شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم

شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم آن شاه مبارک قدم آن ذات کریم از آتش فتنه بر کران شد چو خلیل وز آب خطر…

شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند

شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند تا ملک عراق چون خراسان نکند اسب تو ز تاختن فرو ناساید تا پیش در خلیفه جولان نکند…

صد پرده شبی فلک ز من بردارد

صد پرده شبی فلک ز من بردارد تا روز چو شب زپرده بیرون آرد ار دست شب و روز به شب بگریزد هر کس که…

صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی

صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی خورشید به پایهٔ تو بنشنید نی آنجا که تو دامن کرم افشانی از خاک بجز ستاره کس چیند…

صف زد حشم بهار پیرامن گل

صف زد حشم بهار پیرامن گل ابر آمد و پر کرد ز در دامن گل با این همه جان نماند اندر تن گل گر تو…

صورت‌گر فطرت ننگارد چو تویی

صورت‌گر فطرت ننگارد چو تویی دوران فلک برون نیارد چو تویی هرچند همه جهان تو داری لیکن ای صدر جهان جهان ندارد چو تویی انوری

عاقل چو به حاصل جهان درنگرد

عاقل چو به حاصل جهان درنگرد خشک و تر آسمان به یک جو نخرد کو هرچه دهد یا که بیارد ببرد حاشا چو سگی که…

عدل تو چو سایه بر ممالک پوشد

عدل تو چو سایه بر ممالک پوشد کان ماند و بس که از کفت بخروشد چون می‌نوشی که نوش بادت گویی خورشید به ماه مشتری…

عدل تو زمانه را نگهدار بس است

عدل تو زمانه را نگهدار بس است تایید تو دین و ملک را یار بس است چون کار جهان کلک تو می‌دارد راست تا هست…

عشقی که همه عمر بماند این است

عشقی که همه عمر بماند این است دردی که ز من جان بستاند این است کاری که کسش چاره نداند این است وان شب که…

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ یک روز نرفت راه دلجویی چرخ آورد و به دست جور مریخم داد با زهره گرفتست مرا گویی چرخ…

عمری بادت کزو به رشک آید نوح

عمری بادت کزو به رشک آید نوح راحی به کفت کزو خجل گردد روح شام همه شبهات به صبح آبستن صبح همه روزهات ضامن به…

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت وان مایه که کردمی بدان سود گذشت افسوس که روز بی‌غمی دیر رسید پس چون شب…

عمزاد و عمزاد خریدند بری

عمزاد و عمزاد خریدند بری عمزادگکی قدیمشان اندر پی اینک چو دو نوبهار بین با یک دی عمزاد همی رود دو عمزاد ز پی انوری

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت عهدی که خریدم از جهان دمدمه رفت هین ای بز لنگ آفرینش بشتاب وین سبزهٔ عاریت رها کن…

قومی که در این سفر مرا همراهند

قومی که در این سفر مرا همراهند از تعبیهٔ زمانه کم آگاهند ما می‌کوشیم و آسمان می‌گوید نقش آن باشد که نقشبندان خواهند انوری

فرمان تو بر جهان قضای دگرست

فرمان تو بر جهان قضای دگرست کلک تو گره‌گشای بند قدرست هر نامه که در نظم امور بشرست توقیع برو ابوالمعالی عمرست انوری

کار تنم از دست دلم رفت ز دست

کار تنم از دست دلم رفت ز دست بیچاره دلم به ماتم جان بنشست جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست سازم همه…

کس نیست غم اندوخته‌تر زین که منم

کس نیست غم اندوخته‌تر زین که منم با درد تو آموخته‌تر زین که منم گفتی که نه‌ای به عشق درپخته هنوز خامی چه کنی سوخته‌تر…

کسری که کمان عدل او کرد به زه

کسری که کمان عدل او کرد به زه حاتم که ز کان به جود بگشاد گره رستم که به گرز خود کردی چو زره پیروز…

کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی

کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی یا در طلب وصل تو رایی زدمی بر حیله‌گری دسترسم نیز نماند آن دولت شد که دست…

کون خر ملک ریش گاو افتادست

کون خر ملک ریش گاو افتادست چون استر بد لایق داو افتادست در صدر وزارتت که در عشق زرست چون از پس راء عمرو واو…

کویی که درو مست و بهش درگذری

کویی که درو مست و بهش درگذری زنهار به خاک او به حرمت نگری نیکو نبود که از سر بی‌خبری تو زلف بتان و چشم…

گر بنده دو روز خدمتت را بگذاشت

گر بنده دو روز خدمتت را بگذاشت نه نقش عیادت تو بر آب نگاشت تقصیر از آن کرد که چشمی که بدان بیماری چون تویی…

گر بنده ز آب می‌بترسد شاید

گر بنده ز آب می‌بترسد شاید مکتوب تو هم دلیریی ننماید آخر دو سه خدمتم از آن سو آمد باید که یکی جواب از این…

گر در همه عمر یک نکویی بکنی

گر در همه عمر یک نکویی بکنی صد گونه جفا و زشت‌خویی بکنی گویی که برغم تو چنین خواهم کرد داری سر آنکه هرچه گویی…

گر در طلب صحبتم ای شمع طراز

گر در طلب صحبتم ای شمع طراز دوش آبله کرد پایت از راه دراز امشب بر من بیای تا بانگ نماز چون آبله بردست همی…

گر درخور قدر همتم سیمی نیست

گر درخور قدر همتم سیمی نیست چون من به هنر کس اندر اقلیمی نیست عیبی نبود گر فلکم سیم نداد چونان که ز نان استدنم…

گر دست غم تو دامن من گیرد

گر دست غم تو دامن من گیرد کمتر غم جان بود که در من گیرد از دوستی تو برنگردانم روی گر روی زمین به جمله…

گر دل پی یار گیردی نیکستی

گر دل پی یار گیردی نیکستی یا دامن کار گیردی نیکستی چون عمر همی دهد قرار همه کار گر عمر قرار گیردی نیکستی انوری

گر دوست مرا به کام دشمن دارد

گر دوست مرا به کام دشمن دارد یا خسته دل و سوخته خرمن دارد گو دار کزین جفا فراوان بیش است آن منت غم که…

گر شعر در مراد می‌بگشادی

گر شعر در مراد می‌بگشادی یا کار کسی به شعر نوری دادی آخر به سه چار خدمتم صدر جهان از ملک چنان یک صله بفرستادی…

گر عقل عزیز را به فرمان شومی

گر عقل عزیز را به فرمان شومی ناریخته آبم از پی نان شومی زین قصهٔ دیرباز چون البقره هم با سر درس آل عمران شومی…

گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست

گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست یا از تو مرا چه درد روزافزونست پیداست چو روز نزد هرکس که مرا با این لب خندان چه…

گر من ز فلک شکایت کنمی

گر من ز فلک شکایت کنمی هرچ او کندی جمله حکایت کنمی افسوس که دست من بدو می‌نرسد ورنه شر او جمله کفایت کنمی انوری

گر همت من دل به جهان برنهدی

گر همت من دل به جهان برنهدی طبعم به ذخیره گنج گوهر نهدی ور بخت بگویم قدم اندر نهدی جود کف من جهان دیگر نهدی…

گر هیچ سعادتم رساند بر تو

گر هیچ سعادتم رساند بر تو جان پیش کشم مباش گو در خور تو گاهی چو زمین بوسه دهم بر پایت گاهی چو فلک گردم…

گر یک شبه وصل بتم آواز آرد

گر یک شبه وصل بتم آواز آرد یکساله فراقش فلک آغاز آرد صد روز ارین که می‌گذارم بدهم گر دور فلک از آن شبی باز…

گردون به خیال سیر نانت نکند

گردون به خیال سیر نانت نکند تا خون دل آرایش خوانت نکند وانگاه دلش ز غصه خالی نشود تا غارت جان و خان و مانت…

