دی سیر برآمد دلم از روز جوانی
دی سیر برآمد دلم از روز جوانی جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی کردم گله زین چرخ سیه روی بد اختر کز…
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبود
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبود قوت روان من ز شراب مغانه بود بود از خروش مرغ صراحی سماع من وز سوز سینه هر…
دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک
دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک دهنش تنگک و چون تنگ شکر شیرینک لبک لعل روان پرور کش جان بخشک سرک زلفک عنبر شکنش مشکینک…
دیشب ای باد صبا گوئی که جائی بودهئی
دیشب ای باد صبا گوئی که جائی بودهئی پای بند چین زلف دلگشائی بودهئی آشنایانرا ز بوی خویش مست افکندهئی چون چمن پیرای باغ آشنائی…
دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب
دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب تا روز نخفتیم من و شمع جگرتاب از دست دل سوخته و دیده خونبار یک لحظه نبودیم جدا…
دیشب درآمد از درم آنماه چهره مست
دیشب درآمد از درم آنماه چهره مست مانند دستهٔ گل و گلدستهئی بدست خطش نبات و پستهٔ شکرشکن شکر سروش بلند و سنبل پرتاب و…
دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب
دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب بر مه کشید چنبر و درشب فکند تاب رخسارش آتش و دل بیچارگان سپند لعل لبش می…
دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت
دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت آنرا که بود عالم معنی مسخرش دیدم به…
دیشب همه منزل من کوی مغان بود
دیشب همه منزل من کوی مغان بود وز نالهٔ من مرغ صراحی بفغان بود همچون قدحم تا سحر از آتش سودا خون جگر از دیدهٔ…
دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود
دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود هر دلی کز مهر آن مه…
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود در میان باغ کاران یا کنار زنده رود باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم بباد…
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را زندهٔ جاوید گردد کشته شمشیر عشق زانکه از کشتن…
رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را
رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را مهرماش چندان نیست ماه نیمروزی را روی پر نگارش بین چشم پرخمارش بین لعل آبدارش بین ماه نیمروزی…
راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی
راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی قلزم پر شور شوقت را نبینم ساحلی نیست در دهر این زمان بی گفت و گویت مجمعی نیست…
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل چون تواند که کشد بار غمش چندین دل زین صفت بر من اگر جور کند مسکین من…
رخت شمع شبستان مینهندش
رخت شمع شبستان مینهندش لبت لعل بدخشان مینهندش اگر شد چین زلفت مجمع دل چرا جمعی پریشان مینهندش گدائی کز خرد باشد مبرا بشهر عشق…
رخ دلفروز تو ماهی خوشست
رخ دلفروز تو ماهی خوشست خط عنبرینت سیاهی خوشست شب گیسویت هست سالی دراز ولی روز روی تو ماهی خوشست از آن چین زلف تو…
رخت خورشید را یات جمالست
رخت خورشید را یات جمالست خطت تفسیر آیات کمالست هلال ارزانکه هر مه بدر گردد چرا پیوسته ابرویت هلالست خیالت بسکه میآید بچشمم اگر خوابم…
رخسار تو شمع کایناتست
رخسار تو شمع کایناتست وز قند تو شور در نباتست ریحان خط سیاه شیرین پیرامن شکرت نباتست خضرست مگر که سرنوشتش برگوشهٔ چشمهٔ حیاتست برعرصه…
رخش با آب و آتش در نقابست
