ما با می و مستی سر تقوی

ما با می و مستی سر تقوی داریم دنیی طلبیم و میل عقبی داریم کی دنیی و دین هر دو بهم آید راست اینست که…

ما بین دو عین یار از نون

ما بین دو عین یار از نون تا میم بینی الفی کشیده بر صفحهٔ سیم نی نی غلطم که از کمال اعجاز انگشت نبیست کرده…

ما جز به غم عشق تو سر

ما جز به غم عشق تو سر نفرازیم تا سر داریم در غمت دربازیم گر تو سر ما بی سر و سامان داری ماییم و…

ما درویشان نشسته در تنگ

ما درویشان نشسته در تنگ دره گه قرص جوین خوریم و گه گشت بره پیران کهن دانند میران سره هر کس که بما بد نگره…

ما دل به غم تو بسته

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست درد تو بجان خسته داریم ای دوست گفتی که به دلشکستگان نزدیکم ما نیز دل شکسته…

ما را شده‌است دین و آیین

ما را شده‌است دین و آیین همه عشق بستر همه محنتست و بالین همه عشق سبحان الله رخی و چندین همه حسن انالله دلی و…

ما را بجز این جهان جهانی

ما را بجز این جهان جهانی دگرست جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست قلاشی و عاشقیش سرمایهٔ ماست قوالی و زاهدی از آنی دگرست “ابوسعید…

ما را نبود دلی که خرم

ما را نبود دلی که خرم گردد خود بر سر کوی ما طرب کم گردد هر شادی عالم که بما روی نهد چون بر سر…

ما را به سر چاه بری دست

ما را به سر چاه بری دست زنی لاحول کنی و شست بر شست زنی بر ما به ستم همیشه دستی داری گویی عسسی و…

ما را نبود دلی که کار

ما را نبود دلی که کار آید ازو جز ناله که هر دمی هزار آید ازو چندان گریم که کوچه‌ها گل گردد نی روید و…

ما قبلهٔ طاعت آن دو رو

ما قبلهٔ طاعت آن دو رو می‌دانیم ایمان سر زلف مشکبو می‌دانیم با این همه دلدار به ما نیکو نیست ما طالع خویش را نکو…

ما طی بساط ملک هستی

ما طی بساط ملک هستی کردیم بی نقض خودی خداپرستی کردیم بر ما می وصل نیک می‌پیوندد تف بر رخ می که زود مستی کردیم…

ما کشتهٔ عشقیم و جهان

ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست ما را نبود هوای فردوس از آنک صدمرتبه بالاتر از…

ما عاشق و عهد جان ما

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست ماییم به درد عشق تا جان باقیست غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله می خون جگر…

مادر ره سودای تو منزل

مادر ره سودای تو منزل کردیم سوزیست در آتشی که در دل کردیم در شهر مرامیان چشم می‌خوانند نیکو نامی ز عشق حاصل کردیم “ابوسعید…

مجنون تو کوه را ز صحرا

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید آنکس که…

مردان خدا ز خاکدان دگرند

مردان خدا ز خاکدان دگرند مرغان هوا ز آشیان دگرند منگر تو ازین چشم بدیشان کایشان فارغ ز دو کون و در مکان دگرند “ابوسعید…

مجنون و پریشان توام دستم

مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بی سر و پا چو دستگیری دارد من بی سر و سامان…

مزار دلی را که تو جانش

مزار دلی را که تو جانش باشی معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی زان می‌ترسم که از دلازاری تو دل خون شود و تو در میانش…

مردان رهش میل به هستی

مردان رهش میل به هستی نکنند خودبینی و خویشتن پرستی نکنند آنجا که مجردان حق می نوشند خم خانه تهی کنند و مستی نکنند “ابوسعید…

مردان تو دل به مهر گردون

مردان تو دل به مهر گردون ننهند لب بر لب این کاسهٔ پر خون ننهند در دایرهٔ اهل وفا چون پرگار گر سر بنهند پای…

