خصمی‌که ستم بود همه همت او

خصمی‌که ستم بود همه همت او کردند به‌ کُره عالمی خدمت او آمد به‌سر آن مرتبه و حشمت او مالک تن او برد و ملک…

خورشید چو بیند ای ملک رای تورا

خورشید چو بیند ای ملک رای تورا وین فر و جمال عالم ارای تورا جوینده شود بزمگه و جای تو را تا سجده برد خاک‌کف…

خورشید فلک سجده برد رأی تو را

خورشید فلک سجده برد رأی تو را ور سجده برد روی دلارای تورا من خود چه‌ کسم که جان کنم جای تو را جان در…

دارند همه شگفت میران سپاه

دارند همه شگفت میران سپاه از ابلق شاه و ابرش فرخ شاه فرق است میان هر دو سبحان الله کین سیر زحل دارد و آن…

دامی که در آن دام شکارم کردی

دامی که در آن دام شکارم کردی در حلقهٔ او تو بیقرارم کردی ای فتنهٔ روزگار در حسرت خویش انگشت نمای روزگارم کردی

دجله ملکا زمان زمان بفزاید

دجله ملکا زمان زمان بفزاید تا با تو به جود اخویش‌ا پهلو ساید چون دجله هزار اگر تو را پیش آید در جنب دل تو…

در راه نسا ای ملک پاک سرشت

در راه نسا ای ملک پاک سرشت جز سنگ ندیدم به دل سبزه و کشت دوزخ دره‌ای گذاشتم ناخوش و زشت چون پیش تو آمدم…

در بر ملکا دل توانگر داری

در بر ملکا دل توانگر داری دریای محیط است‌که در بر داری تا برکف جام و بر سر افسر داری مه بر کف و آفتاب…

در زلف تو آویخته دلبندی ها

در زلف تو آویخته دلبندی ها پیش خردت خیره خردمندی ها در دل دارم که بندگیهات کنم تا خود چه کنی تو از خداوندی ها

در عشق تو بی‌روان نَوان بودم دوش

در عشق تو بی‌روان نَوان بودم دوش آشفته دل و رمیده جان بودم دوش مرغی که به تیغ نیم بسمل‌گردد دور از بر تو راست…

در عشق تو ای صنم مرا رای نماند

در عشق تو ای صنم مرا رای نماند وان طبع لطیف حکمت آرای نماند بر جای همی بود دلم بی‌غم تو تا جای غم تو…

در عشق تو زیر و بم هم‌آواز منند

در عشق تو زیر و بم هم‌آواز منند اندیشه و باد سرد دمساز من اند خاموشی و صبر خازن راز من اند رنگ رخ و…

در عشق توام امید بهروزی نیست

در عشق توام امید بهروزی نیست وز عهد شب وصال تو روزی نیست از آتش تو دلم چرا می‌سوزد چون هیچ تو را عادت دلسوزی…

دست مَلِک ملوکِ عالم‌ْ سنجر

دست مَلِک ملوکِ عالم‌ْ سنجر بحری است‌ که در جهان چنان نیست دگر چون باد سخاکند بر آن بحرگذر موجش همه دُر باشد و آبش…

دستور و شهنشه از جهان رایت خوش

دستور و شهنشه از جهان رایت خوش بردند و مصیبتی نیامد زین بیش بس دل‌ که شدی ز مرگ شاهنشه ریش گر کشتن دستور نبودی…

دلها همه در زلف تو آویخته باد

دلها همه در زلف تو آویخته باد جانها همه از طبع تو آمیخته باد هر شور که در جهان برانگیزد چرخ آن شور ز جعد…

دولت ‌که تو را داد به من زایل نیست

دولت ‌که تو را داد به من زایل نیست وین دل‌که مرا داد به تو غافل نیست از دولت و دل هر چه رود باطل…

دولت‌ که همه جهان به‌سنجر دادست

دولت‌ که همه جهان به‌سنجر دادست داند به‌ یقین که خوب و درخور دادست سنجر که وزارت به مظفر دادست شک نیست که حق به‌…

رخشنده چو مهرست ضمیری که تو راست

رخشنده چو مهرست ضمیری که تو راست عالی چو سپهرست سریری که تو راست فرمانده خلق است مشیری که تو راست مخدوم جهان است وزیری…

