تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده است

تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده است جان مشتاقان از آن رودر حضور افتاده است شاهد رویت نماید هر زمان حسنی دگر عاشق…

تا نقد دارضرب معارف کلام ماست

تا نقد دارضرب معارف کلام ماست در ملک فقر سکه شاهی بنام ماست چون والی ولایت کشف و ولایتیم سلطان ملک کون کمینه غلام ماست…

تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفت

تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفت آتش بجان جمله ذرات درگرفت بگشا نظر که نور تجلی حسن یار تابنده گشت و کون ومکان…

تجلی العشق فی کل المجالی

تجلی العشق فی کل المجالی بوجه جل عن وصف الجمال نیاید شرح حسنش در عبارت کجا در قال آید ذوق حالی درآمد یار در کوی…

تجلی جمالش را اگر آئینه شد عالم

تجلی جمالش را اگر آئینه شد عالم ولی مجلای حسن او کماهی نیست جز آدم تفاوت درمرایا بدنه اندرحسن رخسارش ازین رو در نظر حسنش…

جامه بیگانگی پوشید یار آشنا

جامه بیگانگی پوشید یار آشنا تا تواند عشق ورزیدن بهر شاه و گدا گاه پوشد کسوت لیلی گهی مجنون شود گاه معشوق و گهی عاشق…

تعالی الله رویست و جمالست

تعالی الله رویست و جمالست چه انوار تجلی و چه حالست به هر دم حسن او نوعی نماید به هر عشق دگرگونش وصالست به هر…

تغربت عن داری فیا طول غربتی

تغربت عن داری فیا طول غربتی لقد ضاق قلبی من فرق الاحبة ومن فرقة الاحباب ماکنت لاقیا عذاب الیم عنده من عذوبة الا یا رسولا…

جان طالب جمال دلفروز یار ماست

جان طالب جمال دلفروز یار ماست غافل که یار ما همه دم در کنار ماست ما را ز جور دهر و جفای فلک چه غم…

جام تجلیش که بناگاه میدهند

جام تجلیش که بناگاه میدهند می دان یقین که بر دل آگاه میدهند صدر جنان و دولت دنیا و دین مجو برآستان فقر گرت راه…

جان ما بربست رخت و سوی جانان می‌رود

جان ما بربست رخت و سوی جانان می‌رود از می شوق جمالش مست و حیران می‌رود طاقت دل چون ز سوز و درد عشقش طاق…

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب جز…

جان ما را نیست در عالم بجز این آرزو

جان ما را نیست در عالم بجز این آرزو کو نشیند یکدمی با دلبر خود روبرو تا بملک وصل او جان و دلم آرام یافت…

جان ما را میل دل جستن نشد

جان ما را میل دل جستن نشد درد و غم در پیش وی گفتن نشد وعده کرد امشب که آیم پیش تو ز انتظارش امشبم…

جان ما عاشق سروقد جانانه شدست

جان ما عاشق سروقد جانانه شدست غرقه بحر غمش از پی در دانه شدست مست عشقست و کند میل شراب لب او تا که مخمور…

جان ما مست می عشقست از روز ازل

جان ما مست می عشقست از روز ازل کی شود کی تا ابد هشیار مست لم یزل یاد می نارد ز لذات بهشت جاودان گر…

جانا بیا که صحبت جانانم آرزوست

جانا بیا که صحبت جانانم آرزوست جامی ز باده لب خندانم آرزوست از زاهدی و زهد ریائی دلم گرفت می خوارگی و مجلس رندانم آرزوست…

جانا ز چین زلف گشا پیچ‌وتاب‌ها

جانا ز چین زلف گشا پیچ‌وتاب‌ها تا تابد از رخت به دلم آفتاب‌ها تا حسن جان‌فروز تو بینند عاشقان بردار یکدم از رخ خود این…

جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم

جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم از چشمه های چشم جهان خون روان کنم عهدیست در ازل بتو ما را که تا…

جانم اسیر دام سر زلف یار شد

جانم اسیر دام سر زلف یار شد دل در هوای حسن رخش بیقرار شد جانها معطرست و دو عالم پر از نسیم تا زلف عنبرین…

جز دیدن دیدار تو ای سرو خرامان

جز دیدن دیدار تو ای سرو خرامان درد دل ما را نبود مرهم و درمان از نور تجلی دو جهان گشت منور چون پرده برانداخت…

