مهر تو در دل من مانند جان نشسته

مهر تو در دل من مانند جان نشسته همچون منت به هر سو صد ناتوان نشسته من با دو چشم گریان پیوسته در فراقت تو…

مهری که بود با منت، آن گوییا نبود

مهری که بود با منت، آن گوییا نبود آن پرسش زمان به زمان گوییا نبود نامم که برده ای و نشانم که داده ای زان…

مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داند

مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داند گلش گویم، ولیکن گل گهر سفتن نمی داند ز شب بیداری من تا سحر چشمش کجا…

مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت

مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت شبی نرفت که بر جان ما بلا نگذشت مرا ز عارض او دیر شد گلی نشکفت…

مهی بر آمد و از ماه من خبر نرسید

مهی بر آمد و از ماه من خبر نرسید نسیمی از سر آن زلف تازه تر نرسید کدام دیده خونبار شد عنانگیرش؟ که دور مانده…

مهی چون او به دست من نیفتد

مهی چون او به دست من نیفتد وگر افتد، چنین روشن نیفتد نمی دانم چه سر دارد، که تیغش مرا خود هرگز از گردن نیفتد…

مهی در آمده و در درونه جا کرده

مهی در آمده و در درونه جا کرده برفته جان و به تو جای خود رها کرده چه چشمها که به ره ماند بهر آمدنت…

مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد

مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد مرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد به جان دوست که مرده هزار بار به از…

موی را نیست این میان که تراست

موی را نیست این میان که تراست پسته را نیست این دهان که تراست قامت راست سرو را ماند سرو باشد چنین روان که تراست؟…

می به جام ار چه زخون من مسکین داری

می به جام ار چه زخون من مسکین داری نوش بادت که شکرخنده شیرین داری دو حیات است ز یک خنده تو عاشق را زانکه…

می گذری که سینه را وقف هوای خود کنی

می گذری که سینه را وقف هوای خود کنی من که بوم که بر دلم داغ جفای خود کنی گویمت این چنین مرو، وز بد…

می خواستم که روزه گشایم نماز شام

می خواستم که روزه گشایم نماز شام سر بر زد آفتاب جهانسوز من ز بام با قامتی که سرو سهی گر ببیندش یک پا ستاده…

می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود

می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود تا چند پیراهن چو گل هر جانبی یکتا شود صد چشم پاکان در رهش وین دیده…

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه…

می نیاید چشم من بر آستان او گذر

می نیاید چشم من بر آستان او گذر دولت دستی که دارد در میان او گذر باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه…

می گذشتی و به سویت نگران می دیدم

می گذشتی و به سویت نگران می دیدم زار می مردم و در رفتن جان می دیدم همچو دزدی که به کالای کسان می نگرد…

می‌رود یار و مرا آزار می‌ماند به دل

می‌رود یار و مرا آزار می‌ماند به دل وایِ مسکینی کِش آن رفتار می‌ماند به دل زیستن دشوار می‌بینم که از غمزه مرا اندک‌اندک هر…

می نوش که دور شادمانیست

می نوش که دور شادمانیست خوش باش که روز کامرانیست سر بر مکش از شراب کایام از تیغ اجل به سر فشانیست این دل که…

می‌ریزد از تری ز تو، ای جان فزای، آب

می‌ریزد از تری ز تو، ای جان فزای، آب ما تشنه‌ایم تشنه خود را نمای، آب خاک در تو بر سر و چشمِ پر آب…

میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد

میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد دلی بی خانمان را آتش اندر خانمان افتد اگر من از سجود آستانت کشتنی گشتم هم…

ناز در چشم و کرشمه در سر ابرو مکن

ناز در چشم و کرشمه در سر ابرو مکن ور کنی خیر و بلا، باری نظر هر سو مکن باز می داری ز کشتن نرگس…

میسر ار شود از چون تو نخل برخوردن

میسر ار شود از چون تو نخل برخوردن ز شاخ عمر توان میوه های تر خوردن من از لب تو خورم خون، تو از دل…

نازکیی که دیده ام آن رخ همچو لاله را

نازکیی که دیده ام آن رخ همچو لاله را سوزم و بر نیاورم پیش وی آه و ناله را تا چو سگان فغان کنند از…

میزنی تو غمزه، من جان می کنم

میزنی تو غمزه، من جان می کنم وز دل مجروح پیکان می کنم چون نمی یارم که بوسم پای تو پشت دست خود به دندان…

