یا رب تو زمانه را دلیلی

یا رب تو زمانه را دلیلی بفرست نمرودانرا پشه چو پیلی بفرست فرعون صفتان همه زبردست شدند موسی و عصا و رود نیلی بفرست “ابوسعید…

یا رب چو به وحدتت یقین

یا رب چو به وحدتت یقین می‌دارم ایمان به تو عالم آفرین می‌دارم دارم لب خشک و دیدهٔ تر بپذیر کز خشک و تر جهان…

یا رب در خلق تکیه گاهم

یا رب در خلق تکیه گاهم نکنی محتاج گدا و پادشاهم نکنی موی سیهم سفید کردی به کرم با موی سفید رو سیاهم نکنی “ابوسعید…

یا رب ز کرم دری برویم

یا رب ز کرم دری برویم بگشا راهی که درو نجات باشد بنما مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر…

یا رب ز قناعتم توانگر

یا رب ز قناعتم توانگر گردان وز نور یقین دلم منور گردان روزی من سوختهٔ سرگردان بی منت مخلوق میسر گردان “ابوسعید ابوالخیر رح”

یا رب در دل به غیر خود

یا رب در دل به غیر خود جا مگذار در دیدهٔ من گرد تمنا مگذار گفتم گفتم ز من نمی‌آید هیچ رحمی رحمی مرا به…

یا رب ز کمال لطف خاصم

یا رب ز کمال لطف خاصم گردان واقف بحقایق خواصم گردان از عقل جفا کار دل افگار شدم دیوانهٔ خود کن و خلاصم گردان “ابوسعید…

یا رب ز گناه زشت خود

یا رب ز گناه زشت خود منفعلم وز قول بد و فعل بد خود خجلم فیضی به دلم ز عالم قدس رسان تا محو شود…

یا رب زدو کون بی‌نیازم

یا رب زدو کون بی‌نیازم گردان وز افسر فقر سرفرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان زان ره که نه سوی تست بازم گردان…

یا رب غم آنچه غیر تو در

یا رب غم آنچه غیر تو در دل ماست بردار که بیحاصلی از حاصل ماست الحمد که چون تو رهنمایی داریم کز گمشدگانیم که غم…

یا رب سبب حیات حیوان

یا رب سبب حیات حیوان بفرست وز خون کرم نعمت الوان بفرست از بهر لب تشنهٔ طفلان نبات از سینهٔ ابر شیر باران بفرست “ابوسعید…

یا رب مکن از لطف پریشان

یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم محتاج…

یا رب من اگر گناه بی حد

یا رب من اگر گناه بی حد کردم دانم به یقین که بر تن خود کردم از هرچه مخالف رضای تو بود برگشتم و توبه…

یا رب نظری بر من سرگردان

یا رب نظری بر من سرگردان کن لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن با من مکن آنچه من سزای آنم آنچ از کرم و لطف تو…

یا رب یا رب کریمی و

یا رب یا رب کریمی و غفاری رحمان و رحیم و راحم و ستاری خواهم که به رحمت خداوندی خویش این بندهٔ شرمنده فرو نگذاری…

یا سرکشی سپهر را سرکوبی

یا سرکشی سپهر را سرکوبی یا خار و خس زمانه را جاروبی بگرفت دلم ازین خسیسان یا رب حشری نشری قیامتی آشوبی “ابوسعید ابوالخیر رح”

یا شاه تویی آنکه خدا را

یا شاه تویی آنکه خدا را شیری خندق جه و مرحب کش و خیبر گیری مپسند غلام عاجزت یا مولا ایام کند ذلیل هر بی‌پیری…

یا گردن روزگار را زنجیری

یا گردن روزگار را زنجیری یا سرکشی زمانه را تدبیری این زاغوشان بسی پریدند بلند سنگی چوبی گزی خدنگی تیری “ابوسعید ابوالخیر رح”

یا من بک حاجتی و روحی

یا من بک حاجتی و روحی بیدیک عن غیرک اعرضت و اقبلت علیک مالی عمل صالح استظهر به الجات علیک واثقا خذ بیدیک “ابوسعید ابوالخیر…

