غارت عشق تو جهانها

ای غارت عشق تو جهانها بر باد غم تو خان و مانها شد بر سر کوی لاف عشقت سرها همه در سر زبانها در پیش…

غایت عیش این جهانی

ای غایت عیش این جهانی ای اصل نشاط و شادمانی گر روح بود لطیف روحی ور جان باشد عزیز جانی گفتی که چگونه‌ای تو بی‌ما…

غم که ز عشق یار می‌بینم

هر غم که ز عشق یار می‌بینم از گردش روزگار می‌بینم بیداد فلک از آنکه دی بودست امروز یکی هزار می‌بینم تا شاخ زمانه کی…

غم تو جسم را جانی دگر

ای غم تو جسم را جانی دگر جان نیابد چون تو جانانی دگر ای به زلف کافر تو عقل را هر زمانی تازه ایمانی دگر…

فراکار خود نمی‌دانم

ره فراکار خود نمی‌دانم غم من نیستت به غم زانم عاشقم بر تو و همی دانی فارغی از من و همی دانم نکنی جز جفا…

ق نه دروغ محتشم یاری

الحق نه دروغ محتشم یاری نازت بکشم که جان آن داری ناز چو تویی توان کشید ای جان با این همه چابکی و عیاری با…

قبای حسن بر بالای تو

ای قبای حسن بر بالای تو مایهٔ خوبی رخ زیبای تو یاد زلفت برد آب روی صبر آتش غم گشت خاک پای تو صد هزاران…

قد تو قد سرو خم دارد

با قد تو قد سرو خم دارد چون قد تو باغ، سرو کم دارد وصلت ز همه وجود به لیکن تا هجر تو روی در…

قی چیست مبتلا بودن

عاشقی چیست مبتلا بودن با غم و محنت آشنا بودن سپر خنجر بلا گشتن هدف ناوک قضا بودن بند معشوق چون به بستت پای از…

کار غم تو غمگساری

ای کار غم تو غمگساری اندوه غم تو شادخواری از کبر نگاه کرد رویت در چشمهٔ خور به چشم خواری از تابش روی و تاب…

کاری ز یارم همی برنیاید

چو کاری ز یارم همی برنیاید چو نوری به کارم همی درنیاید چه باشد که من در غم او سرآیم چو بر من غم او…

کار مرا وصل تو تیمار ندارد

تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد جز با غم هجر تو دلم کار ندارد بی‌رونقی کار من اندر غم عشقت کاریست که جز هجر…

کرا با تو کار درگیرد

هر کرا با تو کار درگیرد بهره از روزگار برگیرد به سخن لب ز هم چو بگشایی همه روی زمین شکر گیرد چون زند غمزه…

کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین

چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین خروش عمر برآمد ز آسمان و زمین جهانیان همه واله شدند و می‌گفتند یکی که کو تن و…

کرده خجل بتان چین را

ای کرده خجل بتان چین را بازار شکسته حور عین را بنشانده پیاده ماه گردون برخاسته فتنهٔ زمین را مگذار مرا به ناز اگر چند…

کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا از پای تا به سر همه عشقت شدم…

که باشم که تمنای وصال تو کنم

من که باشم که تمنای وصال تو کنم یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم کس به درگاه خیال تو نمی‌یابد راه…

که دستم زیر سنگ آورده‌ای

تا که دستم زیر سنگ آورده‌ای راستی را روز من شب کرده‌ای از غم عشق تو دل خون می‌خورد وای آن مسکین که با او…

گر دوست داری مرا ور نداری

تو گر دوست داری مرا ور نداری منم همچنان بر سر دوستداری به هر دست خواهی برون آی با من ز تو دست‌برد و ز…

گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم

چه گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم غمی با تو فرو گویم دمی با تو برآسایم ندارم جای آن لیکن چو تو…

گناه از من تبرا می‌کنی

بی‌گناه از من تبرا می‌کنی آنچه از خواریست با ما می‌کنی سهل می‌گیرم خطاکاری تو ورچه می‌دانم که عمدا می‌کنی من خود از سودای تو…