رخش با آب و آتش در نقابست لبش با آتش اندر عین آبست شکنج طرهاش برچهره گوئی که از شب سایبان برآفتابست لب شیرین او…
رخشندهتر از مهر رخش ماه ندیدم
رخشندهتر از مهر رخش ماه ندیدم خوشتر ز ره عشق بتان راه ندیدم عمریست که آن عمر عزیزم بشد از دست ماهیست که آن طلعت…
رقم ز غالیه بر طرف لاله زار مکش
رقم ز غالیه بر طرف لاله زار مکش ز نافه ختنی نقش بر عذار مکش به خون دیدهٔ ما ساعد نگارین را بیا و رنگ…
رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خواب
رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خواب دیدم آن نرگس پرفتنهٔ فتان در خواب خیمه برصحن چمن زن که کنون در بستان نتوان رفت ز…
رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش
رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش به زر توان چو کمر خویش را برو بستن که جز بزر…
رمضان آمد و شد کار صراحی از دست
رمضان آمد و شد کار صراحی از دست بدرستی که دل نازک ساغر بشکست من که جز باده نمیبود بدستم نفسی دست گیرید که هست…
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست جائی سرای تست که جای سرای نیست وانگه در…
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت بردهاند
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت بردهاند خار ما خوردیم و ایشان گل بدست آوردهاند گر حرامی در رسد با ما چه خواهد کرد…
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم بر من ای اهل نظر عیب مگیرید که مستم هر شبم چشم تو در…
روزگاری روی در روی نگاری داشتم
روزگاری روی در روی نگاری داشتم راستی را با رخش خوش روزگاری داشتم همچو بلبل میخروشیدم بفصل نوبهار زانکه در بستان عشرت نوبهاری داشتم خوف…
روز رخسار تو ماهی روشنست
روز رخسار تو ماهی روشنست خال هندویت سیاهی روشنست منظر چشمم که خلوتگاه تست راستی را جایگاهی روشنست گر برویت کردهام تشبیه ماه شرمسارم کاین…
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز کام دل حاصل و ایام به کامست امروز گو عروس فلکی رخ منمای از مشرق که مرا…
روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست
روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست طوطی خوش خوان جان دستانسرائی بیش نیست گنبد گردندهٔ پیروزه یعنی آسمان در جهان آفرینش آسیائی بیش نیست بگذر…
روزی به سر کوی خرابات رسیدم
روزی به سر کوی خرابات رسیدم در کوی خرابان یکی مغبچه دیدم از چشم بشد ظلمت و سرچشمهٔ خضرم چون در خط سبز و لب…
روی زمین و خون دلم نم گرفته است
روی زمین و خون دلم نم گرفته است پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است اشکم چه دیده است که مانند خونیان پیوسته دامن…
روی نکو بی وجود ناز نباشد
روی نکو بی وجود ناز نباشد ناز چه ارزد اگر نیاز نباشد راه حجاز ار امید وصل توان داشت بر قدم رهروان دراز نباشد مست…
روی این چرخ سیه روی ستمکاره سیاه
روی این چرخ سیه روی ستمکاره سیاه که رخم کرد سیه در غم آن روی چو ماه خامه در نامه اگر شرح دهد حال دلم…
روی تو گر بدیدمی جان بتو بر فشاندمی
روی تو گر بدیدمی جان بتو بر فشاندمی صبرم اگر مدد شدی دل ز تو واستاندمی چون تو درآمدی اگر غرقهٔ خون نبودمی بس که…
ز آتشکده و کعبه غرض سوز ونیازست
ز آتشکده و کعبه غرض سوز ونیازست وانجا که نیازست چه حاجت بنمازست بی عشق مسخر نشود ملک حقیقت کان چیز که جز عشق بود…
ز باد نکهت دو تات میجوئیم
ز باد نکهت دو تات میجوئیم ز باده ذوق لب جان فزات میجوئیم نسیم گلشن فردوس و آب چشمهٔ خضر بخاک پات که از خاک…
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند مدام معتکف آستان خمارند از آن به خاک درت مست میسپارم جان که هم بکوی تو مستم…