رفتی و به یک بارگرفتی کم من

رفتی و به یک بارگرفتی کم من کشته شدم و نداشتی ماتم من داغ تو بسوخت این دل پر غم من ای داغ تو گرم…

زاهد نکند توبه به زهد ای ساقی

زاهد نکند توبه به زهد ای ساقی هرچند عیان عمل نمود ای ساقی پرکن قدحی شراب زود ای ساقی کاندر ازل آنچه بود، بود ای…

زین فتح‌ که‌ کرد شاه در کشور چین

زین فتح‌ که‌ کرد شاه در کشور چین هم ملک همی نازد و هم دولت و دین هر مملکتی که هست بر روی زمین بوالفتح…

سروی‌که بنفشه برگل آمد بر او

سروی‌که بنفشه برگل آمد بر او اقبال رسانید به گردون سر او ماییم به مهر و دوستی در خور او فرماندهٔ عالمیم و فرمانبر او

سقای ملک گرفت چنگ اندر چنگ

سقای ملک گرفت چنگ اندر چنگ ساقی بنهاد بادهٔ مرجان رنگ هنگام صبوح ای ملک با فرهنگ از ساقی باده خواه و از سقا چنگ

سلطان جهان برکیارق باید

سلطان جهان برکیارق باید کز دولت او جهان همی آراید بس برناید تا هنرش بِفْزاید بندد کمر و همه جهان بگشاید

سلطان علم عدل به هر عالم زد

سلطان علم عدل به هر عالم زد درکشور روم عالمی بر هم زد هر دم ز قیاس عیسی مریم زد نگذاشت که نیز هیچ کافر…

شاها ادبی کن فلک بد خو را

شاها ادبی کن فلک بد خو را گر چشم رسانید رخ نیکو را گرگوی خطا کرد به چوگانش زن ور اسب خطا کرد به‌ من…

شاها اثر صبوح کاری عجب است

شاها اثر صبوح کاری عجب است نازد به صبوح هرکه شادی طلب است باده به همه وقت طرب را سبب است لیکن به صبوح‌ کیمیای…

شاها چو دلت در صف تدبیر آید

شاها چو دلت در صف تدبیر آید او را مدد از عالم تقدیر آید تیغ تو جهان‌گرفت آری شک نیست آن راکه تو برکشی جهانگیر…

شاها خردت هست به می خوردن یار

شاها خردت هست به می خوردن یار شاید که شب و روز همین داری کار می خوردن تو فلک چو بیند هر بار خواهد که…

شاها در فتح بر تو بگشاد خدای

شاها در فتح بر تو بگشاد خدای منشور ظفر به تو فرستاد خدای چون عالم بر تو راست بنهاد خدای هرچ آن پدرت خواست تورا…

شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست

شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست دادار جز آن خواست که بدخواه تو خواست پیغمبری ملوک بی‌وحی تو راست کارت همه معجزات را ماند…

شاها همه تدبیر صواب است تو را

شاها همه تدبیر صواب است تو را وز بخت به فرخی جواب است تو را آتش تیغی و نفع آب است تورا از خاکی و…

شاهی که به رزم کاویان داشت درفش

شاهی که به رزم کاویان داشت درفش گر زنده شود پیش تو بردارد کفش ای کرده دل خصم خلاف تو بنفش بشت است دل خصم…

عشقت صنما به روی‌ زردم دارد

عشقت صنما به روی‌ زردم دارد وز کام و هوای خویش فردم دارد این خود صنما قاعدهٔ بخت من است با هر که وفا کنم…

کوه از صف ترکان ملک ‌گردد پست

کوه از صف ترکان ملک ‌گردد پست ز ایشان به هنر یکی و از خصمان شصت در مجلس و میدان شه حورپرست دارند نهاده جام…

علم تو زعلم خضر و آصف بیش است

علم تو زعلم خضر و آصف بیش است حلم تو زحلم مَعن‌ وَاحنَف بیش است از صاعقه شمشیر تو را تف بیش است وز مورچه…

گر ابر به جود خویشتن را چو تو خواند

گر ابر به جود خویشتن را چو تو خواند فراش تو بود او همی‌گرد نشاند هر چند بسی‌ گهر پراکند و فشاند آخر گهرش نماند…