لت بر سر خوبی کلاهست

جمالت بر سر خوبی کلاهست بنامیزد نه رویست آن که ماهست تویی کز زلف و رخ در عالم حسن ترا هم نیم شب هم چاشتگاهست…

لت عشق می‌افزاید امروز

جمالت عشق می‌افزاید امروز رخت غارت‌کنان می‌آید امروز مه و خورشید در خوبی و کشی غلام روی خوبت شاید امروز سر زلفت سر آن دارد…

لش از جهان غوغا برآورد

جمالش از جهان غوغا برآورد مه از تشویر واویلا برآورد چو دل دادم بدو جان خواست از من چو گفتم بوسه‌ای صفرا برآورد ز بی‌آبی…

م از عشق تو در سنگ آمدست

پایم از عشق تو در سنگ آمدست عقل را با تو قبا تنگ آمدست نام من هرگز نیاری بر زبان آری از نامم ترا ننگ…

م این بار جهان بخواهد برد

عشقم این بار جهان بخواهد برد برد نامم نشان بخواهد برد در غمت با گران رکابی صبر دل ز دستم عنان بخواهد برد موج طوفان…

م این بار، بار می‌ندهد

یارم این بار، بار می‌ندهد بخت کارم قرار می‌ندهد خواب بختم دراز شد مگرش چرخ جز کوکنار می‌ندهد روزگارم ز باغ بوک و مگر گل…

م به جان رسید و به جانان نمی‌رسم

کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من…

م تویی به عالم یار دگر ندارم

یارم تویی به عالم یار دگر ندارم تا در تنم بود جان دل از تو برندارم دل برندارم از تو وز دل سخن نگویم زان…

م ز غمت به جان رسیدست

کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست در عشق تو بر…

م علیک ای جفا پیشه یار

سلام علیک ای جفا پیشه یار کجایی و چون داری احوال کار اگر بخت با من مخالف شدست تو با وی موافق مشو زینهار چه…

م فزود و دست به درمان نمی‌رسد

دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد صبرم رسید و هجر به پایان نمی‌رسد در ظلمت نیاز بجهد سکندری خضر طرب به چشمهٔ حیوان نمی‌رسد…

ماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست

بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او دیدهٔ…

م‌الله که دوست‌دار توام

یعلم‌الله که دوست‌دار توام عاشق زار بی‌قرار توام بی‌تو ای جان و دیدهٔ روشن چون سر زلف تابدار توام در سر من خمار انده تست…

ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد

تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد هم دست کامرانی دل از عنان گسسته هم پای…

مانده من از جمال تو فرد

ای مانده من از جمال تو فرد هجران تو جفت محنتم کرد چشمیست مرا و صدهزار اشک جانیست مرا و یک جهان درد گردون کبودپوش…

مت می‌کنی ای کافر امروز

قیامت می‌کنی ای کافر امروز ندانم تا چه داری در سر امروز به طعنه زهر پاشیدی همی دی به خنده می‌فشانی شکر امروز دو هاروت…

مرا روزگار یارستی

گر مرا روزگار یارستی کار با یار چون نگارستی برنگشتی چو روزگار از من گرنه با روزگار یارستی برکنارم ز یار اگرنه مرا همه مقصود…

مرم بی‌تو درد دل فزاید

ز عمرم بی‌تو درد دل فزاید گر این عمرم نباشد بی تو شاید دلم را درد تو می‌باید و بس عجب کو را همی راحت…

مردمان بگویید آرام جان من کو

ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحت‌فزای هرکس محنت‌رسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو…

مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی

خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی ما خود نمی‌شویمت در روی اگرنه آخر سهلست اینکه گه‌گه رویی…

مسلمانان ز جان سیر آمدم

ای مسلمانان ز جان سیر آمدم بی‌نگارم از جهان سیر آمدم گر نبودی جان که دیدی هجر او از وجود خود از آن سیر آمدم…

