ای پناه هر فقیر و هر اسیر

ای پناه هر فقیر و هر اسیر من ز پا افتاده‌ام دستم بگیر نه همین زنجیر ما زلف تو شد هر خمش زندان جان صد…

ای چرخ زمین آستانت

ای چرخ زمین آستانت خورشید، غلام پاسبانت سام آمده صیدی از کمندت رستم شده زالی از کمانت کاووس ملازم رکابت گرشاسب، پیاده عنانت کیخسرو، چون…

ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم

ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم اندوه غمت، خوب تر از عیش جهانم جسمی که از او روح جدا گشته چسان است ای راحت جان،…

ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد

ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد خوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد هر نفس می شود آشفته ز…

ای ذره های کوی تو خورشید منظران

ای ذره های کوی تو خورشید منظران با طرّه تو جان و دل خلق توامان صد بار بیش سوخته دلهای چون کباب تا داده آب…

ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر

ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر وز عقیق لعل تو، لعل بدخشان خون جگر مشک تاتاری که این سان منتشر شد در جهان…

ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمسار

ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمسار وز عبیر طرّه ات مشک تتاری یادگار چیست شهد جان مشتاق، آن دو لعل شکرین چیست تار عمر…

ای سایه سعادت و ای مایه شکیب

ای سایه سعادت و ای مایه شکیب ما از تو بی خودیم و هنوزت به ما عتیب بی خار گل نبوده و بی رنج، مارِ…

ای سرو چه، ای ماه که، ای شوخ کدامی؟

ای سرو چه، ای ماه که، ای شوخ کدامی؟ کاین گونه به رقص اندر و این سان بخرامی ماهت بِنَخوانم، ملکت می‌بِنَدانم حیران همه زآنم…

ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کن

ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کن دمی از حال دل غمزده او را خبری کن کای طبیب دل بیمار، بر خسته خویش…

ای صنم نازنین، ناز تو بر جان من

ای صنم نازنین، ناز تو بر جان من وِی بتِ مهرآفرین ، کفرِ تو ایمانِ من گر تو فرستیم زهر، ور تو پسندیم درد، زهر…

ای صورت تو معنی والشمس والضحی

ای صورت تو معنی والشمس والضحی مرآت حق نما، تویی از مظهر خدا جلوات مظهر تو چو خورشید منکشف آیات جلوه تو ز هر ذره…

ای قامت دلجوی تو، آشوب قیامت

ای قامت دلجوی تو، آشوب قیامت آشوب قیامت، خبری زآن قد و قامت ای طرّه تو افعی و ای چشم تو آهو ای خنده تو…

ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را

ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را و ای بسته میان ترک تو نخجیر زنی را چشمت به صف مژگان گویی شه ترک است…

ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری

ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری این چه نسبت، که تو از سرو و قمر خوبتری نیست زیبایی و خوبی که…

ای که بر ما گذری با همه کبر و غرور

ای که بر ما گذری با همه کبر و غرور غم ما شیفتگان آوردت عیش و سرور این همه گام که از کبر گذاری به…

ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی

ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی مشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی آب دادی هی به چهر و…

ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلت

ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلت تا نرهی از این خطر وا نرهد غم از دلت دعوی عاشقی تو، باور دوست کی…

ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم

ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم روزگاری است که کامی من ناکام ندارم تا خیال دو لبت ساغر و صهبای من آمد،…

ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق

ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق از فلق تو خون جگر، ساغر باده شفق از می ساغر لبت، لعل بدخش…

ای که چون چشم بت من، حال بیماریت هست

ای که چون چشم بت من، حال بیماریت هست می‌نماید کز طلب، اندر دل‌آزاریت هست فصل گل بی‌مِی نشاید زیستن ور نیست زر، هشت باید…

ای که داری هوس لعل لب جانان را

ای که داری هوس لعل لب جانان را تا لبش را به لب آری، به لب آری جان را زهر پیماید اگر خواهم از او…

ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال

ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال کمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ای…

ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر

ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر گر بود شیر، کند آهوی چشمت نخجیر هر کجا ماه رخی، مهر تواش داده فروغ هر…

ای که لبت کوثر و رویت بهشت

ای که لبت کوثر و رویت بهشت بی تو عذاب است مرا گشت کشت شور توام از سر و مهرت ز دل می نشود گر…

ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیت

ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیت حیف، که همچو گل بود، عادت بی وفائیت ای مه آفتاب رخ، در شب تار عاشقان اشک…