یاد تو شب و روز قرین دل

یاد تو شب و روز قرین دل ماست سودای دلت گوشه نشین دل ماست از حلقهٔ بندگیت بیرون نرود تا نقش حیات در نگین دل…

یاد تو کنم دلم به فریاد

یاد تو کنم دلم به فریاد آید نام تو برم عمر شده یاد آید هرگه که مرا حدیث تو یاد آید با من در و…

یادت کنم ار شاد و اگر

یادت کنم ار شاد و اگر غمگینم نامت برم ار خیزم اگر بنشینم با یاد تو خو کرده‌ام ای دوست چنانک در هرچه نظر کنم…

یار آمد و گفت خسته میدار

یار آمد و گفت خسته میدار دلت دایم به امید بسته می‌دار دلت ما را به شکستگان نظرها باشد ما را خواهی شکسته میدار دلت…

یاقوت ز دیده ریختم تا چه

یاقوت ز دیده ریختم تا چه کنی در پای غم تو بیختم تا چه کنی از هر که به تو گریختم سود نکرد از تو…

یارم همه نیش بر سر نیش

یارم همه نیش بر سر نیش زند گویم که مزن ستیزه را بیش زند چون در دل من مقام دارد شب و روز میترسم از…

یک جو غم ایام نداریم

یک جو غم ایام نداریم خوشیم گر چاشت بود شام نداریم خوشیم چون پخته به ما میرسد از مطبخ غیب از کس طمع خام نداریم…

یک ذره زحد خویش بیرون

یک ذره زحد خویش بیرون نشود خودبینان را معرفت افزون نشود آن فقر که مصطفی بر آن فخر آورد آنجا نرسی تا جگرت خون نشود…

یک روز بیوفتی تو در

یک روز بیوفتی تو در میدانم آن روز هنوز در خم چوگانم گفتی سخنی و کوفتی برجانم آن کشت مرا و من غلام آنم “ابوسعید…

یک نیم رخت الست منکم

یک نیم رخت الست منکم ببعید یک نیم دگر ان عذابی لشدید بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت من مات من العشق فقد مات…

یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن

یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن قطع نظر از جمال هر یوسف کن زین شهد یک انگشت به کام تو کشم از لذت اگر مست نگردی…

یک چند دویدم و قدم

یک چند دویدم و قدم فرسودم آخر بی تو پدید نامد سودم تا دست به بیعت وفایت سودم در خانه نشستم و فرو آسودم “ابوسعید…

بودای من

  بودای من ‎آغشته‏ ام به عشق تو مبدای من تویی ‎از بلخ تا به قونیه مولای من تویی ‎گفتی به چشم های تو ایمان…

از هنر مرد بهره ور گردد

از هنر مرد بهره ور گردد چون بر صاحب هنر گردد قطره آب مختصر باشد چون بدریا رسد گهر گردد صحبت نیشکر چو یابد آب…

از نسیم زلفش ای باد سحر

از نسیم زلفش ای باد سحر گر خبر داری چرائی بی خبر چند پیمائی هوا بر کوی او گر گذر داری ز گردون بر گذر…

ای شده جان در سر سودای تو

ای شده جان در سر سودای تو برده دلم مشک سمن سای تو در چمن حسن خرامان ندید چشم جهان سرو ببالای تو بر فلک…

ای شده پای بند جان طره مشکبار تو

ای شده پای بند جان طره مشکبار تو برده مرا قرار دل سنبل بی قرار تو از پی آنکه تا کند هر سحری صبوحی ای…

با عشق دلی که آشنا نیست

با عشق دلی که آشنا نیست جامست ولی جهان نما نیست دل آیینه ی خدا نمائیست گر آنگه بغیر مبتلا نیست رو، ز آینه رنگ…

تا کی زنی ز مشک سیه بر زره گره

تا کی زنی ز مشک سیه بر زره گره تا چند ماه را کشی اندر خم زره ماهی، باختیار چو ماهی زره مپوش رو باز…