گر بر فلک از تاجوران راه کنند

گر بر فلک از تاجوران راه کنند وز قدرت و قدر دست بر ماه کنند ور دست فلک ز دهر کوتاه کنند آخر همه خطبه…

گر بخت بلند خواهی و عمر دراز

گر بخت بلند خواهی و عمر دراز از دولت برکیارقی سر بفراز گر کالبد ملوک جان یابد باز از وی همه برکیارق آید آواز

گر حاجب و چاوش تو ای ناصر دین

گر حاجب و چاوش تو ای ناصر دین برکشور روم و چین گشایند کمین فغفور از آن بترسد و قیصر از این این والی روم…

گر نعمت دشمنت ز حد بیرون شد

گر نعمت دشمنت ز حد بیرون شد بنگر که به عاقبت ز محنت چون شد از قارون‌ گر به مال و گنج افزون شد در…

گر خصم نخواست از حسد کار توراست

گر خصم نخواست از حسد کار توراست ایزد ملکا هر آنچه او خواست نخواست امروز که راست این سعادت که تو راست اقبال فزون گشته…

گر سینه بخست شاه سنجر ما را

گر سینه بخست شاه سنجر ما را کم نیست خمار عشق در سر ما را گر دل‌بر بود یار دلبر ما را پیکان بَدَل دل…

گر نور مه و روشنی شمع توراست

گر نور مه و روشنی شمع توراست پس سوزش وکاهش من از بهر چراست گر شمع تویی مرا چرا باید سوخت ور ماه تویی مرا…

گر یابد زهره آگهی از نامت

گر یابد زهره آگهی از نامت خواهد که به‌جای می‌بود در جامت گر ماه ز چرخ بشنود پیغامت آید به ‌زمین و اوفتد در دامت

گیتی ملکا جز به تو آباد مباد

گیتی ملکا جز به تو آباد مباد در عادت تو جز هنر و داد مباد خصم تو ز بند محنت آزاد مباد هر کاو به…

گرچه دل و سینه‌ کان گوهر دارم

گرچه دل و سینه‌ کان گوهر دارم رخساره زرنج هر دو چون زر دارم کان بستهٔ زلف ماه دلبر دارم وین خستهٔ تیر شاه سنجر…

گه سرو بلند حله بوشت خوانم

گه سرو بلند حله بوشت خوانم گه ماه تمام باده نوشت خوانم ارزان بخری و رایگان بفروشی ارزان خر و رایگان فروشت خوانم

لبیک دهد بخت چو آواز دهی

لبیک دهد بخت چو آواز دهی تکبیرکند چو رزم را ساز دهی آن‌را که به‌دست خویش بگماز دهی اقبال گذشته را بدو باز دهی

مخلوق فراوان است الله یکی است

مخلوق فراوان است الله یکی است وانجا که حقیقت است درگاه یکی است هستند ستارگان بسی‌، ماه یکی است بسیار ملک هست‌، ملکشاه یکی است

مستم ملکا و هر چه اکنون‌گویم

مستم ملکا و هر چه اکنون‌گویم موزون نشمارم ارچه موزون گویم گویی‌که تورا شعر سبک بایدگفت با رَطل‌ گران شعر سبک چون ‌گویم

من با تو بتا نفس نمی‌یارم زد

من با تو بتا نفس نمی‌یارم زد در موکب تو جرس نمی‌یارم زد جان میدهم و نفس نمی‌یارم زد دست از تو به هیچ‌کس نمی‌یارم…

مهرست ظفر نگین فرمان تو را

مهرست ظفر نگین فرمان تو را صید است بهشت دام احسان تو را خاک است ستاره صحن میدان تو را گوی است زمانه خَمٌ جوگان…

نازید به گرز گاوسار افریدون

نازید به گرز گاوسار افریدون در دست تو گرز شیر سارست کنون از تو فرق است تا به افْریدون چون چونانکه ز شیر شرزه تا…

نشناخت ملک سعادت اختر خویش

نشناخت ملک سعادت اختر خویش در منقبت وزیر خدمتگر خویش بگماشت بلای تاج برکشور خویش تا در سر تاج‌کرد آخر سر خویش

نه با منی ار چه همنشینی با من

نه با منی ار چه همنشینی با من ای بس دوری‌ که از تو بینم تا من در من نرسی تا نشوم یک پا من…