مستغرق نیل معصیت جامهٔ

مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما مجموعهٔ فعل زشت هنگامهٔ ما گویند که روز حشر شب می‌نشود آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما “ابوسعید ابوالخیر رح”

معشوقهٔ خانگی به کاری

معشوقهٔ خانگی به کاری ناید کودل برد و روی به کس ننماید معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان زنان و کوبان آید “ابوسعید…

مشهود و خفی چو گنج

مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم پیدا و نهان چو شمع در فانوسم القصه درین چمن چو بید مجنون می‌بالم و در ترقی معکوسم “ابوسعید…

معمورهٔ دل به علم آراسته

معمورهٔ دل به علم آراسته به مطمورهٔ تن ز کینه پیراسته به از هستی خود هر چه توان کاسته به هر چیز که غیر تست…

من از تو جدا نبوده‌ام تا

من از تو جدا نبوده‌ام تا بودم اینست دلیل طالع مسعودم در ذات تو ناپدیدم ار معدومم وز نور تو ظاهرم اگر موجودم “ابوسعید ابوالخیر…

من بندهٔ عاصیم رضای تو

من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و صفای تو کجاست ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی این بیع بود لطف…

من بودم دوش و آن بت بنده

من بودم دوش و آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان…

من بی تو دمی قرار نتوانم

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من زفان شود هر مویی یک شکر تو از هزار…

من دانگی و نیم داشتم

من دانگی و نیم داشتم حبهٔ کم دو کوزه نبید خریده‌ام پارهٔ کم بر بربط ما نه زیر ماندست و نه بم تا کی گویی…

من زنده و کس بر آستانت

من زنده و کس بر آستانت گذرد یا مرغ بگرد سر کویت بپرد خار گورم شکسته در چشم کسی کو از پس مرگ من برویت…

من دوش دعا کردم و باد

من دوش دعا کردم و باد آمینا تا به شود آن دو چشم بادامینا از دیدهٔ بدخواه ترا چشم رسید در دیدهٔ بدخواه تو بادامینا…

من صرفه برم که بر صفم

من صرفه برم که بر صفم اعدا زد مشتی خاک لطمه بر دریا زد ما تیغ برهنه‌ایم در دست قضا شد کشته هر آنکه خویش…

من کیستم آتش به دل

من کیستم آتش به دل افروخته‌ای وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای در راه وفا چو سنگ و آتش گردم شاید که رسم به صبحت…

من کیستم از قید دو عالم

من کیستم از قید دو عالم فردی عنقا منشی بلند همت مردی دیوانهٔ بیخودی بیابان گردی لبریز محبتی سرا پا دردی “ابوسعید ابوالخیر رح”

من کیستم از خویش به تنگ

من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای دیوانهٔ با خرد به جنگ آمده‌ای دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت نالیدن پای دل به سنگ…

من لایق عشق و درد عشق تو

من لایق عشق و درد عشق تو نیم زنهار که هم نبرد عشق تو نیم چون آتش عشق تو بر آرد شعله من دانم و…

من میشنوم که می نبخشایی

من میشنوم که می نبخشایی تو هر جا که شکسته‌ایست آنجایی تو ما جمله شکستگان درگاه توایم در حال شکستگان چه فرمایی تو “ابوسعید ابوالخیر…

منصور حلاج آن نهنگ دریا

منصور حلاج آن نهنگ دریا کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا روزیکه انا الحق به زبان می‌آورد منصور کجا بود؟ خدا بود خدا “ابوسعید…

مهمان تو خواهم آمدن

مهمان تو خواهم آمدن جانانا متواریک و ز حاسدان پنهانا خالی کن این خانه، پس مهمان آ با ما کس را به خانه در منشانا…

میدان فراخ و مرد میدانی

میدان فراخ و مرد میدانی نی مردان جهان چنانکه میدانی نی در ظاهرشان به اولیا می‌مانند در باطنشان بوی مسلمانی نی “ابوسعید ابوالخیر رح”

