وقتی ازین پیش تر خوشدلیی داشتیم

وقتی ازین پیش تر خوشدلیی داشتیم غارت عشقت رسید، آن همه بگذاشتیم تخم وفا کاشتیم بر سر راه امید هیچ بری چون نداد، کاش نمی…

وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود

وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود دل آواره شده نیز، از آن تن بود شمع شب گریه همی کرد همه شب، ماناک…

وقتی اندر سر کویی گذری بود مرا

وقتی اندر سر کویی گذری بود مرا وندران کوی نهانی نظری بود مرا جان به جایست، ولی زنده نیم من، زیرا مایه عمر به جز…

وقتی دل ما ازان ما بود

وقتی دل ما ازان ما بود واندر دل یار ما وفا بود بیگانه چنان شد آن دل از من گویی تو که سالها جدا بود…

وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت

وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت تا کی تهی چشم کند با دیده‌ام خاک درت دستی بده، ای آشنا، درماندگان را، چون که شد غرقه…

وه که از سوز درونم خبری نیست ترا

وه که از سوز درونم خبری نیست ترا در غمت مردم و با من نظری نیست ترا بر سر کوی تو فریاد که از راه…

وه که اگر روی تو در نظر آید مرا

وه که اگر روی تو در نظر آید مرا عیش ز خورشید و مه روی نماید مرا بسته تست این دلم با دگرانم مبند کاش…

وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد

وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد باز بر جان حشری از غم و تیمار آمد ماه من بهر خدا پیش برو از سر…

یا رب، آن بالا مگر از آب حیوان ریختند

یا رب، آن بالا مگر از آب حیوان ریختند یا بسی جان کسان بگداختند، آن ریختند شیره جانهای شیرین برکشیدند از نخست وین تن نازک…

یا دلم را به راز محرم شو

یا دلم را به راز محرم شو یا تنم را بدوز و مرهم شو گر نه ای آگه از درونه من یک زمانی بیا و…

یا رب، آن رویست یا گلبرگ خندان در نظر

یا رب، آن رویست یا گلبرگ خندان در نظر یا رب، آن بالاست یا سرو خرامان در نظر ای خوش آن ساعت که بینم آن…

یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟

یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟ دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست حیف باشد که بگویم که مه…

یا رب، اندر دل خاک آن گل خندان چونست

یا رب، اندر دل خاک آن گل خندان چونست ماه تابان من اندر شب هجران چونست من چو یعقوب ز گریه شده ام دیده سفید…

یا رب، این ماییم از آن جان و جهان افتاده دور

یا رب، این ماییم از آن جان و جهان افتاده دور سایه وار از آفتابی ناگهان افتاده دور چون کنم، یاران، که من بیمارم و…

یا رب، که داد آینه آن بت پرست را

یا رب، که داد آینه آن بت پرست را کو دید حسن خویش و زما برد دست را خون می خورد، به سینه درون می…

یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ ساز

یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ ساز یا تماشا گاه جانم آن رخ گلرنگ ساز زان همه دلها که از خوبان ربودی گرد…

یاد باد آن کز لبش هر لحظه جامی داشتم

یاد باد آن کز لبش هر لحظه جامی داشتم وز می وصلش به نو هر روز جامی داشتم مست آن ذوقم که در دور خمار…

یار است و صد کرشمه، شهر است و خوبرویی

یار است و صد کرشمه، شهر است و خوبرویی ماییم و طعن دشمن، خلقی و گفتگویی او بد کند به شوخی، من جز نکو نگویم…

یار اگر برگشت در تیمار بودن هم خوش است

یار اگر برگشت در تیمار بودن هم خوش است ور شکیبایی بود بی یار بودن هم خوش است عزتی گر نیست ما را نزد خوبان،…

یار باز آمد و بوی گل و ریحان آورد

یار باز آمد و بوی گل و ریحان آورد خنده باغ مرا گریه هجران آورد باز گلهای نو از درد کهن یادم داد غنچه ها…