مصلحت نبینی رویی به ما نمودن

هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن زایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن زانجا که روی کارست خورشید آسمان را با روی تو چه رویست…

من اندر عشق جز درد یاری دارمی

گر من اندر عشق جز درد یاری دارمی هر زمانی تازه با وصل تو کاری دارمی ور نکردی خوار تیمار توام در چشم خلق وز…

من اندر گرفته‌ای کاری

با من اندر گرفته‌ای کاری کان به عمری کند ستمکاری راستی زشت می‌کنی با من روی نیکو چنین کند آری بعد از این هم بکش…

من ای جان روی پنهان می‌کنی

از من ای جان روی پنهان می‌کنی تا جهان بر من چو زندان می‌کنی آشکارا گشت رازم تا ز من خندهٔ دزدیده پنهان می‌کنی خون…

مهر جمال تو دلی نیست

بی‌مهر جمال تو دلی نیست بی‌مهر هوای تو گلی نیست بگذشت زمانه وز تو کس را جز عمر گذشته حاصلی نیست تا از چه گلی…

مه از عنبر عذار آورده‌ای

بر مه از عنبر عذار آورده‌ای بر پرند از مشک مار آورده‌ای بر حریر از قیر نقش افکنده‌ای بر گل از سنبل نگار آورده‌ای هرچه…

می در ره تو حیرانند

عالمی در ره تو حیرانند پیش و پس هیچ ره نمی‌دانند عقل و فهم ارچه هر دو تیزروند چون به کارت رسند درمانند جان و…

ن برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من

ز من برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من شکستی عهد من یکسر دریغا روزگار من دلم جفت عنا کردی به هجرم مبتلا کردی وفا کردم…

میزد به چشم من چنانی

بنامیزد به چشم من چنانی که نیکوتر ز ماه آسمانی اگر چون دیده ودل بودیم دی بیا کامروز چون جان جهانی به یک دل وصلت…

ن اندر پای صبر آورده‌ای

دامن اندر پای صبر آورده‌ای پس به بیداد آستین برکرده‌ای هر زمان گویی چه خوردم زان تو بیش از این چبود که خونم خورده‌ای یک…

ن حجرهٔ خویش پنهان مکن

ز من حجرهٔ خویش پنهان مکن جهان بر دل من چو زندان مکن سلامی که می‌گفته‌ای تاکنون اگر بیشتر نیست کم زان مکن اگر در…

ن ز عارض تو این خط سیاه تو

ایمن ز عارض تو این خط سیاه تو گویی که به روم آمد از زنگ سپاه تو بر غبغب چون سیمت از خط سیه گویی…

ن عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم

بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم به رندی سر برافرازم به باده رخ…

ن عشق تو بی‌خار آمدست

گلبن عشق تو بی‌خار آمدست هر گلی را صد خریدار آمدست عالمی را از جفای عشق تو پای و پیشانی به دیوار آمدست حسن را…

نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید

از نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید گل با همه لطافت او خار می‌نماید وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد روز آفتاب بر سر…

نپنداری که دستان می‌کنم

تا نپنداری که دستان می‌کنم اینکه از دست تو افغان می‌کنم کارم از هجران به جان آورده‌ای جان خوشست این ناخوشی زان می‌کنم دوستی گویی…

نازست آنکه اندر سرگرفتی

چه نازست آنکه اندر سرگرفتی به یکباره دل از ما برگرفتی ز چه بیرون به نازی درگرفتم برون ز اندازه نازی برگرفتی ترا گفتم که…

ند به جای تو وفا دارم

هرچند به جای تو وفا دارم هم از تو توقع جفا دارم در سر ز تو همچنان هوس دارم در دل ز تو همچنان هوادارم…

ند غم عشقت پوشیده همی دارم

هرچند غم عشقت پوشیده همی دارم هرکس که مرا بیند داند که غمی دارم گفتم که فرو گویم با تو طرفی زین غم زاندیشهٔ غم…

