با یاد تو ای ریخته عشقت آبم

با یاد تو ای ریخته عشقت آبم نشگفت اگر بود بر آتش خوابم روی از غم چون تویی چرا برتابم تا به ز غمت کدام…

با یار مرا زور و ستم درنگرفت

با یار مرا زور و ستم درنگرفت زاری و فغان و لابه هم درنگرفت از شعر ترم چو سنگ نم درنگرفت تدبیر درم کنم که…

باد سحری گذر به کویت دارد

باد سحری گذر به کویت دارد زان بوی بنفشه‌زار مویت دارد در پیرهن غنچه نمی‌گنجد گل از شادی آنکه رنگ رویت دارد انوری

باری بنگر که چشم من چون گرید

باری بنگر که چشم من چون گرید هر شب ز شب گذشته افزون گرید از چشم ستاره بار خون افشانم گر چشم بود ستاره را…

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز گفتم که به باغ در شو ای دلبر خیز گل گفت که آب قدمش خیره مریز ما…

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم سرگشتهٔ گردش جهانم چه کنم از هرچه همی کنم پشیمان گردم آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم انوری

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان عیشی که به عمرها توان گفت از آن یاران همه انگشت زنان گرد رزان من در غم تو نشسته…

بختی نه کزو نصیب جز غم یابم

بختی نه کزو نصیب جز غم یابم روزی نه که در جهان دو همدم یابم شادی مگر از جهان برونست از آنک هرچند که بیش…

بر آتش هجر عمری ار بنشینم

بر آتش هجر عمری ار بنشینم بر خاک در تو هم به دل نگزینم از باد همه نسیم زلفت بویم در آب همه خیال رویت…

بر جان منت نیست دمی دلسوزی

بر جان منت نیست دمی دلسوزی بر وصل توام نیست شبی پیروزی در عشق کسی بود بدین بد روزی وای من مستمند هجران روزی انوری

بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم

بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم بر دامن غم فشاندهٔ گرد دلم خون دلم از دیده بپالود دلم دردا دل فارغ تو از…

بر چرخ همیشه هم‌عنان رانده‌ای

بر چرخ همیشه هم‌عنان رانده‌ای بر ماه غبار موکب افشانده‌ای آدم پدر منست و زو فخرم نیست از تست که تو برادرم خوانده‌ای انوری

بر عید رخت دلم چو پیروز نبود

بر عید رخت دلم چو پیروز نبود از عید دل سوخته جز سوز نبود گویند که چون گذشت روز عیدت ای بی‌خبران چو عید خود…

بر من در محنت و بلا باز مخواه

بر من در محنت و بلا باز مخواه درد من دل دادهٔ جان باز مخواه جانی که به عاریت دو دم یافته‌ام چندانک دمی بینمت…

بر من شب هجر تو سرآید آخر

بر من شب هجر تو سرآید آخر این صبح وصال تو برآید آخر دستی که ز هجران تو بر سر دارم از وصل به گردنت…

بر سنگ قناعت ار عیاری داری

بر سنگ قناعت ار عیاری داری از نیک و بد جهان کناری داری ور با همه کس بهر خلافی که رود در کار شوی دراز…

بس دور که چرخ و اختران بگذراند

بس دور که چرخ و اختران بگذراند تا مرد وشی چو بوالحسن باز آرند کو حیدر هاشمی و کو حاتم طی تا ماتم مردمی و…

بس راه که پای همتم پیماید

بس راه که پای همتم پیماید تا مشکل یک راز فلک بگشاید بس روز سیه که از غلط پیش آید تا از شب شک صبح…

بفروختمت سزد به جان باز خرم

بفروختمت سزد به جان باز خرم ارزان بفروختم گران باز خرم باری خواهم ز دوستان ای دلبر تا بو که ز دشمنان ترا باز خرم…

بس شب که به روز بردم اندر طلبت

بس شب که به روز بردم اندر طلبت بس روز طرب که دیدم از وصل لبت رفتی و کنون روز و شب این می‌گویم کای…