یار بی فرمان و دل هم همچنان

یار بی فرمان و دل هم همچنان یک دمی باقی و همدم همچنان شانه کردن زلف را چندین چه سود؟ بسته چندین دل به هر…

یار بی موجب دل از ما برگرفت

یار بی موجب دل از ما برگرفت یار دیگر کرد و کار از سر گرفت دل ز هجرش برگ درد و غم بساخت جان ز…

یار دل برداشت وز رنج دل ما غم نداشت

یار دل برداشت وز رنج دل ما غم نداشت زهره ام کرد آب و تیمار من در هم نداشت گریه ها کردم که خون شد…

یار چون با ماست بهر دیدنش تعجیل چیست

یار چون با ماست بهر دیدنش تعجیل چیست یوسف اندر مصر دل، در دیده رود نیل چیست آن بت اندر سینه و سوزان دلم قندیل…

یار زیبای مرا باز به من بنمایید

یار زیبای مرا باز به من بنمایید ترک رعنای مرا باز به من بنمایید لاله می رویدم از خون جگر بر رخسار سرو بالای مرا…

یار قبا چست کرد، رخش به میدان برید

یار قبا چست کرد، رخش به میدان برید این سر و هر سر که هست در خم چوگان برید غمزه زن ما رسید، ساخته دارید…

یار ما دل ز دوستان برداشت

یار ما دل ز دوستان برداشت مهر دیرینه از میان برداشت من نخواهم کشید هر چه کند دل که از وی نمی توان برداشت دی…

یار ما را از آن خویش نشد

یار ما را از آن خویش نشد بهر بیداد او به کیش نشد دوش در پاش دیده می سودم پاش آزرد و دیده ریش نشد…

یار ما را عزم رایی دیگر است

یار ما را عزم رایی دیگر است باز در بند جفایی دیگر است در نظر می آیدم گلها بسی چون کنم آن روی جایی دیگر…

یار ما را دل ز دست عاشقی صد پاره شد

یار ما را دل ز دست عاشقی صد پاره شد باز عقل از خان و مان خویشتن آواره شد این دل صد پاره کش پیوندها…

یار من گویند آنجا گاه گاهی بگذرد

یار من گویند آنجا گاه گاهی بگذرد راضیم گر در دلش از بعد ماهی بگذرد بیهشم در راهش افتاده، مرا آگه کنید گر درین ره…

یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟

یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟ یارب، چه روز بود که از ما جدا شدند؟ گر نوبهار آید و پرسد ز دوستان گو، ای…

یارب که دوش غایب من خانه که بود

یارب که دوش غایب من خانه که بود تشویش این چراغ ز پروانه که بود؟ من مست بوده ام به خرابات عاشقان آن نازنین به…

یاران که زخم تیر بلایت چشیده‌اند

یاران که زخم تیر بلایت چشیده‌اند با جان پاره از همه عالم رمیده‌اند بس زاهدان شهر کز آن چشم پرخمار سبحه گسسته‌اند و مصلا دریده‌اند…

یارب، آن روز بیابم که جمالت بینم

یارب، آن روز بیابم که جمالت بینم چند بر یاد جمالت به خیالت بینم شاه حسنی و سپاه تو بلا و فتنه جان کشم پیش…

یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود

یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود چون کنم از سینه این آه و فغانم چون رود نقش خوبان را گرفتم خود برون رانم…

یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است

یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است زیر آن موی رخت از گل خندان چه کم است چند گویی که مکن صورت…

یارب، این شهره لشکر ز کجا می‌آید؟

یارب، این شهره لشکر ز کجا می‌آید؟ که ز عشقش دل خلقی به بلا می‌آید فتنه جان من خسته دل آمد چشمش باز بر جان…

یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم

یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم مستسقی لعل ویم یک شربت نوش آیدم در ره فتاده مانده ام، دیده نهاده بر رهم…