هر بزم که کردی همه بهروزی بود

هر بزم که کردی همه بهروزی بود کار تو نشاط و مجلس افروزی بود هر رزم که کردی همه پیروزی بود هرچ آن دگری خواست…

هر تیر که شاه تیر گیر اندازد

هر تیر که شاه تیر گیر اندازد گویی که ز گردون اثیر اندازد دشمن ز نهیب او چو تیر اندازد گویی که ز چنبران ا‌به…

نور ملک ای ملک به نام تو درست

نور ملک ای ملک به نام تو درست دور فلک ای ملک به دام تو درست کان ظفر ای ملک به‌ کام تو درست جان…

هر دم زا‌دمی‌ا خجسته دیدار تری

هر دم زا‌دمی‌ا خجسته دیدار تری با خیل مخالفان نبرد آغازی هرچند که مهتری نکوکارتری سَرشان بَدَل گوی همی اندازی

هر چند که بر زمانه فرمان من است

هر چند که بر زمانه فرمان من است فرمان تو بر تن و دل و جان من است سلطان منم و عشق تو سلطان من…

هر سال به‌کار ملک بیدار تری

هر سال به‌کار ملک بیدار تری چون‌ گوی زنی شها و چوگان بازی هر روز سخی تری و دیندارتری چوگان ز خمیده قد ایشان سازی

هر شاه که داشت دولت و بخت جوان

هر شاه که داشت دولت و بخت جوان هر دو یله کرد و خود برون شد زمیان ایزد چو تو را کرد شهنشاه جهان هر…

هر شب ز غم تو دل ز جان برگیرم

هر شب ز غم تو دل ز جان برگیرم پندی که خرد دهد من آن نپذیرم تا روز نهد خیال تو در پیشم صد چشمه…

هر شب غم تو به مه اشارت‌کُنَدَم

هر شب غم تو به مه اشارت‌کُنَدَم وز چشم پر آب خواب غارت کندم یک شب نگذارد که کنم دیده فراز چندان که خیال تو…

هر شب که رهی فال ز روی تو زند

هر شب که رهی فال ز روی تو زند مرغی شود و بال به سوی تو زند هر نعره که پاسبان کوی تو زند گویی‌که…

هر شب که وصال یار دلبر باشد

هر شب که وصال یار دلبر باشد شب زورق و ماه باد صرصر باشد وان شب که فراق آن سمن بر باشد شب کشتی و…

هر کار که هست جز به‌ کام تو مباد

هر کار که هست جز به‌ کام تو مباد هر خصم‌ که هست جز به دام تو مباد هر شاه که هست جز غلام تو…

هرگز دل تو به هیچکس شاد مباد

هرگز دل تو به هیچکس شاد مباد وز بند تو بندهٔ تو آزاد مباد تا عشق تو را دلم عمارت نکند ویران شدهٔ عشق تو…

هستند به بزمت ای شه شیر شکار

هستند به بزمت ای شه شیر شکار مرغان شبه تن و عقیقین منقار از بهر نشاط تو به روزی صد بار آیند همی چو مطربان…

هرگز نشوم من از بت و باده صبور

هرگز نشوم من از بت و باده صبور کز بت همه راحت است و از باده سرور از دست و کنار خویش کی دارم دور…

یار از غم من خبر ندارد گویی

یار از غم من خبر ندارد گویی یا خواب به من‌ گذر ندارد گویی تاریکترست هر زمانی شب من یارب شب من سحر ندارد گویی

هرکس که سزای افسر وگاه بود

هرکس که سزای افسر وگاه بود خدمتگر این خدمت درگاه بود در روی زمین اگر بسی شاه بود شاه همه سنجر ملکشاه بود

کعبه عشق

از دلبرم به بتکده، نام و نشان نبود در کعبه نیز جلوه‏ای از او عیان نبود در خانقاه، ذکری از آن گلعذار نیست در دیر…

کعبه دل

تا از دیار هستی، در نیستی خزیدیم از هر چه غیر دلبر، از جان و دل بریدیم با کاروان بگویید: از راه کعبه برگرد ما…

کعبه در زنجیر

خار راه منی ای شیخ! ز گلزار برو از سر راه من ای رند تبهکار، برو تو و ارشاد من، ای مرشد بی رشد و…

کتاب عمر

پیری رسید و عهد جوانی تباه شد ایّام زندگی، همه صرف گناه شد بیراهه رفته پشت به مقصد، همی روم عمری دراز، صرف در این…

