وصل تو که از سنگ برون می‌آید

وصل تو که از سنگ برون می‌آید در کوکبهٔ خیال چون می‌آید با هجر همی‌گوید ازین رنگرزی من می‌دانم که بوی خون می‌آید انوری

هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب

هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب هم رغبت از آن شراب چون آتش ناب ای دل تو عنان ز شاهدان نیز بتاب…

همواره چو بخت خود جوانی بادت

همواره چو بخت خود جوانی بادت چون دولت خویش کامرانی بادت ای مایهٔ زندگانی از نعمت تو این شربت آب زندگانی بادت انوری

یاران به جهان چشم چو گل بگشادند

یاران به جهان چشم چو گل بگشادند هر یک دو سه روز رنگ و بویی دادند چون راست که بر بهار دل بنهادند ازبار یگان…

یک چند نهان از دل بی‌حاصل خویش

یک چند نهان از دل بی‌حاصل خویش با صبر پناه کردم از مشکل خویش کام دلم آن بود که سرگشته شوم گردان گردان شدم به…

یک در فلک از امید من نگشاید

یک در فلک از امید من نگشاید یک کار من از زمانه می‌برناید جان می‌کاهد غم تو می‌افزاید در محنت من دگرچه می‌درباید انوری

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید وز اشک ز دیده خون دل می‌بارید یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید وان خال بدان…

یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود

یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود وصلش به بهای جان به دست آمده بود ارزانش ز دست من برون کرد فلک افسوس…

یکباره مرا بلایت از پای نشاند

یکباره مرا بلایت از پای نشاند بر یک یک مویم آب رنجوری ماند چون سیم و زرم بر آتش تیز گداخت وان سیم و زری…

آتش به سفال برنهادی ز نخست

آتش به سفال برنهادی ز نخست پس با خاکم به در برون رفتی چست با این همه باد کبر کاندر سر تست از آب سبو…

آخر دل من به وصل پیروز نشد

آخر دل من به وصل پیروز نشد شایستهٔ صحبت دل‌افروز نشد دردا که به عشوه روز عمرم زغمش شب گشت و شب فراق او روز…

آخر غم غور از دلم دور شود

آخر غم غور از دلم دور شود وین ماتم هجر دوستان سور شود لشکرکش گردون چو درآید به حمل فرماندهٔ گیتی به نشابور شود انوری

آخر شب دوش بی‌تو ای شمع چگل

آخر شب دوش بی‌تو ای شمع چگل بگذشت و گذاشت در غمم خوار و خجل تو فارغ و من به وعده تا روز سپید در…

آخر ز تو چون روی به خون تر دارم

آخر ز تو چون روی به خون تر دارم در عشق ز هیچ روی باور دارم بردار ز روی پرده ورنه پس از این من…

از آرزوی خیال تو روز دراز

از آرزوی خیال تو روز دراز در بند شبم با دل پر درد و نیاز وز بی‌خوابی همه شب ای شمع طراز می‌گویم کی بود…

از بهر هلال عید آن مه ناگاه

از بهر هلال عید آن مه ناگاه بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه هرکس که بدید گفت سبحان‌الله خورشید برآمدست و می‌جوید ماه…

از تو طمعم یکی صراحی باده است

از تو طمعم یکی صراحی باده است زیرا که مرا حریفکی افتاده است چون مست شود مرا بخواهد دادن زیرا که مرا وعده به مستی…

از حادثه‌ای که هرچه زو گویم هست

از حادثه‌ای که هرچه زو گویم هست هرچند که بشکست مرا هیچ نبست گفتند شکسته‌ای به دست آور دست آورده‌ام آن شکسته لیکن هم دست…

از چرخ که کامی به مرادم ننهاد

از چرخ که کامی به مرادم ننهاد وز بخت که بندی ز امیدم نگشاد پیروز شه طغان تکین دادم داد پیروز شه طغان تکین باقی…

از دست تو بنده داستانی شده گیر

از دست تو بنده داستانی شده گیر وز مهر نشانهٔ جهانی شده گیر دل رفت و نماند جان و تن بر خطرست من ماندم و…

از خاک درت ساخته‌ام مفرش خویش

از خاک درت ساخته‌ام مفرش خویش بر خیره به باد داده عیش خوش خویش بنمای به من تو آن رخ مهوش خویش هان تا نبرم…

