عاشق شدم و محرم این کار ندارم
عاشق شدم و محرم این کار ندارم فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم وان بخت که پرسش…
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو سینه ز هجران بسوخت، شربت دیدار کو گر چه گلستان خوش است، ورچه چمن دلکش است آن همه…
عاشق شدم، با یار بدعهد وغا کردم
عاشق شدم، با یار بدعهد وغا کردم زان شوخ جفا دیدم، هر چند وفا کردم یارب، چه شد آن پر فن، دل را که ستد…
عاشقان تو ز تو تا صبح در خونابه اند
عاشقان تو ز تو تا صبح در خونابه اند گر چه بهتر مصلحت پیشت به لاغ و لابه اند زار می نالند و مستانند، اگر…
عاشقان خون جگر شربت مقصود کنند
عاشقان خون جگر شربت مقصود کنند ای خوش آن گریه که گه دیر و گهی زود کنند وصل جویان که دم از عشق برآرند روند…
عاشقان را چو نامه باز کنید
عاشقان را چو نامه باز کنید نام من بر سرش طراز کنید زهد رفته ست، ای مسلمانان باده نوشید و چنگ ساز کنید گر شما…
عاشقان را درد بی مرهم خوش است
عاشقان را درد بی مرهم خوش است بیدلان را دیده پر نم خوش است گر سخن در گوش جانان می رسد گفت و گوی هر…
عاشقان را گه گهی از رخ نوایی تازه کن
عاشقان را گه گهی از رخ نوایی تازه کن خستگان را گه گه از پاسخ جفایی تازه کن غمزه را آشفته ساز و خون ما…
عاشقان نقل غمت با باده احمر خورند
عاشقان نقل غمت با باده احمر خورند گر چه غم تلخ است، بر یاد تو چون شکر خورند رفت عمر و خارخار نخل بالایت نرفت…
عاشقی را که غم دوست به از جان نبود
عاشقی را که غم دوست به از جان نبود عاشق جان بود او، عاشق جانان نبود مردن از دوستی، ای دوست، زهندو آموز زنده در…
عاشقی مرد را سزای دهد
عاشقی مرد را سزای دهد اشک را سوی دوست رای دهد محنت عالم آزمایش را بر دل محنت آزمای دهد سوختم از غم و چنین…
عافیت را بر زمین گردی نماند
عافیت را بر زمین گردی نماند مردمی را در جان مردی نماند خاک بر فرق جهان زان کز وفا در همه روی زمین گردی نماند…
عافیت را در همه عالم نمی یابم نشان
عافیت را در همه عالم نمی یابم نشان گر چه می گردم به عالم هم نمی یابم نشان آدمیت را کجا بر تخته طینت کنم؟…
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند سلطان ننهد بنده محنت زده را بند ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟ من دانم و…
عالم از جام لب خراب مکن
عالم از جام لب خراب مکن تهمت اندر سر شراب مکن هر زمان تافته مشو بر ما تو مهی، کار آفتاب مکن با چنان ره…
عالم آشوب تر از طره طرار خودی
عالم آشوب تر از طره طرار خودی فتنه انگیزتر از غمزه خونخوار خودی پای افشرده و زانو زده ای در کاری دامنت چون بگرفته ست…
عزم برون چو مست خماری شوی، مکن
عزم برون چو مست خماری شوی، مکن تاراج نقش آزری ومانوی مکن خردی و همرهی بدان می کنی، خطاست خوبی، ولی چه سود که بد…
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم آرمت در پیش و خود را از میان بیرون کنم قامتم از غم دو تا…
عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری
عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری به حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری جفا پیرایه حسن است، آن کن جان…
عشاق حیات از لب خندان تو یابند
عشاق حیات از لب خندان تو یابند خوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند ببینم مه از جیب سپهر و نکشد دل کان مه که…