نم کز تو هرگز برنگردم

برآنم کز تو هرگز برنگردم به گرد دلبری دیگر نگردم دل اندر عشق بستم، ور همه عمر جفا بینم هم از تو برنگردم مرا اسلام…

ه با من کنی روا باشد

هرچه با من کنی روا باشد برگ آزار تو کرا باشد چون تو در عیش و خرمی باشی گر نباشد رهی روا باشد چند گویی…

نداند کز غمت چون سوختم

کس نداند کز غمت چون سوختم خویشتن در چه بلا اندوختم دیدنی دیدم از آن رخسار تو جان بدان یک دیدنت بفروختم برکشیدم جامهٔ شادی…

ه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت…

ه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی

قرطه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی روی بنمای که امروز چنین دارد روی در عذر و گره موی ببند و بگشای که پذیرای گره…

ه دل بر چون تو دلداری نهد

هرکه دل بر چون تو دلداری نهد سنگ بر دل بی‌تو بسیاری نهد وانکه را محنت گلی خواهد شکفت روزگارش این چنین خاری نهد وانکه…

ه چون من به کفرش ایمانست

هرکه چون من به کفرش ایمانست از همه خلق او مسلمانست روی ایمان ندیده‌ای به خدا گر به ایمان خویشت ایمانست ای پسر مذهب قلندر…

هٔ عشق تو نداند کس

چارهٔ عشق تو نداند کس نامهٔ وصل تو نخواند کس نقش هجران تو که مالد باز تو توانی اگر تواند کس در رکابت فلک فرو…

ه مرا روی تو به روی رساند

هرچه مرا روی تو به روی رساند ناخوش و خوش‌دل به‌روی خوش بستاند هست به رویت نیازم از همه رویی گرچه همه محنتی به روی…

هٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد

حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد در سر زلف تو جز حلقه و چین…

هٔ عشق برنوشتم باز

تختهٔ عشق برنوشتم باز برنویس ای نگار تختهٔ ناز تا بر استاد عاشقی خوانیم روزکی چند باب ناز و نیاز ورقی باز کن ز عهد…

هد تو بوی وفا می‌نیاید

ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید که از خوی تو جز جفا می‌نیاید جهانیست حسنت که جز تخم فتنه بر آن آب و خاک و…

همه خلق او مسلمانست

از همه خلق او مسلمانست روی ایمان ندیده‌ای به خدا گر به ایمان خویشت ایمانست ای پسر مذهب قلندر گیر که درو دین و کفر…

همه آفاق دلداری نماند

در همه آفاق دلداری نماند در همه روی زمین یاری نماند گل نماند اندر همه گلزار عشق راستی باید نه گل خاری نماند عقل با…

همه دلبری و زیبایی

ای همه دلبری و زیبایی بر دلم هیچ می‌نبخشایی دل مسکین فدای رنج تو باد شاید اندی که تو برآسایی ای سرم را ز دیده…

همه عالم وفاداری کجاست

در همه عالم وفاداری کجاست غم به خروارست غمخواری کجاست درد دل چندان که گنجد در ضمیر حاصلست از عشق دلداری کجاست گر به گیتی…

همه مملکت مرا جانیست

در همه مملکت مرا جانیست هر زمان پای‌بند جانانیست در کنارم به جای دمسازی تا سحرگه ز دیده طوفانیست در کجا می‌خورد مرا غم عشق…

وفا با جمال یار کند

گر وفا با جمال یار کند حلقه در گوش روزگار کند ماه دست از جمال بفشاند گر بر این پای استوار کند نازها می‌کند جفا…

ود شب دوش که چون ماه برآمد

بدرود شب دوش که چون ماه برآمد ناخوانده نگارم ز در حجره درآمد زیر و زبر از غایت مستی و چو بنشست مجلس همه از…