بوطالب نعمت ای همه دولت و دین

بوطالب نعمت ای همه دولت و دین در خود نگر و جمله جهان نیک ببین کز همت و جود آفتابی و سحاب وز رفعت و…

بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد

بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد هرگز غم این جهان خونخواره نخورد هر طالب نعمت که بدو روی آورد از نام پدر دامن حرصش پر…

بوطالب نعمه ای سپهرت طالب

بوطالب نعمه ای سپهرت طالب بر تابش آفتاب رایت غالب در دور زمانه یادگاری نگذاشت بهتر ز تو گوهری علی بوطالب انوری

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست با دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست هر زیور کان خدای بر جد تو بست جز…

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست زان در کرمش تکلف و منت نیست در همت او هر دو جهان مختصرست جز وی ز پیمبریست آن همت…

بیننده که چشم عاقبت‌بین دارد

بیننده که چشم عاقبت‌بین دارد می خوردن و مست خفتن آیین دارد تا جان دارم به دست برخواهم داشت تلخی که مزاج جان شیرین دارد…

بینم دل خویش گر دهانت اندیشم

بینم دل خویش گر دهانت اندیشم یابم تن خویش گر میانت اندیشم یادم ناید ز سر به جان و سر تو الا که ز خاک…

بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید

بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید تیمار جهان امیدم از جان ببرید ای دل پس ازین کناره‌ای گیر و برو کین کار مرا کناره‌ای نیست پدید…

پای تو اگرچه در وفا محکم نیست

پای تو اگرچه در وفا محکم نیست در دست تو یک درد مرا مرهم نیست با این همه از غمت گزیرم هم نیست دل بی‌غم…

پایی که ز بند عالمی بیرونست

پایی که ز بند عالمی بیرونست پالود به خون و زین غمم دل خونست ای تاج سر زمانه آخر کم ازین کای دست خوش زمانه…

پایی که نه در هوای تو در گل نیست

پایی که نه در هوای تو در گل نیست رایی که نه رای تو برو مشکل نیست القصه ز هرچه نام شادی دارد در عالم…

پر شد ز شراب عشق جانا جامم

پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو برهم زده گشت ایامم در عشق تو این بود مراد و کامم کز جملهٔ بندگان…

پایی که مرا نزد تو بد راهنمای

پایی که مرا نزد تو بد راهنمای دستی که بدان خواستمت من ز خدای آن پای مرا چنین بیفکند از دست وآن دست مرا چنین…

پست افکندم غم تو ای سرو بلند

پست افکندم غم تو ای سرو بلند شادم که مرا غمت بدین روز افکند داد من و بیداد تو آخر تا کی عذر من و…

پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس

پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس هر ساعت و بس کرده زمین‌بوس و سپاس زیرا که کنی به خنجر چون الماس از هفت فلک…

پیراهن گل دریده شد بر تن گل

پیراهن گل دریده شد بر تن گل شلوار تو بینما چو پیراهن گل ای خرمن کون تو به از خرمن گل جایی که بود کون…

پیوسته حدیث من به گوشت بادا

پیوسته حدیث من به گوشت بادا قوتم ز لب شکر فروشت بادا بی‌من چو شراب ناب گیری در دست شرمت بادا ولیک نوشت بادا انوری

تا چند ز جان مستمند اندیشی

تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی…

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست تا کی گیرم کسی به جای تو که نیست گفتی که ترا جان و جهان جز من…

تا حادثه قصد آل عمران کردست

تا حادثه قصد آل عمران کردست کس نیست که او حدیث احسان کردست احسان ز کسان بوالحسن بود مگر کو همچو کسانش روی پنهان کردست…

تا دست امید ما شکستیم ز دوست

تا دست امید ما شکستیم ز دوست زیر لگد فراق پستیم ز دوست دشمن به دعای شب چرا برخیزد چون ما به چنین روز نشستیم…

