ز روی لطف بکن بوسه‌ای حوالۀ ما

ز روی لطف بکن بوسه‌ای حوالۀ ما همین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما [ز تیر غمزه خدنگی بکن حوالۀ ما همین بس است…

زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند

زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند نعل بر آتش ز بهر بردن دلها نهند هر خدنگی کافکنند از تیر مژگان بر جگر…

عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید

عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید دل گم گشته در آن زلف دگر باز آید دل و جان را بفرستیم به استقبالش چون مه…

شد خاک راه این سر سودا نوشت ما

شد خاک راه این سر سودا نوشت ما این شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما از کوی دوست ما سوی جنت چرا رویم رضوان…

زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید

زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید خط بر رخ تو سبزه سیراب نماید بر روی تو دلها همه شد زار و نگون سار…

عشقت چو به قصد عقل و جان رفت

عشقت چو به قصد عقل و جان رفت دل هم به غلط در آن میان رفت دل برد گمان که آن دهان نیست یک ذره…

عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان

عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان سوخت دل در غم و با داغ گرفتار همان کار من نیست بجز عشق بتان ورزیدن شدم…

قدت سرو گفتیم و رویی نداشت

قدت سرو گفتیم و رویی نداشت چو زلف تو هم مشک بوئی نداشت فرات ار چه سیل در سیل بود چو چشمم بسی جست و…

قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت

قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت که جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت نهاده‌ام سر تسلیم بر ارادت محبوب که بنده…

کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل‌ها

کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل‌ها ز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزل‌ها ز عشقت مشکلی گرهست با پیر…

کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود

کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود چون من مبادا هیچ کس درمانده ا ندر کار خود ای سرو قد سیم تن وی…

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست بیادگار تو در دل خدنگ هاست…

کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را

کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را بازآ و ببین مونس هم خانه ما را مگذار که ویرانه شود از غم هجران آباد چو…

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت چه نافه ها که در آن زلف…

گرچه دل ز آتش هجران تو داغی دارد

گرچه دل ز آتش هجران تو داغی دارد باز حال رخت از لاله فراغی دارد همه شب شمع رخت روشنی دیده ماست ای خوش آن…

گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون

گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون کز گونه تو لاله خجل گشت و دگرگون زنجیر بود چاره دیوانه ولیکن ماییم که گشتیم به زنجیر…

لعلت از کوثر به معنی پاک تر

لعلت از کوثر به معنی پاک تر دل ز کوهست فی المثل بی باک تر چشم تو صد دل ربود از یک نظر وین کسی…

لعل لب تو شفاست ما را

لعل لب تو شفاست ما را درد تو همه دواست ما را تا گشت جدا دلم ز تیغت هر لحظه غم جداست ما را دل…

ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن

ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن لعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن گفتم به طول عمر شود کارم از…

ماییم ز عشق مست رفته

ماییم ز عشق مست رفته فارغ ز هر آنچه هست رفته بر درگه شاه ملک خوبی با ذلت و با شکست رفته از جمله علایق…

مده هر دم سر آن زلف را تاب

مده هر دم سر آن زلف را تاب مزن دلهای مردم را به قلاب ز سیل چشم گریانم عجب نیست زنم بر آتش دل دم…

مرا گر در نظر گلزار باشد

مرا گر در نظر گلزار باشد دلم بر روی آن گل زار باشد من و انکار می در موسم گل درین کارم بسی انکار باشد…

مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش

مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش رو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش چو در زمانه رفیق شفیق ممتنعست کشیم…

مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست

مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست ز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست مکن ملامتم ای شیخ از طریقه عشق که…

مرا درد تو در جان حزین بس

مرا درد تو در جان حزین بس ز درمانهای دل ما را همین بس به رضوان را بگو جنت ببندد سر کوی توام خلد برین…

مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم

مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم سگانت…

مرغ دل راست عزم مسکن خویش

مرغ دل راست عزم مسکن خویش خاطرش می کشد به گلشن خویش چند باشد درین قفس محبوس نیست جایش بجز نشیمن خویش جان من چون…