میرفتم و خون دل براهم

میرفتم و خون دل براهم میریخت دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون دامن دامن گل از گناهم میریخت…

می‌رست زدشت خاوران لالهٔ

می‌رست زدشت خاوران لالهٔ آل چون دانهٔ اشک عاشقان در مه و سال بنمود چو روی دوست از پرده جمال چون صورت حال من شدش…

می‌گفتم یار و می‌ندانستم

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست گر یار اینست چون توان بی او بود ور عشق اینست چون توان بی او…

ناقوس نواز گر ز من دارد

ناقوس نواز گر ز من دارد عار سجاده نشین اگر ز من کرده کنار من نیز به رغم هر دو انداخته‌ام تسبیح در آتش، آتش…

ناکامیم ای دوست ز

ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست وین سوختگیهای من از خامی تست مگذار که در عشق تو رسوا گردم رسوایی من باعث بدنامی تست “ابوسعید…

نردیست جهان که بردنش

نردیست جهان که بردنش باختنست نرادی او بنقش کم ساختنست دنیا بمثل چو کعبتین نردست برداشتنش برای انداختنست “ابوسعید ابوالخیر رح”

نزدیکان را بیش بود

نزدیکان را بیش بود حیرانی کایشان دانند سیاست سلطانی ما را به سر چاه بری دست زنی لاحول کنی و دست بر دل رانی “ابوسعید…

نقاش اگر ز موی پرگار کند

نقاش اگر ز موی پرگار کند نقش دهن تنگ تو دشوار کند آن تنگی و نازکی که دارد دهنت ترسم که نفس لب تو افگار…

نقاش رخت ز طعنها آسودست

نقاش رخت ز طعنها آسودست کز هر چه تمام‌تر بود بنمودست رخسار و لبت چنانکه باید بودست گویی که کسی برزو فرمودست “ابوسعید ابوالخیر رح”

نه از سر کار با خلل

نه از سر کار با خلل می‌ترسم نه نیز ز تقصیر عمل می‌ترسم ترسم ز گناه نیست آمرزش هست از سابقهٔ روز ازل می‌ترسم “ابوسعید…

نوروز شد و جهان برآورد

نوروز شد و جهان برآورد نفس حاصل زبهار عمر ما را غم و بس از قافلهٔ بهار نامد آواز تا لاله به باغ سر نگون…

نی دیده بود که جستجویش

نی دیده بود که جستجویش نکند نی کام و زبان که گفتگویش نکند هر دل که درو بوی وفایی نبود گر پیش سگ افگنند بویش…

نه کس که زجور دهر افسرده

نه کس که زجور دهر افسرده نبود نی گل که درین زمانه پژمرده نبود آنرا که بیامدست زیبا آمد دانی که بیامده چو آورده نبود…

نی باغ به بستان نه چمن

نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم خواهم زخدای خویش کنجی که در آن من باشم و…

هان تا تو نبندی به

هان تا تو نبندی به مراعاتش پشت کو با گل نرم پرورد خار درشت هان تا نشوی غره به دریای کرم کو بر لب بحر…

هان مردان هان و هان

هان مردان هان و هان جوانمردان هوی مردی کنی و نگاه داری سر کوی گر تیر آید چنانکه بشکافد موی زنهار زیار خود مگر دانی…

هان یاران هوی و ها

هان یاران هوی و ها جوانمردان هو مردی کنی و نگاه داری سر کو گر تیر چنان رسد که بشکافد مو باید که ز یک…

هر جا که وجود کرده سیرست

هر جا که وجود کرده سیرست ای دل می‌دان به یقین که محض خیرست ای دل هر شر ز عدم بود، عدم غیر وجود پس…

هجران ترا چو گرم شد

هجران ترا چو گرم شد هنگامه بر آتش من قطره فشان از خامه من رفتم و مرغ روح من پیش تو ماند تا همچو کبوتر…

هر چند بطاعت تو عصیان و

هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست گر خسته‌ای از کثرت طغیان گناه مندیش که ناخدای این بحر…

