مائیم حریم انس را خاص شده

مائیم حریم انس را خاص شده در کوی تو پا بسته اخلاص شده آهم به محیط چرخ غواص شده بر ناله من فرشته رقاص شده

ما را چه از آن که هر کسی بد بیند؟

ما را چه از آن که هر کسی بد بیند؟ یک عیب که در ما بود او صد بیند؟ ما آینه ایم، هر که در…

از لاله و سبزه، نقشبندان بهار

از لاله و سبزه، نقشبندان بهار شنگرف برانگیخته انداز زنگار در آب روان شکوفه انداخته عکس چون انجم ثابت و سپهر سیار

ای آتش سودای تو در هر جانی

ای آتش سودای تو در هر جانی بشنو سخن دلشده حیرانی از خواجه سرا ببر، که افسوس بود پهلوی چنین گلی چنان ریحانی

ای عشق، دگر روی به ما آوردی

ای عشق، دگر روی به ما آوردی با دل حق دوستی به جا آوردی ای شعله آه، خانه روشن کردی ای غم، تو خوش آمدی،…

ای دل، همه اسباب جهان خواسته گیر

ای دل، همه اسباب جهان خواسته گیر باغ طربت به سبزه آراسته گیر وانگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم بنشسته و بامداد برخاسته گیر

بازآ که عظیم دردناکم ز غمت

بازآ که عظیم دردناکم ز غمت پیراهن صبر کرده چاکم ز غمت افتاده میان خون و خاکم ز غمت القصه بطولها هلاکم ز غمت

ای زلف مسلسلت بلای دل من

ای زلف مسلسلت بلای دل من وای لعل لبت گره گشای دل من من دل ندهم بکس برای دل تو تو دل بکسی مده برای…

ای مهر گسل که با توام پیوند است

ای مهر گسل که با توام پیوند است وز تو به یکی عشوه دلم خرسند است لطفی بکن و بگو که من زان توام پیداست…

در ماتم تو دهر بسی شیون کرد

در ماتم تو دهر بسی شیون کرد لاله همه خون دیده در دامن کرد گل جیب قبای ارغوانی بدرید قمری نمد سیاه در گردن کرد

در حلقه عشق ره نیابد هر کس

در حلقه عشق ره نیابد هر کس این گوشه مقام عارفان آمد و بس گفتی که رسم در سر زلفش به هوس زنار نبسته ای،…

تا از رخ تو سنبل تر می‌خیزد

تا از رخ تو سنبل تر می‌خیزد گویی که نبات از شکر می‌خیزد شاها، تو خلیلی، چه عجب می‌داری؟ گر سبزه ز آتش تو برمی‌خیزد؟

بر من ز فراق چند بیداد رسد؟

بر من ز فراق چند بیداد رسد؟ تا چند ستم بر دل ناشاد رسد؟ فریاد کنم چو نشنوی ناله زار شاید که مرا ناله بفریاد…

دزدی که کلاه از سر شیطان دزدد

دزدی که کلاه از سر شیطان دزدد از مرده کفن، ز مرده شو نان دزدد دزدی که ز دو چشم یکی را ببرد هر جا…

بشتاب که از رهش به گردی برسی

بشتاب که از رهش به گردی برسی در کوی وفا به اهل دردی برسی رو خاک شو اندر ره خدمت، شاهی باشد که به پای…

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم ز لعلش خاتم پرسم بگفتا…

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید آمد…

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند ای…

اگر از دهان تو زد لاف پسته

اگر از دهان تو زد لاف پسته نرنجی که آید به خدمت شکسته و گر دم زد از جعد زلفت بنفشه بیارند پیش تواش دست…

آمد نگار بر در دل دیده باز کن

آمد نگار بر در دل دیده باز کن بنشین به عیش و در ز رقیبان فراز کن با یار نازنین چو بیابی مقام امن چندانکه…

اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا

اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا فریب چشم تو میکشت بی گناه مرا چه فتنه ها که بر انگیخت خال هندویت برآتش رخ…

امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت

امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت ما واله و او روی و نظر سوی دگر داشت گفتم که کنم نسبت آن زلف به…

امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بود

امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بود وز صبح با خیال خودم تیر جنگ بود از ناله‌ام نوا به دل عاشقان رسید قانون عشق…