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست نزدیک تو جز حدیث نان افسانه‌ست خوش‌باش که یک نیمه مرا در خانه‌ست در سنبلهٔ سپهر اگر یک دانه‌ست…

تا دست طمع بشستم از عالم خاک

تا دست طمع بشستم از عالم خاک از گرد زمانه دامنی دارم پاک امید بقا یکی شد و بیم هلاک چون من ز جهان برفتم…

تا رای تو از قدح به شمشیر آمد

تا رای تو از قدح به شمشیر آمد گرد سپهت زبر فلک زیر آمد نصرت به زبان تیغ تیزت می‌گفت تا باز که از ملک…

تا رای تو از قدح به شمشیر آید

تا رای تو از قدح به شمشیر آید گرد سپهت برین فلک زیر آید نصرت به زبان تیغ تیزت می‌گفت با یار که از ملک…

تا روز به شب چو سوسنم بی‌رویت

تا روز به شب چو سوسنم بی‌رویت بیدار چو نرگسم به گرد کویت چون لاله شوم سوخته‌دل گر بنهم مانند گل دو رویه رو بر…

تا طارم نه سپهر آراسته‌اند

تا طارم نه سپهر آراسته‌اند تا باغ چهار طبع پیراسته‌اند در خار فزوده و ز گل کاسته‌اند چتوان کردن چو این چنین خواسته‌اند انوری

تاب رخ یار من نداری ای گل

تاب رخ یار من نداری ای گل جامه چه دری رنگ چه آری ای گل سودت نکند تا که به خواری ای گل از بار…

تسلیم چو بر حادثه پیروز شود

تسلیم چو بر حادثه پیروز شود هم حادثه یار و حیله‌آموز شود هر سان که بود چو حالها گردانست روزی به شب آید و شبی…

تشریف هوای تو به هر جان نرسد

تشریف هوای تو به هر جان نرسد ملک غم تو به هر سلیمان نرسد درمان طلبان ز درد تو محرومند کان درد به طالبان درمان…

جان درد تو یادگار دارد بی‌تو

جان درد تو یادگار دارد بی‌تو اندوه تو در کنار دارد بی‌تو با این همه من ز جان به جان آمده‌ام جان در تن من…

جان یک نفس از درد تو می‌ناساید

جان یک نفس از درد تو می‌ناساید وز دل نفسی بی‌تو همی برناید یکبار دگر وصل تو درمی‌باید وانگه پس از آن اگر نمانم شاید…

جانا غم تو به هر عطایی ارزد

جانا غم تو به هر عطایی ارزد وصلت به کشیدن بلایی ارزد در تهمت تو اگر بریزندم خون این تهمت تو به خون بهایی ارزد…

جانا بر نور شمع دود آوردی

جانا بر نور شمع دود آوردی یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی گر آتش آه ماست دیرت بگرفت ور خط به خون ماست زود…

جانا به تن شکسته و عزم درست

جانا به تن شکسته و عزم درست عمریست که دل در طلب صحبت تست وامروز که نومید شد از وصل تو چست در صبر زد…

جانا لبم از شراب غم خشک مکن

جانا لبم از شراب غم خشک مکن چشمم ز سرشک هیچ دم خشک مکن در عشق گران رکاب صبری داری زنهار نمد زین ستم خشک…

جدت ورق زمانه از جور بشست

جدت ورق زمانه از جور بشست عدل پدرت سلسلها کرد درست ای بر تو قبای جاهشان آمد چست هان تا چه کنی که نوبت دولت…

جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر

جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر غمخوار توام عمر مرا خوار مگیر در کار تو کارم ار به جان یابد دست تو پای…

جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد

جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد وز مرتبه آفتاب را بار نداد از مرگ به یک تپانچه در خاک افتاد احسنت ای مرگ هرگزت…

چرخا زحلت نحس‌ترست یا بهرام

چرخا زحلت نحس‌ترست یا بهرام زهره‌ت غر و مشتریت مغرور به نام تیرت ز منافقی نه پخته‌ست و نه خام خورشید تو قحبه است و…