بربود دلم، در چمنی، سرو روانی

بربود دلم، در چمنی، سرو روانی زرین کمری، سیمبری، موی‌میانی خورشیدوَشی؛ ماهرخی، زهره‌جبینی یاقوت لبی، سنگدلی، تنگ دهانی عیسی‌نفسی، خضردَمی، خاتم دوران جم‌مرتبتی، تاجوری، شاه‌نشانی…

باز بی‌دین و دلم کرد شبیّ و سحری

باز بی‌دین و دلم کرد شبیّ و سحری از خم زلف فروغ رخ زرّین‌کمری بی‌محابا به سر زلف بلائی، ستمی بی‌تکلف به لب لعل، قضائی،…

ترک من دل بردن آئین می کند

ترک من دل بردن آئین می کند بر من بیدل ستم زین می کند گرد ماه از مشک خرمن می زند مشک را بر ماه…

تو که خود مونس روان بودی

تو که خود مونس روان بودی چون ز چشم دلم نهان بودی من خود اندر حجاب خود بودم ورنه با من تو در میان بودی…

در محیطی فکنده ام زورق

در محیطی فکنده ام زورق که دو عالم از اوست مستغرق نه نوان زورق از محیط شناخت نه وجود محیط از زورق آب شد زورق…

رای مرا چو شیفته روی خویش کرد

رای مرا چو شیفته روی خویش کرد روی دلم ز روی کرم سوی خویش کرد چندین هزار بار مرا مست هر دو کون زلفش ببوئی…

دوش جام وصل جانان خورده‌ام

دوش جام وصل جانان خورده‌ام باده‌ها از ساغر جان خورده‌ام جای آن است ار نگنجم در جهان زآن که جام از دست جانان خورده‌ام جان…

زلف اندر تاب چینی دیگرست

زلف اندر تاب چینی دیگرست کفرت اندر زلف دینی دیگرست از زمرد خاتم لعل ترا تا خط آوردی نگینی دیگرست کو دلی دیگر که دست…

ز دل بگذر کرا پروای جانست

ز دل بگذر کرا پروای جانست حدیث دل حدیث کودکانست نشان دل چه می پرسی که از جان درین ره یاد کردن بیم جان است…

سوادِ لعل تو ای فتنهٔ مسلمانی

سوادِ لعل تو ای فتنهٔ مسلمانی بیاضِ جزع تو ای آفتاب روحانی محیطِ نقطهٔ حسن است در جهانگیری مدارِ مرکز کفر است در مسلمانی چو…

کرا آن زهره و این راستگوئی

کرا آن زهره و این راستگوئی که گوید او توئی، بی شک تو اوئی ترا چشم معانی احول آمد خیالت ز آن کند باوی دو…

مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟

مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟ که باد صبحِ امیدش چو روزِ من شبِ تار دلم به حُکمِ که برتافت…

شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداخت

شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداخت که روز من به شب تیره در گمان انداخت که داد جز رخ و زلفت نشان روز…

نه رای آنکه بترک دیار و یار کنم

نه رای آنکه بترک دیار و یار کنم نه جای آنکه سر کویش اختیار کنم نه روی آنکه تحمل کنم ببوی امید نه روز آنکه…

گفتم که فروغی ز لب لعل تو دیدم

گفتم که فروغی ز لب لعل تو دیدم گفتا رقم دلشدگان بر تو کشیدم گفتم خبرت هست که خون می شودم دل گفتا ز می…

مقصود ترک اول سالک نجات بود

مقصود ترک اول سالک نجات بود گنج نجات زیر طلسم ثبات بود چون قوت ثبات و حیات و نجات یافت بازش بذروه ی درجات التفات…

آن شب که ملازم فروغ روز است

آن شب که ملازم فروغ روز است و آنروز که شب بروز مهرافروز است عقد شکن زلف بت سیم تن است خورشید رخ خوش پسر…

هرگه که دل خسته در آن می کوشد

هرگه که دل خسته در آن می کوشد کز ساغر چشمم، می لعلت نوشد عناب لبت، مردمک چشم مرا گوید: مگرت هنوز خون می جوشد؟

آن ماه که پرورده ی مهر اویم

آن ماه که پرورده ی مهر اویم دی گفت غزل مگو که من می گویم گفتم چو حدیث زلف و خال تو رود دانی که…

