آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او
آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او خورشید می نشاط نظارهٔ او چون گیرد عکس از لب میخوارهٔ او سر برزند از مشرق رخسارهٔ…
اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت
اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت وز بهر تو پیوند جهانی بگذاشت گیرم ز جفاش باز نتوانی برد دایم ز وفاش باز نتوانی داشت…
اندوه تو چون دلم به شادی نگذاشت
اندوه تو چون دلم به شادی نگذاشت آخر ز وفاش باز نتوانی داشت هرچند ز تو بجز جفا حاصل نیست من تخم وفاداری تو خواهم…
اندیشهٔ انتقام چون جزم کنیم
اندیشهٔ انتقام چون جزم کنیم قهر همه دشمنان به یک عزم کنیم با چرخ چو با آتسز اگر رزم کنیم گردن به سم اسب چو…
آنم که ندانم نه وجود و نه عدم
آنم که ندانم نه وجود و نه عدم دانم که ندانم نه حدوث و نه قدم میدانم و مطرب و حریفی همدم مستی و طرب…
آنرا که خرد مصلحتآموز شود
آنرا که خرد مصلحتآموز شود کی در غم عید و بند نوروز شود عیدی شمرد که روز نوروز شود هر شب به عافیت بر او…
آنی که کفت ضامن ارزاق آمد
آنی که کفت ضامن ارزاق آمد آنی که درت قبلهٔ آفاق آمد مقصود جهان تو بودی آخر به وجود اول حسن علی اسحق آمد انوری
آورد زری عماد رازی بچه را
آورد زری عماد رازی بچه را تا بنماید عمود رازی بچه را رازی بچه هر شبی عمادالدین را بردار کند چنان که غازی بچه را…
ای امر تو ملک را عنان بگرفته
ای امر تو ملک را عنان بگرفته فتراک تو دست آسمان بگرفته روزی بینی سپاه تازندهٔ تو پیروز شد و ملک جهان بگرفته انوری
ای پیش کفت جود فلک زراقی
ای پیش کفت جود فلک زراقی ابنای ملوک مجلست را ساقی من بنده ز پای میدرآیم ز نیاز دریاب که جز دمی ندارم باقی انوری
ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک
ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک یک شقه ز نوبتی جاه تو فلک یک چند ترا رکاب بر دست ملوک یک چند…
ای چرخ نفور از جفای تو نفیر
ای چرخ نفور از جفای تو نفیر وی بخت جوان فغان از این عالم پیر ای عمر گریزان ز توام نیست گزیر وی دست اجل…
ای چشم زمانه کرده روشن به جمال
ای چشم زمانه کرده روشن به جمال در گوش تو برده خوشترین لفظ سؤال رایی داری چو آفتاب اول روز عمری بادت چو سایهها بعد…
ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی
ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی بر کس قلمی ز عافیت رانی نی چیزی ندهی که باز نستانی نی ای کوژ کبود خود جز…
ای خورده به واجبی چو مردان غم علم
ای خورده به واجبی چو مردان غم علم در تحت تصرف تو بیش و کم علم در عمر دمی نازده الا دم علم هم عالم…
ای دست تو در جفا چو زلف تو دراز
ای دست تو در جفا چو زلف تو دراز وی بیسببی گرفته پای از من باز دی دست زاستین برون کرده به عهد وامروز کشیده…
ای دل بخریدی دم آن شمع طراز
ای دل بخریدی دم آن شمع طراز وی دیده حدیث گریه کردی آغاز ای عشق کهن ناشده نو کردی دست وی محنت ناگذشته آوردی باز…
ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت
ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت جز غمزهٔ آن نرگس مستت نگرفت می لاف زدی که صبر دستم گیرد از پای درآمدی و…
ای دل بنشین به عافیت کو داری
ای دل بنشین به عافیت کو داری تا باز نیفکنی مرا در کاری از تلخی عیش اگر ترا سیری نیست من سیر شدم ز جان…
ای دل به غم عشق بدین دشواری
ای دل به غم عشق بدین دشواری آسان آسان پرده مگر برداری ور هست وگر نیست به کامت باری آن دم که به کام دل…