ز جام عشق تو عقلم خراب میگردد
ز جام عشق تو عقلم خراب میگردد ز تاب مهر تو جانم کباب میگردد مرا دلیست که دائم بیاد لعل لبت بگرد ساقی و جام…
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی چه شوی ز دیده پنهان که چو…
ز حال بیخبرانت خبر نمیباشد
ز حال بیخبرانت خبر نمیباشد بکوی خسته دلانت گذر نمیباشد ز اشک و چهره مرا سیم و زر شود حاصل ولیک چشم تو بر سیم…
ز رارض دار سعدی یا بارق الغوادی
ز رارض دار سعدی یا بارق الغوادی طف حول ربع سلمی یا ذارع البوادی غافل مشو ز سوزم چون آه سینه دیدی و اندیشه کن…
ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم
ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم ولی چو درنگرم پردهٔ رخ تو منم مرا ز خویش بیک جام باده باز رهان که جام…
ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست
ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست امام شهر بمحراب میرود سرمست جمال او در جنت بروی من بگشود خیال او گذر صبر بر…
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی خیال روی تو چون جز بخواب نتوان…
ز شهریار که آید که حال یار بگوید
ز شهریار که آید که حال یار بگوید رسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید بعندلیب نسیمی ز گلستان برساند بمرغ زار حدیثی ز…
ز زلفش نافهٔ تاتار تاریست
ز زلفش نافهٔ تاتار تاریست که هر تار از سر زلفش تتاریست ز شامش صد شکن بر زنگبارست ولی هر چین ز شامش زنگباریست از…
ز لعل عیسویان قصه مسیحا پرس
ز لعل عیسویان قصه مسیحا پرس ز چین زلف بتان معنی چلیپا پرس اگر ملالتت از سرگذشت ما نبود سرشک ما نگر و ماجرای دریا…
ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم
ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم وگر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم کنون کز پای میافتم ز مدهوشی و…
ز کفر زلفت ایمان میتوان یافت
ز کفر زلفت ایمان میتوان یافت ز لعلت آب حیوان میتوان یافت قدت را رشک طوبی میتوان گفت رخت را باغ رضوان میتوان یافت ز…
زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست
زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست وانکه اقرارش به بترویان نباشد کافرست چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنم کانزمان از خویش غائب…
زبان خامه نتواند حدیث دل بیان کردن
زبان خامه نتواند حدیث دل بیان کردن که وصف آتش سوزان به نی مشکل توان کردن در آن حضرت که باد صبح گردش در نمییابد…
زلال مشربم از لفظ آبدار خودست
زلال مشربم از لفظ آبدار خودست نثار گوهرم از کلک در نثار خودست من ار چه بندهٔ شاهم امیر خویشتنم که هر که فرض کنی…
زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست
زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست عقل بر دانهٔ خال سیهت مفتونست تا خیال لب و دندان تو در چشم منست مردم چشم من از…
زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیست
زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیست چشم جادوی تو در خوابست و ما را خواب نیست با لبت گر باده لاف…
زندهاند آنها که پیش چشم خوبان مردهاند
زندهاند آنها که پیش چشم خوبان مردهاند مرده دل جمعی که دل دادند و جان نسپردهاند چشم سرمستان دریاکش نگر وقت صبوح تا ببینی چشمهها…
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دریابی تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از…
زهی تاری ز زلفت مشگ تاتار
