درد تو دوای دل و هم مرهم جانست

درد تو دوای دل و هم مرهم جانست دشنام تو بهتر ز دعای دگرانست لطف است و وفا جور و جفایت بحقیقت جنگ تو بعاشق…

دردا که ز درد تو بدرمان نرسیدیم

دردا که ز درد تو بدرمان نرسیدیم زین غم دل و جان رفت بجانان نرسیدیم بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب سر در طلبش رفت…

دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاست

دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاست بی سوز و درد جان کسی در جهان کجاست سری که پیر میکده میگفت با عقل در…

دل بسته بزلف یار بادا

دل بسته بزلف یار بادا جانم بغمش فگار بادا هر دل که مقیم کوی او نیست آواره هر دیار بادا برجان و دلم ز عشق…

دل را بجمال رخ تو مهر تولاست

دل را بجمال رخ تو مهر تولاست جان را همه دم دولت وصل تو تمناست یک پایه ز معراج کمال دل عارف می دان بیقین…

دست و پایی میزنم در راه عشق

دست و پایی میزنم در راه عشق تا مگر روزی شوم آگاه عشق چون کواکب بی سر و پا گشته ام تا شوم یکدم قرین…

دل ز بند غم دمی آزاد نیست

دل ز بند غم دمی آزاد نیست بی غم عشق تو جانم شاد نیست طاقت تاب غم عشق از کجاست جان و دل راگر ز…

دل ما وایه روی تو دارد

دل ما وایه روی تو دارد بجان سودای هر موی تو دارد جمال روی تو بیند ز هر رو دل عارف که رو سوی تو…

دل من ز ذوق دردت نکند هوای درمان

دل من ز ذوق دردت نکند هوای درمان چو بجان خرید دردت ندهد ز دست آسان دل و جان بیدلانرا نکند قبول ورنه همه دم…

دل و دینم ببرد آن شوخ عیار

دل و دینم ببرد آن شوخ عیار چه میخواهد ندانم از من آن یار بغیر از ناله و آه جگر سوز ندارم در غم عشقش…

دلا در عاشقی مردانه می باش

دلا در عاشقی مردانه می باش بلاکش عاشق فرزانه می باش بهجرش آشنای محنت و غم بوصل از خویشتن بیگانه می باش بصورت گر گدای…

دلا در عاشقی برگو چه دیدی

دلا در عاشقی برگو چه دیدی که درد عشق را برجان خریدی بصحرای طلب عمری برفتی نشان کو گر بمطلوبت رسیدی چو دلبر دیده جانا…

دلا در عاشقی می سوز و می ساز

دلا در عاشقی می سوز و می ساز براه عشق او می باش جانباز بکوی عشق شو چون خاک ره خوار نیازی پیش گیر و…

دلدار برگرفت نقاب از جمال خویش

دلدار برگرفت نقاب از جمال خویش با عاشقان نمود رخ بی مثال خویش چون حسن خود بدید در آئینه شد چنین آشفته کرشمه و غنج…

دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است

دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست عالم از پرتو حسن تو نماید روشن همه ذرات ز…

دلم با دوست دایم در وصالست

دلم با دوست دایم در وصالست فراق از وی مرا دیگر محالست برو ای عقل رخت خویش بربند که عشق از گفت و گویت در…

دو عالم پرتوی از نور ذاتم

دو عالم پرتوی از نور ذاتم جهان روشن ز خورشید صفاتم منم عنقای قاف بی نشانی که در هر جای و بی جای و جهاتم…

دو عالم خواه زیر و خواه بالا

دو عالم خواه زیر و خواه بالا همه آئینه حقاست تعالی وجود جمله موجودات از تو تو ظاهر در همه جل و جلالا یکی ذاتست…

دو عالم غرق انوار تجلی است

دو عالم غرق انوار تجلی است همه ذرات بیخود همچو موسیست چرا مجنون شدی در جست و جویش نظر بگشا که عالم پر ز لیلیست…

دوستانم باز خواهد گشت یارم الغیاث

دوستانم باز خواهد گشت یارم الغیاث من ز دستش چاره جز مردن ندارم الغیاث دامن وصلش نمی آید بدست و من چنین در غم هجران…

دوش جانم در هوای آن خط و رخسار بود

دوش جانم در هوای آن خط و رخسار بود شب همه شب در سرم سودای زلف یار بود با وجود روی جان افروز و قددلربات…