جلوه معشوق دیدم در لقای عاشقان

جلوه معشوق دیدم در لقای عاشقان واله و شیدا ازآنم در هوای عاشقان در تجلی رخ معشوق و تاب حسن او گر فنا شد جان…

جفا بگذر و یار با وفا باش

جفا بگذر و یار با وفا باش مشو بیگانه با ماآشنا باش اگر تو عاشقی ورند مطلق ز قید کفر و دین کلی جدا باش…

جمال یار می بینم ز روی صورت و معنی

جمال یار می بینم ز روی صورت و معنی که پیش چشم مجنونست عالم سربسر لیلی چو شد مشهور در عالم جمال یار و عشق…

جمال روی تو هرگه نقاب بگشاید

جمال روی تو هرگه نقاب بگشاید ز زیر پرده هر ذره مهر بنماید بعشوه جان جهانی کند اسیر بلا بیک کرشمه دل جمله خلق برباید…

جمال یار برانداخت پرده از ناگاه

جمال یار برانداخت پرده از ناگاه عیان نمود بنقش جهان رخ چون ماه چو لااله ز رویش نقابها برداشت نمود از همه عالم جمال الاالله…

جهان از پرتو روی تو پیداست

جهان از پرتو روی تو پیداست جمالت از همه عالم هویداست ز مهر روی جان افروز جانان همه ذرات عالم مست و شیداست دریغ از…

جمله عالم رو بما دارند و مارا روبدوست

جمله عالم رو بما دارند و مارا روبدوست وربمعنی روشناسی جمله رو خودروی اوست نیست جانت را مشامی ورنه آفاق جهان از نسیم طره عنبر…

جهان رانور رویت روشنی داد

جهان رانور رویت روشنی داد ز قید ظلمت او را کرد آزاد به نور روی تو بیناست چشمم چنین بودست و تا بادا چنین باد…

جهانرا حسن رویت داد آئین

جهانرا حسن رویت داد آئین عدم را گنج هستی کرد خودبین چو نور مهر عالم سوز رویت عیان آمد، نهان شد ماه و پروین به…

جهان عکس رخ مه پیکر ماست

جهان عکس رخ مه پیکر ماست همه ذرات ازآن رو رهبر ماست جمالش چون بخوبان گشت ظاهر ازآن سودای خوبان در سرماست گشا چشم بصیرت…

چه نسبت است به روی تو ماه تابان را

چه نسبت است به روی تو ماه تابان را به پیش مهر توان گفت ذره کیوان را نظر بدیده ما گر کنی عیان بینی ز…

چنان حیران حسن آن نگارم

چنان حیران حسن آن نگارم که پروای همه عالم ندارم مرا از جنت و دوزخ چه پرسی چو من محو جمال روی یارم ز دست…

چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینم

چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینم بجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل…

چه یارست و چه جان دلنوازست

چه یارست و چه جان دلنوازست چه حسنست و چه عشوه این چه نازست چه معشوق و چه قدست و چه رفتار چه رندست و…

چو حسن روی او جلوه گری کرد

چو حسن روی او جلوه گری کرد ز فکر دین و دل ما را بری کرد دل و جان را بغارت داد عاشق چو با…

چو الطاف الهی رهبر آمد

چو الطاف الهی رهبر آمد نهال بخت من زان در برآمد ببر شد نخل امید من آخر که یار سرو قدم در برآمد چو گشتم…

چو خراب عشق یارم همگی ز یار گویم

چو خراب عشق یارم همگی ز یار گویم نه چو ز اهدم که هر دم ز بهشت و نار گویم چو شعار عشقبازان همه رندیست…

چو خورشید جمالت روی بنمود

چو خورشید جمالت روی بنمود بدیدار تو جان و دل بیاسود نمود از پرده هر ذره خورشید چو یارم پرده از رخسار بگشود ندارد خلق…

چو در بحر توئی مائی است فانی

چو در بحر توئی مائی است فانی ازآن گویم حدیث من رآنی چو مرغ دل زند برهم پرو بال شوم عنقای قاف لامکانی نشان وصل…

چو دل در دست عشقش مبتلا شد

چو دل در دست عشقش مبتلا شد چگویم برمن از جورش چه ها شد چو درد عشق جانم راست درمان مرا درد تو بهتر از…

چو نار هجر او جان میگدازد

چو نار هجر او جان میگدازد زلال وصل کو تا دل نوازد بخط عنبرین و خال مشکین لباس دلبری را می طرازد قبای دلبری و…