ای دل تو برو به نزد جانان میباش
ای دل تو برو به نزد جانان میباش ساعت ساعت منتظر جان میباش ای تن تو بیا ندیم هجران میباش جان میکن و خون میخور…
ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی
ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی چندین مخروش و باش تا چون کردی آری شب عشق دیر بازست و سیاه لیکن تو…
ای دل چو به غمهای جهان درمانم
ای دل چو به غمهای جهان درمانم از دیده سرشکهای خونین رانم خود را چه دهم عشوه یقین میدانم کاندر سر دل شود به آخر…
ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند
ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند پای تو فرو گلست و این پایه بلند بالغ شدهای ببر زباطل پیوند چون طفل زانگشت…
ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن
ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن چون کار ندیدگان مشو بیسر و بن یا عشوهٔ کودکانه میخر به سخن یا تن زن و…
ای دل چو نمینهد سپهرت گردن
ای دل چو نمینهد سپهرت گردن نتوان به خروش و زور بخت آوردن بر من چه بود جز که به کف خون خوردن دیگر چه…
ای دل ز سر نهاد پرواز مکن
ای دل ز سر نهاد پرواز مکن فرجام نگر حدیث آغاز مکن خاک از سر این راز نهان باز مکن خود را و مرا در…
ای دل ز هزار دیده خون میراند
ای دل ز هزار دیده خون میراند عشقی که ترا سلسله میجنباند خوش خوش به دعای شب میفکن کارت بنشین که به روز محنتت بنشاند…
ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم
ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم هم بادم سرد ساز و با گریهٔ گرم دلبر ز تو وز ناله کجا گردد نرم آن را…
ای دل ز وصال تو نشانی دارم
ای دل ز وصال تو نشانی دارم وی جان ز فراق تو امانی دارم بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…
ای دل طمعم زان همه سرگردانی
ای دل طمعم زان همه سرگردانی نومیدی و درد بود و بیدرمانی این کار نه بر امید آن میکردم باری تو که در میان کاری…
ای دل طمع از وصال جانان بگسل
ای دل طمع از وصال جانان بگسل سررشتهٔ آرزو به دندان بگسل زان پیش که بگسلند جان از تن تو از بهر خدا علایق جان…
ای دل مگذار عمر چون بیخبران
ای دل مگذار عمر چون بیخبران ایمن منشین ز روزگار گذران تو طاق نهای با تو همان خواهد کرد ایام که کرد و میکند با…
ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر
ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر وانگه به فراغت پی آن دلبر گیر یا نی مزن این حلقه و راه اندر گیر…
ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست
ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست بازیچهٔ غمزهاش پیمان شکنیست سودای لب چنین کسی نتوان پخت با خویشتن آی این چه…
ای دیده دل آیت بلا میخواند
ای دیده دل آیت بلا میخواند هشدار که در خونت بسی گرداند این بار گرش موافقت خواهی کرد من بیزارم تو دانی و دل داند…
ای راحت آن نفس که جان زد با تو
ای راحت آن نفس که جان زد با تو یک داو دلم در دو جهان زد با تو هجر تو چنین است اگر وصل بود…
ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر
ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر وی چون تو جوان نبوده در عالم پیر دانی همه علمها مگر غیب خدای داری همه…
ای روزی خصم پیش خورد حشمت
ای روزی خصم پیش خورد حشمت جزویست قیامت از نبرد حشمت اندیشهٔ پل مکن که جیحون شاها انباشته شد جمله ز گرد حشمت انوری
ای زیر همای همتت چرخ مدام
ای زیر همای همتت چرخ مدام کبک از نظرت گرفته با باز آرام اقبال تو شاهین و کبوتر ایام سیمرغ نظیر خسرو طوطی نام انوری
