دیوانه شدم در آرزویت

دیوانه شدم در آرزویت ای چشم جهانیان به رویت جان تو که بد شده ست حالم وان بد همه از رخ نکویت دی روی تو…

دیوانه شدم ز یار بدخوی

دیوانه شدم ز یار بدخوی بیگانه پرست و آشنا روی دل بردن عاشقانست خویش من جان نبرم ازان جفاجوی از جعد ترش تن چو مویم…

دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرا

دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرا فریاد ازان دو سلسله مشک تر مرا سنگین دل تو سخت تر از سنگ مرمر است کوه…

دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را

دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را بی جرم اگرچه ریختن خون بود وبال تو خون من…

راز دل پوشیده با جانان برم

راز دل پوشیده با جانان برم درد را در خدمت درمان برم نیک می دانم که خویش بازگشت چون برو درد سر هجران برم ای…

رحمی که بر در تو غریب اوفتاده‌ام

رحمی که بر در تو غریب اوفتاده‌ام در خون دل ز دست تو چون جام باده‌ام دی باد صبح بوی تو آورد سوی من امروز…

رخ آن شوخ پنهانی ببینید

رخ آن شوخ پنهانی ببینید کمال صنع یزدانی ببینید در آن شکل و در آن چشم و در آن رو همه عالم به حیرانی ببینید…

رخ تو رشته زلف از برای آن آویخت

رخ تو رشته زلف از برای آن آویخت که آفتاب بدان رشته می توان آویخت روان شدی و مرا از میان همچون موی به آشکار…

رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را

رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را ازین نشاط به یکجا دو عید شد جان را مرا تو عیدی و از انتظار تو…

رخ تو نور دیده قمر است

رخ تو نور دیده قمر است لب تو سرخ رویی شکر است با تو، ای یکسر آمده به دلم که کند شرکتی، گدا و سر…

رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاری

رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاری چشم مست تو بدان نرگس رعنای خماری می روی در ره و می گردد جان گرد…

رخ گل خوش است و از وی رخت، ای نگار، خوش تر

رخ گل خوش است و از وی رخت، ای نگار، خوش تر چه بود؟ گلی که رویت ز دو صد بهار خوش تر چه روم…

رَخت صبوری تمام، سوخته شد سینه را

رَخت صبوری تمام، سوخته شد سینه را شعله فروزان هنوز آتش دیرینه را غم که مرا در دل است کس نکند باورم پیش که پاره…

رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است

رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است چو نیک می نگرم آفتاب در عرق است به خونش گر شد آن روی و در…

رخساره چه می پوشی، در کینه چه می کوشی؟

رخساره چه می پوشی، در کینه چه می کوشی؟ حال دل مسکین را می دانی و می پوشی گر نرخ به جان سازی، ور عمر…

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت غمت درونه جان خراب را بگرفت چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش چنین که خون جگر جای…

رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است

رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است لبش به خنده در آمد که قوت جان این است سخن کشیدم ازان لب که در دهان…

رخساره مکن راست به جایی که تو باشی

رخساره مکن راست به جایی که تو باشی ور راست کنی، طرفه بالایی که تو باشی گفتی چو ببینی رخ ما را غم خود خور…

رخی داری که وصف آن به خاطر درنمی‌گنجد

رخی داری که وصف آن به خاطر درنمی‌گنجد شراب لذت دیدار در ساغر نمی‌گنجد کسی را در دهان تنگ خود چندین شکر گنجد که تو…

رخی که بر کف پای تو سیم تن مالم

رخی که بر کف پای تو سیم تن مالم دریغم آید، اگر بر گل و سمن مالم در آن شبی که کنم گشت کوی تو…

رسته بودم مه من چندگه از زاری دل

رسته بودم مه من چندگه از زاری دل از نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل تو همی آیی و صد غارت جان از هر…

رسید باد صبا تازه کرد جان مرا

رسید باد صبا تازه کرد جان مرا نهفته داد به من بوی دلستان مرا بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل کنون که خواب…

رسم خونریز در آن خوی جفاساز بماند

رسم خونریز در آن خوی جفاساز بماند این کله بر سر آن ترک سرانداز بماند گفتمی نام تو و زیستمی هر دم پیش که ز…

رسید دوش ندایی ازین بلند رواق

رسید دوش ندایی ازین بلند رواق که، ای مقیم زوایای شهربند فراق درین حضیض چرا گشته ای چنین محبوس؟ گذر چو طایر قدسی از اوج…

رسید فصل گل و باد عنبر افشان است

رسید فصل گل و باد عنبر افشان است نگارخانه جانان بهشت رضوان است به سرو باغ که بیند کنون که در هر باغ هزار سرو…