چشم تو در آیینه به چشم تو نمود

چشم تو در آیینه به چشم تو نمود بر چشم تو فتنه گشت هم چشم تو زود چشم خوش تو چشم ترا کرد به چشم…

چشم و دل من که هرچه گویم هستند

چشم و دل من که هرچه گویم هستند در خصمی من به مشورت بنشستند اول پایم بر درغم بشکستند واخر دستم ز بی غمی بر…

چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت

چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزارگل ز رازم بشکفت رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان…

چشمم ز همه جهان فرازست اکنون

چشمم ز همه جهان فرازست اکنون وین دیده به دیدار تو بازست اکنون گفتار همه جهان مجازست اکنون ما را به جمال تو نیازست اکنون…

چندان که مرا دلبر من رنجاند

چندان که مرا دلبر من رنجاند گر هیچ کسی نداند ایزد داند یک دم زدن از پای فرو ننشیند تا بر سر آب و آتشم…

چون آتش سودای تو جز دود نداشت

چون آتش سودای تو جز دود نداشت مسکین دل من امید بهبود نداشت در جستن وصل تو بسی کوشیدم چون بخت نبود کوششم سود نداشت…

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت تو دست به خون ریختنم رنجه مدار هجران تو این…

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره احسنت کند چرخ و فلک گوید زه بر چشم جهانیان نگارا که و مه هر روز نکوتری و…

چون بندگی شهت نمی‌آید خوش

چون بندگی شهت نمی‌آید خوش با ملک چو آب و دولت چون آتش برخیز و بسیج آن جهان کن خوش خوش اینجا علف گلخن دوزخ…

چون پای همی تحفه برد هر جایم

چون پای همی تحفه برد هر جایم وز پای به پای آمدنی می‌آیم دستم شکند فلک من این را شایم آری چو گزیز نیست باری…

چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی

چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی هم در ساعت پردهٔ خواری سازی آن را که چو زیر کرد گویا غم تو چون زیر گسسته‌اش…

چون حرب کنم هیج محابا نکنم

چون حرب کنم هیج محابا نکنم چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم انوری

چون حسن تو رنج من به عالم سمرست

چون حسن تو رنج من به عالم سمرست کارم چو سر زلف تو زیر و زبرست دیدم ز غمت بسی جفاها لیکن نادیدن تو ز…

چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی

چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی وز دل اثری نماند جز رسوایی ای جان تو چه می‌کنی کرا می‌پایی نیکو سر و کاریست تو…

چون روز علم زد به حسامت ماند

چون روز علم زد به حسامت ماند چون یک شبه ماه شد به جامت ماند تقدیر به عزم تیزکامت ماند روزی به عطا دادن عامت…

چون روی حیل نبود پایاب جهان

چون روی حیل نبود پایاب جهان یکباره ورق بشستم از تاب جهان گفتم چو مقیم نیست اسباب جهان خاکش بر سر که خوش خورد آب…

چون روی ندارم که به رویت نگرم

چون روی ندارم که به رویت نگرم باری به سر کوی تو بر می‌گذرم در دیده کشم ز آرزوی رخ تو گردی که زکوی تو…

چون سایه دویدم از پسش روزی چند

چون سایه دویدم از پسش روزی چند ور صحبت او به سایهٔ او خرسند امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه برین کار نخواهد افکند…

چون صبح درآمد به جهان‌افروزی

چون صبح درآمد به جهان‌افروزی معشوقه به گاه رفتن از دلسوزی می‌گفت و گری که با من غم روزی صبحا ز شفق چون شفقت ناموزی…

چون نیست یقین که شب چه خواهد آورد

چون نیست یقین که شب چه خواهد آورد پیشش غم ناآمده نتوانم خورد فردا چو ندانم که چه خواهد بودن امروز چه دانم که چه…