یارب، چه شد کان ترک ما ترک محبان کرده است

یارب، چه شد کان ترک ما ترک محبان کرده است آسودگان وصل را رنجور هجران کرده است گردون مگر آن یار را بر من دگر…

یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود

یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود تسکین جان بی سروسامان من که بود بیدار گشت بختم و البته راست شد آن جمله…

یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟

یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟ دل نیست به دستم، سخن جان به که گویم؟ آه از دل من دود برآرد همه شب،…

یارب، که این درخت گل از بوستان کیست

یارب، که این درخت گل از بوستان کیست وین غنچه شکر شکن از نقلدان کیست باز آن پسر که می گذرد از کدام کوست باز…

یاری دل ما به رایگان برد

یاری دل ما به رایگان برد تا دل طلبیم باز جان برد عشق آمد و گردن خرد زد دزد آمد و سر زپاسبان برد آن…

یاری کس از کرشمه و خوبی نشان بود

یاری کس از کرشمه و خوبی نشان بود از وی وفا مجوی که نامهربان بود زانجا که هست خنده گل بلبل خراب بر حق بود…

یارم چو به خنده شکر بسته گشاید

یارم چو به خنده شکر بسته گشاید وای آنکه به سویش نظر بسته گشاید مردیم به کویش، گهی آن نرگس پر خواب بر ما چه…

یاری که طریق ناز دارد

یاری که طریق ناز دارد گر دل ببرد، که باز دارد؟ آن شوخ ز بهر کشتن ما صد شیوه جانگداز دارد در زلف بتان، مپیچ،…

یاری که بر جدایی اویم گمان نبود

یاری که بر جدایی اویم گمان نبود ماهی نبود آن که شبی در میان نبود بیگانه وار از سر ما سایه وا گرفت ما را…

یک خنده بزن، زان لب لعل شکرآلود

یک خنده بزن، زان لب لعل شکرآلود بر عاشق مسکین که رخ از خون تر آلود یک شب ز برای دل من محرم من باش…

یک دل به سر کوی تو آباد نیابند

یک دل به سر کوی تو آباد نیابند یک جان زخم زلف تو ازاد نیابند از بس که گرفتار غمت شد همه دلها آفاق بگردند…

یک دگر خلق به سودای دل و جان گفتن

یک دگر خلق به سودای دل و جان گفتن من و سودا و همه شب غم پنهان گفتن پرسیم بر که شدی عاشق، والله بر…

یک دم فراموشم نه ای، گر چه نیاری یاد من

یک دم فراموشم نه ای، گر چه نیاری یاد من انصاف حسنت می دهم با آنکه ندهی داد من گفتم که نزد من نشین، مگذار…

یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن

یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن قربان هزار چون من بر چشمْ ناتوان کن رویت بلاست بنما، تا جان دهند خلقی…

یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی

یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟ در دیده گر ز…

یک روز به عمری ز منت یاد نیاید

یک روز به عمری ز منت یاد نیاید یک شب رهی از کوی غمت شاد نیاید از بوی توام سوخته شد، وه دلم آخر کمتر…

یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم

یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم صد دل گمگشته را از وی نشان بیرون کشم آرزو دارم میانت بنگرم بی پیرهن ماه من…

یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت

یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت ره سوی آرزوی خویش بدان خواهم یافت گر به گرد قد زیباش نگردم، چه کنم؟…

یک روز یار اگر قدمی سوی من زند

یک روز یار اگر قدمی سوی من زند بخت رمیده خیمه به پهلوی من زند خواهم هزار جان ز خدا تا کنم نثار در هر…

یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتم

یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتم بالین سودا زیر سر بر بستر غم اوفتم چون در نگیرد سوز من با…

یک شب، ای ماه جهان افروز من

یک شب، ای ماه جهان افروز من بر من آی و باش صبرآموز من نیست یک ذره ترا دل گرمیی گر چه صد دل پخته…