مژه‌اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد

مژه‌اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد گوییا در صف عشاق بخون ریز آمد آمد آن سرو و به گرد گل رویش…

هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد

هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد از هر بلا به درد دلم صد دوا رسد هر صبح مژده میرسدم با صبا…

میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر

میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر چون کنم با یک دلی هر گوشه دلجوی دگر عهد کردم با خدای خود که جز ابروی…

هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت

هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت در تن نماند یک سر مو بی نشان…

هر لحظه سیل دیده به خون می‌کشد مرا

هر لحظه سیل دیده به خون می‌کشد مرا سودای گیسویت به جنون می‌کشد مرا گر به وعده‌های دل خلافت کشد رواست سوی سراب سوز درون…

وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست

وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست ذکر لب تو لذت شرب مدام ماست ما خاک کوی دوست به جنت نمی‌دهیم کوی نگار روضهٔ دارالسلام…

یار بر من دود دل‌ها می‌کشد

یار بر من دود دل‌ها می‌کشد لشکری از فتنه بر ما می‌کشد کرده است از زلف بس قلاب‌ها تا دل خلقی به هرجا می‌کشد نوش…

هزار شکر که جنت دوام خواهد بود

هزار شکر که جنت دوام خواهد بود محبت تو مرا مستدام خواهد بود به ناز و نعمت فر دوس کی گشاید دل مرا که کوی…

هرچه آن سرو ناز می‌گوید

هرچه آن سرو ناز می‌گوید شرح عمر دراز می‌گوید پیش نازش دل شکسته ما روز و شب از نیاز می‌گوید چون حدیث از دهان او…

یک ذره بدان دهن که گوید

یک ذره بدان دهن که گوید وز کتم عدم سخن که گوید با حسن و رخ و شمیم زلفش از یوسف و پیرهن که گوید…

آتش به از گلی‌ست کش آسیب خار نیست

آتش به از گلی‌ست کش آسیب خار نیست خون بهتر از میی‌ست که آن را خمارنیست از بس هجوم گریه ز دریای چشم من هر…

از پی رفع خمار دل غم‌پرور خویش

از پی رفع خمار دل غم‌پرور خویش همه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغ زخم…

ارمغان از بینوایی غم به گلشن می‌برم

ارمغان از بینوایی غم به گلشن می‌برم وز تهی‌دستی به بلبل تحفه شیون می‌برم چاک دردم خانه‌زاد سینه بلبل نه گل نامه شوق گریبان سوی…

از خون کشتگان شکفد لاله‌زار عشق

از خون کشتگان شکفد لاله‌زار عشق باشد خزان عمر شهیدان بهار عشق آه این چه آتش‌ست که از ذوق سوختن روید چو خار خشک گل…

از دل هزار لخت به چشم نثار رفت

از دل هزار لخت به چشم نثار رفت جز داغ هر چه بود درین لاله‌زار رفت ضعفم چنان گداخت که طوفان اشک دوش صد جا…

از روز سیاهم شب هجران گله دارد

از روز سیاهم شب هجران گله دارد وز صبحدمم شام غریبان گله دارد لب تشنه فتادیم در آن بادیه کآنجا از خشک لبی چشمه حیوان…

از شهیدان تو فرمان بردن و جان باختن

از شهیدان تو فرمان بردن و جان باختن وز تو کردن گوی سرشان را و چوگان باختن جان فدای تیغ نازی باد کز روی نیاز…

از فیض گریه‌ام مژه نشو و نما گرفت

از فیض گریه‌ام مژه نشو و نما گرفت سامان صد بهار چمن زین گیا گرفت نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یار سرتاسر…

از عافیت طراوات گلزار کس مباد

از عافیت طراوات گلزار کس مباد این شعله مهربان خس و خار کس مباد از وصل جوش داغ نیازم فرو نشست مرهم طبیب سینه افگار…

از ناله لب حوصله بستن نتوانم

از ناله لب حوصله بستن نتوانم همچون مژه بی اشک نشستن نتوانم این تار نفس بگسلم اکنون که توان هست ترسم دگر از ضعف گسستن…