هر چند به صورت از تو دور

هر چند به صورت از تو دور افتادم زنهار مبر ظن که شدی از یادم در کوی وفای تو اگر خاک شوم زانجا نتواند که…

هر چند زکار خود خبردار

هر چند زکار خود خبردار نه‌ایم بیهوده تماشاگر گلزار نه‌ایم بر حاشیهٔ کتاب چون نقطهٔ شک بی کارنه‌ایم اگر چه در کار نه‌ایم “ابوسعید ابوالخیر…

هر چند که آدمی ملک سیرت

هر چند که آدمی ملک سیرت و خوست بد گر نبود به دشمن خود نیکوست دیوانه دل کسیست کین عادت اوست کو دشمن جان خویش…

هر چند که دل به وصل

هر چند که دل به وصل شادان کردیم دیدیم که خاطرت پریشان کردیم خوش باش که ما خوی به هجران کردیم بر خود دشوار و…

هر چند که جان عارف آگاه

هر چند که جان عارف آگاه بود کی در حرم قدس تواش راه بود دست همه اهل کشف و ارباب شهود از دامن ادراک تو…

هر چند که دیده روی خوب

هر چند که دیده روی خوب تو ندید یک گل ز گلستان وصال تو نچید اما دل سودا زده در مدت عمر جز وصف جمال…

هر چند که یار سر گرانست

هر چند که یار سر گرانست به تو غمگین نشوی که مهربانست به تو دلدار مثال صورت آینه است تا تو نگرانی نگرانست به تو…

هر در که ز بحر اشکم افتد

هر در که ز بحر اشکم افتد به کنار در رشتهٔ جان خود کشم گوهروار گیرم به کفش چو سبحه در فرقت یار یعنی که…

هر راحت و لذتی که خلاق

هر راحت و لذتی که خلاق نهاد از بهر مجردان آفاق نهاد هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت آسایش خویش بر دو بر طاق…

هر چند گهی زعشق بیگانه

هر چند گهی زعشق بیگانه شوم با عافیت کنشت و همخانه شوم ناگاه پری‌رخی بمن بر گذرد برگردم زان حدیث و دیوانه شوم “ابوسعید ابوالخیر…

هر کو ز در عمر درآید

هر کو ز در عمر درآید برود چیزیش بجز غم نگشاید برود از سر سخن کسی نشانی ندهد ژاژی دو سه هر کسی بخاید برود…

هر لقمه که بر خوان

هر لقمه که بر خوان عوانست مخور گر نفس ترا راحت جانست مخور گر نفس ترا عسل نماید بمثل آن خون دل پیر زنانست مخور…

هر نعت که از قبیل خیرست

هر نعت که از قبیل خیرست و کمال باشد ز نعوت ذات پاک متعال هر وصف که در حساب شرست و وبال دارد به قصور…

هرگز المی چو فرقت جانان

هرگز المی چو فرقت جانان نیست دردی بتر از واقعهٔ هجران نیست گر ترک وداع کرده‌ام معذورم تو جان منی وداع جان آسان نیست “ابوسعید…

هرگز دلم از یاد تو غافل

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود گر جان بشود مهر تو از دل نشود افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل عکسی که به…

هرگاه که بینی دو سه

هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا عیب ره مردان نتوان کرد آنرا تقلید دو سه مقلد بی‌معنی بدنام کند ره جوانمردان را “ابوسعید ابوالخیر رح”

هستی به صفاتی که درو بود

هستی به صفاتی که درو بود نهان دارد سریان در همه اعیان جهان هر وصف زعینی که بود قابل آن بر قدر قبول عین گشتست…

هرگز نبود شکست کس مقصودم

هرگز نبود شکست کس مقصودم آزرده نشد دلی ز من تا بودم صد شکر که چشم عیب بینم کورست شادم که حسود نیستم محسودم “ابوسعید…

هستی که ظهور می‌کند در

هستی که ظهور می‌کند در همه شی خواهی که بری به حال او با همه پی رو بر سر می حباب را بین که چسان…