یک موی ترا هزار دام است

یک موی ترا هزار دام است یک روی ترا هزار نام است زان سرو به بوستان بلند است کز قد تو قایم المقام است گر…

دل با درد را کجا یابند؟

دل با درد را کجا یابند؟ گونه زرد را کجا یابند؟ یار اندوه بی دلان، چه خوش است؟ نفس سرد را کجا یابند؟ خوبروی من…

دل باز به جوش آمد، جانان که می آید

دل باز به جوش آمد، جانان که می آید بیمار به هوش آمد، در مان که می آید وه جان کسان هر سو، صد قلب…

یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست این

یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست این خورشید چنان زلفی در تاب ندیده ست این دو چشم چو بادامت در خواب بود دایم…

یکی امروز سر زلف پریشان بگذار

یکی امروز سر زلف پریشان بگذار شانه تا کی بود انگشت به دندان بگذار گر سرم نیست به سامان ز غمت هیچ مگوی مر مرا…

دل آواره به جایی ست که من می دانم

دل آواره به جایی ست که من می دانم جان گرفتار هوایی ست که من می دانم بوی خون دل و مشک سر زلفیم رسید…

دل بسته بالای یکی تنگ قبا شد

دل بسته بالای یکی تنگ قبا شد باز این ز برای دل تنگم چه بلا شد؟ دل خون شد و اندر سر آن غمزه شود…

دل بدین و بدو نخواهم داد

دل بدین و بدو نخواهم داد جز به یار نکو نخواهم داد بی تو، ای آرزوی سینه من سینه را آرزو نخواهم داد مهر تو…

دل ببردی به جنگجویی و بس

دل ببردی به جنگجویی و بس خو گرفتی به تندخویی و بس بس کن این، چند ازین جفا کردن یا به عالم تو خوب رویی…

دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟

دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟ این خون گرفته باز دران کوچه می رود؟ چون رفت از من آن دل نادان، رو،…

دل به زلفت سپردم و رفتم

دل به زلفت سپردم و رفتم در به زنجیر کردم و رفتم در شب وصل ماندنم بیمار روز هجران شمردم و رفتم پیچشی داشتم ز…

دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش

دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش یا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش زانجا که ناصبوری دیوانگان بود پیداش دل دهم…

بی معرفت سخن مسلسل چه کنم

بی معرفت سخن مسلسل چه کنم بی قوت عقل نکته را حل چه کنم خواهم خود را درست بینم لیکن آیینه کج است و دیده…

ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد

ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد در لعل لبت لولوی خوشاب نهاد وان خال سیاه برسر ابرویت هندوست که پا بر سر محراب…

عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت

عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت عقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که هر…

خشخاش که آرایش حلواش کنند

خشخاش که آرایش حلواش کنند گه در کف و گاه در دهن جاش کنند برند برای ریزهٔ چند سرش وانگه سر زیر و پای بالاش…

ای صوفی سیمی به صفایی نرسی

ای صوفی سیمی به صفایی نرسی تا جان ندهی به خونبهایی نرسی تو رهرو و منزلت در خواجه و میر این ره که تو می‌روی…

از اندازه بیرون می‌کنی

ناز از اندازه بیرون می‌کنی وز جگر خوردن دلم خون می‌کنی هرچه من از سرکشی کم می‌کنم در کله‌داری تو افزون می‌کنی ماه رخسارت نه…

آنکه همه جهان ما بود

دوش آنکه همه جهان ما بود آراسته میهمان ما بود سوگند به جان ما همی خورد گر چند بلای جان ما بود بودش همه خرمی…

از وفا به جای من آن بی‌وفا کند

هرچ از وفا به جای من آن بی‌وفا کند آنرا وفا شمارم اگرچه جفا کند با آنکه جز جفا نکند کار کار اوست یارب چه…