آن جان من و روان مردم

آن جان من و روان مردم خون کرد روان ز جان مردم چشم سیهش ز عین مستی شد فتنه خاندان مردم ذکر لب لعل شکرینش…

آنکو دل خود به خار ننهاد

آنکو دل خود به خار ننهاد گل گل شد و در کنار ننهاد اشکی که به خاک ره نیامیخت سر در قدم نگار ننهاد عقلی…

ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو

ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو کس در جهان ندید سواری به تنگ تو تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه را این…

ای خاک درت سجده‌گه جمله جبین‌ها

ای خاک درت سجده‌گه جمله جبین‌ها زنار دو گیسوی تو سرفتنه دین‌ها عشاق تو را طاقت جور و ستمت نیست گشتند همه خاک درت بگذر…

ای دل ز خودی خود جدا باش

ای دل ز خودی خود جدا باش بگذر ز خودی و با خدا باش بیگانه شو از هوا و هستی با دلبر خویش آشنا باش…

ای طاق دو ابروی تو محراب جبین‌ها

ای طاق دو ابروی تو محراب جبین‌ها خاک سر کوی تو به از خلد برین‌ها گفتی که منم سرور و سرحلقه خوبان ای شاه کسی…

ای نسیم از دوست اعلامی بده

ای نسیم از دوست اعلامی بده با دل افکار آرامی بده در فراقت طاقت صبرم نماند از ره الطاف پیغامی بده از سگان کوی تو…

با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود

با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود با تیر دگر جان و دلم را هوسی بود جان و دل و دین جمله به…

با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود

با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود جز درد چارۀ دگرش ناپسند بود گر دست ما ز دامن وصل تو کوته است اندر…

با لعل جان فزای تو آب زلال چیست

با لعل جان فزای تو آب زلال چیست با آفتاب روی تو مه در کمال چیست دل تنگ گشته‌ام ز دهانت که هست نیست ور…

با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد

با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد در قید جنون او را سودای کسی دارد ای شیخ مکن عیبم از عشق پریرویان هر کس به…

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش ما را به درد ما بگذار ای…

باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را

باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را تا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را گر بنشانیم شبی شمع صفت برابرت پیش رخیت بنگری…

بجز کوی تو دل منزل نگیرد

بجز کوی تو دل منزل نگیرد که آنجا هیچکس را دل نگیرد شب از افغان من خاطر مرنجان که بر دیوانگان عاقل نگیرد به تعجیل…

بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیم

بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیم در عشق قدم از ره تعلیم نهادیم در اوج شرف راست چو شکل الف آمد از قد تو…

بر گلت از عرق گلاب افتاد

بر گلت از عرق گلاب افتاد چون خیال قدت در آب افتاد شد پریشان چو زلف مشکینت ابر بر روی آفتاب افتاد بر خیالت چو…

بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست

بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست سپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست ز بس که موی میان تو در خیال من است…

بگو به یار که کاشانهٔ که می‌پرسی

بگو به یار که کاشانهٔ که می‌پرسی منم خراب تو ویرانهٔ که می‌پرسی حدیث زلف تو امشب حکایتی است دراز تو خوابناک ز افسانهٔ که…

بنما طلعت موجه خویش

بنما طلعت موجه خویش تا بگیرند دلبران ره خویش بهر تو غیر جان نثارم نیست چون کنم من زدست کوته خویش شب هجران من شود…

به پیش عارض او عرض آفتاب مکن

به پیش عارض او عرض آفتاب مکن که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن محبت من و دلدار سابق از ازل است…

به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را

به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را که دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را توهم ای عقل نامحرم برون شو…

به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم

به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم به زنجیر سر زلفش دلم…

به فکر سر دهانت چو غنچه‌ام دل تنگ

به فکر سر دهانت چو غنچه‌ام دل تنگ گشاد کار بجویم از آن لب گل رنگ ز قیل و قال مدارس چو پرده ای نگشود…

بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد

بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد چه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد به سمع هر که رسد نکته ای ز حسن…

بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم

بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم با تو به درد خوش بردم دل به داغ هم جایی که آفتاب رخت نور گسترد…

بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم

بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم بی لبت هم جان شیرین را نمی خواهد تنم تا مگر بر دامنت افتد ز خونم قطره…

پر کن بدور لعل نگارم پیاله را

پر کن بدور لعل نگارم پیاله را تا بشکنیم توبه هفتاد ساله را گشتند منفعل گل و سنبل به رنگ و بوی تا برفکند ماه…

تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت

تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت آه سوزنده من شعله در افلاک انداخت هر خدنگی که بزد بر دل پر درد مرا…

تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیر

تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیر با علو همت قد تو طوبی در قصیر من نه تنها بسته زنجیر زلفین توام بسته ای…

تا دل به قید زلف دل‌آرام بسته‌ایم

تا دل به قید زلف دل‌آرام بسته‌ایم بر دیده خواب و بر جگر آرام بسته‌ایم سودای یار در سر و سر در کمند زلف این…

تا دل نظری به حال خود کرد

تا دل نظری به حال خود کرد جز درد و غم نگار خود کرد گر خاک سری فدای تو شد بگذر ز گناهش ار چه…

تا مردمک دیده من حسن تو دیده

تا مردمک دیده من حسن تو دیده دیگر رقمی از اثر خواب ندیده با نور رخت مجلس ما ساز منور ای چشم و چراغ من…

تا کی کنیم آتش دل را نهان از او

تا کی کنیم آتش دل را نهان از او وین دود آه دمبدم آرد نشان از او درد تو کرده است راحت جان و دوای…

تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد

تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد جان شیرین تیره رخت از هر گذر بیرون برد با خیالت جان من در تن بسی دل…

ترک من دیگر به غوغا می‌رود

ترک من دیگر به غوغا می‌رود تا کدامین دل به یغما می‌رود ای بسا دل را که زلفش می‌کشد در رکاب او به هرجا می‌رود…

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید تاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید سوزد از آتش دل خار و خس راه ترا…

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند خاک ره گشتم ولی شادم که…

جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو

جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو با اهل راز یک خبری زان دهن بگو زاهد ز عشق و محنت او نیست با…

جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را

جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را شادی بود محال دل غم فزوده را زاری چه سود شب همه شب بر در حبیب از…

جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار

جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار بر روی عاشقان در الطاف باز دار امشب خیال آن شه خوبان ندیم ماست ای دل…

جز تحفه جان عاشق درویش ندارد

جز تحفه جان عاشق درویش ندارد جانا بستان زو که از این بیش ندارد بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشق عاشق بجز از…

چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم

چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم به تاج و تخت شهان سر فرو…

چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت

چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت قرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت چو دیدم غمزه‌اش فتان دین است بگفتم…

چو چشم تو من فتنه جویی ندارم

چو چشم تو من فتنه جویی ندارم چو زلف تو آشفته خویی ندارم چنان کرد عشقت مرا پیش مردم که جز اشک خود آب رویی…

چو جان خیال لبش در درون بگرداند

چو جان خیال لبش در درون بگرداند درون پرده دلم را به خون بگرداند اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل را فسون چشم تواش…

چو دلبران به دل ما سه چیز می‌جویند

چو دلبران به دل ما سه چیز می‌جویند به تیغ و ناوک و خنجر ستیز می‌جویند خطت چو مور گشته به هر بر مر خال…

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت شد از محبت تو خاک سجده گاه…

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم نماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم برای ساختن هانه بهر سکانش تمام خاک رهش…

چون در صفت آن لب شکر شکن آیم

چون در صفت آن لب شکر شکن آیم با معنی بس نازک و شیرین سخن آیم با سرو و صنوبر نشود ملتفتم دل بی قامت…

چون دلبران ز زلف سیه تاب می‌دهند

چون دلبران ز زلف سیه تاب می‌دهند دل را نشان ز صورت قلّاب می‌دهند پیکان به آتش دل من سرخ می‌کنند چون سرخ شد به…

خطت طعنه بر مشک و عنبرزده

خطت طعنه بر مشک و عنبرزده قدت سرو را سایه بر سر زده دو چشمت به مستی و غارت گری به هر گوشه ملکی به…