دوش یارم پرده از رخسار خود بگشاده بود

دوش یارم پرده از رخسار خود بگشاده بود گویی از حسنش قیامت در جهان افتاده بود در ملاحت مثل او هرگز ندیدم در جهان آن…

دوشم از میخانه پیر میکده آواز داد

دوشم از میخانه پیر میکده آواز داد گفت ای طالب درآ، تا بهره یابی از رشاد زانکه اینجا خانه عیش است و جای وحدتست باده…

دوش یارم جام می آورد و گفت این را بنوش

دوش یارم جام می آورد و گفت این را بنوش تا که گردی مست و باشی بیخبر از عقل و هوش گفتمش من صوفیم می…

دیده ام عالم نمود بود بود

دیده ام عالم نمود بود بود ورنه عالم را کجا بودی نمود هستی ذرات عالم بیگمان پرتو خورشید روی دوست بود خط حسنش را ز…

دیوانه عشق توام و ز عقل و دینم بی‌خبر

دیوانه عشق توام و ز عقل و دینم بی‌خبر تا مست دیدارت شدم از خود نمی‌یابم اثر ای همدم جان و روان جویی کنار از…

ذرات کون پرتو خورشید مطلق است

ذرات کون پرتو خورشید مطلق است در بحر عشق جمله جهان همچو زورق است دارد فراغت از من و مائی و هست و نیست اندر…

راه عاشق نیست ای زاهد غلط

راه عاشق نیست ای زاهد غلط رهبر او بس بود عشق فقط عین لطف است هرچه بر ما می رود گر نماید پیش تو عین…

رب زدنی حیرة فیکم چه می خواهی بدان

رب زدنی حیرة فیکم چه می خواهی بدان یعنی هر دم جلوه دیگر نما بر عاشقان گر نمائی با من بیدل دمی روی چو ماه…

رخسار دوست بنگر و حسن و جمال بین

رخسار دوست بنگر و حسن و جمال بین رفتار او نظر کن و غنج و دلال بین دل در هوای وصل تو صد بال و…

رند و قلاشیم و مست و می پرست

رند و قلاشیم و مست و می پرست از شراب عشق تو رفته ز دست معتکف در کعبه و مسجد بدم در خراباتم کنون افتاده…

رندیم و قمارباز بی باک

رندیم و قمارباز بی باک از جرعه جام غم طربناک از جام وصال دوست مستم مدهوش فتاده برسرخاک کردم گرو شراب و شاهد تسبیح و…

رندیم و ملامتی و بدنام

رندیم و ملامتی و بدنام قلاش و حریف ساغر و جام بد مست و قمار باز و بی باک معشوق پرست و باده آشام او…

ره روانی که راه حق پویند

ره روانی که راه حق پویند از خدا جز خدا نمی جویند واله آن جمال و رخسارند عاشق حسن آن پری رویند صورت او بدیده…

روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم

روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم وز زلف سرکشت همه سوداست حاصلم گشتم غریق بحر غم و در تعجبم گر لطف بیکران نکشیدی…

روز فراق اگر ز قیامت علامت است

روز فراق اگر ز قیامت علامت است روزی که یار روی نماید قیامت است یکدم لقا ز دولت دنیا مرا به است دیدن جمال دوست…

روی تو به نقشهای محکم

روی تو به نقشهای محکم بنمود جمال خود بعالم آخر بکمال حسن خود را آورد عیان به نقش آدم هرلحظه بجلوه نماید حسن رخ تو…

روی تو بهر شیوه شیدای دگر دارد

روی تو بهر شیوه شیدای دگر دارد زلف تو بهر تاری سودای دگر دارد آن غمزه بهر تاری خون دگری ریزد لعل تو بهر عشوه…

روی تو ظاهرست بعالم نهان کجاست

روی تو ظاهرست بعالم نهان کجاست گر او نهان بود بجهان خود عیان کجاست عالم شدست مظهر حسن و جمال تو ای جان بگو چه…

رویت چو آفتابی پیدا بود همیشه

رویت چو آفتابی پیدا بود همیشه جان در شعاع حسنت شیدا بود همیشه در کفر زلف پرچین روی ترا عیان دید آنکس که چشم جانش…

روی چو مهت کاینه جان و جهانست

روی چو مهت کاینه جان و جهانست حسنش ز همه ذره چو خورشید عیانست عالم شده از نور رخت ظاهر و پیدا در پرده هر…