وصل ترا عنایتی باید

یا وصل ترا عنایتی باید یا هجر ترا نهایتی باید صد سورهٔ هجر می‌فرو خوانی در شان وصال آیتی باید دل عمر به عشق می‌دهد…

وصل تو آتش جگر خیزد

از وصل تو آتش جگر خیزد وز هجر تو نالهٔ سحر خیزد سرگشتهٔ عالم هوای تو هر روز ز عالم دگر خیزد دیوانهٔ زلف و…

وعدهٔ وصلت انتظار ارزد

نه وعدهٔ وصلت انتظار ارزد نه خمر هوای تو خمار ارزد هم طبع زمانه‌ای که نشکفته است کس را ز تو هیچ گل که خار…

وق دل ببرد و همی قصد دین کند

معشوق دل ببرد و همی قصد دین کند با آشنا و دوست کسی این‌چنین کند چون در رکاب عهد و وفا می‌رود دلم بیهوده است…

وی روی تو جانم ببرد

آرزوی روی تو جانم ببرد کافریهای تو ایمانم ببرد از جهان ایمان و جانی داشتم عشق تو هم این و هم آنم ببرد غمزهات از…

وقه به رنگ روزگارست

معشوقه به رنگ روزگارست با گردش روزگار یارست برگشت چو روزگار و آن نیز نوعی ز جفای روزگارست بس بوالعجب و بهانه‌جویست بس کینه‌کش و…

ی خبر که در غمت از خود خبر ندارم

داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم وز تو بجز غم تو نصیبی دگر ندارم هستم به خاک‌پای و به جان و سرت…

ی اندر خواب شد خیز ای غلام

ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام باده را در جام جان ریز ای غلام با حریف جنس درساز ای پسر در شراب لعل آویز…

ون سر زلف خود شکستی

همچون سر زلف خود شکستی آن عهد که با رهی ببستی بد عهد نخوانمت نگارا هرچند که عهد من شکستی کس سیرت و خوی تو…

وی‌تری مگر خبر داری

بدخوی‌تری مگر خبر داری کامروز طراوتی دگر داری یا می‌دانی که با دل و چشمم پیوند و جمال بیشتر داری روزی که به دست ناز…

ین دلم به داغ جفا ریش کرده‌ای

مسکین دلم به داغ جفا ریش کرده‌ای جور از همه جهان تو به من بیش کرده‌ای دل ریش شد هنوز جفا می‌کنی بر او ای…

یار مرا غم تو یارست

ای یار مرا غم تو یارست عشق تو ز عالم اختیارست با عشق تو غم همی گسارم عشق تو غمست و غمگسارست جان و جگرم…

ی نه بس مساعد یاری چنان که دانی

بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی بس راحتی ندارم باری ز زندگانی ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی وی یار ناموافق…

ی که پای از خط فرمان برون نهادی

دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی بردم ز پای بازی تو دست برد عمری بازم…

یا بادهٔ صبوح بیار

ساقیا بادهٔ صبوح بیار دانهٔ دام هر فتوح بیار قبلهٔ ملت مسیح بده آفت توبهٔ نصوح بیار هین که طوفان غم جهان بگرفت می همزاد…

ی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی…

آن شد که من از عشق تو شبهای دراز

آن شد که من از عشق تو شبهای دراز با مه گله کردمی و با پروین راز جستم ز تو چون کبوتر از چنگل باز…

آن صبر که حامی منست از غم تو

آن صبر که حامی منست از غم تو مویی نبرد ز عهد نامحکم تو وین وصل که قبله‌ایست در عالم عشق از گمشدگان یکیست در…

آن کو به من سوخته خرمن نگرد

آن کو به من سوخته خرمن نگرد رحم آرد اگر به چشم دشمن نگرد آنرا که به عشق رغبتی هست کجاست تا رنجه شود نخست…

آن نور که ملک یافت از روی تو فرد

آن نور که ملک یافت از روی تو فرد از هیچ فلک به دست نتوان آورد وان سایه که بر زمانه عدلت پوشید خورشید به…