ای ساخته گشته از تو کار دگران
ای ساخته گشته از تو کار دگران من یار غم تو و تو یار دگران من کرده کنار پر ز خون دیده از بهر تو…
ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم
ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم تا چند از این ملک چو گوزی بدونیم یک رویه کن این کار که سهلست و سلیم ملکست…
ای سغبهٔ آنانکه نمیجویندت
ای سغبهٔ آنانکه نمیجویندت شهری و دهی ز دور میبویندت نوبت چو به ما رسید توسن گشتی ای آن و از آن بتر که میگویندت…
ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست
ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست وز دولت و اقبال شهی کسب تراست امروز به یک حمله هزار اسب بگیر فردا خوارزم و صدهزار…
ای شاه زمین دور زمان بیتو مباد
ای شاه زمین دور زمان بیتو مباد تا حشر سعود را قران بیتو مباد آسایش جان ز تست جان بیتو مباد مقصود جهان تویی جهان…
ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست
ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست تیر تو به ناوک قضا ماند چست ورنه که نشاند این چنین چابک و چست پیکان دوم…
ای شاه گر آنچه میتوانی نکنی
ای شاه گر آنچه میتوانی نکنی زین پس بجز از دریغ و آوخ نکنی اندر رمهٔ خدای گرگ آمد گرگ هیهات اگر توشان شبانی بکنی…
ای شب چو ز نالهای من بیخبری
ای شب چو ز نالهای من بیخبری بر خیره کنون چند کنم نوحهگری ای روز سپید وقت نامد که مرا از صحبت این شب سیه…
ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست
ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست آنکس که ازو خزینت از مال تهیست سیمت ز کل حبه طلب ورنه ازو سگ داند و کفشگر که…
ای صبر ز دست دل معشوقهپرست
ای صبر ز دست دل معشوقهپرست این بار به دامن تو خواهم زد دست کو باز مرا بر آتش دل بنشاند واندر سر زلف یار…
ای عشق بجز غمم رفیقی دگر آر
ای عشق بجز غمم رفیقی دگر آر وی وصل غرض تویی سر از پیش برآر وی هجر بگفتهای بریزم خونت گر وقت آمد بریز و…
ای عهد تو عید کامرانی پیوست
ای عهد تو عید کامرانی پیوست افتاد بهار پیش بزم تو ز دست زیبندهتر از مجلس تو دست بهار بر گردن عید هیچ پیرایه نبست…
ای عشق در آفاق بسی تاختیم
ای عشق در آفاق بسی تاختیم تا از دل و دلدار برانداختیم آخر حق صحبتی که با تست مرا بشناس و همان گیر که نشناختیم…
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت انگیخته دولت جهان دل شادت ای روز جهان مبارک از دولت تو روز نو و سال نو مبارک…
ای فتنهٔ روزگار شبپوش منه
ای فتنهٔ روزگار شبپوش منه و ابدالان را غاشیه بر دوش منه زلفی که هزار جان ازو در خطرست از چشم بدان بترس و برگوش…
ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی
ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی وز سایهٔ ابر ترک شبپوش کنی آن کت ز چمن پار برون کرد اینجاست امسال چه خویشتن…
ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون
ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون چون خرس کریه شخص و چون خوک نگون چون بوزنه سخره و چو کفتار زبون چون…
ای گوهر تو اصل طفیل آدم
ای گوهر تو اصل طفیل آدم وی ذات تو معنی و عبارت عالم تا حکم کفت نکرد روزیده خلق وز خلقت آدمی نیاورد شکم انوری
ای گوهر تو بر آفرینش غالب
ای گوهر تو بر آفرینش غالب چون رحمت ایزد همه خلقت طالب از جملهٔ اولاد نبی چون تو کراست فرزند تو و هر دو علی…
ای لشکر تو روی زمین بگرفته