ای لب لعل تو روح بخش مسیحا

ای لب لعل تو روح بخش مسیحا وی به روان بخشی از مسیح معلاّ زهر به جام ار کنی، تو با همه تلخی خوب تر…

ای ماه پریچهر مطبوع خصایل

ای ماه پریچهر مطبوع خصایل ای سرو صنوبر قد خورشید شمایل آن زلف چو شام تو که پرورده صبح است بر تیرگی بخت دل ماست…

ای ماه وشان همه غلامت

ای ماه وشان همه غلامت خورشید رخان اسیر دامت در ناف غزال خون گره کرد یک چین ز دو زلف مشک قامت بی رخصت ما…

ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت

ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت غرق خون مپسند، صید دستگیرت ای کمان ابرو، بنازم شست و دستت صید بتوان کرد، هر جا…

ای مایه خرّمی جهان را

ای مایه خرّمی جهان را و ای راحت جان جهانیان را از حسرت نوش لعلکانت خون در جگر است لعل و کان را گل بیند…

آیا بُوَد که روزی از دوستان بشیری

آیا بُوَد که روزی از دوستان بشیری آرد به دوستداران پیغام دلپذیری ای بوی آشنائی از کوی کیست کائی خود نکهت بهشتی یا نفحه عبیری…

این خون عاشق است همانا به جام شد

این خون عاشق است همانا به جام شد ور نه به شرع پاک نبی، می حرام شد گو باش دور چرخ به کام رقیب ما،…

آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش

آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش حلقه بندگی پیر مغانم در گوش یک زمان مطرب ما نغمه سراید که برقص یک طرف…

این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند

این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند رفته در پیرهنی چون چمن یاسمنند بلبلانند که نالان گل سرخ بهار دوستانند که دستان گل انجمنند…

با صبا نفحه جان از بر جانان آید

با صبا نفحه جان از بر جانان آید هر نفس ز آمدنش در تن ما جان آید آن که ننشست و به اکراه برفت، اینک…

با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیام

با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیام کرده قیامت قیام، با تو صنوبر خرام گر تو بریزی به جام، باده نباشد حرام باده نباشد حرام،…

باز باد سحری بوی خوش یار آورد

باز باد سحری بوی خوش یار آورد کاروان ختنی مشک به خروار آورد آنچنان در طرب آورده هوا زاهد را که بر پیر مغان سبحه…

باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این

باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این یا بروید ز چمن، نسترنی بهتر از این نتوان گفت تنی را، به از این پیرهن است…

بر دوش فکند زلف را دوش

بر دوش فکند زلف را دوش خورشید ز شام شد زره پوش زلفش چو شبان تار عشاق در ماتم بخت ما سیه پوش هنگامه صبح…

بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را

بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را سوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را بر اشک و آه من به غلط طعنه ها مزن بنگر…

بر قتل من خسته، اگر بسته میان را

بر قتل من خسته، اگر بسته میان را تا باز کند زنده، گشوده است دهان را سر خط امان داد به ما طلعت تو دوش،…

برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام را

برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام را منشین که گردون خون کند، در گردش آور جام را از یاسمن ای سیمتن، نازک ترت…

بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر

بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر ابروان کرده حسام و مژّگان را خنجر دل ما در صف مژگانش، شبی یک تنه تاخت…

برق عشقت را، چنان در استخوان آورده‌ام

برق عشقت را، چنان در استخوان آورده‌ام کاستخوان را همچو نی، آتش به جان آورده‌ام از دهانت خواستم سرّی بیارم در میان هیچ را، تعبیر…

بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم

بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم دامن از لعل و گهر، غیرت مخزن دارم کوهکن باشم و باید بکنم جان در کوه نه…

بشکست سنگ محنت عشق تو نام من

بشکست سنگ محنت عشق تو نام من دردا، که ریخت آب رخ و ننگ و نام من تا من شدم غلام سگ پاسبان دوست شد…

بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را

بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را که شاید بشنود مرغی دگر افسانه ما را مرا در بندبند افتاد چون نی آتش غیرت…

بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش،

بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش، بیارد تخت بلقیسی اگر سازند مأمورش حدیثی را که عقل از نقل آن دیوانه شد یارب، بدارم…

به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم

به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم چو چشم مست تو دیدم، دوباره توبه شکستم بگو به ساقی مجلس، به دور ما ندهد می…

بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیاله

بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیاله خوش است در کف ساقی، پیاله غیرت لاله تو نیز می به قدح ریز و خوی…

بهر پا بستن دل زلف گره‌گیر دوتا

بهر پا بستن دل زلف گره‌گیر دوتا هست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا ترک چشمش چو نظر جانب ابرو افکند واجب‌القتل یکی، دست به شمشیر…

به حریم کوی دلبر که برد پیام ما را

به حریم کوی دلبر که برد پیام ما را که به پادشه بگوید سخن من گدا را بود آرزو همینم، که نهد قدم به چشمم…

به غم دوست فکندیم دل خرّم را

به غم دوست فکندیم دل خرّم را خرّم آن دل، که گزیده است غم عالم را خنک آن دم که زند بردل ریشم خنجر زخم…

به هر محفل که شمعی زآتش پروانه می‌سوزد

به هر محفل که شمعی زآتش پروانه می‌سوزد ز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه می‌سوزد شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتش که…

بی زلف تو، چون قرار ما نیست،

بی زلف تو، چون قرار ما نیست، جز شام به روزگار ما نیست چون زلف تو، در رخت، فروغی، با بخت سیاه، کار ما نیست…

بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش

بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش پرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاری که…

بوسی به من از آن لب و رخسار عطا کن

بوسی به من از آن لب و رخسار عطا کن ضعف دلم از شربت گل قند، دوا کن تا فتنه بلایی به وجودت نرساند جان…

بیا ساقی کرم کن جام می را

بیا ساقی کرم کن جام می را معطر کن مشام جان کی را به نام ایزد، گلی دارم که هرگز، نبیند آفت تاراج دی را…

بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا

بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را بدین روش که دل اندر محیط خون شده…

بیا، تصرف در صنعت سکندر کن

بیا، تصرف در صنعت سکندر کن ز آفتاب رخ، آیینه اش منور کن بگو به ساقی مجلس، برغم زاهد خشک ز آب روشن ساغر دماغ…

پرورده نهان به مشک و کافور

پرورده نهان به مشک و کافور در شهپر زاغ بیضه نور دارد مه نو عیان به غبغب کافور به ساتکین بلور ماه تو که شرم…

تا به دامان تو من دست تولا زده‌ام

تا به دامان تو من دست تولا زده‌ام پای بر اطلس و نه جامه خضرا زده‌ام تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد خنده بر…

پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس

پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس سوز و گداز شمع ز آه سحر بپرس با مدعی بگوی که از گفتگوی ما، از لعل یار…

تا به روی تو شد دیده بازم

تا به روی تو شد دیده بازم از همه دلبران بی نیازم توشه حسن و من بنده تو، تو چو محمود و من چون ایازم…

تا چند جفا باما‌، یک ره ز وفا دم زن

تا چند جفا باما‌، یک ره ز وفا دم زن با خیل وفاکیشان، دستان جفا کم زن جمعیت دلها را، آشفته اگر خواهی، دستی ز…

تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زن

تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زن زنهار، دم از دانش اندر بر ما،‌ کم زن افسانه دور دهر، بر ما چه…

تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست

تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست همچو آغاز غمت شادی انجامم نیست دلم آن گونه به دام تو هوس کرد که هیچ، حلقه ای…

تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما،

تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما، آسمان سنگ غم افکنده به پیمانه ما بس که از دیده و دل، گشت روان آتش و آب،…

تا هست در تن من افسرده جان نفس،

تا هست در تن من افسرده جان نفس، جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس شب های هجر با غم عشق تو هر زمان، هم…

تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم

تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم صبر و…

تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم

تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم شکنج دام تو خوش تر، ز شاخسار بلندم من آن تذرو خموشم، که در فضای گلستان…

تهی شد کاسه از می، کیسه از زر

تهی شد کاسه از می، کیسه از زر نه ساقی مهربان با من، نه دلبر اگر با ما خوشی این جان و این دل می…

تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دل

تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دل دردا که صید ما را صیاد کشت غافل افسوس، کان جفاجو، از ما نمی ستاند…

جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز،

جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز، بادا نثار روی خوش و سیرت تو نیز صبح است و باغ پرگل و بلبل ترانه…

تو را با لعل خندان آفریدند

تو را با لعل خندان آفریدند مرا با چشم گریان آفریدند تو را آن زلف و رخ دادند و ما را، پس آن گه، کفر…