گردون به وصال ما موافق زان بود

گردون به وصال ما موافق زان بود کین تعبیهٔ هجر در آن پنهان بود امروز رهین شکر او نتوان بود کان روز وصال هم شب…

گفت آنکه مرا ره سلامت بنمود

گفت آنکه مرا ره سلامت بنمود کان بت نکند وفا و برگردد زود دی آن همه گفتها یقین گشت و نبود وامروز نداردم پشیمانی سود…

گرمابه به کام انوری بود امروز

گرمابه به کام انوری بود امروز کانجا صنمی چو مشتری بود امروز گویند به گرمابه همین دیو بود ما دیو ندیدیم پری بود امروز انوری

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند با خلق همان شیوه چرا نگزیند چون بنشینی باد سخا برخیزد چون برخیزی گرد ستم بنشیند انوری

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید این ابر که زار بر چمن می‌گرید گل گفت به پای خویشتن برشکنم بر خندهٔ یک هفتهٔ من می‌گرید انوری

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا دستی بزند به شادمانی دل ما دل گفت کدام صبر ما را و چه کام ور…

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش تا بوک برون شد تکبر ز سرش خود هست کرشمه هر زمان بیشترش اکنون من و زاری و شفیعان…

گفتم که نثار جان کنم گر آیی

گفتم که نثار جان کنم گر آیی گفتا به رخم که باد می‌پیمایی تو زنده به جان دگران می‌باشی از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی…

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست گفتم عجبا و جای این معنی هست او فرع و چنان دلیر در بحر نشست من اصل…

گفتند که گل چمن به یکبار آراست

گفتند که گل چمن به یکبار آراست برخاست و کلید باغ و کاشانه بخواست گل گفت که با او نبود کارم راست دانی چه گلابخانه…

گفتی که به هر قطعه مرا هر باری

گفتی که به هر قطعه مرا هر باری از خواجه به تازگی برآید کاری دوران شماست ای برادر آری ما را به سه چار و…

گل روز دو عرض می‌دهد مایهٔ خویش

گل روز دو عرض می‌دهد مایهٔ خویش زنهار میفکن تو بر آن سایهٔ خویش او خود چو ببیند پس از آن پایهٔ خویش در پای…

گفتی چه شود کار فراقت یک‌سو

گفتی چه شود کار فراقت یک‌سو چون اشک چو شمع گرم باشم بی‌تو آن روز ز روبهای اشکت به کجا وان گرم سریهای چو اشکت…

گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود

گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن تا…

گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند

گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند وز غنچه نخست هفته‌ای ناز کنند چون دیده به دیدار جهان باز کنند از شرم رخت ریختن…

گویی که میفکن دبه در پای شتر

گویی که میفکن دبه در پای شتر تا من چو خران همی جهم بر آخر گر نه زندت صلاح قواد پسر من بر … این…

لایق به جان شاه جهانی باید

لایق به جان شاه جهانی باید زین جمله دهی جمله‌ستانی باید زین طایفه امن آدمی ممکن نیست اینها همه گرگند شبانی باید انوری

ما با این همه غم با که گساریم آخر

ما با این همه غم با که گساریم آخر وین غصه دمی با که برآریم آخر کس نیست که با او نفسی بتوان زد تنها…

ماییم درین گنبد دیرینه اساس

ماییم درین گنبد دیرینه اساس جویندهٔ رخنه‌ای چو مور اندر طاس آگاه نه از منزل امید و هراس سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس…

ما را بجز از نیاز هیچ چیز نماند

ما را بجز از نیاز هیچ چیز نماند در کیسهٔ عقل نقد تمییز نماند گه گاه به آب دیده دل‌خوش شدمی چندان بگریستم که آن…

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش یک حوضک نقل و یک تنورک آتش باقلیککی و نانکی پنج از شش گر فرمایی جمال ده…