ای لشکر تو روی زمین بگرفته نام تو دیار کفر و دین بگرفته روزی به بهانهٔ شکاری بینی از روم کمین کرده و چین بگرفته…
ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل
ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل باد از تو دو قوم را دو معنی حاصل چون آب نکوخواه ترا حکم روان چون لوله بداندیش ترا…
ای ماه تمام برنیایی آخر
ای ماه تمام برنیایی آخر جانی که همی رخ ننمایی آخر چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال جان من و ماه من…
ای ماه رکاب خسرو گردون رخش
ای ماه رکاب خسرو گردون رخش وی ملکستان سکندر گیتیبخش در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست برگرد و به بنده بخش ویرانهٔ وخش…
ای ماه ز سودای تو در آتش تیز
ای ماه ز سودای تو در آتش تیز چون سوخته گشتم آبرویم بمریز چون چرخ ستیزهروی با من مستیز من در تو گریختم تو از…
ای محنت هجر بر دلم سرنایی
ای محنت هجر بر دلم سرنایی وی دولت وصل از درم درنایی از بخت چو هیچ کار برمیناید ای جان ستیزه کار هم برنایی انوری
ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل
ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل خصمت که ز عز تست دست خوش ذل بیقدر چو خار باد و کم عمر چو گل چون آب…
ای نامتحرک حیوانی که تویی
ای نامتحرک حیوانی که تویی ای خواجهٔ رایگان گرانی که تویی ای قاعدهٔ قحط جهانی که تویی ای آب دریغ کاهدانی که تویی انوری
ای نحس چو مریخ و زحل بیگه و گاه
ای نحس چو مریخ و زحل بیگه و گاه چون زهره غرو چو مشتری غره به جاه چون تیر منافق نه سفید و نه سیاه…
ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی
ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی بینوبت تو مباد عالم نفسی آوازهٔ نوبتت به هر کس برساد لیکن مرساد از تو نوبت به کسی…
ای نسبت تو هم به نبی هم به علی
ای نسبت تو هم به نبی هم به علی عمر ابدی بادت و عز ازلی باقی به وجود تو پس از پانصد سال هم گوهر…
ای هجر مگر نهایتی نیست ترا
ای هجر مگر نهایتی نیست ترا وی وعدهٔ وصل غایتی نیست ترا ای عشق مرا به صد هزاران زاری کشتی و جز این کفایتی نیست…
آیا که مرا تو دست گیری یا نه
آیا که مرا تو دست گیری یا نه فریادرسی در این اسیری یا نه گفتی که ترا به بندگی بپذیرم خدمت کردم اگر پذیری یا…
آیا گهر وصل تو یارم سفتن
آیا گهر وصل تو یارم سفتن راه تو امیدوار یارم رفتن میروشن و حجره خالی و موسم گل ای گلبن نو شکفته یارم گفتن انوری
این دل چو شب جوانی و راحت و تاب
این دل چو شب جوانی و راحت و تاب از روی سپیدهدم برافکند نقاب بیدار شو این باقی شب را دریاب ای بس که بجویی…
این طایفه گر مروت آیین نکنند
این طایفه گر مروت آیین نکنند زیشان نه بس اینکه بخل را دین نکنند رفت آنکه به نظم و شعر احسان کردی امروز همی به…
این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد
این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد چون بیخبران همی به سر باید برد وز غبن چنین زنگیی پیش از مرگ روزی به هزار مرگ…
با آنکه دلم در غم هجرت خونست
با آنکه دلم در غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش…
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد وز جور توام زمان زمان مینالد از خوردن آن زهر نمینالد دل ازمنت تریاک خسان مینالد انوری
با آنکه غم از دلم برون مینشود
با آنکه غم از دلم برون مینشود از تلخی صبر دل زبون مینشود با این همه غصه سخت جانی دارد این دیده که از سرشک…
با آنکه غم عشق تو از من جان برد
با آنکه غم عشق تو از من جان برد وان جان به هزار درد بیدرمان برد تا دسترسی بود مرا در غم تو انگشت به…