رسید موسم عید و صلای می درداد

رسید موسم عید و صلای می درداد پیاله بر کف خوبان ماه پیکر داد میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد چه خوابها که…

رضای من طلب امشب، طریق ناز مگیر

رضای من طلب امشب، طریق ناز مگیر مبند چشم عنایت نظر فراز مگیر ز دل گزیده شدم، زلف را بدو مگذار منم غریب، تو سگ…

رسید وقت که هر روز بامداد پگه

رسید وقت که هر روز بامداد پگه خوریم باده و بر روی گل کنیم نگه ز شاخ یک تن سرو است و صد هزار قبا…

رفت آنکه چشم راحت خوش می‌غنود ما را

رفت آنکه چشم راحت خوش می‌غنود ما را عشق آمد و برآورد از سینه دود ما را تاراج خوبرویی در ملک جان در آمد آن…

رغم آن دل که نگه دارندش

رغم آن دل که نگه دارندش زیر آن زلف سیه دارندش مشک بی‌زلف تو نتواند بود گر به شمشیر نگه دارندش بر رخ خوب تو…

رفت دل، نیست روشنم حالش

رفت دل، نیست روشنم حالش برو، ای جان، تو هم به دنبالش من بدینسان که حال خود بینم نبرم جان ز چشم اقبالش چه خبر…

رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت

رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت نقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت کی به هجرانش چو جان مستمند من…

رفتی و شد بی تو جانم زار، باز آی و ببین

رفتی و شد بی تو جانم زار، باز آی و ببین سینه ای دارم ز هجر افگار، باز آی و ببین بر سر راه تو…

رفتی از پیش من و نقش تو از پیش نرفت

رفتی از پیش من و نقش تو از پیش نرفت کیست کو دید به رخسار تو وز خویش نرفت تا ترا دیدم، کم رفت خیالت…

رفت سرما و صبا می دهد از گل خبری

رفت سرما و صبا می دهد از گل خبری پس ازین ما و لب جوی و رخ سیم بری از پی آنکه در آیند بهشتی…

رفتیم از چشم و در دل حسرت رویت بماند

رفتیم از چشم و در دل حسرت رویت بماند بر شکستی و به جانم نقش گیسویت بماند سر گذشتی بشنو از من، داشتم وقتی دلی…

رفتیم ما و دل به یکی سو گذاشتیم

رفتیم ما و دل به یکی سو گذاشتیم جان خراب نیز همان سو گذاشتیم ماییم و راه دوری و تا باز کی رسد؟ جان و…

رنگی از حسن تو در روی گل است

رنگی از حسن تو در روی گل است وز لب لعلت خیالی در مل است از خیال نرگس جادوی تو در چمن ها چشم نرگس…

رندان پاکباز که از خود بریده‌اند

رندان پاکباز که از خود بریده‌اند در هرچه هست حسن دلارام دیده‌اند خودبین نیند، زان همه چون چشم مرده‌اند روشندلند، از آن همه چون نور…

رو زردی از من است ز چشم سیه گرم

رو زردی از من است ز چشم سیه گرم ورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم من دانم ولی که شده ست آب…

رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان

رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان نیاز بنده بدان شوخ عشوه ساز رسان بمردم و نگشادم غمش، چو جان بدهم ببر حکایت و…

روز عید است به من ده می نابی چو گلاب

روز عید است به من ده می نابی چو گلاب که ازان جام شود تازه ام این جان خراب جان من از هوس آن، به…

روز نوروزست و ساقی جام صهبا برگرفت

روز نوروزست و ساقی جام صهبا برگرفت هر کسی با شاهد و می راه صحرا بر گرفت گرد ره بر چشم خود نرگس که دردش…

روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت

روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت از نصیحت باز کی گردد دلی کان خو گرفت مشکل است آزاد بودن، دل که با…

روزها شد که ز تو بوی وفایی نرسید

روزها شد که ز تو بوی وفایی نرسید وز سر کوی توام باد صبایی نرسید چاک شد پیرهن عمر به صد نومیدی دست امید به…

روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت

روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت داد خود دانم از این پس بر چسان بستانمت رود اشکم گر گریبان گیردم از دست تو دامنت…

روزی اگر آن ماه به مهمان من آید

روزی اگر آن ماه به مهمان من آید دوران فلک در ته فرمان من آید دیوانه دلی داشتم، آواره شد از من کی باز درین…

روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست

روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست روزگارم چو سر زلف پریشانش از آنست در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد قصه ما…

روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مه

روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مه من بد لست حیا من شدة الندامه گاهی کشد به تیغم، گاهی زند به تیرم فی…

روزی که به عالم است شب دان

روزی که به عالم است شب دان پرسیدن گرم را ز تب دان ز اشکال زمانه نور هر کار خورشید به عقده ذنب دان لافیدن…