جز ماه من که هشته به تارک کلاه را

جز ماه من که هشته به تارک کلاه را باور مکن که بوده کله فرق ماه را گرد از عذار خویشتن ای ماه من بگیر…

جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست

جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست جز بندگی دوست، در آن سلطنتی نیست دل می سپرم در دهن افعی زلفت، در فکرت دیوانه، مرا…

چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کور

چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کور از رخ پاک تو یا رب دیده ناپاک دور خواستم در حلقه زلفت شبی منزل کنم…

چشمه حیوان بر ارباب هوش

چشمه حیوان بر ارباب هوش چیست لب مغ بچه باده نوش افسر و دیهیم فریدون و جم نیست مگر خم می، می فروش می نچشی…

چه خوش باشد شبی در سرزمینی،

چه خوش باشد شبی در سرزمینی، به روز آریم با صبح جبینی به زلف و چهره‌ات، یارا، که ما را به غیر از این نباشد…

چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم

چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم بود ز هجر بتان اشک دیده، باده و جامم به شامم ار بنمایند رو چه حاجت…

چو ماه روی تو را در خیال می نگرم

چو ماه روی تو را در خیال می نگرم دگر خیال بود هر چه هست در نظرم اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار…

چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست

چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست افسوس، که این سرو به باغ چو منی نیست گفتم به دل، از سرو قدت نسترن آرم در…

چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم

چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم گذارم آن که بسوزد ز شعله‌اش دهنم هر آن که سوز درون مرا کند انکار عجب کند…

حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد

حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد ور میسر گرددم، دیگر تمنایی نباشد در دلم جز مهر رخسار بتان، چیزی نگنجد در سرم جز عشق…

حالت چشم تو و قصه بیماری دل

حالت چشم تو و قصه بیماری دل می توان یافت طبیب از اثر زاری دل بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم چشم خوابی…

حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست

حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست پیر ما، پیرو ما، رهبر ما، رهزن ماست ما در این شهر امیریم که از همت دوست آفتاب فلکی،…

خلاف تلخ‌کامی‌های دیرین

خلاف تلخ‌کامی‌های دیرین بیا، بوسی بده ای جانِ شیرین کرم کن، تا بیفزاید به دولت تو شاه حسن و من درویش مسکین زنخدانی که دارد،…

خرم دلی که کشته تیغ جفای توست

خرم دلی که کشته تیغ جفای توست خرم تر آن که زنده مهر و وفای توست اینک دلی شکسته و جانی گداخته، از ما اگر…

خط تو هاله‌صفت، ماه در میان دارد

خط تو هاله‌صفت، ماه در میان دارد مه تو جای بر اوج سپهر جان دارد ز چشمکان تو پیداست ای صنم، بر خلق که فتنه…

خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانه

خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانه لعل دلجوی تو، هم باده و هم پیمانه تا فسون غم عشق تو، مرا شد در گوش،…

خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این

خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این پدری نیست که آرد پسری بهتر از این گرچه من میوه فرو ریزم و او سنگ زند…

خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند

خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند دانند که عشاق چه صاحبنظرانند در کوی محبّت چه عجب مرحله سنجند در بحر حقیقت چه گرامی گهرانند…

خوش میرود بناز و صدش دیده در قفاست

خوش میرود بناز و صدش دیده در قفاست قامت نه، این قیامت و بالا نه، این بلاست اندر شرار روی چه جانهاش مستمند واندر شکنج…

خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را

خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را دهد گل بی جفای باغبان هر لحظه کامش را مرا، صیاد، طفلی باغبان بوده است و…

خوشا سودای عشق و روزگارش

خوشا سودای عشق و روزگارش وز آن خوش تر به جان ما شرارش دلم در زلف او عمری اسیر است من آشفته سامان یادگارش توانم…

خوش‌تر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاری

خوش‌تر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاری دست در گردن درآوردن، شبی با غمگساری حاصل عمر است وقتی بابت یاقوت لعلی باده چون…

دارم هوای آن که روم در دیار خویش

دارم هوای آن که روم در دیار خویش بندم دوباره دل به سر زلف یار خویش زین ورطه پر از خطرم تا کجا برد دادم…

داری ز چمن گر هوس حلقه دامی

داری ز چمن گر هوس حلقه دامی ای مرغ دل ما، بنشین بر سر بامی ما را ز حرم راند اگر شیخ به تزویر غم…