ماییم و صراحی و شراب روشن

ماییم و صراحی و شراب روشن مرغی دو و نان چند و زیشان دو سه تن وز میوه و ریحان قدری سیب و سمن برخیز…

محنت‌زده‌ای که کلبه‌ای داشت به دشت

محنت‌زده‌ای که کلبه‌ای داشت به دشت در نعمت و ناز دیدمش برمی‌گشت گفتمش که گنج یافتی گفتا نه بو طالب نعمه دی بر این دشت…

مریخ به خنجر تو جوید فتوی

مریخ به خنجر تو جوید فتوی ناهید به ساغر تو پوید ماوی زانست که می‌کند به عید اضحی از بهر ترا آن حمل این ثور…

مریخ سلاح چاوشان تو برد

مریخ سلاح چاوشان تو برد گوی تو زحل به پاسبانی سپرد در ملکت تو چه بیش و کم خواهد شد گر چاوش تو به پاسبان…

مسعود سعادت جهان بود نماند

مسعود سعادت جهان بود نماند فهرست سعود آسمان بود نماند گو خواه بمان جهان کنون خواه ممان چون آنکه ازو خلاصه آن بود نماند انوری

مسعود قزل مست نه‌ای هشیاری

مسعود قزل مست نه‌ای هشیاری یک دم چه بود که مطربی بگذاری زر بستانی ازارکی برداری ما را گل و باقلی و ریواس آری انوری

معشوق مرا عهد من از یاد برفت

معشوق مرا عهد من از یاد برفت وان عهد و وفا به باد برداد و برفت پایم به حیل ببست و آزاد برفت آتش به…

من با تو که عشق جاودانی دارم

من با تو که عشق جاودانی دارم یک مهر و هزار مهربانی دارم با من صنما چو زندگانی نکنی من بی‌تو بگو چه زندگانی دارم…

من دل به کسی جز از تو آسان ندهم

من دل به کسی جز از تو آسان ندهم چیزی که گران خریدم ارزان ندهم صد جان بدهم در آرزوی دل خویش وان دل که…

من بنده که کمتر سگ کویت باشم

من بنده که کمتر سگ کویت باشم این بس باشد که مدح‌گویت باشم اقبال نیم که سال و ماه و شب و روز واجب باشد…

من غره به گفتار محال تو شدم

من غره به گفتار محال تو شدم زان روی سزای گوشمال تو شدم وین طرفه که آزمود صد بار ترا هم باز به عشوه در…

منزل دوردست و روز بی‌گاه ای دل

منزل دوردست و روز بی‌گاه ای دل زین رو مکش انتظار همراه ای دل بشتاب که منقطع فراوان هستند زین راه دراز و روز کوتاه…

منصوریه هر گزت درآمد به ضمیر

منصوریه هر گزت درآمد به ضمیر کاین به درت موکب میمون وزیر هین کو لب غنچه گو بیادست ببوس کو دست چنار گو بیا دست…

موری که به چاه شست بازی گذرد

موری که به چاه شست بازی گذرد بی‌تو شب من بدان درازی گذرد وان شب که مرا با تو به بازی گذرد گویی که همی…

می نوش کنم ولیک مستی نکنم

می نوش کنم ولیک مستی نکنم الا به قدح درازدستی نکنم دانی غرضم ز می‌پرستی چه بود؟ تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم انوری

می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست

می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست می‌رفت و دگرباره قفا می‌نگریست با جلوهٔ خویشتن خوشش می‌آمد یا از سر مرحمت به ما می‌نگریست انوری

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من تا می‌نهم از غم تو خرمن خرمن دامن به حدیث درد من باز مزن من دانم و اشک لعل دامن…

نام تو نویسم ار قلم بردارم

نام تو نویسم ار قلم بردارم کوی تو گذارم چو قدم بردارم جز روی ترا نبینم ای جان جهان در عمر خود ار دیده ز…

نایی بر من به خانه‌ای شورانگیز

نایی بر من به خانه‌ای شورانگیز وانگه که بیایی به هزاران پرهیز چون بنشینی خوی بدت گوید خیز ناآمده بهتری تو چون دولت تیز انوری