روی تو به پیش نظر آسایش جان است

روی تو به پیش نظر آسایش جان است آزادگی جان من، ار هست، همان است در شهر چو تو فتنه و مردم کش و بیداد…

روی ترش کرده به یاران مبین

روی ترش کرده به یاران مبین سرکه فروشی مکن، ای انگبین چاه مزن زیر لب چون سمن رخنه مکن در شکم یاسمین روی زمین را…

روی تو ماه سما می گوییم

روی تو ماه سما می گوییم موی تو مشک ختا می گوییم پیش آن قامت چون نیشکرت سرو را ز هر گیا می گوییم مرا…

روزی مگر این بسته در ما بگشایند

روزی مگر این بسته در ما بگشایند وز لطف من گشمده را راه نمایند گر خلق جهان حال من خسته بدانند از عین تحیر سرانگشت…

روی خوبت آفت جانی نمود

روی خوبت آفت جانی نمود دیده را صد گونه حیرانی نمود غنچه کوچک دهن پیش لبت چون که رو بگشاد زندانی نمود چشم او بنمود…

روی نکو بی وجود ناز نباشد

روی نکو بی وجود ناز نباشد ناز چه ارزد، اگر نیاز نباشد راه حجاز، ار امید وصل توان داشت بر قدم رهروان دراز نباشد مست…

روی خوبت دلبری را پایه ای است

روی خوبت دلبری را پایه ای است آرزو را خوبتر پیرایه ایست چرخ با چندان ستم حسن تراست که ز مادر مهربانتر دایه ای است…

روی نیکوی تو ز مه کم نیست

روی نیکوی تو ز مه کم نیست جز ترا نیکویی مسلم نیست دهنت ذره و کم از ذره است رخ ز خورشید ذره ای کم…

روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نو

روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نو چشم من بهر تماشا گلستانی یافت نو تا لب او در ته هر موی خط جان نمود…

رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز

رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز آفتاب تو ز سیاره به تاب است امروز هر خیالی که ز خورشید در آب افتاده…

رویت از غالبه خط بر رخ گلفام کشید

رویت از غالبه خط بر رخ گلفام کشید ماه نو طره مشکین تو در دام کشید با سر زلف همی خواست کند گستاخی مشک را…

ز آب ملاحت که رخ آلوده ای

ز آب ملاحت که رخ آلوده ای وانکه نمک بر جگری سوده ای داد لبت بوسه و رنجه شدی بازستان، گر تو نفرموده ای بشنو…

ز اندازه بگذشت آرزو، طاقت ندارم بیش از این

ز اندازه بگذشت آرزو، طاقت ندارم بیش از این دیدم که هجران چون بود، دیگر نیارم بیش از این دل تشنه دیدار تو، جان میهمان…

رویت، ای نازنین، که می بینم

رویت، ای نازنین، که می بینم جان ستاند، چنین که می بینم گفتی «از رویم آرزوی تو چیست؟» آرزویم همین که می بینم دیدنت مردنی…

رویی که تو داری گل سیراب ندارد

رویی که تو داری گل سیراب ندارد شیرینی لعلت شکر ناب ندارد قدی که تو داری نبود سرو روان را چون زلف تو چین سنبل…

ز آنگهی که دل من به سوی یار من است

ز آنگهی که دل من به سوی یار من است زهی دراز که شبهای انتظار من است ز من نماند نشان و دلم به زلف…

ز بس که گوش جهانی پر از فغان من است

ز بس که گوش جهانی پر از فغان من است به شهر بر سر هر کوی داستان من است ز بیدلی، اگرم جان رود، عجب…

ز اهل عقل نپسندد خردمند

ز اهل عقل نپسندد خردمند که دارد رفتنی را پای در بند نصیب امروز برگیر از متاعی که فردا گرددش غیری خداوند لباس زندگی بر…

ز تو صد فتنه بر جان پیش دیدم

ز تو صد فتنه بر جان پیش دیدم چنین باشد چو گفت دل شنیدم گذر کردم به بازار جمالت دلی بفروختم، جانی خریدم جهانی کشته…

ز حد گذشت غم ما و آن نگار نپرسید

ز حد گذشت غم ما و آن نگار نپرسید بگو که با که توان گفت غم که یار نپرسد دلم ازوست فگار و مباد هیچ…

ز تو نعمت است و راحت لب شکرین و رو هم

ز تو نعمت است و راحت لب شکرین و رو هم به من آفت است و فتنه دل پر بلا و خو هم همه عشق…

ز خانه دوش که آن غمزه زن برون آمد

ز خانه دوش که آن غمزه زن برون آمد هزار جان گرامی ز تن برون آمد نبرد کس دل آواره باز هر سویی که بهر…

ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گو

ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گو قرار لشکر خود ده به ترک بی قراران گو ترا دو چشم جادوکش، من از دوری به…

ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟

ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟ درین تیمار بی حاصل چه داند کس که من چونم؟ من و شبها و…

ز خون دل که به رخسار ماجرای من است

ز خون دل که به رخسار ماجرای من است بخوان به لطف که دیباچه وفای من است نفس رسیده به آخر، هوس نماند جز این…

ز رحمت چشم بر چاکر نداری

ز رحمت چشم بر چاکر نداری نداری رحمت، ای کافر، نداری دلم بردی و خوشتر آنکه گر من بگویم بیدلم، باور نداری مگو در من…

ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما را

ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما را چه دولتی ست تعالی الله از قد تو قبا را از آنگهی که تو سلطان…

ز دوری تو چو خونابه من افزون شد

ز دوری تو چو خونابه من افزون شد مرنج ز اشک من ار آستانت گلگون شد به گرد کوی تو مردم، نگفتیم که سگی فتاده…

ز زلف تو کمر فتنه بر میان بستن

ز زلف تو کمر فتنه بر میان بستن ز من به یک سر مویت همه جهان بستن دل پر آتش من زان به زلف در…

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد علم برکش که بر خوبانت سلطانی مسلم شد فگندی برقع از روی و زیعقوبان…

ز سر کرشمه یک ره نظری به روی من کن

ز سر کرشمه یک ره نظری به روی من کن به عنایتی که دانی گذری به سوی من کن منم و دلی و دردی ز…

ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم

ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم تو در ابرو گره بستی…

ز عشقت من خسته جان می خراشم

ز عشقت من خسته جان می خراشم چگونه ز هر دیده خونی نپاشم؟ به یک جرعه ای، ساقیا، جمله زهدم کزین بیشتر می نیرزد قماشم…

ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟

ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟ ز هجرت خوار و زارم، با که گویم؟ نمی پرسی ز احوالم که چونی پریشان روزگارم، با که گویم؟…

ز من برگشته ای، جانا، ندانم با که می سازی؟

ز من برگشته ای، جانا، ندانم با که می سازی؟ حدیث ما نمی پرسی، که داند با که همرازی؟ کلاه اندازد از سر گاه دیدن…

ز من برشکستی به یکبارگی

ز من برشکستی به یکبارگی در وصل بستی به یکبارگی درافتاده بودی به دامم، چه سود؟ که از دام جستی به یکبارگی بیا کز جدایی…

ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود

ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود دلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود زدند راه دلم آهوان بی انصاف که از…

ز من بشنو، ای دل که خوبان چه چیزند؟

ز من بشنو، ای دل که خوبان چه چیزند؟ عزیزان قومند و قومی عزیزند به لعل چو آتش جهانی بسوزند به تیغ مژه خلق را…

ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟

ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟ ز جور او به که نالم، مرا که داد دهد؟ جوان و مست و فراموش کار…

ز من چو دل ربودی رفت جان نیز

ز من چو دل ربودی رفت جان نیز که در دل داشت شوقت این و آن نیز ز یاقوت لبت ما را طمعهاست کز او…

ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجوی

ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجوی خزانست در چمن عاشقان، بهار مجوی دلم به صحبت مستان و شاهدان خو کرد نشان تقوی…

ز من در هجر او هردم فغان زار می‌آید

ز من در هجر او هردم فغان زار می‌آید خوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار می‌آید به بازی سوی من آمد، به…

ز من نازک میانی دور مانده ست

ز من نازک میانی دور مانده ست دلی رفته ست و جانی دور مانده ست بگویید از زبان من که آن جا دلی از بی…

ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری

ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری منم و شبی و گشتی به خرابه‌های…

ز هجر سوخته شد جان من سپند تو باد

ز هجر سوخته شد جان من سپند تو باد دلم همیشه اسیر خم کمند تو باد دریغ باشد جولان تو سنت بر خاک سواد دیده…

ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم

ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم شبی گر روز کردی با من آن ماه شب افروزم گرفتار آمدم جایی و…

ز هر موی تو دل در بند دارم

ز هر موی تو دل در بند دارم دلم خون گشت، پنهان چند دارم به سوگند تو جان را بسته ام، وای که چندش دل…

زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدم

زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدم ناخوش بود زخم نهان، زان یار خوش می آیدم ای آنکه بر درد دلم تدبیر درمان می…

زاد چون از صبح روشن آفتاب

زاد چون از صبح روشن آفتاب ساقی خورشید رو در ده شراب لعل ندهی آن عرق در ده که چون گل برآرد هم گل ست…

زان گل که اندکی بته مشک ناب شد

زان گل که اندکی بته مشک ناب شد بسیار خلق از مژه در خون خضاب شد در خردگیش دیدم و گفتم که مه شوی او…