عشاق دل غمزده را شاد نخواهند
عشاق دل غمزده را شاد نخواهند خوبان تن ویران شده آباد نخواهند آنان که به سر رشته زلفی برسیدند گردن ز چنان سلسله آزاد نخواهند…
عشاق هر شب از تو به خوناب خفته اند
عشاق هر شب از تو به خوناب خفته اند چون شمع صبح مرده و بی تاب خفته اند خفتند هر کسی ز پی خواب دیدنت…
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران ما را جگر بریان شد و او میهمان دیگران ای مرغ جان، زین ناله بس، چون…
عشق از پی جان گرفت ما را
عشق از پی جان گرفت ما را خلقی به زبان گرفت ما را خرسند به عافیت نبودیم اینک حق آن گرفت ما را سرو قد…
عشق اگر چه نشان بخت بد است
عشق اگر چه نشان بخت بد است نزد عاشق سعادت ابد است هر که جوید مرادی از معشوق گویی او عاشق مرا خود است گر…
عشق آمد و دل ز دستِ ما بُرد
عشق آمد و دل ز دستِ ما بُرد تدبیر ز عقلِ مبتلا بُرد عیش و طرب و قرار و تمکین یک یک ز دلم جدا…
عشق تو هرگزم ز سر نرود
عشق تو هرگزم ز سر نرود وز دل این آرزو به در نرود گر برآید ز دوریت صد سال هم خیال تو از نظر نرود…
عشق با جان بهم از سینه برون خواهد رفت
عشق با جان بهم از سینه برون خواهد رفت تا ندانی که به تعویذ و فسون خواهد رفت دل گرفتار و جگر خسته و تن…
عشق تو بلای جان بسندست
عشق تو بلای جان بسندست یک خنده ازان دهان بسندست یک گردش چشم تو به مستی فتنه به همان جهان بسندست بیهوده به صید می…
عشق تو هر لحظه فزون میشود
عشق تو هر لحظه فزون میشود دل ز غمت قطره خون میشود در هوس سلسله زلف تو عقل مبدل به جنون میشود روی تو نادیده…
عشق نوست و یار نوست و بهار نو
عشق نوست و یار نوست و بهار نو زان روی خوب روز نو و روزگار نو چون در نیاید از در من نوبهار من زانم…
عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد
عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد اهل صلاح را به قدح نوشی آورد رخسار تو که توبه صد پارسا شکست نزدیک شد که رو به…
عمر به پایان رسید در هوس روی دوست
عمر به پایان رسید در هوس روی دوست برگ صبوری کراست بی رخ نیکوی دوست گر همه عالم شوند منکر ما، گو، شوید دور نخواهیم…
عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم
عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم هوش و قرار من نشد و خواب و خورد هم دردا که آه گرم به تنهائیم بسوخت…
عمر برفت و نرفت عشق ز سودای من
عمر برفت و نرفت عشق ز سودای من ترک جوانان نگفت این دل شیدای من بسته به جانم کمر پیش بتان چون کنم خاصیت این…
عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد
عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد وز پس عمری آن جان جهان باز آمد ره ده، ای دیده و خار مژه را…
عمرم در آرزویِ تو رفتهست و میرود
عمرم در آرزویِ تو رفتهست و میرود صبرم به جستجویِ تو رفتهست و میرود رفتی و بویِ زلفِ تو مانْد و هزار دل دنبالِ تو…
عمری شد و ما عاشق و دیوانه بماندیم
عمری شد و ما عاشق و دیوانه بماندیم در دام چو مرغ از هوس دانه بماندیم هر مرغ ز باغی و گلی بهره گرفتند مائیم…
عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتم
عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتم طاقت رسید و با تو رسیدن نیافتم گفتم «رخت ببینم و میرم به پیش تو» هم در هوس…
عهدها را گه آن شد که ز سر تازه کنیم