رویش ببین زلف گرفتار آمده

رویش ببین زلف گرفتار آمده سودای سود کرده ببازار آمده بینا که عارفست بوحدت بود مقر اعمی چو منکرست بانکار آمده چون خانه خالی است…

ریزد مدام ساقی جانها شراب ناب

ریزد مدام ساقی جانها شراب ناب در کام جان که مست خرابست در خراب گوید حریف ماشو و پیوسته باده نوش نظاره کن جمال دلفروز…

ز تاب آتش شوقت شدم مجنون و شیدایی

ز تاب آتش شوقت شدم مجنون و شیدایی چه باشد گر بمشتاقان جمال خویش بنمایی بیکدم شور و غوغای قیامت در جهان گیرد چنین سرمست…

ز جام عشق سرمستم زهی ذوق

ز جام عشق سرمستم زهی ذوق ز مستی از خودی رستم زهی ذوق همین قدر بلندم خود تمام است که در کویت چنین پستم زهی…

ز خلوتخانه وحدت چو بنهادی قدم بیرون

ز خلوتخانه وحدت چو بنهادی قدم بیرون دوصد موج حدوث آمد ز دریای قدم بیرون رخت آئینه می جستی که بیند حسن خود کلی ازآن…

ز خود فانی و در عین بقائیم

ز خود فانی و در عین بقائیم وجود جمله موجودات مائیم بجانان زنده جاوید گشتیم ازآن دم کز خودی کلی فنائیم خدا را بین عیان…

ز خورشید جمال عالم آرا

ز خورشید جمال عالم آرا جهان پر شد ز انوار تجلی جهان شیدای حسنش گشت یکسر چه حسنست و چه رویست این تعالی بخود از…

ز شوق روی جانان آنچنانم

ز شوق روی جانان آنچنانم که سر از پاو پا از سر ندانم چنان مستغرقم در بحر وحدت که از کثرت بکلی برکرانم چو از…

ز نار شوق تو ای جان جانان

ز نار شوق تو ای جان جانان به آهی سوزم این گردون گردان بصحرای غمت آواره گشتم نشد هرگز بپایان این بیابان درانوار جمال مهر…

ز شوقت جمله عالم بیقرارند

ز شوقت جمله عالم بیقرارند همه مشتاق دیدار نگارند همه مست می شوق آنچنانند که بی تو نه قرار و صبر دارند ملایک از می…

زاد راه عاشقان سوز و نیاز و زاریست

زاد راه عاشقان سوز و نیاز و زاریست کار عالم جز غم عشقت همه بیکاریست خواب بر چشمم حرام آمد ز شوق روی تو ز…

زان پیشتر که دور جهان را مدار بود

زان پیشتر که دور جهان را مدار بود از شوق روی دوست دلم بیقرار بود هرگز نگشت جان من از وصل ناامید چون لطف دوست…

زان پیشتر که کون و مکان را ظهور بود

زان پیشتر که کون و مکان را ظهور بود در بزم وصل دوست دلم در حضور بود ساقی چو داد باده به رندان می پرست…

زان دم که باده خم وحدت بجام شد

زان دم که باده خم وحدت بجام شد مستی و عیش در همه آفاق عام شد نام و نشان عالم و آدم نبد پدید از…

زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرف

زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرف یارب مباد تیر بلا را دگر هدف آمد ندا ز یار که گر مست و عاشقی درکش…

زان روز که روی تو مرا در نظر آمد

زان روز که روی تو مرا در نظر آمد خورشید جهان در نظرم مختصر آمد مشتاق لقا را چه خبر از بد و نیکست چون…

زان کمان ابرو رسد هر دم مرا تیری دگر

زان کمان ابرو رسد هر دم مرا تیری دگر از خدنگ غمزه او گشته ام زیر و زبر آن دو ابرو مصحف آیات حسن ایزدیست…

زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ما

زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ما ویران شد از سپاه غمش خان و مان ما از دست جور عشق خرابست ملک جان برآسمان شد…

زمهر روی تو هر ذره ماه تابانست

زمهر روی تو هر ذره ماه تابانست ز تاب پرتو حسن تو عقل حیرانست بیابیا که ز درد تو ناتوان گشتم بجز نظر بجمالت بگو…

زنگ دویی ز آینه دل زدوده‌ایم

زنگ دویی ز آینه دل زدوده‌ایم تا حسن جان‌فزای تو با تو نموده‌ایم همچو کلیم تا که به طور دل آمدیم انی اناالله از همه…