حامی جهان ز جور افلاک برفت

حامی جهان ز جور افلاک برفت بنیاد نظام عالم خاک برفت آن زهر زمانه را چو تریاک برفت او رفت و سعادت از جهان پاک…

حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد

حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد عشق تو مرا به خیره گمراهی داد از راستی‌ام نخواهی آگاهی داد تا چند مرا پردهٔ کژ خواهی…

خاک قدم تو تاج خورشید ارزد

خاک قدم تو تاج خورشید ارزد یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد شکر ایزد را که از تو نومید شدم وین نومیدی هزار امید…

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم آسیمه‌سر و پای به گل باد دلم در دست غمم اسیری از دست دلست چونان که منم،…

خود عهد کسی کسی چنین بگذارد

خود عهد کسی کسی چنین بگذارد کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد جانا ز وفا روی مگردان که هنوز خاک در تو نشان رویم…

خورشید به روشنی رایت ماند

خورشید به روشنی رایت ماند گردون ز شرف به خاک پایت ماند دوزخ به عتاب جان‌گزایت ماند فردوس به عرصهٔ سرایت ماند انوری

خورشید ز رای مقتفی دارد نور

خورشید ز رای مقتفی دارد نور وز دولت سنجریست گیتی معمور وز رایت این رایت دین شد منصور احسنت زهی خلیفه سلطان دستور انوری

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند در دست فراق و پای ایام افکند ای دوست بدین روز که دشمنت مباد من سوخته دل…

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند ننشست که تا به روز هجرم ننشاند گویی که اگر چنین بمانی چه کنم دل ماتم جان نداشت…

دادم به امید روزگاری بر باد

دادم به امید روزگاری بر باد نابوده ز روزگار خود روزی شاد زان می‌ترسم که روزگارم نبود چونان که ز روزگار بستانم داد انوری

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش تا کی ز پی شکم به درها گردی بنشین و بخور…

در بنده به دیدهٔ دگر می‌نگری

در بنده به دیدهٔ دگر می‌نگری با این همه خوش دلم چو درمی‌نگری هر روز سپس ترست کارم با تو در من نه به چشم…

در بزمگهی که مطربی کوس کند

در بزمگهی که مطربی کوس کند بر تیر قضا تیر تو افسوس کند رایات تو گر روی به بغداد نهد دجله به در ریش زمین…

در چشمهٔ تیغ بی‌کفت آب مباد

در چشمهٔ تیغ بی‌کفت آب مباد در زلف زره بی‌کنفت تاب مباد بی‌یاد مبارک تو در دست ملوک در آب فسرده آتش ناب مباد انوری

در خدمت تست عقل و هوش و جانم

در خدمت تست عقل و هوش و جانم گر پیش برون روم ور از پس مانم اقبال نیم که سال وماه و شب و روز…

در دام غم تو بسته‌ای هست چو من

در دام غم تو بسته‌ای هست چو من وز جور تو دل‌شکسته‌ای هست چو من برخاستگان عشق تو بسیارند در عهد وفا نشسته‌ای هست چو…

در سایهٔ آن زلف مشوش که تراست

در سایهٔ آن زلف مشوش که تراست ای بس دل سرگشتهٔ غمکش که تراست می‌بر دل و می ده غم و فارغ می‌رو دور از…

در راه فرید کاتب فرزانه

در راه فرید کاتب فرزانه بگشاد شبی در تناسل خانه آورده به صحرای جهان مردانه خوارزمیکی باره و دندانه انوری

در دست غمت دلم زبونست این بار

در دست غمت دلم زبونست این بار وین کار ز دست من برونست این بار وین طرفه که با تو نرد جان می‌بازم دست تو…

در عرصهٔ ملکی که کمی نپذیرد

در عرصهٔ ملکی که کمی نپذیرد با چند هنر کز چو منی نگزیرد خورشید فراغتم فرو می‌میرد بوطالب نعمه کو که دستم گیرد انوری