ای از پی دیدار تو ام در سر چشم

ای از پی دیدار تو ام در سر چشم با مهر رخ تست مرا در خور چشم از دل نگرم در تو، نه از دیده…

ای از گل دولت تو شاهی بوئی

ای از گل دولت تو شاهی بوئی از بند جهان برغم هر بد گوئی چون سوسن ده زبان بمدحت کوشم چون بید زبانی کنم از…

ای دل غم این جهان بیهوده مخور

ای دل غم این جهان بیهوده مخور بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش و غم جهان بیهوده…

ای رفته و برگزیده بر ما دگران

ای رفته و برگزیده بر ما دگران من مستحق وصل توام یا دگران انصاف بده رواست در مذهب عشق دل با تو و من بی…

ای دوست من از هیچ مشوش گردم

ای دوست من از هیچ مشوش گردم وز نیمه ی نیم ذره در خوش گردم؟ از آب لطیفتر مزاجی دارم دریاب مرا و گرنه ناخوش…

ای برده خیال تو مرا خواب ز چشم

ای برده خیال تو مرا خواب ز چشم هجران توام گشوده سیلاب ز چشم در فرقت تو یکنفسم خالی نیست خاک از سر و آتش…

ای زلف و رخت چو ظلمت و نور بهم

ای زلف و رخت چو ظلمت و نور بهم یا همچو، صبا و شب دیجور بهم ماننده آفتاب و حربا شب و روز تا کی…

ای فیض صحاب کرمت آواری

ای فیض صحاب کرمت آواری آب رخ ملک و سایه ی دا داری لطفی باشد دم بدم از آنکه مرا در بندگی شاه جهان بین…

ای نه فلک از کلک تو در تحت رقوم

ای نه فلک از کلک تو در تحت رقوم وی یافته از تو رونق احکام نجوم نی نی غلطم، غلط که جز خط تو نیست…

بی روی تو گرزآنکه نمی داشت دلم

بی روی تو گرزآنکه نمی داشت دلم هم چشم وفا از تو همی داشت دلم تو چشم دل منی و در معرض جان از چشم…

ایدل ز پی سایه خود چند روی

ایدل ز پی سایه خود چند روی با نور چرا بسایه ها در گروی تا بر سرت آتشی نباشد چون شمع چون شمع گمان مبر…

بی روی تو، ای شیفته از روی تو خور

بی روی تو، ای شیفته از روی تو خور دریا گردد، کنارم از خون جگر در آرزویت، چو مویت اندر تابم تا بر دگری تافتی…

تا حاصل دردم سبب درمان گشت

تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود و کنون تن دل…

راهی ز زبان ما بدل پیوستست

راهی ز زبان ما بدل پیوستست کاسرار جهان جان در آن ره بستست تا هست زبان بسته، گشاده است آنرا چون گشت زبان گشاده آن…

در عالم عشق طور، طور غم تست

در عالم عشق طور، طور غم تست در دور زمانه جور، جور غم تست در ساغر دیده زان مدامست مرا خونابه ی دل که دور،…

در دور سپهر مهر ساقی مائیم

در دور سپهر مهر ساقی مائیم سر مست مدام اشتیاقی مائیم در آینه ی وجود کردیم نظر مائیم که ما نه ایم و باقی مائیم

جانا می لعل ارغوانیت که داد

جانا می لعل ارغوانیت که داد دو شینه شراب کامرانیت که داد مطرب چه ترانه زد حریف تو که بود ساقیت که بود و دوستکانیت…

دلبر که به حسن او نبودست و نه هست

دلبر که به حسن او نبودست و نه هست آمد بر من دوش نه هشیار، نه مست او مست زباده بود و من مست از…

کی فتنه ی نرگس تو در خواب شود

کی فتنه ی نرگس تو در خواب شود چند از رخ تو زلف تو در تاب شود لؤلؤ بنما، ز لعل، تا درّ خوشاب در…

ز آن پیش مرا که روح در پرده شود

ز آن پیش مرا که روح در پرده شود نشگفت گر از روح تو پرورده شود لطفی کند آزرده دلم را نفسی لعلت که ز…