ناز کن، ای گل، که سرو بوستانی می کشد

ناز کن، ای گل، که سرو بوستانی می کشد ناز تو بلبل به هر نوعی که دانی می کشد ابجد سبزه همی خواند بنفشه طفل…

نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهد

نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهد خوش وقت باد صبحدم کو بوی آن بستان دهد دی بنده زان سرو روان چون عشوه بستد…

نازنینان و چاربالش ناز

نازنینان و چاربالش ناز خاکساران و آستان نیاز جور و خواری کشیدن از محبوب خوش تر است از هزار نعمت و ناز گوش مجنون و…

نافه چین ز خاک کوی تو زاد

نافه چین ز خاک کوی تو زاد لاله تر ز باغ روی تو زاد غنچه کز بوی گشت آبستن عاقبت چون بزاد بوی تو زاد…

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود آن بیوفای عهد شکن را سفر شود کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت نزدیک بود…

ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد

ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد فریاد بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد من خود نخواهم برد جان از…

نام سرچشمه حیوان چه بری با دهنش؟

نام سرچشمه حیوان چه بری با دهنش؟ سخن قند، مگو با لب شکر شکنش گر زند با دهنش پسته ز بی مغزی لاف هر که…

نام گل بردن به پیشت بر زبان آید گران

نام گل بردن به پیشت بر زبان آید گران دم زدن بی یاد رویت از دهان آید گران در ترازوی دل ار سنجم ترا با…

نامردم است، هر که درو نیست مردمی

نامردم است، هر که درو نیست مردمی عودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی مردم نه ای، چه نفس بد اندر نهاد تست دیوی که…

ناوک زنی چو غمزه او در زمانه نیست

ناوک زنی چو غمزه او در زمانه نیست چون جان من خدنگ بلا را نشانه نیست دیوانه گشت خلق و به صحرا افتاد، ازانک در…

نبض دل شوریده رنجور گرفتیم

نبض دل شوریده رنجور گرفتیم و ایمن ز هوا و هوسش دور گرفتیم زین خانه ویرانه چو شد سرد دل ما ما راه در آن…

نبود یار من آن را که یار داشتمی

نبود یار من آن را که یار داشتمی گهی به دیده و گه در کنار داشتمی ز من برید و غمم یادگار داد که کاش…

نبودی آن که منت دلنواز می گفتم

نبودی آن که منت دلنواز می گفتم چرا ز ساده دلی با تو راز می گفتم؟ همه حکایت ناز تو گفتمی، زین پیش کنون بلای…

نترسم از بلا چون دیده بر رخساره ای دارم

نترسم از بلا چون دیده بر رخساره ای دارم که جان غم کشی بی غیرتی بیکاره ای دارم بخواهم سوخت روزی عاقبت این آشنایان را…

ندارم روزی از رویت به جز حیرت گه دیدن

ندارم روزی از رویت به جز حیرت گه دیدن چه سود از دیدن بستان، چه نتوان میوه ای چیدن؟ اگر دزدیدن جان می نخواهی، چیست…

ندانستم که اهلیت گناهست

ندانستم که اهلیت گناهست ایا این ره که می پویم چه راهست ز جور روزگار و طعن دشمن جهان بیش جهان بینم سیاهت نه هر…

ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟

ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟ که دادی صحبت دیرینه از یاد بمردم، ای ز رویت چشم بد دور کجا این دیده بر روی…

ندانم تا چه باد است این که از گلزار می‌آید

ندانم تا چه باد است این که از گلزار می‌آید کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار می‌آید بیا ساقی و پیش از مردنم می ده،…

ندانم کیست اندر دل که در جان می خلد بازم

ندانم کیست اندر دل که در جان می خلد بازم چنان مشغول او گشتم که با خود می نپردازم همه کس با بتی در خواب…

نرگس مست تو خواب آلوده است

نرگس مست تو خواب آلوده است لب لعل تو شراب آلوده است آگه از ناله من کی گردد چشم مست تو که خواب آلوده است…

نسیما، آن گل شبگیر چونست

نسیما، آن گل شبگیر چونست چسانش بینم و تدبیر چونست نگویی این چنین بهر دل من که آن بالای همچون تیر چونست ز لب، آید…

نسیم زلف تو دل را درون بجنباند

نسیم زلف تو دل را درون بجنباند بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب بسا که…

نسیم زلف بر دست صبا ده

نسیم زلف بر دست صبا ده مرا خون، غیر را مشک ختا ده بسی کس چشم می دارند لطفت مرا خاک و کسان را توتیا…