زهی تاری ز زلفت مشگ تاتار گل روی تو برده آب گلنار از آن پوشم رخ از زلفت که گویند نمیباید نمودن زر به طرار…
زهی جمال تو خورشید مشرق دیده
زهی جمال تو خورشید مشرق دیده بتنگی دهنت هیچ دیدهٔ نادیده سواد خط تو دیباچه صحیفهٔ دل هلال ابروی تو طاق منظر دیده مه جبین…
زهی خطی به خطا برده سوی خطهٔ چین
زهی خطی به خطا برده سوی خطهٔ چین گرفته چین بدو هندوی زلف چین بر چین نموده لعل لبت ثلثی از خط یاقوت بنفشهات خط…
زهی روی تو صبح شب نشینان
زهی روی تو صبح شب نشینان خیالت مونس عزلت گزینان دهانت آرزوی تنگدستان میانت نکته باریک بینان عذارت آفتاب صبح خیزان جمالت قبلهٔ خلوت نشینان…
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده گشوده آتش مهر تو آبم از دیده فروغ روی تو تا دیدهام ز زیر نقاب نمیرود همه شب…
زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده
زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده مرا صد چشمه در چشم و ترا صد دیده در دیده نکرده در جهان کامی بجز…
زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلال
زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلال یکی ز حلقهٔ بگوشان حاجب تو هلال ندای عشق چو در داد خال مشکینت بگوش جان من…
زهی زلفت شکسته نرخ سنبل
زهی زلفت شکسته نرخ سنبل گلستان رخت خندیده برگل رسانده خط بیاقوت تو ریحان کشیده سر ز کافور تو سنبل عروسی را که او صاحب…
زهی طناب سراپردهٔ تو گیسوی حور
زهی طناب سراپردهٔ تو گیسوی حور بزن سریر توجه ببارگاه سرور کجا منزل کروبیان بری هودج از این طوافگه اهرمن نکرده عبور علم چگونه زنی…
زهی زلفت گرهگیری پر از بند
زهی زلفت گرهگیری پر از بند لب لعلت نمک دانی پر از قند نقاب ششتری از ماه بگشای طناب چنبری بر مشتری بند سرم بر…
زهی گرفته خور از طلعت تو فال جمال
زهی گرفته خور از طلعت تو فال جمال نشانده قد تو در باغ جان نهال جمال نوشته منشی دیوان صنع لم یزلی به مشک بر…
زهی لعل تو در درج منضود
زهی لعل تو در درج منضود عذارت آتش و زلف سیه دود میانت چون تنم پیدای پنهان دهانت چون دلم معدوم موجود مریض عشق را…
ساقی سیمبر بیار شراب
ساقی سیمبر بیار شراب مطرب خوش نوا بساز رباب مست عشقیم عیب ما مکنید فاتقوا الله یا اولی الالباب عقل چون دید اهل میکده را…
زهی مستی من ز بادام مستش
زهی مستی من ز بادام مستش شکست دل از سنبل پرشکستش فرو بسته کارم ز مشکین کمندش پراکنده حالم ز مرغول شستش تنم موئی از…
ساقیا ساغر شراب کجاست
ساقیا ساغر شراب کجاست وقت صبحست آفتاب کجاست خستگی غالبست مرهم کو تشنگی بیحدست آب کجاست درد نوشان درد را به صبوح جز دل خونچکان…
ساقیا می زین فزونتر کن که میخواران بسند
ساقیا می زین فزونتر کن که میخواران بسند همچو ما دردیکشان در کوی خماران بسند ساغر وصل ار به بیداران مجلس میرسد سر برآر از…
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را می پرستانیم در ده بادهٔ گلفام را زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست پس نشاید عیبت…
ساقیان آبم بجام لعل شکر خا برند
ساقیان آبم بجام لعل شکر خا برند شاهدان خوابم بچشم جادوی شهلا برند گه بسوی دیرم از مقصورهٔ جامع کشند گه به معراجم ز بام…
سبحان من تقدس بالعز و الجلال
سبحان من تقدس بالعز و الجلال سبحان من تفرد بالجود و الجمال آن مالکی که ملکت او هست بر دوام وان قادری که قدرت او…
ساقیان چون دم از شراب زنند
ساقیان چون دم از شراب زنند مطربان چنگ در رباب زنند گلعذاران به آب دیدهٔ جام بس که بر جامها گلاب زنند مهر ورزان به…
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار سبحان من تقدسه الحوت فی البحار صانع مقدری که شه نیمروز را منصور کرد بریزک خیل زنگبار دانا مدبری…