شیرین دهنت چون صفت جان دارد

شیرین دهنت چون صفت جان دارد خود را سزد ار، ز دیده پنهان دارد آن چشمه که خضر یافت زو آب حیات لعل تو بهر…

من داغ بلاها که ز دلبر دارم

من داغ بلاها که ز دلبر دارم شک نیست که از جفاش دل بر دارم شیرین لب او اگر ببینم در خواب فرهاد صفت نعره…

گر داشتمی بقدر همت دستی

گر داشتمی بقدر همت دستی دستم چو بدامن عرض پیوستی جوهر کش گردون جهان بگسستی قرّابه ی گوهر فلک، بشکستی

نشناخته ای، ای دل بیدانش و درد

نشناخته ای، ای دل بیدانش و درد خاک از زر و سنگ از گهر و خار از ورد در سایه فسرده، لاف خورشید زنی ای…

ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت

ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت گلبن از باد سحر، گر به سر یاران ریخت امشب ای بنده بنه خواب، که آن هندوی…

آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش

آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط…

از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آر

از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آر بشکن صدف و گوهر یکدانه به دست آر معموری تن چیست، به ویرانی آن کوش صد گنج…

از درم باز کی آن دلبر طناز آید

از درم باز کی آن دلبر طناز آید عمر بگذشته ندیده است کسی باز آید باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب، تیر…

از دیده چکد قطره خون جگر ما

از دیده چکد قطره خون جگر ما خون جگر آویزه چشمان تر ما عزم سفر کوی تو داریم و نباشد جز لخت جگر توشه راه…

از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم

از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم گر قفس گلشن و گلشن قفس صیادم آن نهان عشوه، که آوردی و بردی دل من از تنم…

اگر سری است با گلت، به عارض نگار بین

اگر سری است با گلت، به عارض نگار بین وگر هواست سنبلت، شکنج زلف یار بین مخواه نوبهار را، مجو بنفشه زار را ز طره…

امروز همه خرّمی دولت دین است

امروز همه خرّمی دولت دین است این است که این دولت دارای زمین است شاهد که دهی در عوضش سیم بناگوش ما را که دل…

آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش

آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی…

آن که در دیده بینای من آمد جایش

آن که در دیده بینای من آمد جایش هیچ از ریختن خون نبود پروایش کرده منقار به خون جگر خویش خضاب طوطی از حسرت لعل…

آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد

آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد نیست بی عیش ولی عیش حرامی دارد آن که می، نوشد از آن لعل لب…

آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است

آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است نیست عاشق، هوسی دارد و بی بنیاد است عجب ازمرحله عشق بتان است بسی، ای بسا…

آن که قرار ما بود قصه آشنائیش

آن که قرار ما بود قصه آشنائیش کی برسد به مهر و مه دعوی روشنائیش این همه گفتگو عبث بر سر عمر و زید شد…

آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحت

آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحت آموخت مرا شاعری و رسم فصاحت تا مردم چشمم صدف در تو بیند چون‌ آدم آبی…

آن گروهی که ز جان و دل ما خوب‌ترند

آن گروهی که ز جان و دل ما خوب‌ترند آن گروهند که پرورده خون جگرند شوخ چشمند و سیه طرّه و سیمین اندام بلکه با…

آنچه در مدرسه آموختم ایامی چند

آنچه در مدرسه آموختم ایامی چند دوش در میکده دادم عوض جامی چند بوالهوس خویشتن از حلقه عشاق تو خواند ننگ را بین، که در…

ای آفتاب از مه رویت در التهاب

ای آفتاب از مه رویت در التهاب آیینه تو ساخته، خاکستر آفتاب ما بی حجاب، روی تو دیدیم و عاشقیم اندر میان ما و تو،…

ای بوستان لاله رویت بهار من

ای بوستان لاله رویت بهار من بندد نگار از تو بهار ای نگار من بر من خزان بهشت ز اردیبهشت شد تا صفحه نگار تو…

ای بی وفا که عمری سازیم با جفایت

ای بی وفا که عمری سازیم با جفایت با ما سری نداری بازیم سر به پایت بس خون که در دل افتاد از بوی باده…