نشان آن دهن از من چه پرسی؟

نشان آن دهن از من چه پرسی؟ حدیث جانست این، از تن چه پرسی؟ مرا جان بخش بی دستوری چشم ازان عیار مردافگن چه پرسی؟…

نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند

نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند گل هم آخر قدری پیش گیا بنشیند جان من یاد کن آن را که به بوی چو تویی…

نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی

نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی کعبه دل شوی و در حرم جان آیی ای مسیح من و جان همه آخر تا…

نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟

نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟ چو نیست آن که به رویش نظر توان کردن به هر چه بی رخ تو پیش از این…

نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش

نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش که دیده نیز نخواهم که بنگرد سویش مرا به دیده درون خواب از کجا آید؟ که شب نماند…

نظر ز روی تو خورشید بر نمی گیرد

نظر ز روی تو خورشید بر نمی گیرد فلک به پیش تو نام قمر نمی گیرد به زیر پات چو گل می کند درم ریزی…

نفسی برون ندادم که حدیث دل نگفتم

نفسی برون ندادم که حدیث دل نگفتم سخنی نگفتم از تو که ز دیده در نسفتم چه کنون نهفته گریم که شدم ز عشق رسوا…

نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارم

نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارم چه کنم، نمی توانم دل خود نگاه دارم؟ چو نیایی و نیاید ز رهی جز آنکه…

نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی

نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی مفروش لذتش را به حیات جاودانی ز طرب مباش خالی می و رود خواه وساقی که غنیمت است…

نگار من امشب سر ناز داشت

نگار من امشب سر ناز داشت بر افتادگان چشم بد ساز داشت به یک جام باده به صحرا فگند دلم هر چه در پرده راز…

نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ست

نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ست بگوی بهر دلم، ای صبا، کجا خفته ست؟ درین غمم که مبادا گره به تار بود بر…

نگارا، از من مسکین چه خیزد؟

نگارا، از من مسکین چه خیزد؟ چرا هجر تو با ما می ستیزد؟ همی خیزد ز زلفت ناله دل چو آن آواز کز زنجیز خیزد…

نگارا، چشم رحمت سوی من دار

نگارا، چشم رحمت سوی من دار عنایت بر تن چون موی من دار مده، ای پارسا، بیهوده بندم دلی، گر می توانی،سوی من دار دو…

نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست

نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست چنان رویی، نگارا، کس ندیده ست نهان می دار از من خویشتن را چنین خود آشکارا کس ندیده…

نگارا، روز عیش و شادمانیست

نگارا، روز عیش و شادمانیست هوای سبزه و صوت و اغانیست مرا بی تو چه جای زندگانیست که دل بی عشق و جان بی شادمانیست…

نگارا، صحبت از اغیار بگسل

نگارا، صحبت از اغیار بگسل گل خندان من، از خار بگسل نخست از بند جان پیوند بگشای پس آنگه دوستی از یار بگسل ندانم تا…

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم به بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم مرا تا داده ای رخصت که گه گه…

نگارم در گلستان رفت و خارم پیش می‌آید

نگارم در گلستان رفت و خارم پیش می‌آید ز خارا هم کنون بر من هزاران نیش می‌آید رقیبت مهربانی هشت و ما را دشمن جان…

نگارین مرا شد نوجوانی

نگارین مرا شد نوجوانی که نو بادش نشاط و کامرانی خطش پیرامن لب، گوییا خضر برآمد گرد آب زندگانی بمیرم بر سر کویش که باشد…

نگویم در تو عیبی، ای پسر، هست

نگویم در تو عیبی، ای پسر، هست ولیکن بی وفایی این قدر هست نه در هجر توام خواب و قرار است نه در عشق توأم…

نماز شام که آن مه مرا جمال نمود

نماز شام که آن مه مرا جمال نمود ز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود ز بس که روز و شبم در خیال اینم کشت…

نمی داند مه نامهربانم

نمی داند مه نامهربانم که دور از روی خوبش بر چه سانم؟ چو زلف بیقرارش بیقرارم چو چشم ناتوانش ناتوانم برو باد و گدایی کن…

نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمد

نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمد نه این ناز و کرشمه از بتان آزری آمد مکن ناز و مکش ما را مسلمانی ست…

نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی

نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی که کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی ز شرم سر به گریبان فرو برد غنچه…

نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنم

نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنم نه صبر آن که سکون در سرای خویش کنم به گشت کوی تو تقصیر کرده…

نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوند

نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوند نه شاخ سبزه به شاخ سمن شود پیوند خوش است دولت آنم که جان به جان پیوست…

نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کرد

نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کرد ز خواب یا به خیالت نگاه خواهم کرد چنین که جان به لب آمد مرا ز…

نه بی یادت برآید یک دم از من

نه بی یادت برآید یک دم از من نه بی رویت جدا گردد غم از من بزن بر جانم آن زخمی که دانی به شرط…

نه به بالای خوشت سرو خرامان روید

نه به بالای خوشت سرو خرامان روید نه به سیمای رخت لاله نعمان روید نه به ذوق لب لعل تو توان یافت شکر نه به…

نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست

نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست پرده بدرید، کس…

نه دست رسی به یار دارم

نه دست رسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار دارم در دل غم…

نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود

نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود نظاره تو بلا شد که آن زمانم بود به جان تو که فرو نامدی شبی از دل…

نه نرگس است ز چشم خوش تو عربده جوتر

نه نرگس است ز چشم خوش تو عربده جوتر نه سنبل است ز زلف کج تو غالیه بوتر اگر چه سوخت مرا هجر خام و…

نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانم

نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانم که من کرشمه آن ترک فتنه جو دانم مرا چو بخت بد است، ار چه…

نه یار وعده بوس و کنار می کندم

نه یار وعده بوس و کنار می کندم نه دل ز دیدن رویش قرار می کندم درون دل نه یکی صد هزار افسون است هنوز…

نوبت خوبی زدند در شب گیسوی تو

نوبت خوبی زدند در شب گیسوی تو فتنه عسس گشت باز گرد سر کوی تو گر به ترازوی چرخ دست رسد مر مرا حسن تو…

نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم

نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم کجاست دولت آنم که تا دهانش ببویم؟ خراب این هوسم که بود به خواب صبوحی…

نهانی چند سوی یار بینم

نهانی چند سوی یار بینم نهان دارم غم و آزار بینم ز صد جانب نظر دزدم که یک ره به دزدی سوی آن عیار بینم…

نوبهار است و چمن جلوه جوزا کرده

نوبهار است و چمن جلوه جوزا کرده ابرها ریختنی لؤلؤی لالا کرده گره طره سنبل ز صبا جستم، گفت «دامن لاله پر از عنبر سارا…

نوبهار است و گل و موسم عید، ای ساقی

نوبهار است و گل و موسم عید، ای ساقی باده نوش و گذر از وعد و وعید، ای ساقی روز محشر نبود هیچ حسابش به…

نی پای آن که از سر کویت سفر کنم

نی پای آن که از سر کویت سفر کنم نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش…

نوبهار آمد و بگذشت به شادی مه دی

نوبهار آمد و بگذشت به شادی مه دی اینک اینک که سراپای گل و آتش وی بعد ازین جامه لطیف و تنک و تر پوشند…

نوری ندادیم شبی از ماهتاب خویش

نوری ندادیم شبی از ماهتاب خویش رویی چنان مپوش ز عشاق کاهل دل از تشنگان دریغ ندارند آب خویش دی سیر دیدم آن رخ و…

نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را

نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را هست از پیش خرابی درویش و محتشم را من خاک پای مستی کانجا که ریخت جرعه…

نی کار کسی ست عشقبازی

نی کار کسی ست عشقبازی کو دل ننهد به جانگدازی عشقی که نه جان دهند در وی بازی باشد، نه عشقبازی می آیی و می…

نی مجال آن که او را از دل خود برکشم

نی مجال آن که او را از دل خود برکشم نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم دیده را گر حق آن نبود…

نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم

نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟ نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد تو رفتی…

نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینم

نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینم بباید هر زمان جانی که رویت هر زمان بینم مرا گویند کش چون مردمان بین و مرو…

نیست به دست امید بخت مرا آن کمند

نیست به دست امید بخت مرا آن کمند کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند دعوی عیاریم رفت به کویش فرود ز آنکه سرم…

نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش

نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان…

نیست در شهر گرفتارتر از من دگری

نیست در شهر گرفتارتر از من دگری نبد او تیر غم افگارتر از من دگری بر سر کوی تو دانم که سگان بسیاراند نیک بنمای…

نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیست

نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیست کیست که اندر سرش باد هوای تو نیست دل که ز جان خواسته ست بهر تو بیگانه وار…

نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی

نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی مهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی صد ستم و جفای تو یاد…