خطت را بدایت به غایت خوش است

خطت را بدایت به غایت خوش است تماشای آن بی نهایت خوش است به تیری دل بی نوا را بساز که از پادشاهان عنایت خوش…

خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش

خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش کز چه رو سعی کند در غم بی حاصل خویش اگر آن سرو ببیند قد خود ر ا…

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم بر لوح جان نماند گمان و خیال و…

خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت

خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت وان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت آورد صبا وقت سحر مژده دیدار گویا…

خوب رویان چو صید عام کنند

خوب رویان چو صید عام کنند ناوک از غمزه تو دام کنند آن دو چشمان مست خواب آلود خواب بر چشم ما حرام کنند عاشقان…

خونم از مستی طریق عقل را گم می‌کنم

خونم از مستی طریق عقل را گم می‌کنم می‌کشم خون صراحی روی در خم می‌کنم با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شد عقل…

خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست

خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست به کشتنم ز چه رو دم به دم بهانه کند…

خوشا شب تا سحر با او نشسته

خوشا شب تا سحر با او نشسته فروزان شمع و رو در رو نشسته صلاح و عقل را یک سو نهاده ز غیر عشق او…

دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود

دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود گه غرق آب کوثر و گه در زلال بود خال سیه ز روی ملاحت بر…

در مجالس گر سخن زان لعل میگون می‌رود

در مجالس گر سخن زان لعل میگون می‌رود کز چه می‌خندد صراحی از دلش خون می‌رود زورقی می‌سازم از بحر خیالش دیده را کیم شب…

درد تو جان من به جز این تن نمی‌کشد

درد تو جان من به جز این تن نمی‌کشد این بخیه غیر رشته و سوزن نمی‌کشد دل را اگر چه نزد رقیبان بود دوا سازد…

دل بی غم تو چرا نشیند

دل بی غم تو چرا نشیند جز دل غم تو کجا نشیند گردی که ز نعل مرکبت خاست در دیده چو توتیا نشیند از بهر…

دل دید قدت ز قامت افتاد

دل دید قدت ز قامت افتاد در واقعۀ قیامت افتاد جان رفت که دل رهاند از عشق خود نیز در این ملامت افتاد هر کو…

دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت

دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت هرکجا عشقت غمی دید اندر این جمعی که کرد…

دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر

دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر بادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر تیغت کجاست کین نفسی کو ز عمر…

دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده‌ام

دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده‌ام می‌کشم بار غمت از جان و دل تا زنده‌ام گرچه می گردد صراحی دم به…

دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو

دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو سرای دیده و دل هم خراب شد هر دو شب فراق تو شد دیده‌ام چو…

دلا گر عشق مهروئی نداری

دلا گر عشق مهروئی نداری برو کز معرفت بوئی نداری بیا ای سرو و بر چشمم بکن جا کزین بهتر لب جویی نداری برو ای…

دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست

دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست کس نمیپرسد ز احوال درون درد من هم…

دلم پیکان او را در جگر دید

دلم پیکان او را در جگر دید ز غمزه کار خود زیر و زبر دید به تیر غمزه‌اش دل چشم میداشت بحمد الله که آخر…

دلم را جز غمت سودی نماندست

دلم را جز غمت سودی نماندست در او جز درد موجودی نماندست ز آهم در دل دلبر اثر نیست که دل اخگر شد و دودی…

دیده از دیدن تو بس نکند

دیده از دیدن تو بس نکند با لبت دل به جان هوس نکند گرچه عیسی دمی ولی طالع یک دمم با تو هم نفس نکند…

دو زلف سرکش دلبند داری

دو زلف سرکش دلبند داری که در هر یک بسی دل بند داری شدم دیوانه در سودای زلفت در ین قیدم بگو تا چند داری…

رخش آتشم در درون می‌برد

رخش آتشم در درون می‌برد دو زلفش ز عقلم برون می‌برد ندانم چه شد عقل و اندیشه را که عشقم به سوی جنون می‌برد دلم…

ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد

ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد شدیم خاک که میلش مگر به خاک برد ز بهر دوختن چاک سینه مژگانت گذر ز…

ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند

ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند که هر رشته‌ای بر رشته‌ای هست پیوند به تیری ز مژگان نواز این دلم را از آن…