زهی بزم و ساقی و حسن و جمال

زهی بزم و ساقی و حسن و جمال زهی مستی و ذوق و جام وصال زهی مطرب و چنگ و آواز نی زهی شورش و…

زهی جمال و ملاحت که یار ما دارد

زهی جمال و ملاحت که یار ما دارد هزار عشوه و ناز و کرشمه ها دارد بنور طلعت خوبش چه دل که حیرانست بدام زلف…

زین دام تن گهی که چو شهباز برپرم

زین دام تن گهی که چو شهباز برپرم بالی بهم زنم ز سماوات بگذرم نهصد هزار دوره عظمی ورای عرش طیران کنم که جز برخ…

ساقی باقی مرا جامی بده

ساقی باقی مرا جامی بده از لب لعل خودم کامی بده چشم شوخت را ز بهر صید جان از دو زلف عنبرین دامی بده از…

ساقی بده می که بود مستیش فنا

ساقی بده می که بود مستیش فنا تا وارهاندم ز خمار منی و ما زان باده که چون که بنوشیم جرعه فارغ کند ز غصه…

ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب

ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب پرکن قدح که میگذرد فرصت عجب مستم کن آنچنان که ندانم سر از قدم تا وار هم…

ساقی جانها شراب ار زانکه زین دستان دهد

ساقی جانها شراب ار زانکه زین دستان دهد منت عالم بهر جامی به مستان می نهد زان شراب بیخودی دریاب جانم را که چون مست…

ساقی چه شد که جمله جهان می پرست شد

ساقی چه شد که جمله جهان می پرست شد این خود چه باده بود که ذرات مست شد این روچه روی بود که یک جلوه…

ساقیا می ده که هشیارم کند

ساقیا می ده که هشیارم کند مستیش زین خواب بیدارم کند زان میی کارد خمارش نیستی فارغ از هستی و پندارم کند در صفای او…

ساقی قدحی بکام ما ریز

ساقی قدحی بکام ما ریز فرصت چو غنیمت است برخیز بدمستی عاشقان جان باز صدباره به از صلاح و پرهیز در میکده آی و با…

سفری قد اخبر عن حضری

سفری قد اخبر عن حضری قد اخبر عن حضری سفری سهری من شوق لقائکم من شوق لقائکم سهری شرری من نار محبتکم من نار محبتکم…

سقانی شرابا من کؤوس المحبة

سقانی شرابا من کؤوس المحبة فاسکرنی حتی صحوت بغیبتی فلما محی رسمی تلا تلا وجهه عیاناکنور الشمس من کل ذرة وجدت ظلال الکون استار نوره…

شرح درد عشق دارد طول و عرض

شرح درد عشق دارد طول و عرض فرصت ار یابم کنم با دوست عرض عشق اگر گوید بترک سربگو عاشقان را طاعت عشقست فرض طاقت…

شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشق

شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشق صدپایه از طاق فلک بالاترست ایوان عشق برقطع سر از عاشقان گر حکم راند شاه عشق…

شفای این دل بیمار جز لقای تو نیست

شفای این دل بیمار جز لقای تو نیست طبیب جان خرابم کسی ورای تو نیست کسیکه پرسش خسته دلان کند دایم بدور حسن تو جانا…

شهباز روح قدسی از دام تن جدا شد

شهباز روح قدسی از دام تن جدا شد طیران به لامکان کرد باقی بی فنا شد از مجلس طبیعت یکباره چون برون رفت در عالم…

شهباز لامکانم من در مکان نگنجم

شهباز لامکانم من در مکان نگنجم عنقای بی نشانم اندر نشان نگنجم من بحر بیکرانم مقصود کن فکانم من جان جان جانم اندر جهان نگنجم…

صورت یاربخواب امد و در گوشم گفت

صورت یاربخواب امد و در گوشم گفت که بخفتن نتوان در معانی را سفت خیز اندر پی مطلوب درآ از سر درد در طلب روز…

صیت جمال روی تو عالم فروگرفت

صیت جمال روی تو عالم فروگرفت حسنت جهان گرفت و بوجه نکو گرفت زاهد که منع عاشق دیوانه می نمود رویت چو دید آتش عشقش…

عارف اسرار پنهانیم ما

عارف اسرار پنهانیم ما حاکم اقلیم عرفانیم ما زاهد ار ما عقل و هشیاری مجو کز شراب عشق مستانیم ما ما گدایانیم لیکن تاج بخش…