از عمر دمی را به غمی باز نبستیم

از عمر دمی را به غمی باز نبستیم یک پرده آهنگ برین ساز نبستیم ما ساده‌نوایان بهشتیم چو بلبل مرغوله بیهوده بر آواز نبستیم در…

آشفته‌تر از ماست بسی انجمن ما

آشفته‌تر از ماست بسی انجمن ما بی نور بود شمع طرب در لگن ما بر ناصیه غنچه ما نقش طرب نیست شرمنده برون رفته نسیم…

امشب از دولت دیدار تو عید نظرست

امشب از دولت دیدار تو عید نظرست دیده را بر سر هر یک مژه رقص دگرست از نگه دیده سبکبال‌تر آید سویت مژه پنداری بر…

اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند

اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند کفن ز شوق شهیدان عشق پاره کنند به آن رسید که از قدسیان چو دین طلبند به…

اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختن

اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختن هیچ کم نبود ز خون صد مسلمان ریختن جان فدای قاتلی کز حیرت نظاره‌اش زخم ما را شد…

امشب از شعله آهم جگر غم می‌سوخت

امشب از شعله آهم جگر غم می‌سوخت بر من و زندگی من دل ماتم می‌سوخت برق شوقی که ز خاکستر بلبل می‌جست ذوق آرایش گل…

آن سرو خرامان که گذشت از چمن کیست

آن سرو خرامان که گذشت از چمن کیست و آن شمع برافروخته از انجمن کیست شمعی که چراغ دل ما روشن ازو شد روشن شود…

ای دل نشاط صرف کن و غم نگاه دار

ای دل نشاط صرف کن و غم نگاه دار داغی که بسپریم ز مرهم نگاه دار از آه و ناله هر چه بود در حرم…

آن نسیمم که سر و برگ خس و خارم نیست

آن نسیمم که سر و برگ خس و خارم نیست خانه‌زاد چمنم لیک به گل کارم نیست جنس دردم که درین رسته به جانم بخرند…

آن قطره‌ام که بحر به دور افکند مرا

آن قطره‌ام که بحر به دور افکند مرا ظلمت ز ننگ بر در نور افکند مرا من خانه‌زاد دیده دردم چو طفل اشک گرداب غم…

این شهادتگه عشق‌ست تقاضایی کن

این شهادتگه عشق‌ست تقاضایی کن تیغ بیکار نشسته‌ست تمنایی کن چون درین باغ بجز نام تجلی نشکفت پنبه از گوش برون آر و تماشایی کن…

باز جانم دوزخ آشام از غم غمخوار تست

باز جانم دوزخ آشام از غم غمخوار تست دیده‌ام دریای خون از حسرت دیدار تست کعبه را گراد سر بتخانه آرد در طواف کاروان‌سالار کفر…

باز در دل شعله‌های آفتاب افکنده‌ایم

باز در دل شعله‌های آفتاب افکنده‌ایم طرح آبادی درین دیر خراب افکنده‌ایم زوربازوی طلب بین کاندرین نخجیرگاه بارها خقاش را بر آفتاب افکنده‌ایم جلوه حسرت…

باز دل بر در غم طرح محبت انداخت

باز دل بر در غم طرح محبت انداخت بر سر شعله چو خس رخت اقامت انداخت ای سگ دوست به جانت که چو غم جانم…

باز دل آوازه زلف پریشانی شنید

باز دل آوازه زلف پریشانی شنید قالب فرسوده غم مژده جانی شنید زورق چشمم به خون غرق‌ست و می‌رقصد ز ذوق باز گویی مژده آشوب…

باز عشق آمد که آراید گلستان مرا

باز عشق آمد که آراید گلستان مرا سازد از خون جگر شاداب بستان مرا باز عشق آمد که از فیض نشاط گریه‌ای چون کنار گل…

بترس از آن که دمی دامن سحر گیرم

بترس از آن که دمی دامن سحر گیرم چو شعله دم به دم از سوز سینه درگیرم به کوی زخم فروشان روم به سنه چاک…