از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت

از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت وز چهرهٔ گل روی زمین حور گرفت صحرا سلب بزم ملکشه پوشید بستان صفت مجلس دستور گرفت انوری

از غم صدف دو دیده پر در دارم

از غم صدف دو دیده پر در دارم وز حادثه پوستین به گازر دارم دردا که تهی دامنم از زر درست وز دست شکسته آستین…

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد وز دست غمت زیر و زبر خواهم شد وانگه زپس هزار شب بی‌خوابی گریان گریان به خواب درخواهم…

از گردش این هفت مخالف بر هفت

از گردش این هفت مخالف بر هفت هر هفت در افتیم به هفتاد آگفت می ده که چو گل جوانیم در گل خفت تا کی…

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست با سینهٔ پاره پاره می‌باید زیست بی‌دل به هزار حیله می‌باید بود بی‌جان به هزار چاره می‌باید زیست…

از مشرق دست گوهر آل نظام

از مشرق دست گوهر آل نظام ده ماه تمام را طلوعست مدام اینک بنگر که آن خداوند کرام بفکند مه نوی ز هر ماه تمام…

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل هم دست اجل قوی‌تر آمد به جدل گر جان مرا قبول کردی به مثل پیش از اجلش…

آن بت که به انصاف نکو بود برفت

آن بت که به انصاف نکو بود برفت حورا صفت و فرشته‌خو بود برفت آسایش عمرم همه او داشت ببرد آرایش جانم همه او بود…

آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت

آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت عالم به خمار نرگس مست گرفت بس دل که کنون به قهر در پای آورد زین…

آن چهره که هرکه وصف او بشنیدست

آن چهره که هرکه وصف او بشنیدست بر چهرهٔ آفتاب و مه خندیدست ماه نو عید دیده‌ام دوش بدو بر ماه تمام کس مه نو…

آن بت که به دست غم گرفتارم ازو

آن بت که به دست غم گرفتارم ازو وز دست همی درگذرد کارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نی و…

آن چیست که مقصود جهانی آنست

آن چیست که مقصود جهانی آنست آن طرفه که از جهانیان پنهانست در دانش عقل و جان و تن حیرانست آن به که چنان بود…

آن دیده ندارم که به خوابت بینم

آن دیده ندارم که به خوابت بینم یا آن رخ همچو آفتابت بینم از شرم رخ تو در تو نتوان نگریست می‌ریزم اشک تا در…

آن روز که بنده خاک خدمت بوسید

آن روز که بنده خاک خدمت بوسید بر خدمت تو هیچ سعادت نگزید وامروز چو رنگ و رونق خویش ندید ابرام به خانه برد و…

آن شد که به نزدیک من ای در خوشاب

آن شد که به نزدیک من ای در خوشاب دشنام ترا طال بقا بود جواب جانا پس از این نبینی این نیز به خواب بر…

آن دل که نشان نیست مرا در بر ازو

آن دل که نشان نیست مرا در بر ازو جز درد و به درد می‌زنم بر سر ازو بازآمد و محنتی درافکنده چو دود هرگز…

آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند

آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند دل دست زجان بشست و دامن بفشاند وان صبر که خادمت بدان آسودی آن نیز بقای عمر…

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز وز عشق تو با نالهٔ زارست هنوز وان آتش دل بر سر کارست هنوز وان آب دو دیده…

از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد

از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد از بر ما رفته بود روی به ما چون نهاد بر دل من مهر بود مهر…

از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام

از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام تا رخ و عارض زخون دیده گلگون کرده‌ام ای بسا شبها که من از آرزوی روی تو از سرشک…

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم زعشق و مهر دگر دلبران‌کرانه کنم وگر جفا کنی و بگذری ز راه وفا دو دیده تیر جفای…

امروز بت من سر پیکار ندارد

امروز بت من سر پیکار ندارد جز دوستی و عذر و لَطَف‌ کار ندارد بشکفت رخم چون‌ گل بی‌خار ز شادی زیرا که ‌گل صحبت…

آن روی به نیکویی خورشید جهانستی

آن روی به نیکویی خورشید جهانستی وان یار به‌ زیبایی چون حور جنانستی خونخواره دو چشم او چون در نگرد شاید گویی‌ که دو جادو…