طالب حق را بگو هرزه مپو

طالب حق را بگو هرزه مپو گر خدا جوئی بیا ما را بجو دامن رهبر بگیرو راه رو گر همی خواهی که یابی وصل او…

عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کند

عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کند معشوقش از خودی خود او را خودی کند هر لحظه هست و نیست شود نفس کاینات فیض…

عاشق چشمان مست آن نگار

عاشق چشمان مست آن نگار تا ابد هرگز نباشد بی خمار هر دلی کو پر ز درد عشق نیست پیش عشاق جهان ناید بکار چون…

عاشق دیوانه دل کز غم همه سوزست و ساز

عاشق دیوانه دل کز غم همه سوزست و ساز نقد جان در بوته عشق تو دارد در گداز جر نیاز و سوز نبود رهبر سالک…

عاشق روی توام بهر چه می ترسم زکس

عاشق روی توام بهر چه می ترسم زکس بی غم عشقت نخواهم زندگانی یک نفس دین و دنیا باختن سهل است پیش همتم عشق ورزی…

عاشق و رند و بیخودم تن تللا تلا تلا

عاشق و رند و بیخودم تن تللا تلا تلا مست شراب سرمدم تن تللا تلا تلا ساقی جام وحدتم مست مدام حیرتم نیست خبر ز…

عاشقان تا در میان زنار عشقت بسته‌اند

عاشقان تا در میان زنار عشقت بسته‌اند همچو ترسایان ز قید کفر و دین وارسته‌اند چشم جان تا بر جمال روی تو واکرده‌اند خانه دل…

عاشقان در آتش عشق تو خود را سوختند

عاشقان در آتش عشق تو خود را سوختند تا کماهی سر عشق و عاشقی آموختند آن زمان کز بهر هر کس خلعتی تعیین شد برقد…

عاشقان را در طریق عشق حالی دیگرست

عاشقان را در طریق عشق حالی دیگرست با غم معشوق هردم قبل و قالی دیگرست کی بود جز شاهد و می رند را دیگر خیال…

عاشقان را دین و مذهب شد وفاق

عاشقان را دین و مذهب شد وفاق عشق ورزی راست ناید با نفاق تا درآمد پای عشق اندر میان عاشق و معشوق دارند اتفاق عاشقان…

عاشقیم و مست صهبای لقا

عاشقیم و مست صهبای لقا از خودی بیگانه با حق آشنا در شعاع آفتاب روی او نیست گشته هست گشته بارها نوش کرده باده جام…

عاشقم برخط و خال و رخ مه سیمائی

عاشقم برخط و خال و رخ مه سیمائی که بیک عشوه فریبد دل صد دانائی هست در گردن جان سلسله زلف کسی که اسیرست بدامش…

عاشقیم و رند و بی نام و نشان

عاشقیم و رند و بی نام و نشان در فنای عشق جانان جان فشان واله و شیدای حسن روی دوست مست جام وصل و فارغ…

عالم چو سایه، نور رخت هست آفتاب

عالم چو سایه، نور رخت هست آفتاب باشد وجود سایه ز خور زین مرو بتاب بزدا غبار غیر ز آئینه دلت تا عکس روی دوست…

عالم چو نقش موج ببحر وجود اوست

عالم چو نقش موج ببحر وجود اوست بود همه جهان بحقیقت نمود اوست مقصود آفرینش عالم جز او نبود هستی هر دو کون طفیل وجود…

عشق توچاره ساز دل بیقرار ماست

عشق توچاره ساز دل بیقرار ماست درد و غم تو مرهم جان فگارماست فقر و فناست شیوه رندان جان فشان در راه عشق هستی و…

عشق ورزی مذهب ودین منست

عشق ورزی مذهب ودین منست می پرستی رسم و آیین منست واقف سر نهان کنت کنز این دل دانای حق بین منست عاشقی کز قید…

عشق چو جور و ستم آغاز کرد

عشق چو جور و ستم آغاز کرد بر رخ عاشق در غم باز کرد شد بجهان رسم نیاز آشکار شاهد حسنش چو بخود ناز کرد…

غرق بحر وحدتیم، من، من نیم

غرق بحر وحدتیم، من، من نیم گوهر بی قیمتم، من، من نیم من ز جان فانی بجانان یافتم من به اوج رفعتم، من، من نیم…