باز دل در موج تبخال از تب حرمان کیست

باز دل در موج تبخال از تب حرمان کیست لخت لختش در خروش از شعله هجران کیست جان ما خود بال افشان از پی محمل…

بر خرمنم طلیعه برقی گذار کرد

بر خرمنم طلیعه برقی گذار کرد از شعله مو به موی مرا مایه‌دار کرد اقبال دیده‌بین که ز مصر وصال دوست بر هر نگاه حسرت…

برخیز تا زیارت ماتم‌سرا کنیم

برخیز تا زیارت ماتم‌سرا کنیم جان را برای قطره اشکی فدا کنیم بر مرهم مسیح بخندیم و بگذریم هر درد را به حسرت دردی دوا…

بر گوش دلم زمزمه توبه حرام است

بر گوش دلم زمزمه توبه حرام است این گوش پرستار نوای لب جام است صید تو به منقار وفا برکند از بال هر پرکه نه…

برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را

برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را تا همچو ماه اسیر کند آفتاب را آن چشم مست ساقی آشفتگان بس است در شیشه ریز از…

بردیم باز بر سر نظاره دیده را

بردیم باز بر سر نظاره دیده را کردیم رام دیده نگاه رمیده را بردیم نام دلبر و کردیم بی‌قرار این خون آرمیده عمری طپیده را…

بردی به تازه باز دل ای جان چه داشتی

بردی به تازه باز دل ای جان چه داشتی افکندیش در آتش سوزان چه داشتی انداختی به جام امیدم می‌ هوس با این خراب ساغر…

برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را

برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را همت بگماریم که سوزیم صبا را شمعیم و تهی‌دستی ما بین که درین بزم سامان فروغی نبود شعله ما…

برون شدن ز دلم درد را چه امکانست

برون شدن ز دلم درد را چه امکانست که درد شوخ عنان ناله تنگ میدانست درون کعبه حرم جوی را بیابانهاست که هجر گام نخستین…

به بوی درد پریشان زلف یار شدم

به بوی درد پریشان زلف یار شدم نه صید دوست که صید دل فگار شدم روم به کوثر و خمیازه هوس نکشم به کوی باده…

به باده صوفی ما صاف از ریا نشود

به باده صوفی ما صاف از ریا نشود که تار سبحه به مضراب خوش نوا نشود به گل نگویم اما شهید نام گلم که از…

به صبوری بفریبم دل شیدایی را

به صبوری بفریبم دل شیدایی را در جگر بند کنم ناله صحرایی را دم ز انکار محبت زدم و بد کردم نه که این باد…

بهشت را چه کند با غم آرمیده او

بهشت را چه کند با غم آرمیده او ز دوزخ از چه هراسد فراق دیده او من و سجود بت از داورم مترسانید من آفریده…

بهشتی روی من چون پرده از رخسار بگشاید

بهشتی روی من چون پرده از رخسار بگشاید مرا بر هر سر مژگان بهشتی بار بگشاید نسیم آشنا روی بهشتم می‌فریبد دل مبادا غنچه چشمم…

بی روی او نظاره ز چشمم برون نشست

بی روی او نظاره ز چشمم برون نشست چون موج غصه بر سر دریای خون نشست می‌گفت غم چو ناله لب شعله می‌فشاند کاین نغمه…

بی بصر دیده ارباب هوس حیرانست

بی بصر دیده ارباب هوس حیرانست ز آنکه بر دیده تصویر نظر پنهانست در گریبان دری دیده ما روز نخست پنجه غم شده فرموش و…

بی سبب زلفش اضطراب نداشت

بی سبب زلفش اضطراب نداشت تاب بیداد پیچ و تاب نداشت هیچ گه سنبلی چنین شب و روز دامنی پر ز آفتاب نداشت دل به…

بیزارم از آن سینه که از جوش نشیند

بیزارم از آن سینه که از جوش نشیند پوشد کفن شعله و خاموش نشیند بختم شب تاریست که تا صبح قیامت در ماتم خورشید سیه‌پوش…