امروز بتم تیغ جفا آخته دارد

امروز بتم تیغ جفا آخته دارد خون دلم از دیده برون تاخته دارد او را دلم آرامگه است و عجب این است کارامگه خویش برانداخته…

آن زلف نگر بر آن بر و دوش

آن زلف نگر بر آن بر و دوش وان خط سیه بر آن بناگوش هر دو شده پیش ماه و خورشید مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش بی‌گرمی…

آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر

آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر با دوست نشستم به سرکوی لَطَف بر ابروش کمان بود و هدف ساختم از دل…

آن‌ که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی

آن‌ که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی عیش او بر چهرهٔ من زعفران کارد همی هر کجا خواهم‌ که دریابم سبک دیدار او باز…

آن صنم‌ کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی

آن صنم‌ کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی بر سر سرو روان شمس و قمر دارد همی حلقه‌های زلف او عمدا کند زیر و…

آه ازین کودکان مشکین موی

آه ازین کودکان مشکین موی آه ازین دلبران زیباروی رخ ایشان چو لاله بر سر کوه قد ایشان چو سرو بر لب جوی عالم از…

ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده

ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته هم در دلم…

ای پسر ما دل ز تو برداشتیم

ای پسر ما دل ز تو برداشتیم بار عشق تو به تو بگذاشتیم تا تو ما را دوست از دل داشتی ما تو را چون…

ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی

ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی ور هر دو بخواهی به‌ تو بخشم به زمانی با چون تو بتی زشت بود گر چو…

ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو

ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو از چشم بد بترس و زخانه به در مشو یارت منم ز عالم و جایت دل من…

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت بی‌روی تو چون زلف تو گوژست مرا پشت ‌عشق تو مرا کشت و هوای تو مرا سوخت جور…

ای داده روی خوب تو خورشید را نظام

ای داده روی خوب تو خورشید را نظام ای‌گشته عالمی به سر زلف تو غلام بر ماه لاله داری و بر لاله سلسله هرگز که…

ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش

ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش وز ضربت آن نیش دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشکر خوبان نام تو…

بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او

بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او باز نشکیبم همی یکساعت از دیدار او گر مرا بینی عجب مانی فرو درکار من تا دگر…

بامدادان راست‌ گو تا رخ‌ کرا آراستی

بامدادان راست‌ گو تا رخ‌ کرا آراستی وز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی گر نه آشوب مرا برخاستی از خواب خوش زلف جان آشوب…

بربود روزگار تو را از کنار من

بربود روزگار تو را از کنار من وز تن ببرد داغ فراقت قرار من جفت دگر کسی و غمان تو جفت من یار دگر کسی…

بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی

بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی لب من‌ بر لب آن خوش پسر آید روزی گر چه دورم زبر یار…

بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام

بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام از نشاط روی ایشان توبه‌ها بشکسته‌ام جسته‌ام او را که او را دیده تیر انداخته است تا…

بنده بودن تورا سزا باشد

بنده بودن تورا سزا باشد چون تو اندر جهان کجا باشد گرکنم بندگیت هست صواب جز تو را بندگی خطا باشد تا تو در شهر…

به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای‌جان

به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای‌جان که‌ درد و داغ هجران‌ تو خواب از من ربود ای‌ جان زبهر دیدن رویت چو…

بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا

بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا به ‌سرکش آنچه بلا و الم به سرکشدا غلام ساقی خو‌یشم که بامداد پگاه مرا ز مشرق خم…

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق لاجرم زود شدم…

تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان

تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان با مهر تو دارم دل با عشق تو دارم جان گر دل ببری شاید زیرا…

جانا جفا نکردم هرگز به جای تو

جانا جفا نکردم هرگز به جای تو کارم به جان رسید زجور و جفای تو هرچند جز جفا نکنی تو به جای من حقا که…

جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم

جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم هر ساعت از غمان تو آشفته دل‌تریم لیلی دیگری تو به خوبی و دلبری ما در…

ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد

ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد یک باره سمن برگ به شمشاد نهان‌کرد تا ساده زَنَخ بود همه قصد به ‌دل داشت…

جز تو مرا یار و غمگسار نشاید

جز تو مرا یار و غمگسار نشاید بی تو مرا جاودان بهشت نباید صبر من از دل همی بکاهد هر روز عشق توام هر زمان…

حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است

حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است دل ز من بگریخته است و زیر زلف او شده است گر شب تاریک خواب آرد همی در…

خبرت هست که در آرزوی روی توام

خبرت هست که در آرزوی روی توام وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام خسته هجر تو و سوخته عشق توام عاشق موی…

خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیدست

خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیدست یا دست فلک غالیه بر ماه‌ کشیدست یا رهگذر مورچگان است به ‌گلبرک یا بر سمن تازه…

دام که بر لاله و عنبر نهند

دام که بر لاله و عنبر نهند از پی صید دل غمخور نهند نام دل اندر خط آن خوش پسر خوش پسرم نام عجبتر نهند…

ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای

ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای چگلی‌وار سر زلف بپیراسته‌ای این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست گرنه آشوب و بلای دل من خواسته‌ای باغبانی ز…

دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی

دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی شادیی ‌کن ‌که مرا با غم و فریاد کنی زاتش عشق چو پولاد بتابی دل من پس دل…

دلم را یاری از یاری ندیدم

دلم را یاری از یاری ندیدم غمم را هیچ غمخواری ندیدم به قاف عشق بر سیمرغ شادی اگر دیدی تو من باری ندیدم امید راحتی…

دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر

دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر کز برون‌ گل بود و مشک و از درون می بود و شیر رخ چو آب اندر…

ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست

ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست که عشق و فوطه و پیری بهم نیاید راست تو را که هست دو عارض سپید…

رفت یار و غمی ز یار بماند

رفت یار و غمی ز یار بماند جان زغم زار و تن نزار بماند دل و یار و نشاط هر سه شدند عشق و هجران…

سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار

سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار در دام بلای تو فتادیم دگربار تا در شکن زلف تو بستیم دل خویش خون جگر از دیده…

سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد

سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد خط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کرد آن خط مشک بوی که بر عارضش دمید بر گل سپاه…

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را…

سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای

سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای یا بنفشه است‌ که بر طرف چمن ریخته‌ای یا بر آن عزم‌ که اسلام مرا کفر کنی پرده…

صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم

صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم به‌سر کوی تو با درد و نیاز آمده‌ایم گر ز نزدیک تو آهسته و هشیار شدیم مست…

عمری گذاشتم صنما در وفای تو

عمری گذاشتم صنما در وفای تو وز صد هزارگونه‌ کشیدم جفای تو آن چیست از جفا که نکردی به جای من وان چیست از وفا…

عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند

عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند تا به زیر حلقهٔ زلفش دلم منزل‌کند دل‌که از من بگسلد منزل‌کند در زلف او عشق او…

کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی

کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی دلهای مسلمانان بربوده به‌ بازی شد در صفت حیلت بازی دل او سخت تا سست کند قاعدهٔ ملت تازی هر…

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت…

کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم

کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم در خصومت بر خویشتن فراز کنم زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم نه ممکن است‌…

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال خط مکش…

گر یار نگارینم در من نگرانستی

گر یار نگارینم در من نگرانستی بار غم و رنج او بر من نه‌ گرانستی ور غمزهٔ غمارش رازش نگشادستی از خلق جهان رازم همواره…

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار…

مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد

مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد زدیده بر سرکویش نثار باید کرد چو در فتاد به‌دام آن نگار سیم اندام سه بوسه از دو…

مرا نگارا با روی تو چه جای غم است

مرا نگارا با روی تو چه جای غم است که چون تو یار ز خوبان روزگار کم است بهشت و دنیا هر دو به هم…

موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را

موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را عقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را مرده از دو لب شیرینت همی زنده شود…

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم وز بهر تو درکنج خرابات نشستم اندر صف خورشید پرستان شدم اینک زیراکه میان سخت به زنّار ببستم…

مشک نقاب قمر خویش ‌کرد

مشک نقاب قمر خویش ‌کرد سیم‌ حجاب حجر خویش کرد تا من بیچارهٔ دل خسته را عاشق اندوه بر خویش کرد عیش من از ناخوشی…

نگارا تو دلبند و زیبا نگاری

نگارا تو دلبند و زیبا نگاری پسندیده ترکی و شایسته یاری نبودست حور و پری آشکارا تو این هردویی پس چرا آشکاری ز عشق تو…