سبزه پیرامن سرچشمهٔ نوشش نگرید
سبزه پیرامن سرچشمهٔ نوشش نگرید شبه بر گوشهٔ یاقوت خموشش نگرید شام شبگون سحر پوش قمر فرسا را زیور برگ گل غالیه پوشش نگرید عقل…
سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت
سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت صبا نسیم سر زلف آن نگار گرفت بگاه بام دلم در نوای زیر آمد چو بلبل سحری نالهای…
سپیدهدم که صبا دامن سمن بدرد
سپیدهدم که صبا دامن سمن بدرد ز مهر روی تو گل جیب پیرهن بدرد اگر ز پستهٔ تنگ تو دم زند غنچه نسیم باد صبا…
سپیده دم که برآمد خروش بانگ رحیل
سپیده دم که برآمد خروش بانگ رحیل برفت پیش سرشک من آب دجله و نیل جهان ز گریهام از آب گشت مالامال ز سوز سینهام…
سپیدهدم که صبا بر چمن گذر میکرد
سپیدهدم که صبا بر چمن گذر میکرد دل مرا ز گلستان جان خبر میکرد چو غنچه از لب آن سیمبر سخن میگفت دهان غنچه پر…
سحر بگوش صبوحی کشان بادهپرست
سحر بگوش صبوحی کشان بادهپرست خروش بلبله خوشتر زبانک بلبل مست مرا اگر نبود کام جان وعمر دراز چه باک چون لب جانبخش و زلف…
سحاب سیل فشان چشم رودبار منست
سحاب سیل فشان چشم رودبار منست سموم صاعقه سوز آه پرشرار منست غم ار چه خون دلم میخورد مضایقه نیست که اوست در همه حالی…
سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید
سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید نوای زیر و بم از جان مرغ زار برآید بیار ای بت ساقی می مروق باقی که…
سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی
سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی هزار آوا شود مرغ سحر خوان از خوش آوازی بده آبی و از مستان بیاموز آتش…
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن مهر را گرچه محالست بگل بنهفتن مشکل آنست که احوال گدا با سلطان نتوان گفتن و با غیر…
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
سحرگه ماه عقرب زلف من مست درآمد همچو شمعی شمع در دست دو پیکر عقربش را زهره در برج کمانکش جادوش را تیر در شست…
سخن یار ز اغیار بباید پوشید
سخن یار ز اغیار بباید پوشید قصهٔ مست ز هشیار بباید پوشید خلعت عاشقی از عقل نهان باید داشت کان قبائیست که ناچار بباید پوشید…
سری بالعیس اصحابی ولی فی العیس معشوق
سری بالعیس اصحابی ولی فی العیس معشوق الا یا راهب الدیر فهل مرت بک النوق فتاده ناقه در غرقاب از آب چشم مهجوران وفوق النوق…
سرو را پای به گل میرود از رفتارش
سرو را پای به گل میرود از رفتارش واب شیرین ز عقیق لب شکر بارش راهب دیر که خورشید پرستش خوانند نیست جز حلقهٔ گیسوی…
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش قدحی خوردم و صد نیش جفا کردم نوش من همان لحظه که بر طلعتش افکندم چشم گفتم…
سریست مرا با تو که اغیار نداند
سریست مرا با تو که اغیار نداند کاسرار می عشق تو هشیار نداند در دایرهٔ عشق هر آنکس که نهد پای از شوق خطت نقطه…
سرو را گل یار نبود گر بود نبود چنین
سرو را گل یار نبود گر بود نبود چنین سرو گل رخسار نبود ور بود نبود چنین دیدمش دی بر سر گلبار و گفتم راستی…
سلامی به جانان فرستادهام
سلامی به جانان فرستادهام به آرام دل جان فرستادهام زهی شوخ چشمی که من کردهام که جان را بجانان فرستادهام شکسته گیاهی من خشک مغز…
سقی الله ایام وصل الغوانی
سقی الله ایام وصل الغوانی علی غفلة من صروف الزمان فلما مررنا بربع الکواعب جنانی تربع روض الجنان خوشا طرف بستان و فصل بهاران رخ…
سنبل سیه بر سمن مزن
سنبل سیه بر سمن مزن لشکر حبش بر ختن مزن ابر مشکسا بر قمر مسا تاب طره بر نسترن مزن تا دل شب تیره نشکند…