نه دل ز وصال تو نشانی دارد

نه دل ز وصال تو نشانی دارد نه جان ز فراق تو امانی دارد بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…

نه در غم عشق یار یاری دارم

نه در غم عشق یار یاری دارم نه همنفسی نه غمگساری دارم بس خسته نهان و آشکاری دارم یارب چه شکسته بسته کاری دارم انوری

هجران تو دوش چون به من درنگریست

هجران تو دوش چون به من درنگریست بنشست و به های‌های بر من بگریست گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست تا چند به جان…

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را نه عقل به کام دل رساند ما را چون یار ز پیش می‌براند ما را کو مرگ که…

نه مشکل روزگار حل خواهد شد

نه مشکل روزگار حل خواهد شد نه دور فلک همی بدل خواهد شد زین پس من و عشق و می که این روزی دو تا…

هجری که به روز غم مبادا دل و دست

هجری که به روز غم مبادا دل و دست بر دامن دل که گرد ننشست نشست وصلی که چو دل به دست بودی پیوست دردا…

هر تیر جفا که داری اندر ترکش

هر تیر جفا که داری اندر ترکش چون سر ز وفا نمی‌کشم گردن‌کش من دست ز آستین برون کردم و عشق تو خوش بنشین و…

هر تیره شبی که ره به روزی نبرد

هر تیره شبی که ره به روزی نبرد گردن به حساب عمر من برشمرد با این همه ماتم فراقش دارم گرچه به هزار گونه محنت…

هر روز به نویی ای بت سلسله‌موی

هر روز به نویی ای بت سلسله‌موی جای دگری به دوستی در تک و پوی ماهی تو و ماه را چنین باشد خوی هر روز…

هر شب بت من به وقت باد سحری

هر شب بت من به وقت باد سحری دل باز فرستدم به صاحب خبری دل با همه بی‌رحمی و بیدادگری آید بر من نشیند و…

هر کو نه به خدمت تو خرسند شود

هر کو نه به خدمت تو خرسند شود آفاق برو حبس و زمین بند شود وان را که به بندگی پذیری یک روز شب را…

هر مرحله‌ای که رخت برداشته‌ام

هر مرحله‌ای که رخت برداشته‌ام از خون جگر مرحله تر داشته‌ام از تو خبر وصل مبادم هرگز گر بی‌تو ز خویشتن خبر داشته‌ام انوری

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن وین خیره‌کشی گرچه ترا خوست مکن گفتی ببرم جان تو و باکی نیست جانا نه ز بهر…

هرچند که بر جزو بود کل غالب

هرچند که بر جزو بود کل غالب باشد همه جزو کل خود را طالب جزویست که کل خویش را ماند راست بوطالب نعمه از علی…

هرکو به مواظبت بخواند چیزی

هرکو به مواظبت بخواند چیزی با او به همه حال بماند چیزی آخر پس از آن، از آن به چیزی برسد چیزی نبود هر که…

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست در دور فلک نو ستمی باید هست در عشق تو گرچه ایچ می‌باید هست این بس نبود…

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد یک دم ز غم تو بی‌دم سرد مباد گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد پس یک نفس…

هستم ز تو دلشکسته‌ای عهد شکن

هستم ز تو دلشکسته‌ای عهد شکن وز دوستی تو با جهانی دشمن گیرم نبود دست من و دامن تو بتوان کردن دست من و دامن…

هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر

هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر تا خصم ترا چون کشم ای بدر منیر هان تا ز قصاص من نترسی که…

هم ابر به دست درفشانت ماند

هم ابر به دست درفشانت ماند هم برق به تیغ جان ستانت ماند هم رعد به کوس قهرمانت ماند هم ژاله به باران کمانت ماند…

هم توسن چرخ زیر زین را شاید

هم توسن چرخ زیر زین را شاید هم گوهر خورشید نگین را شاید تا ظن نبری که آن و این را شاید پیروز شه طغان…