کاروان عمر

عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد قصّه‏ام آخر شد و این غصّه را آخر نیامد جام مرگ آمد به دستم، جام می…

کاروان عشق

پریشان‏حالی و درماندگیّ ما نمی‏دانی خطا کاری ما را فاش بی پروا نمی‏دانی به مستی، کاروان عاشقان رفتند از این منزل برون رفتند از لا…

قصه مستی

آنکه دل خواهد، درون کعبه و بتخانه نیست آنچه جان جوید، به دست صوفی بیگانه نیست گفته های فیلسوف و صوفی و درویش و شیخ…

قبله محراب

خم ابروی کجت قبله محراب من است تاب گیسوی تو خود، راز تب و تاب من است اهل دل را به نیایش، اگر آدابی هست…

قبله عاشق

بهار شد، در میخانه باز باید کرد به سوی قبله عاشق، نماز باید کرد نسیم قدس به عشاق باغ مژده دهد که دل ز هر…

فصل طرب

دست افشان به سر کوی نگار آمده‏ام پای‏کوبان ز پی نغمه تار آمده ام حاصل عمر اگر نیْم نگاهی باشد بهر آن نیم نگه، با…

فنون عشق

جامی بنوش و بر در میخانه، شاد باش در یاد آن فرشته که توفیق داد، باش گر تیشه‏ات نباشد تا کوه برکنی فرهاد باش در…

فراق یار

از تو ای می‏زده، در میکده نامی نشنیدم نزد عشاق شدم، قامت سرو تو ندیدم از وطن رخت ببستم که تو را باز بیابم هر…

فتوای من

سر کوی تو، به جان تو قسم! جای من است به خم زلف تو، در میکده ماوای من است عارفانِ رخ تو جمله ظلومند و…

فارق از عالم

فقر فخر است اگر فارغ از عالم باشد آنکه از خویش گذر کرد، چه‏اش غم باشد؟ طالع بخت در آن روز بر آید که شبش…

غم یار

باده از پیمانه دلدار، هشیاری ندارد بی‏خودی از نوش این پیمانه، بیداری ندارد چشم بیمار تو هر کس را به بیماری کشاند تا ابد این…

غمزه دوست

جز سر کوی تو ای دوست، ندارم جایی در سرم نیست، بجز خاک درت سودایی بر در میکده و بتکده و مسجد و دیر سجده…

عید نوروز

باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست نازم…

عشق دلدار

چشم بیمار تو ای می زده، بیمارم کرد حلقه گیسویت ای یار، گرفتارم کرد سرو بستانِ نکویی، گل گلزار جمال غمزه ناکرده، ز خوبان همه…

عطر یار

ما ندانیم که دلبسته اوییم، همه مست و سرگشته آن روی نکوییم، همه فارغ از هر دو جهانیم و ندانیم که ما در پی غمزه…

عشقِ مسیحا دم

بلبل از جلوه گل، نغمه داوود نمود نغمه‏اش درد دل غمزده بهبود نمود ساقی از جام جهان‏تاب به جانِ عاشق آنچه با جان خلیل، آتش…

عروس صبح

امشب که در کنار منی، خفته چون عروس زنهار تا دریغ نداری، کنار و بوس ای شب، بگیر تنگ به بر نوعروس صبح امشب که…

عشق چاره‌ساز

حدیث عشق تو، باد بهار باز آورد صبا ز طَرْف چمن، بوی دلنواز آورد طرب کنان گل از اسرار بوستان می گفت فسرده جان، خبر…

عاشق سوخته

پرده بردار ز رخ، چهره‏گشا ناز بس است عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است دست از دامنت ای دوست، نخواهم برداشت تا من دلشده…

طبیب عشق

غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست جز تو ای روحِ روان، هیچ مددکاری نیست غم عشق تو به جان است و نگویم…

طریق عشق

فراق آمد و از دیدگان، فروغ ربود اگر جفا نکند یار، دوستیش چه سود؟ طلوع صبح سعادت، فرا رسد که شبش یگانه یار، به خلوت…

عاشق دلباخته

سر خم باد سلامت که به من راه نمود ساقی باده به کف، جان من آگاه نمود خادم درگه میخانه عشّاق شدم عاشق مست، مرا…