پامال ترکتاز خزان شد بهار ما

پامال ترکتاز خزان شد بهار ما ای تیره روز ما و سیه روزگار ما از تیره‌روزگاری ما ره نمی‌برد دست سحر به دامن شبهای تار…

پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی

پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی زلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی گر نیابی مزه درد دل افسرده مشو کوش تا شیفته طره…

پریشان ناله‌ام بر گرد هر گلزار می‌گردم

پریشان ناله‌ام بر گرد هر گلزار می‌گردم نا از سودای گل در جستجوی خار می‌گردم درین فصل بهار از غنچه دل خنده می‌جوشد مگر از…

تا چند درین غمکده بیکار نشینیم

تا چند درین غمکده بیکار نشینیم بیکارتر از دیده بی یار نشینیم ما شبنم دردیم ادب بین [که] درین باغ بوسیم زمین گل و بر…

تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بود

تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بود چون تو رفتی گویی آن بیچاره خوابی دیده بود ارمغان دیده گرد تست اما دیده کو…

تا توانی در ترازوی هوس بی سنگ باش

تا توانی در ترازوی هوس بی سنگ باش چون گل آزادگی بیزار از آب و رنگ باش حسن اگر در دیده چون نازت دهد جا…

تا گلستان بود کی پرخار بیدادم نبود

تا گلستان بود کی پرخار بیدادم نبود گوش گل کی شعله‌پوش از جوش فریادم نبود شیشه‌ام در بیستون غلطید و آسیبی ندید سعی شیرین بود…

تا کی چو طفل عقل دم از مهر و کین زنیم

تا کی چو طفل عقل دم از مهر و کین زنیم کو همتی که پای بر آن و بر این زنیم تلخیم در مذاق جهان…

تا من آتش خانه بودم رسم خاکستر نبود

تا من آتش خانه بودم رسم خاکستر نبود شعله را بدنامی دود دل اخگر نبود دل مدام آواز مرغ آشنایی می‌شنید چون قفس بشکست جز…

تاراج رنگ و بوی گل مدعا نمای

تاراج رنگ و بوی گل مدعا نمای خرمن کن این گیاه و به برق فنا نمای یک کاروان هنوز نرفته‌ست سوی دوست اینک ره حرم…

تا وداع شعله خود همچو اخگر کرده‌ایم

تا وداع شعله خود همچو اخگر کرده‌ایم حله خاکشتر اندوه در بر کرده‌ایم گوهر نظاره‌ای در دیده گم کردیم از آن مردم چشم اندرین دریا…

تا نفس داری سراغ کوی آن مه‌پاره گیر

تا نفس داری سراغ کوی آن مه‌پاره گیر و آن در و دیوار را چون دیده در نظاره‌گیر رنگ عصمت مشکن و با خویش هم‌زانو…

تاب خورشید رخت از تب فزونتر بود دوش

تاب خورشید رخت از تب فزونتر بود دوش آتشم چون شمع جای خاک بر سر بود دوش از عرق می‌ریخت شبنم بر رخ گلهای حسن…

تب دوش از ملال تو از خود خبر نداشت

تب دوش از ملال تو از خود خبر نداشت ظالم به خود گمان ستم این قدر نداشت گفتم به دل بگیردت اندر بدن گرفت آه…

تلخکامان مزه شهد هوس نشناسند

تلخکامان مزه شهد هوس نشناسند سایه پرورد همایند مگس نشناسند داد ازین شعله مزاجان که چو مرهم گردند سینه‌ای ریش‌تر از سینه خس نشناسند نفس…

جان بی‌رخ تو درد دل غمزده داند

جان بی‌رخ تو درد دل غمزده داند ماتمزده حال دل ماتمزده داند پی برده‌ام از عشق به جایی که ره آنجا دیوانه پا بر سر…

تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد

تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد ز فیض نوبهار غم سرا‌پایم گلستان شد به آب عافیت گفتم غبار درد بنشانم نظر در دیده‌ام…

جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را

جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را ز برق کبریای اشک سوزم طور مژگان را گرفتم سرمه از خاک ره نازی که می‌بینم…