتشینی داریم
در کار تو آه آتشینی داریم وز ساغر مهر زهر کینی داریم تو شمع شو و بزم کسان روشن کن ما نذر تو باید آستینی…
در روز ازل بخت زبونم دادند
در روز ازل بخت زبونم دادند این جرعه ازین جام نگونم دادند چون تشنه به خون خویش دیدند مرا از هر بن مو دجله خونم…
در ساغر عیش باده خامان ریزند
در ساغر عیش باده خامان ریزند عشاق ز دیده خون به دامان ریزند بیدرد کجا ذوق محبت ز کجا این شهد به کام تلخکامان ریزند
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دل
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دل ما را نه غم جان بود و نی غم دل ماتمکدهایست کوی عشقت کانجا دل ماتم…
در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاد
در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاد در سینه او درد رگ و ریشه نهاد آنجا کم جان خویش میباید گفت نتوان به هوس…
در مذهب ما دویی حرامست حرام
در مذهب ما دویی حرامست حرام اینک من و تو دویی کدامست کدام در میکده آن نغمه منصور شنو گاه از دهن شیشه و گاه…
در ناصیهام نقش مرادست غریب
در ناصیهام نقش مرادست غریب در کشور بختم دل شادست غریب چون نامه عافیت نویسم از حزن گویی قلمم در آن سوادست غریب
دردم که بهار نیست گلزار مرا
دردم که بهار نیست گلزار مرا هجرم که علاج نیست بیمار مرا پیراهن صبرم که ز دست غم دوست چاکی شده سر نوشت هر تار…
دستی که همیشه بود در گردن تو
دستی که همیشه بود در گردن تو اکنون سوزد ز دوری دامن تو تاری شدهام در آزروی تن تو اما کو بخت تار پیراهن تو
دستش گل داغ از جگر ما چیده
دستش گل داغ از جگر ما چیده یا ماه به دیده دست او مالیده یا مهر سیاهپوش گردیده چو داغ و آنگه به نیاز دست…
دل با غم آن صنم سپردیم و گذشت
دل با غم آن صنم سپردیم و گذشت این جام به دست جم سپردیم و گذشت هر نقد نفس که بود درمخزن جان نشمرده به…
دل راز مرا رسه شکستن تا کی
دل راز مرا رسه شکستن تا کی بر خود در هر مراد بستن تا کی بیرون جهان سراسری هم بد نیست دلگیر درین خانه نشستن…
دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت
دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت وز هر مویم ز دار دردی آویخت هر موی که آوازه تیغش بشنید همچو مژه در حظیره دیده…
دل کشته خنجر ملامت گردید
دل کشته خنجر ملامت گردید آواره کشور سلامت گردید هر غنچه که در گلبن امید دمید نشکفته هنوز داغ حسرت گردید
دل مهمانست و میزبانش غم تست
دل مهمانست و میزبانش غم تست جانم جسم و روح و روانش غم تست قربان سر غمت شدن بیادبیست قربان دلم شوم که جانش غم…
دلاکی گشت از سرم موی زدای
دلاکی گشت از سرم موی زدای گردید ز اعجاز هنر سحر نمای با استره ای که باد را نشکافد هر موی مرا شکافت تا ناخن…
دندان امشب ز درد شد بس که نژند
دندان امشب ز درد شد بس که نژند داغیم به روی آتش از خواب سپند گر درد چنین تیز کندش گرنه دندان طمع ز عمر…
دور از تو دلم چو سینه آهستانیست
دور از تو دلم چو سینه آهستانیست آتشکدهای کنون گیاهستانیست هر ذره ز کوی تو چو ماهستانیست هر لختم چون دیده نگاهستانیست
دورت آورد کآفتابی میخواست
دورت آورد کآفتابی میخواست حسنت پرورد کآب و تابی میخواست نینی غلطم غلط که معشوق ازل در خورد نقاب خود جمالی میخواست
دوشت گویا دل به خروش آمده بود
دوشت گویا دل به خروش آمده بود وز ساغر درد جرعهنوش آمده بود کز غصه سپهر خاک بر سر مَیکرد خون در تن قدرسیان به…
دیریست که از سینهام آهی ندمید
دیریست که از سینهام آهی ندمید زین مزرع غم خشک گیاهی ندمید هر چند که بی تو دیده را دادم آب زین شور زمین گل…