با آنکه همه کار جهان او راند
با آنکه همه کار جهان او راند آنگه بنشین که نزد خویشت خواند با آنکه همه ملوک نامم دانند نامردم اگر یکی نشانم داند انوری
با بخل بود به غایتی پیوندت
با بخل بود به غایتی پیوندت کز قوت حکایتی کند خرسندت وینک ز بلای بخل تو ده سالست تا نشخور شیر میکند فرزندت انوری
با بوعلی اب ارب هم بنشینی
با بوعلی اب ارب هم بنشینی شخصی شش جهتش زو بینی گر دیده به دیدن رخش چار کنی چندان که ازو بینی بینی بینی انوری
با دل گفتم چو یار بی فرمانست
با دل گفتم چو یار بی فرمانست این صبر هوس پختن بیپایانست دل گفت نفس مزن که تدبیر آنست هم پختن این هوس که نتوان…
با خاک برابرم ز بیسنگی خویش
با خاک برابرم ز بیسنگی خویش وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش یارب بدهم شرم ز بیشرمی خویش تا باز هم ز ننگ بیننگی…
با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت
با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت جان خواست ز من چون گل وصلش بشکفت دل گفت مضایقت مکن زود بده با او به…
با دل گفتم که عشق چون روی نمود
با دل گفتم که عشق چون روی نمود در دامن صبر چنگ محکم کن زود دل گفت مرا که برتو باید بخشود گر معتمد صبر…
با دل گفتم گرد بلا میپویی
با دل گفتم گرد بلا میپویی بنشین که نه مرد عشق آن مهرویی دل گفت ز خواب دیر بیدار شدی خر جست و رسن برد…
با دل گفتم گرد بلا میگردی
با دل گفتم گرد بلا میگردی مغرور شدی به صبر و پی گم کردی من نیز بدان رسن فروچاه شدم دیدی که تو خوردی و…
با دلبرم از زبان باد سحری
با دلبرم از زبان باد سحری گل گفت نیایی به چمن درنگری گفت آیم اگر تو جامه بر خود ندری چون رنگ آری به خنده…
با رای تو صبح ملک بیگه خیزست
با رای تو صبح ملک بیگه خیزست با عزم تو آب تیغ فتح آمیزست چون خواجه توان گفت کسی را که به حکم جمشید نشان…
با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه
با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست این راه شبهای فراق…
با قدر تو آب آسمان ریخته باد
با قدر تو آب آسمان ریخته باد با خاک درت ستاره آمیخته باد گر کم کند از سر تو یک موی فلک خورشید ازو به…
با روی تو از عافیت افسانه بماند
با روی تو از عافیت افسانه بماند وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه بماند ایام زفتنهٔتو در گوشه نشست خورشید ز سایهٔ تو در…
با گل گفتم ابر چرا میگرید
با گل گفتم ابر چرا میگرید ماتمزده نیست بر کجا میگرید گل گفت اگر راست همی باید گفت بر عمر من و عهد شما میگرید…
با گل گفتم چون به چمن برگذریم
با گل گفتم چون به چمن برگذریم چون از همه باغ آرزوی تو بریم گل گفت مرا چو نیک درمینگریم از روی بقا برابر یکدگریم…
با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت
با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت گل دیده پر آب کرد از باران گفت آری نتوان گرفت با گیتی جفت بنمای گلی که ریختن…
با من به سخن درآمد امروز پگاه
با من به سخن درآمد امروز پگاه آن لاغری که دارمش از پی راه گفتا که طمع نیست مرا باری جو چندان که ببویم ای…
با موزه به آب در دویدی به نخست
با موزه به آب در دویدی به نخست تا خرمن من به باد بردادی چست چون تیز شد آتش دلم گشتی سست خاکش بر سر…
با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد
با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد چون پای نداشت پای تا سر بنهاد زان داد سخن همی بنتوانم داد کابستن رازهابنتواند زاد انوری





