در کار تو هر روز گرفتارترم
در کار تو هر روز گرفتارترم غمهای ترا به جان خریدارترم هر روز به چشم من نکو رویتری هرچند که بیش بینمت زارترم انوری
در کفر گریزم ار تو ایمان گردی
در کفر گریزم ار تو ایمان گردی با درد بسازم ار تو درمان گردی چون از سر این حدیث برخاست دلم دل برکنم از توگر…
در کوی غمت هزار منزل دارم
در کوی غمت هزار منزل دارم وز دست تو پای صبر در گل دارم در راه تو کار سخت مشکل دارم دل نیست پدید و…
در کوی تو هیچ کار من ناشده راست
در کوی تو هیچ کار من ناشده راست ایام به کین خواستن من برخاست واخر به دلت گذر کند چون بروم کان دلشده کی رفت…
در مرتبه از سپهر پیش آمدهای
در مرتبه از سپهر پیش آمدهای وز آدم در وجود بیش آمدهای نشکفت که سلطان لقبت داد ملک تو خود ملک از مادر خویش آمدهای…
در مستی اگر ببرد خوابم شاید
در مستی اگر ببرد خوابم شاید می دیده ببندد ارچه دل بگشاید بیدار ز مادران چو تو کم زاید بخت تو نیم که هیچ خوابم…
در ملک چنین که وسعتش میدانی
در ملک چنین که وسعتش میدانی با شعر چنین که روز و شب میخوانی آبم بشد از شکایت بینانی کو مجدالدین بوالحسن عمرانی انوری
در منزل دل غم تو میآید و بس
در منزل دل غم تو میآید و بس در سکنهٔ جان غم تو میباید و بس تا صبح جمال فتنهزای تو دمید گویی که ز…
در منزل آبگینه هنگام درنگ
در منزل آبگینه هنگام درنگ چون بیتو دل شکسته را دیدم تنگ گفتم که چگونهای دلا گفت مپرس چونانک در آبگینه اندازی سنگ انوری
در موج خطر مرفهی همچو کلیم
در موج خطر مرفهی همچو کلیم وز آتش فتنه شاد چون ابراهیم ای مفخر آنکه ماه کردی به دو نیم معصومان را از آتش و…
در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در هجر همی بسوزم از شرم خیال در وصل همی بسوزم از بیم زوال پروانهٔ شمع را همین باشد حال در هجر نسوزد و بسوزد…
در هر طرفی اگرچه یاری دگرست
در هر طرفی اگرچه یاری دگرست واندر هر گوشه غمگساری دگرست در سر ز غمت مرا خماری دگرست معشوقه تویی و عشق کاری دگرست انوری
در وصل تو عزم دل من روز نخست
در وصل تو عزم دل من روز نخست آن بود که عمر با تو بگذارم چست کی دانستم که بعد از آن عزم درست آن…
دردا که فرو شد لب شادی را غم
دردا که فرو شد لب شادی را غم پر گشت و نگون گشت پیمانهٔ غم دشواری بیش گشت و آسانی کم واین ماند ز عالم…
دست تو که جود در سجود آید ازو
دست تو که جود در سجود آید ازو سرمایهٔ نزهت وجود آید ازو دستارچهای که یک دمش خدمت کرد تا نیست نگشت بوی عود آید…
دستت به سخا چون ید بیضا بنمود
دستت به سخا چون ید بیضا بنمود از جود تو در جهان جهانی بفزود کس چون تو سخی نه هست نه خواهد بود گو قافیه…
دستم که به گوهر قناعت پیوست
دستم که به گوهر قناعت پیوست پر بود و نبود آز را بر وی دست با دست طمع مگر شبی عهدی بست روز دگرش غیرت…
دستی نه که گستاخ بکوبد در تو
دستی نه که گستاخ بکوبد در تو پایی نه که آزاد بپوید بر تو با ناز تو هر سری ندارد سر تو دانی که کشد…
دل باز چو بر دام غم عشق آویخت
دل باز چو بر دام غم عشق آویخت صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت بس برنامد که دامن اندر دندان از دست غم…
دل بر سر عهد استوار خویش است
دل بر سر عهد استوار خویش است جان در غم تو بر سر کار خویش است از دل هوس هر دو جهانم برخاست الا غم…
دل در غم تو گر به مثل جان نبرد