چو عشقش از دلت گشتست زایل

چو عشقش از دلت گشتست زایل بکنج عافیت کردی تو منزل بحمدالله که رستی از نگاری که جز خون جگر زونیست حاصل شها حیف است…

چو مهر جمال تو در جلوه بود

چو مهر جمال تو در جلوه بود ز هر ذره نوعی دگر رو نمود ز نور تجلی جهان محو شد صبا چون ز روی تو…

چون از ازل نصیبه ما عشق یار بود

چون از ازل نصیبه ما عشق یار بود در عاشقی مگو که مرا اختیار بود هر دم جمال تازه نماید بعاشقان زان رو که جلوه…

چون بفضل حق رهی در ملکت جان یافتم

چون بفضل حق رهی در ملکت جان یافتم صد هزاران عالم بیحد و پایان یافتم سال ها درهر یکی زان عالم اقلیم جان سیر کردم…

چون جلوه روی تو برونست ز احصا

چون جلوه روی تو برونست ز احصا هر لحظه بحسنی کنم آن روی تماشا تا باد صبا پرده ز روی تو برافکند شد مهر جمال…

چون جهانرا پیش جانان نیست یک جو حرمتی

چون جهانرا پیش جانان نیست یک جو حرمتی جان فدا کن ای دل ار هستی تو صاحب همتی درد عشقت عاشقانرا دولتی بی منتهاست کز…

چون جمال دوست خود را جلوه داد

چون جمال دوست خود را جلوه داد شورشی در جان مشتاقان فتاد پر ز غوغا گشت آفاق جهان تا که یاراز خانه پا بیرون نهاد…

چون خیال وصل جانان هست سودای محال

چون خیال وصل جانان هست سودای محال جان شیدایم ز وصلش گشت قانع با خیال تا ز هستی هست باقی یکسر مو وصل نیست نیست…

چون دور شد از حسن رخت پرده انوار

چون دور شد از حسن رخت پرده انوار شد گنج نهان فاش و عیان شد همه اسرار گر دیده معنی بودت باز بینی کان یار…

چون روی تو بنمود جمال از رخ جانان

چون روی تو بنمود جمال از رخ جانان شد واله رویت ز همه رو دل حیران در آینه جان بتوان دید کماهی هر حسن و…

چون سوز عشقت پایان ندارد

چون سوز عشقت پایان ندارد زان درد عاشق درمان ندارد هرکو نگردد در عشق کافر در دین عاشق ایمان ندارد گر خون عاشق بی جرم…

چون عشق سراسیمه درآمد بمیانه

چون عشق سراسیمه درآمد بمیانه برد از غم دنیا و ز دینم بکرانه دلبر چو نقاب از رخ چون ماه برانداخت دیدم بیقین دانش عقلست…

چون کون مکان بتو عیانست

چون کون مکان بتو عیانست رویت بجهان چرا نهانست حسن همه دلبران مه رو از حسن و جمال تو نشانست چشم تو مدام با حریفان…

چون گشت مه روی تو طالع ز مطالع

چون گشت مه روی تو طالع ز مطالع شد از همه سو نور تجلی تولامع خورشید صفت پرتو حسن تو عیانست از کعبه و بتخانه…

چون مظهرِ حسنِ تو رخِ ماه رُخانست

چون مظهرِ حسنِ تو رخِ ماه رُخانست میلِ دلِ عاشق بِرُخِ ماه رُخانست چون شاهدِ حُسنت همه‌جا جلوه‌گری کرد هرکس بِجمالِ تو ز جایی نگرانست…

چون نقاب زلف مشکین از جمال خود گشود

چون نقاب زلف مشکین از جمال خود گشود صبح صادق در شب دیجور ناگه رخ نمود هم بچشم دوست دیدم چون جمالش جلوه کرد کافتاب…

چون یار برقص آید من مطربی آغازم

چون یار برقص آید من مطربی آغازم ور من بسماع ایم یارست نوا سازم از مهر رخش گردد ذرات جهان رقصان در جلوه چو می…

چونکه بخود نظرکنم، من نه ز جانم و تنم

چونکه بخود نظرکنم، من نه ز جانم و تنم مطلق و بی تعینم، من نه منم، نه من منم نورم ونار و ظلمتم وحدت صرف…

چونکه شهانند گدایان عشق

چونکه شهانند گدایان عشق باش دلا چاکر سلطان عشق دفتر ناموس بآتش بسوز تا که رهی یابی بدیوان عشق ره بسر خوان وصالش بری گر…