هستی که عیان نیست روان

هستی که عیان نیست روان در شانی در شان دگر جلوه کند هر آنی این نکته بجو ز کل یوم فی شان گر بایدت از…

هم در ره معرفت بسی

هم در ره معرفت بسی تاخته‌ام هم در صف عالمان سر انداخته‌ام چون پرده ز پیش خویش برداشته‌ام بشناخته‌ام که هیچ نشناخته‌ام “ابوسعید ابوالخیر رح”

هنگام سپیده دم خروس سحری

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی…

هوشم نه موافقان و خویشان

هوشم نه موافقان و خویشان بردند این کج کلهان مو پریشان بردند گویند چرا تو دل بدیشان دادی والله که من ندادم ایشان بردند “ابوسعید…

وا فریادا ز عشق وا

وا فریادا ز عشق وا فریادا کارم بیکی طرفه نگار افتادا گر داد من شکسته دادا دادا ور نه من و عشق هر چه بادا…

هیهات که باز بوی می

هیهات که باز بوی می می‌شنوم آوازهٔ های و هوی و هی می‌شنوم از گوش دلم سر الهی هر دم حق میگوید ولی ز نی…

وصل تو کجا و من مهجور

وصل تو کجا و من مهجور کجا دردانه کجا حوصله مور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکی پروانه کجا و آتش طور کجا “ابوسعید…

وصافی خود به رغم حاسد تا

وصافی خود به رغم حاسد تا کی ترویج چنین متاع کاسد تا کی تو معدومی خیال هستی از تو فاسد باشد خیال فاسد تا کی…

یا رب بدو نور دیدهٔ

یا رب بدو نور دیدهٔ پیغمبر یعنی بدو شمع دودمان حیدر بر حال من از عین عنایت بنگر دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر “ابوسعید…

یا پست و بلند دهر را

یا پست و بلند دهر را سرکوبی یا خار و خس زمانه را جاروبی تا چند توان وضع مکرر دیدن عزلی نصبی قیامتی آشوبی “ابوسعید…

یا رب به رسالت رسول

یا رب به رسالت رسول الثقلین یا رب به غزا کنندهٔ بدر و حنین عصیان مرا دو حصه کن در عرصات نیمی به حسن ببخش…

یا رب بگشا گره ز کار من

یا رب بگشا گره ز کار من زار رحمی که زعقل عاجزم در همه کار جز در گه تو کی بودم در گاهی محروم ازین…

یا رب برهانیم ز حرمان چه

یا رب برهانیم ز حرمان چه شود راهی دهیم به کوی عرفان چه شود بس گبر که از کرم مسلمان کردی یک گبر دگر کنی…

یا رب به محمد و علی و

یا رب به محمد و علی و زهرا یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا کز لطف برآر حاجتم در دو سرا بی‌منت خلق…

یا رب به کرم بر من درویش

یا رب به کرم بر من درویش نگر در من منگر در کرم خویش نگر هر چند نیم لایق بخشایش تو بر حال من خستهٔ…

یا رب به علی بن ابی طالب

یا رب به علی بن ابی طالب و آل آن شیر خدا و بر جهان جل جلال کاندر سه مکان رسی به فریاد همه اندر…

یا رب تو به فضل مشکلم

یا رب تو به فضل مشکلم آسان کن از فضل و کرم درد مرا درمان کن بر من منگر که بی کس و بی هنرم…

یا رب تو چنان کن که

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم محتاج برادران و خویشان نشوم بی منت خلق خود مرا روزی ده تا از در تو بر…

یا رب تو زخواب ناز

یا رب تو زخواب ناز بیدارش کن وز مستی حسن خویش هشیارش کن یا بی‌خبرش کن که نداند خود را یا آنکه زحال خود خبردارش…

یا رب تو مرا به یار

یا رب تو مرا به یار دمساز رسان آوازهٔ دردم بهم آواز رسان آن کس که من از فراق او غمگینم او را به من…