دیشب ز دلم شعله آهی برخاست
دیشب ز دلم شعله آهی برخاست وز دود دلم روز سیاهی برخاست تو ابری و ما گیاه تشنه جگریم کی ابر به کینه گیاهی برخاست
راه در دوست آشکارا مسپار
راه در دوست آشکارا مسپار نامحرم پا بود درین ره رفتار با پای چنان نه که نماند نقشی یا نقش قدم با قدم خود بردار
رفتم که ز زلفت خردی وام کنم
رفتم که ز زلفت خردی وام کنم دل را به فسون عافیت رام کنم زآتشکده واسوزم و خلدش خوانم وز شعله برنجم و گلشن وام…
رندی که شکسته پنجه شور و شرش
رندی که شکسته پنجه شور و شرش بدهند نواله دیگران چون شترش چون دست ندارد همه دستش شدهاند ای کاش سرش برند و گردند سرش
ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشد
ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشد زنهار چنان کنی که یارت بکشد بر وعده او ز سادگی دل ننهی کاری نکنی که انتظارت…
زآن خوبتری که کس خیال تو کند
زآن خوبتری که کس خیال تو کند یا همچو منی فکر وصال تو کند شاید که به آفرینش خود نازد ایزد چو تماشای جمال تو…
روزم ز فراق دود گلخن سازند
روزم ز فراق دود گلخن سازند در وصل شبم چراغ ایمن سازند شمعم که درین انجمن راز مرا هر صبح کشند و باز روشن سازند
ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیم
ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیم برخیز که طره طرب شانه کنیم فرداست که عمر ما شده ملک اجل امروز بیا که…
زین بیش می فریب در جام مکن
زین بیش می فریب در جام مکن دل را به غرور بی خودی خام مکن خود در طلب خویشتنی سرگردان بیهوده مرا به عشق بدنام…
سوی در پادشاه کز طور بهست
سوی در پادشاه کز طور بهست رفتی تو و سامری به جای تو نشست ای واله ایمن این سفر دور کشید باز آ که شدند…
شوخی که گلش بهار امید بود
شوخی که گلش بهار امید بود با تنباکوش الفت جاوید بود هم عارض خورشید بپوشد از ناز ز آن ابر که خانهزاد خورشید بود
شب دیده به سیل اشک چندان شستم
شب دیده به سیل اشک چندان شستم کز روی نظاره گرد حرمان شستم هر قافله نگه که نه سوی [تو] رفت نقش پی او ز…
صد شکر که حرف دوست شد بیکم و کاست
صد شکر که حرف دوست شد بیکم و کاست گنجینه عمر کو بدانم آراست از کیسه دوست صرف کردیم و هنوز ز آنجا که حیای…
عشقت صنما دل مشوش خواهد
عشقت صنما دل مشوش خواهد از دیده به جای آب آتش خواهد گو غم شبخون آر بر آن بوالهوسی کو روی تو بیند و دل…
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما چون شعله طپد ز سوز دل اخگر ما احباب نخوانند ولی دفتر ما تا سرمه نسازند ز…
عمری بودم چون شب غم نامه سیاه
عمری بودم چون شب غم نامه سیاه تا بو که رسم به وصل آن مه ناگاه اکنون که به دیده کرد منزل آن ماه همچون…
کاش این لب پر معجزه بر دوختمی
کاش این لب پر معجزه بر دوختمی با هر کس ازین متاع نفروختمی این کز عیسی نطق درآموختهام کاش از خر او نهق درآموختمی
کو دست که دامن حضوری گیرم
کو دست که دامن حضوری گیرم وز خلد به عاریت سروری گیرم چون تاب تماشای گلم نیست ز خار جانی دهم و جلوه طوری گیرم
کو خم که ز نعل واژگون جام کنیم
کو خم که ز نعل واژگون جام کنیم صد دریا را جرعه یک کام کنیم مغرب جوییم و رو به مشرق برویم چون صبح دمد…
کوته خردی که شرمسار از من نیست
کوته خردی که شرمسار از من نیست طعن سخنم زند که پر روشن نیست ادراک ابوجهل چو ناقص باشد نقصان کلام حضرت ذوالمن نیست
گر بشکافند مو به موی من زار
گر بشکافند مو به موی من زار یک موی مرا تهی نیابند ز یار گویند که دوست از تو دورست بسوز پس جان مرا کیست…