دل در غم تو گر به مثل جان نبرد سر در نارد به صبر و فرمان نبرد زان میترسم که عمر کوتاه دلم این درد…
دل در خم آن زلف معنبر بنشست
دل در خم آن زلف معنبر بنشست جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست من هم پی دل روم به هر حال که هست…
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست با بربط و با نای و دف و چنگ خوشست روزی ز کس فراخ نیکو نبود روزی فراخم از…
دل درخور صحبت دلافروز نبود
دل درخور صحبت دلافروز نبود زان بر من مستمند دلسوز نبود زان شب که برفت و گفت خوشباد شبت هرگز شب محنت مرا روز نبود…
دل سیر نگرددت ز بیدادگری
دل سیر نگرددت ز بیدادگری چشم آب نگیردت چو در من نگری این طرفه که دوستتر ز جانت دارم با آنکه ز صدهزار دشمن بتری…
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز با صد شب هجر بیش گفتست به راز تا خود پس از این زان همه شبهای دراز با…
دل گرچه غمت ز جان نهان میدارد
دل گرچه غمت ز جان نهان میدارد اشکم همه خرده در میان میدارد جان بیتو کنون فراق تن میطلبید دل بیتو کنون ماتم جان میدارد…
دل فرق نمیکند همی دانه ز دام
دل فرق نمیکند همی دانه ز دام راهیش به جامعست و راهیش به جام با این همه ما و می و معشوقه به کام در…
دل محنت تازه چاشنی کرد آخر
دل محنت تازه چاشنی کرد آخر سوگند هلاک جان من خورد آخر عشقی که فرود برد جهانی به زمین میجست و هم از زمین برآورد…
دل هرچه ز بد دید پسندید از تو
دل هرچه ز بد دید پسندید از تو وز جمله جهان برید و نبرید از تو گفتی که نبیند دلت از من غم هجر دیدی…
دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت
دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت غمهای مرا به غمزه بفزود برفت بس دیر به دست آمد و بس زود برفت آتش به من…
دلدار دل مرا ز من باز افکند
دلدار دل مرا ز من باز افکند وز زلف کمانم به سخن دور افکند امروز که پی به چین زلفش بردم برد از پس گوش…
دورم ز قرار و خواب از دوری تو
دورم ز قرار و خواب از دوری تو وز پرده برون شدم به مستوری تو گویی که کراست برگ مهجوری من انگشت به خود کشم…
دلبر چو ز من قوت روان باز افکند
دلبر چو ز من قوت روان باز افکند دل صحبت من بدان جهان باز افکند صبر از پی دل هم شدنی بود ولیک روزی دو…
دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت
دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت چون دید کزو قدم بر آتش دارم بگذاشت مرا و آبم…
دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی
دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی فریاد و دعایت به زمین کی بستی ور حلم تو بر دامن او ننشستی از زلزلهٔ سقف آسمان بشکستی…
دوش از سر درد نیستی در مستی
دوش از سر درد نیستی در مستی گفتم فلکا نیست شدم گر هستی گفت این چه علی لاست که بر ما بستی بوطالب نعمه بر…
دوشم ز فراق تو همه شیون بود
دوشم ز فراق تو همه شیون بود چشمم چو پر از خون شده پرویزن بود بر هر مژه خونی که مرا درتن بود چون دانهٔ…
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان…
دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش
دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش تا روز می طرب همی کردم نوش امشب من و صد هزار فریاد و خروش تا کی…
دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست چون تو به عیادت آمدی رنج رواست بربوی عیادت تو امشب همه شب ز ایزد به دعا درد…
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی با گل گفتم کز آن شرابی خوردی گل گفت که سهل بود گفتم که برو چون جامه…
دی درویشی به راز با همنفسی
دی درویشی به راز با همنفسی میگفت کریم در جهان مانده کسی از گوشهٔ چرخ هاتفی گفت خموش بوطالب نعمه را بقا باد بسی انوری
دی طوف چمن کرده سه چاری خورده
دی طوف چمن کرده سه چاری خورده آهنگ حزین و پرده حزان کرده او چون گل و سرو و گرد او عاشقوار گل جامه دریده…
دی کرد وداع بر جناح سفرم
دی کرد وداع بر جناح سفرم تا دست فراق کرد زیر و زبرم او میشد و جان نعره همی زد ز پیاش آهسته ترک تاز…
دی قهر تو گفتی که اجل میزاید
دی قهر تو گفتی که اجل میزاید وامروز بقا به عدل میافزاید آن قهر جهانگیر چنان میبایست وان عدل جهاندار چنین میباید انوری
دی گر بفزود عز دین عدل عمر
دی گر بفزود عز دین عدل عمر وز جور تهی کرد زمین عدل عمر امروز به صد زبان جهان میگوید ای عدل عمر بیا ببین…
دی ما و می و عیش خوش و روی نگار
دی ما و می و عیش خوش و روی نگار وامروز غم جدایی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکیست جان بر…
دی یک دو قدح شراب صافی خوردیم
دی یک دو قدح شراب صافی خوردیم با همنفسی شبی به روز آوردیم امروز چنان شد که به ناچار دو دست در گردن درد و…
دی میشد و از شکوفه شاخی در دست
دی میشد و از شکوفه شاخی در دست گفتم به شکوفه وعده بود این آن هست برگشت و به طعنه گفت ای عشوهپرست نشنیدی که…
دیروز که در سرای عالی بودی
دیروز که در سرای عالی بودی رمزی گفتی اشارتی فرمودی گر هست بده ورنه در آن بند مباش انگار که از من این سخن نشنودی…
راز تو ز بیم خصم پنهان دارم
راز تو ز بیم خصم پنهان دارم ورنه غم و محنت تو چندان دارم گویی که ز دل نداریم دوست همی آری ز دلت ندارم…
دیدار تو در جهان جهانی دگرست
دیدار تو در جهان جهانی دگرست رخسار تو ماه آسمانی دگرست گر جان بشود رواست اندر غم تو ما را غم تو به نقد جانی…
رای تو به هیچ رای خرسند نشد
رای تو به هیچ رای خرسند نشد تا بر همه خسروان خداوند نشد رایات تو از پایفلک بنشیند تا ملک خراسان چو سمرقند نشد انوری
رای تو که آفتاب فضلست و هنر
رای تو که آفتاب فضلست و هنر گر یاد کند نیم شب از نیلوفر ناکرده برو تمام رای تو گذر از آب به خاصیت برافرازد…
رای تو که صلح روز ملک انگیزد
رای تو که صلح روز ملک انگیزد در حادثهای چو رنگ قهر آمیزد تعجیل حقیقی از فلک بگریزد آرام طبیعی از زمین برخیزد انوری
رفتم چو نبود بیش از این جای مقام
رفتم چو نبود بیش از این جای مقام هرچند به نزدیک تو بودم آرام کس را به جهان مباد ای سیماندام رفتن نه به اختیار…
رایت که جهان به پشت پای اندازد
رایت که جهان به پشت پای اندازد از مسند و استناد او کی نازد توپای به خاک برنهای صدر جهان تا چرخ ازو مسند ملکی…
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد زلفین تو چون دستهٔ شمشاد آمد برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد کز دست تو همچو من به…
رفتم چو نماند هیچ آبم بر تو
رفتم چو نماند هیچ آبم بر تو در چشم تو خوارتر ز خاک در تو با این همه روز و شب بر آتش باشم زان…
رنجی که مرا ز هجر آن ماه آمد
رنجی که مرا ز هجر آن ماه آمد گویی که همه به کام بدخواه آمد افزون ز هزار بار گویم هرشب هان ای اجل ار…