از درم درآمد دوش آن مه تمام

مست از درم درآمد دوش آن مه تمام دربر گرفته چنگ و به کف برنهاده جام بر روز روشن از شب تیره فکنده بند وز…

ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را ز عشقت گرچه…

آهنگ بلایی می‌کنی

باز آهنگ بلایی می‌کنی قصد جان مبتلایی می‌کنی با وفاداری که دربند تو شد هر زمان قصد جفایی می‌کنی کی شود واقف کسی بر طبع…

ای جان جهان با من جفا تا کی کنی

آخر ای جان جهان با من جفا تا کی کنی دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی چون بجز جور و جفاکاری نداری…

ای دل که عشق کار تو نیست

مکن ای دل که عشق کار تو نیست بار خود را ببر که بار تو نیست مردی از عشق و در غم دگری گرچه این…

ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم

بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم ز حال دل که معلومست که…

ای دلبر مرا بر جان مزن

آتش ای دلبر مرا بر جان مزن در دل مسکین من دندان مزن شرط و پیمان کرده‌ای در دوستی دوستی کن شرط بر پیمان مزن…

با عشق بس نمی‌آید

صبر با عشق بس نمی‌آید یار فریادرس نمی‌آید دل ز کاری که پیش می‌نرود قدمی باز پس نمی‌آید عشق با عافیت نیامیزد نفسی هم‌نفس نمی‌آید…

با دلبری کاری بیفتاد

مرا با دلبری کاری بیفتاد دلم را روز بازاری بیفتاد مسلمانان مرا معذور دارید دلم را ناگهان کاری بیفتاد قبای عشق مجنون می‌بریدند دلم را…

با من چون سر یاری نداشت

یار با من چون سر یاری نداشت ذره‌ای در دل وفاداری نداشت عاشقان بسیار دیدم در جهان هیچ‌کس کس را بدین خواری نداشت جان به…

با هرکسی سری دارد

یار با هرکسی سری دارد سر به پیوند من فرو نارد این چنین شرط دوستی باشد که بخواند به لطف و بگذارد دل و جانم…

بر من سر نخواهد آمدن

عشق بر من سر نخواهد آمدن پا از این گل برنخواهد آمدن گرچه در هر غم دلم صورت کند کز پی‌اش دیگر نخواهد آمدن من…

بار غمی گرفتارم

زیر بار غمی گرفتارم کاندرو دم زدن نمی‌آرم عمر و عیشم به رنج می‌گذرد من از این عمر و عیش بیزارم در تمنای یک دمی…

بر جای نیست همنفسم

پای بر جای نیست همنفسم چه کنم اوست دستگیر و کسم در پی گرد کاروان غمش از رسیلان نالهٔ جرسم بر سر کوی او شبی…

بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی

دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی چه بود آخر ترا مقصود از این آزار بی‌معنی نگار ازین جفا کردن بدان تا من بیازارم روا…

بردی نگارا وارمیدی

دلم بردی نگارا وارمیدی جزاک‌الله خیرا رنج دیدی به جان چاکرت ار قصد کردی بحمدالله بدان نهمت رسیدی خطا گفتم من از عشقت به حکمت…

برگشتنم از روی تو نیست

روی برگشتنم از روی تو نیست که جهانم به یکی موی تو نیست زان ز روی تو نگردانم روی که بجز روی تو چون روی…

به مراد دل رسیدیم

آخر به مراد دل رسیدیم خود را و ترا به هم بدیدیم از زلف تو تابها گشادیم وز لعل تو شربها چشیدیم بی‌آنکه فراق هم‌نفس…

بی‌تو به سر چگونه برم

عمر بی‌تو به سر چگونه برم که همی بی‌تو روز و شب شمرم خونها از دو دیده پالودم رخنه رخنه شد از غمت جگرم تو…

تا ببینی که من بر چه کارم

بیا تا ببینی که من بر چه کارم نیایی میا برگ این هم ندارم به جانی که بی‌تو مرا می‌برآید چه باید جهانی به هم…