چیست عالم جلوه گاه حسن دوست

چیست عالم جلوه گاه حسن دوست جلوه در عالم چه باشد جمله اوست ظاهرا گر زانکه عالم مظهرست مظهر و ظاهر چو وابینی هموست در…

حالیا در بزم وصل دوست جامی می‌زنم

حالیا در بزم وصل دوست جامی می‌زنم با می و معشوق لاف نیکنامی می‌زنم تا به ملک وصل جانان راه یابد جان ما بی‌سر و…

حاجیان حرم وصل لقا یافته اند

حاجیان حرم وصل لقا یافته اند ز طواف سرکوی تو صفا یافته اند ناامید از در لطف تو نرفتست کسی هرکسی در خور درد از…

حالیا رفتیم یاران خیرباد

حالیا رفتیم یاران خیرباد با دل بریان و سوزان خیرباد همچو تن کو دور ماند از روان از تو دور افتادم ای جان خیرباد با…

حان الرحیل مابر دلدار میرویم

حان الرحیل مابر دلدار میرویم لاخوف گو بعشق چو همراه می شویم هرگز نظر بدنیی و عقبی نیفکنیم ترک همه گرفته پی یار می رویم…

حج من سوی تو آمد طوف کویت کعبه‌ام

حج من سوی تو آمد طوف کویت کعبه‌ام دیدن دیدار تو باشد صفا و مروه‌ام جامه احرام من باشد تجرد از هوا لازم درگاه تو…

حسن خوبان جهان عکس رخ زیبای اوست

حسن خوبان جهان عکس رخ زیبای اوست لاجرم در هر سری از زلفشان سودای اوست آفتاب عشق با هر ذره دارد نسبتی نسبت معشوق و…

حسن تو جلوه کرد و بعالم عیان شد

حسن تو جلوه کرد و بعالم عیان شد در جلوه جمال تو رویت نهان شد آراست یار جلوه نام و نشان بخود ناگه فکند رخت…

حسن جان افزای روی او عیان

حسن جان افزای روی او عیان دیده ام از روی پیدا و نهان پرتو خورشید روی او بود در حقیقت جمله ذرات جهان حسن او…

حسن رخسار تو چون میل نقابی میکند

حسن رخسار تو چون میل نقابی میکند جان چو زلف بیقرارت اضطرابی میکند عاشق دیوانه چون خواهد که بیند روی یار زلف او آشفته گشت…

خدا راای صبا از من دعائی

خدا راای صبا از من دعائی ببر پیش جفاجو بیوفائی بگو با عاشق مهجور زارت چنین بی رحم و ناپروا چرائی بگفت و گوی بدگویان…

خواهی که شود کشف برت سراناالحق

خواهی که شود کشف برت سراناالحق فانی ز خودی باش و بحق باقی مطلق مخمور خرابیم بده ساقی باقی از لعل لبت باده رنگین مروق…

خواهی که دیده باز کنی بر جمال دوست

خواهی که دیده باز کنی بر جمال دوست بیرون کن از درون دلت هرچه غیر اوست شد در میانه هستی تو پرده حجاب ورنه همیشه…

خورشید رخت از همه ذرات عیانست

خورشید رخت از همه ذرات عیانست باآنکه عیانست پس پرده نهانست رویت زچه رو روی بهر روی نهان کرد گوئی که مگر مصلحت کار در…

خورشید رخت از همه ذرات چو پیداست

خورشید رخت از همه ذرات چو پیداست بروحدت تو جمله جهان شاهد و گویاست بی بهره ز دیدارتوشد دیده اعمی بینا بجمال رخ تو دیده…

خوش وقت عاشقان که بمعشوق همبرند

خوش وقت عاشقان که بمعشوق همبرند در کوی عشق محرم اسرار دلبرند دایم ببزم وصل که اغیار ره نیافت با یار خود بعیش و طرب…

خوی کردم با جفای عشق تو

خوی کردم با جفای عشق تو باختم جان در وفای عشق تو جان و دل آمد کمینه ماحضر عاشقانرا از برای عشق تو دارد از…

دایما درد تو همراه منست

دایما درد تو همراه منست عشق تو هم حاکم و شاه منست هرکه بیدارست شبها در جهان از فغان و زاری و آه منست دو…

دارم ز درد عشق تو بر دل هزار داغ

دارم ز درد عشق تو بر دل هزار داغ مجروح عشق را ز دو عالم بود فراغ عارف چو راه یافت بخلوتگه شهود شد پیش…

خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفت

خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفت دل تن نهاد و دامن شادی روان گرفت ای دل ره عدم چو گرفتی از آن میان…

دادیم دل بدست غم عشق آن صنم

دادیم دل بدست غم عشق آن صنم گو دل نگاه دار و مکن بیش ازین ستم بگذر زفکر عالم و با یاد دوست باش چون…

در آرزوی روی تو گشتیم بیقرار

در آرزوی روی تو گشتیم بیقرار بردار پرده از رخ و مقصود ما برآر ساقی مجو بهانه که فرصت غنیمت است بگشا سربسو و بتعجیل…

در باز شد ز میکده ناموس و نام را

در باز شد ز میکده ناموس و نام را ساقی صلای باده بگو خاص و عام را مست و خراب و بیخودم ای پیر می…

در بزم وصل یار مرا گرچه بارنیست

در بزم وصل یار مرا گرچه بارنیست جز جست و جوی او دگرم هیچ کارنیست دیار در دو کون ندیدیم غیر دوست زیرا درین دیار…

در خرابات آمدم دوشینه هنگام سحر

در خرابات آمدم دوشینه هنگام سحر جمله را دیدم ز مستی گشته از خود بیخبر مطربان اندر سرود و ساز داده چنگ و عود ساقی…

در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست

در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست از انفعال روی تو در ماه تاب نیست بر عارض تو پرده اگر هست حسن تست جز جلوه…

در سر همه سودای سر زلف تو دارم

در سر همه سودای سر زلف تو دارم دردل بجز از مهر رخت هیچ ندارم از باده لعل لب تو مست مدامم وز نرگس مخمور…

در خمار هجر تا کی جان من

در خمار هجر تا کی جان من از شراب وصل کن درمان من برگدای مستمند بی نوا رحمتی فرمای ای سلطان من در میان آتش…

در سرم سودای آن یارست و بس

در سرم سودای آن یارست و بس جان من جویای دلدارست و بس کار عاشق جز غم معشوق نیست جز غم عشق تو بیکارست و…

در سینه ما جز غم معشوق مجوئید

در سینه ما جز غم معشوق مجوئید غیر از سخن عشق بعشاق بگوئید ای بیخبران چون ز شمایار جدانیست در جستن او هرزه بهر سوی…

در سویدای دلم سودای عشقش جا گرفت

در سویدای دلم سودای عشقش جا گرفت در درون خانه جانم غمش مأوا گرفت تا نقاب زلف بر روی چومه انداختی از پریشانی دماغ جان…

در طریقت رهروان را رهنمایی می‌کنم

در طریقت رهروان را رهنمایی می‌کنم در حقیقت عارفان را پیشوایی می‌کنم گر شدم بیگانه از جان و جهان در عشق او لیک با جانان…

در طریقت سالها در نار محنت سوختیم

در طریقت سالها در نار محنت سوختیم تا بنور فقر شمعی در جهان افروختیم هر که لاف از عاشقی ز ددان که ابجد خوان ماست…

در کشور جان و ملکت دل

در کشور جان و ملکت دل بگرفت سپاه عشق منزل ائین و رسوم نو نهادند تا گشت رسوم عقل زایل از عجز سپاه عقل نامد…

در مقام لی مع الله سیر نیست

(در مقام لی مع الله سیر نیست وحدت محض است اینجا غیر نیست) (در قلندر خانه توحید عشق کعبه و مسجد کنشت و دیر نیست)…

در هوای عشق بازم دل پرواز کرد

در هوای عشق بازم دل پرواز کرد بار دیگر عاشقی جانم ز سر آغاز کرد بر در او بس که بنشستم درآخر آن صنم رحم…

درآبکوی خرابات عشق اگر مردی

درآبکوی خرابات عشق اگر مردی شراب بیخبری نوش تا شوی فردی ز صحن جان و دلم سوسن و سمن روید اگر ز گلشن رویت بما…

درد عشق آمد دوای درد دل

درد عشق آمد دوای درد دل نیست باری جز غمش درخورد دل من ندیدم در گلستان وجود هیچ گل خوشبوی تر از ورد دل هرکه…

درد بی درمان بعالم دردماست

درد بی درمان بعالم دردماست کانچنان سرو روان از ما جداست محنت ایام و غم های جهان ز اشتیاق او نصیب جان ماست کی علاج…