عهدها را گه آن شد که ز سر تازه کنیم مهرها را به دل خسته اثر تازه کنیم غزل سوخته خواهیم از آن مطرب مست…
عهدی که بود با منت، آن گوییا نبود
عهدی که بود با منت، آن گوییا نبود وان پرسش زمان به زمان گوییا نبود نامم که گفته ای و نشانم که داده ای یاری…
عید است خوبان نیم شب در کوی خمار آمده
عید است خوبان نیم شب در کوی خمار آمده سرمست گشته صبحدم، غلتان به بازار آمده عید آمد از چرخ برین، پر شادمانی بین زمین…
عید است و ساقی در قدح جام مصفا داشته
عید است و ساقی در قدح جام مصفا داشته تشنه لبان روزه را شربت مهیا داشته تا از شراب با صفا گوید حریفان را صلا…
غارت عشقت رسید، رخت دل از ما ببرد
غارت عشقت رسید، رخت دل از ما ببرد فتنه به کین سر کشید، شحنه به خون پی فشرد شد ز خیالت خراب سینه ما، چون…
عیش من تلخ است ازان شکر لب شیرین سخن
عیش من تلخ است ازان شکر لب شیرین سخن چون بخندد، ورچه باشد، هست در پروین سخن مردنم نزدیک شد هنگام شربت دادنست کیست کارد…
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟ سوار مست می آید، فساد است و فساد است این به زلفش صد دل مظلوم…
غم دل زان خورم کانجاست آن بالای چون سیمش
غم دل زان خورم کانجاست آن بالای چون سیمش وگر نه دل که دشمن شد مرا، چه جای تعظیمش دهانش میم مقصود است و صد…
غم کشت مرا آن بت نوشاد نیامد
غم کشت مرا آن بت نوشاد نیامد گنجشک برمد از خفه، صیاد نیامد عاشق شدم، این بود گنه، وای که هجرش جان برد و ازین…
غم کشی چند یار خویش کنم
غم کشی چند یار خویش کنم گریه بر روزگار خویش کنم با دل خویش درد خود گویم مویه بر سو کوار خویش کنم می رود…
غمزه شوخت که قصد جان مردم میکند
غمزه شوخت که قصد جان مردم میکند هرکجا جادوگری آنجا تعلم میکند مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت خاک پایت در دل…
غم من شادی کس را نپرسد
غم من شادی کس را نپرسد نمدگر نرخ اطلس را نپرسد چه می پرسی؟ مپرس از آتش من به وقت سوختن خس را نپرسد به…
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد هر کجا دردی ست آن را عاقبت مرهم رسد در میان آدمی و آنچه مقصودی…
غمت با این و با آن گفتم، نگفتم
غمت با این و با آن گفتم، نگفتم اگر چه ترک جان گفتم، نگفتم ترا جان گفتم، ای دلبر تو دانی که من این از…
غمزه مردم کشی پرده صبرم درید
غمزه مردم کشی پرده صبرم درید من نرسیدم بدو، کام به جانم رسید باد نه ام زین بلا چند توانم گریخت سنگ نه ام، این…
غمم بکشت به کار جهان که پردازد
غمم بکشت به کار جهان که پردازد دلم اسیر شد و نیز جان که پردازد من و زیادت حاجات و کنج ویرانه درین بلا به…
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد گفته بودم عمرهای اعتمادم با تو بود…
فتح می آید در دهلیز دولت باز کن
فتح می آید در دهلیز دولت باز کن بارگاه فخر خود با آسمان همراز کن کوس نصرت کوب و چرم طبل اگر سوده شود تیغ…
غمم بکشت که از یار ماندهام، چه کنم؟
غمم بکشت که از یار ماندهام، چه کنم؟ به دست هجر گرفتار ماندهام، چه کنم؟ نماند طاقت زاری و نالهام، آن شوخ نمیرود ز دل…
فتنه اهل نظر چون به جهان طلعت اوست
فتنه اهل نظر چون به جهان طلعت اوست نظر عاشق شیدا همه بر صورت اوست عشق آن روی بلایی و منش می طلبم هر که…
فراهم کرد شکل کج کلاهی
فراهم کرد شکل کج کلاهی که در زیر کلاهش هست ماهی گناه از دیدن خوبانست حقا که نفروشم به صد توبه گناهی سیه رویم ز…
فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنم
فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنم تو مرا جانب خود خوانی و من ناز کنم چند گویی که «تو می نال که…
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود خرم آن جانی که پیش نیکوان قربان بود چون نگوید نازنین من مبارک باد عید جان شکر…
فرشته می ننویسد گناه دم به دمش
فرشته می ننویسد گناه دم به دمش که از تحیر آن رو نمی رود قلمش نه حد دیدن خلق است روی تو، مگر آنک قضا…
فریاد از این جفا که من از یار می کشم
فریاد از این جفا که من از یار می کشم اندک همی شمارم و بسیار می کشم خاکم که کوب می خورم و پست می…
فریاد کاندر شهر ما خون میکند عیارهای
فریاد کاندر شهر ما خون میکند عیارهای شوخیکشی غارتگری مردمکشی خونخوارهای او میرود جولانزنان بر پشت زین وز هر طرف نظارگی در روی او حیران…
فریاد که عشق کهنه نو شد
فریاد که عشق کهنه نو شد جان در کف عاشقی گرو شد آزرده دلی که بود، گم گشت دیرینه غمی که بود، نو شد یاری…
فریاد، ز غمزه تو فریاد
فریاد، ز غمزه تو فریاد کز وی شغبی به عالم افتاد فریاد رسی که رفت بر چرخ ما را ز کرشمه تو فریاد تو مردم…
فزون شد عشق جانان روز تا روز
فزون شد عشق جانان روز تا روز کجا زین پس شب ما و کجا روز ز بیهوشی ندانم روز و شب را شبم گویی یکی…
فسون چشمش ار خوابم نبستی
فسون چشمش ار خوابم نبستی چرا چشمم چنین در خون نشستی؟ وگر بودی به چشمش مردمی هیچ بدینسان در به روی من نبستی ور از…
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند که گرد عافیت از آستین جان نفشاند به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی کنون که شعله…
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد ز دست چشم و دل خویش در فغان آمد به راه دیدم و گفتم رود به…
فلک با کس دل یکتا ندارد
فلک با کس دل یکتا ندارد ز صد دیده یکی بینا ندارد درخت دهر سر تا پای خارا است تو گل جویی و او اصلا…
قاصد نیامد کآورد زان نامسلمان نامه ای
قاصد نیامد کآورد زان نامسلمان نامه ای جان خاک راه قاصدی کآرد ز جانان نامه ای چون کافرانم کشت غم، چون هندوانم سوخت هجر یارب،…
قدری بخند و از رخ قمری نمای ما را
قدری بخند و از رخ قمری نمای ما را سخنی بگوی و از لب شکری نمای ما را سخنی چو گوهرتر صدف لب تو دارد…
قصد که داری، ای پسر، باز چنین که می روی
قصد که داری، ای پسر، باز چنین که می روی کآفت و فتنه نوی در دل و دین که می روی باز دگر بلای جان…
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش کرشمه می کند و مردمان همی میرند چه…
قلاشم، ای منکر، مرا دربانی میخانه ده
قلاشم، ای منکر، مرا دربانی میخانه ده این عقل رسمی غرقه کن، می تا لب پیمانه ده من توبه تنها بشکنم، اول سبو نه بر…
قمر برید ز من مهر و من خراب قمر
قمر برید ز من مهر و من خراب قمر شبم دراز چو گیسوی نیمتاب قمر خرابه ها همه چون از قمر شود روشن چراست تیره…
قندیست آتشینرو، شمعیست انگبینلب
قندیست آتشینرو، شمعیست انگبینلب ماه سپهرکسوت، مهر هلالغبغب قطران مشک و خالش از مُشک و گل مُسَلسَل کافور آب و خاکش از شیر و می…
کار بالای تو تا بالا گرفت
کار بالای تو تا بالا گرفت در همه دلها خیالت جا گرفت هر که رفتار تو دید از بیم جان هم ترا بهر شفاعت پا…
کار دلم از دست شد، ای دلربا، فریادرس
کار دلم از دست شد، ای دلربا، فریادرس تنها فراقم می کشد، آخر بیا، فریادرس تا چند بر من دمبدم از هجر عاشق کش ستم…
کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو
کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو زین پس، ای دیده، کجا ما و کجا دیدن تو آن کجا وقت که در کوچه ما…
کاری چو برنیاید از آه صبح خیزم
کاری چو برنیاید از آه صبح خیزم تا چند هر زمانی با بخت بر ستیزم از عزت در تو خواهم کشم به دیده خاک درت…
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود دردی ست در دلم که به درمان نمی شود می کن به ناز خنده که دیوانه…
کافر خونخواه دنبال شکاری می رود
کافر خونخواه دنبال شکاری می رود پس نمی بیند که آخر بیقراری می رود از دل آواره عمری شد نمی یابم نشان بسکه در دنبال…
کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رود
کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رود دوستی نبود که نه با دوستان بیرون رود خون چندین بی گنه در بند دامن…
کج کلها، کمان کشا، تنگ قبای کیستی؟
کج کلها، کمان کشا، تنگ قبای کیستی؟ لابه گرا و دلبرا، عشوه نمای کیستی؟ زیر کلاه جعد تو بر کمرت کشیده سر بسته به چابکی…
کجا بود من مدهوش را حضور نماز!
کجا بود من مدهوش را حضور نماز! که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز مرا مخوان به نماز،ای امام و وعظ مگوی که از…
کجا بودی، بگو، ای سرو آزاد؟
کجا بودی، بگو، ای سرو آزاد؟ که رویت دیدم و اقبال رو داد به هر جانب همی رفتم ز مستی که ناگه چشم مستت بر…
کجا دولت وصلش آرم به دست
کجا دولت وصلش آرم به دست که جز باد چیزی ندارم به دست سر زلف او تا نگیرد قرار کی آید دل بیقرارم به دست…
کجات جویم و گر جویمت، کجا یابم؟
کجات جویم و گر جویمت، کجا یابم؟ غمم که داند و هم درد خود که را یابم؟ حدیث من همه جا و مرا شنیدن کشت…
کجاست دل که غمت را نهان تواند داشت
کجاست دل که غمت را نهان تواند داشت به صبر کوشد و خود را بر آن تواند داشت به کام دشمنم از هجر و دوستی…
کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم
کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم بیا بیا که جدا بودن از تو می نتوانم صبا سلام تو آرد، ولی به من…
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟ کدام کس که ترا دید و بی قرار نشد؟ حرام باد زخاک تو بر در هر چشم…
کدام سنگدلت شیوه جفا آموخت
کدام سنگدلت شیوه جفا آموخت که ناز و شوخیت از بهر جان ما آموخت کتاب صبر همان روز، من فرو شستم که خوبی تو ترا…
کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟
کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟ کدام تیره شب هجر را کران یابم؟ ز تند باد فراقم بریخت برگ وجود کجاست بویی از آن…
کدام شب که ترا در کنار خواهم کرد؟
کدام شب که ترا در کنار خواهم کرد؟ بنای خانه عمر استوار خواهم کرد کدام روز من بیقرار بی سامان به زیر پای تو آخر…
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی سزد که نو کند اکنون لباس دلجویی چه آبروست که حسن از رخ تو می بارد به وقت…
کس چون جهد ز گیسوی همچون کمند تو
کس چون جهد ز گیسوی همچون کمند تو جایی که آن کمند شود پای بند تو آموخت چشمهای مرا گریه های تلخ در دیده خنده…
کرشمه های سر زلف در بنا گوشش
کرشمه های سر زلف در بنا گوشش حدیث درد دلم ره نداد در گوشش بیا که سر به فدایت نهاده ام، ورنه چنین عزیز ندارم…