رو رو که تو یار چو منی کم بینی
رو رو که تو یار چو منی کم بینی وین پس همه مرد جلد محکم بینی من با تو وفا کردم از آن غم دیدم…
روزی که به حیلت به شب تیره برم
روزی که به حیلت به شب تیره برم میگویم شکر و باز پس مینگرم بنگر که ز عمر در چه خون جگرم تا روز گذشته…
روزی که خرد سرشک رنگین ریزد
روزی که خرد سرشک رنگین ریزد اندیشه چگونه رنگ شعر آمیزد نور از رخ آفتاب هم بگریزد چون سایهٔ ایزد از جهان برخیزد انوری
روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش
روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش گویم چه کنم تن زنم اندر آتش چون راست که در پای کشم دامن صبر عشق تو…
روی تو به دلبری جهان میگیرد
روی تو به دلبری جهان میگیرد زلف تو زرهگری از آن میگیرد جزعت به نظر زبان دل میبندد لعلت به شکر طوطی جان میگیرد انوری
روی تو که شمع لاله زو درگیرد
روی تو که شمع لاله زو درگیرد گل پرده ز روی با تو چون درگیرد برخیز و به عزم گلستان موزه بخواه تا چادر غنچه…
زان پس که دل و دیده بر من سپرند
زان پس که دل و دیده بر من سپرند با عشق یکی شوند و آبم ببرند صبرا به تو آیم غم کارم بخوری ای صبر…
زان پس که وصال روی در پرده کشید
زان پس که وصال روی در پرده کشید واندوه فراق پرده بر من بدرید گفتم که مگر توانمش دید به خواب خود خواب همی به…
زان روی که روز وصل آن در خوشاب
زان روی که روز وصل آن در خوشاب در خواب شبی بر آتشم ریزد آب با دل همه روزم این سؤالست و جواب کاخر شبی…
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز روز و شبم از غمت سیاهست و دراز بس روز چنین بیتو به سر خواهم…
زان شب که نشستیم به هم با طربی
زان شب که نشستیم به هم با طربی کردیم فراق را به وصلت ادبی بس روز که برخاستهام با تک و تاز در آرزوی چنان…
زلف تو از آن دم که دلم بربودست
زلف تو از آن دم که دلم بربودست از زیر کله روی به کس ننمودست مانا به حکایت از لبت بشنودست کز جملهٔ عاشقان چشمت…
زرق است جهان تو زرق کن از هر فن
زرق است جهان تو زرق کن از هر فن که میخور و که میکن و لوتی میزن خوش خور تو جهان و یاد میآر از…
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم گیرم که ز بیم پی به زلفت نبرم باری دمی از زیر کله بیرون کن چندان…
زلف تو به فتنه باز بیرون آمد
زلف تو به فتنه باز بیرون آمد آن کار که داند که کجا انجامد آرام دهش دو روز در زیر کلاه باشد که از این…
زلف تو که در فتنه کنون میآید
زلف تو که در فتنه کنون میآید از غارت جان و دل نمیآساید وای از شب زلف تو که گر کار اینست بس روز قیامت…
زلف تو مصاف عنبر تر شکند
زلف تو مصاف عنبر تر شکند لعل تو نهال شهد و شکر شکند گل کیست که با رخ تودر باغ آید وانگه دو سه روز…
زین جور اگر گذر توان کرد بکن
زین جور اگر گذر توان کرد بکن در حال من ار نظر توان کرد بکن با بنده ز روی مردمی آشتیای یکبار دگر اگر توان…
زلفت به رسنهاش برآورد کشان
زلفت به رسنهاش برآورد کشان هر جان و دلی که داشت در شهر نشان زان پیش که دستار نگه نتوان داشت ورز دو سه در…
زین رنگ برآوردن بر فور فلک
زین رنگ برآوردن بر فور فلک خون شد دلم و نیافتم غور فلک در جمله گزیر نیست از جور فلک تا رخت برون نبردی از…
زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال
زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال دانی که جهان چه آیدم پیش خیال دشتی آید ز درد دل میلامیل طشتی آید ز خون دل…
سبحانالله غمی به پایان نبریم
سبحانالله غمی به پایان نبریم الا که ازو در دگری مینگریم آن شد که ستاره میشمردیم به روز اکنون همه روز و شب نفس میشمریم…
سلطان غمت بندهنوازی نکند
سلطان غمت بندهنوازی نکند تا خواجهٔ هجر ترکتازی نکند از والی وصل تو نشانی باید تا شحنهٔ غم دستدرازی نکند انوری
سودای تو بیرون شده یکسر ز سرم
سودای تو بیرون شده یکسر ز سرم وز کوی تو ببرید خرد رهگذرم دست طلب تو باز در کوفت درم تا با سر کار برد…
سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت
سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت آن کیست کزو فراغت خویش نیافت در دولت او عامل اموال زکات صد باره جهان بگشت و درویش…
سلطان که جهان به عدل آراست برفت
سلطان که جهان به عدل آراست برفت سرو چمن ملک بپیراست برفت چون کژ رویی بدید از دور فلک کژ را به کژان داد و…
سیاره به خدمت سپرد خاک درت
سیاره به خدمت سپرد خاک درت خورشید که باشد که بود تاج سرت شد هر دو جهان به بندگی تو مقر چونان که به بندگی…
سی سال درخت بخت من بار آورد
سی سال درخت بخت من بار آورد چرخ این سه شبم به روی تیمار آورد زان روی به رویم این قدر کار آورد تا دشمنم…
شاها چو تو مادر زمان زاید نی
شاها چو تو مادر زمان زاید نی بخشد چو تو هیچ شاه و بخشاید نی تا حشر چو تیغ و تازیانهات پس از این یک…
شاها به خدایی که ترا بگزیدست
شاها به خدایی که ترا بگزیدست گر ملک چو تو خدایگانی دیدست الا تو که بودست که صد باره جهان روزان بگرفتست و شبان بخشیدست…
شادم به تو گر فلک حزینم نکند
شادم به تو گر فلک حزینم نکند وانچه از تو گمانست یقینم نکند اکنون باری دست من و دامن تست گر چرخ سزا در آستینم…
شاهان ممالک تو مودود و معین
شاهان ممالک تو مودود و معین دارند خزانها نهان در ثمین گوهر که همین بر سر گنجست و همین باهر که همان از در تیغست…
شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین
شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین دارند نهان ذخیره درهای ثمین کو زر که همین بر سر گنج است و همان کو سر که…
شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد
شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد تقدیر بدم نامه بر طوفان برد ای روی تو روز وصل تو کشتی نوح انصاف بده بیتو به…
شبها چو ز روز وصل او یاد کنم
شبها چو ز روز وصل او یاد کنم تا روز هزار گونه فریاد کنم ترسم که شب اجل امانم ندهد تا باز به روز وصل…
شب نیست دلا که از غمش خون نشوی
شب نیست دلا که از غمش خون نشوی وز دیده به جای اشک بیرون نشوی چون نیست امید آنکه بر گردد کار ای دل پس…
شبها ز غمت ستم کشم باید بود
شبها ز غمت ستم کشم باید بود وز محنت تو بر آتشم باید بود پس روز دگر تا پی غم کور کنم با این همه…
شخصی دارم زنده به جان دگران
شخصی دارم زنده به جان دگران عمری به هزار درد و محنت گذران جان بر لب و دل بر اثر او نگران دور از لب…
شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
شد عمر و زمانه را جوادی نرسید وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید دستی که به دامن قناعت نزدیم دردا که به دامن مرادی نرسید انوری





